حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

آخرش ما نفهمیدیم عشق گناه است یا نیست! به «سمیه» که می‌گویم، می‌خندد و شانه بالا می اندازد و نهایتاً می‌گوید: «بزرگ شو پسر عمه!»، نمی‌دانم چطور حالی‌اش کنم که اتفاقاً چون بزرگ شده‌ام، از عشق حرف می‌زنم، وگرنه بازی‌های بچگی را خیلی وقت است فراموش کرده‌ام، یعنی همان روزهایی که سمیه چادر گل‌گلی‌اش را سرش می‌کرد و عروسکش را روی پایش می‌خواباند و تکان می‌داد و من با توپ قرمزم روپایی می‌زدم. حالا سمیه می‌گوید عشق کیلویی چند است! یادش رفته که علف‌های توی باغچه را با آب می‌ریخت توی قابلمۀ زرد رنگش و مرا صدا می‌زد که: «مهدی! بیا آش رشته درست کرده‌ام!»، من هم یک تکه نان با خود می‌بردم که یعنی مرد خانه‌ام و نان خریده‌ام. به نظرم همان بازی‌های بچگی هم یک جورهایی عشق بود. سمیه می‌گوید آن روزها گذشته، آن روزها از زندگی چیزی نمی‌دانستیم، آن روزها خیلی دور و کمرنگ شده... اما من فکر می‌کنم که همین دیروز بود که سمیه به من گفت: «مهدی! ما عروسی‌مان را توی همین باغ می‌گیریم، مثل عروسی عمو مظاهر، بعد هم پنج بار بچه دار می‌شویم مثل عمه مهین...»، برای من تمام لحظه‌های کودکی و نوجوانی تا حالا عشق بوده... راستی که با عشق، زمان فراموش می‌شود.

سمیه... سمیه... کاش می‌دانستی که چقدر دلم برایت تنگ شده. می‌دانم که آن روزها دیگر بر نمی‌گردد، تقصیر خودم هم بود. همین که توی باغ برایت عروسی گرفتم، فکر کردم همه چیز تمام شده، دیگر برای حفظ زندگی تلاشی به خرج ندادم. مهم این بود که تو برایم آش رشتۀ راست‌راستکی درست کنی، و من با نان سنگک و گل رز به خانه بیایم؛ یادت که هست؟ آن اوایل همیشه با یک شاخه گل رز به خانه می‌آمدم. بعد کم‌کم این عادت از سرم افتاد، به خصوص از وقتی که دکترها به ما گفتند به خاطر ازدواج فامیلی هیچ وقت نمی‌توانیم بچه دار شویم... یعنی می‌توانیم، ولی بچه صد در صد ناقص خواهد بود... ما هم قید بچه را به کلی زدیم. «پنج تا بچه» شد رویای دوران کودکی زیر درخت‌هایِ سیبِ باغِ مادربزرگ. ولی خودت که می‌دانی، دیگران دست از سر آدم بر نمی‌دارند، دلسوزی‌ها و زمزمه‌های ویرانگرشان کار دست آدم می‌دهد. باور کن خودم هم نفهمیدم چطور شد که با «رویا» ازدواج کردم. تو هم چمدانت را بستی و برگشتی خانۀ پدری‌ات. اما من در عین حال که دلم برایت تنگ شده نمی‌توانم حق را به تو بدهم. مدام اشک می‌ریزی و پای تلفن می‌گویی: «چطور توانستی عشقت را نصف کنی؟» نمی‌دانم چطور به تو بفهمانم که دوست داشتن برتر از عشق است!! عشق فقط خواب و خیال دوران نوجوانی‌ست. یک چیزی تو مایه‌های خاله بازی‌های بچگی. اصلا اگر هم عشقی بوده، این روزها تبدیل شده به عادت... مگر نشنیده‌ای «با زمان، عشق فراموش می‌شود؟!». ببخش اگر محل زندگی‌ام را عوض کردم، آخر دلم «پنج تا بچه» می‌خواهد.