حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

امروز بدتر از هر روز دیگر مثل «کَلب» پشیمانم. پشیمانی که شاخ و دم ندارد؛ اما چاره‌ای هم ندارم و با گفتن «خُب شد که رفت!» و «برو عامو، جَخ راحت شدیم!» هم به هیچ وجه من الوجوهی نمی‌توان روی آن سرپوش گذاشت. شاید بتوان ظاهر قضیه را حفظ کرد و خودی نشان داد و به اصطلاح «خود را از تا نینداخت»، اما در باطنِ کار و در لحظات تنهایی فکر امانم را می‌برد.

به مادرم که می‌گویم، با آن‌که امیدواری دادن بلد نیست، اما در حد توانش، فعلِ برگرفته از مصدرِ «رجاء» را صرف می‌کند و همانطور که از هال به آشپزخانه در تردد است و یا اتاق‌ها را جارو می‌زند و یا با جارو دستی خرده‌های باقیمانده از سفره را که روی فرش ریخته جمع می‌کند، در جوابم می‌گوید: «تو چِدِس نَنِه؟! غصه نخور... قد و بالاد بلند نیس، که هس؛ چارشونه و خوش هیکل نیسی، که هسی؛ خوش تیپ نیسی، که خدا را صد هزار مرتبه شکر، هسی؛ مو ریختن این بَغَلام که دیگه مُدِس؛ فقط کار و بارِ دُرُس درمونی نداری که اونم خودا کریمه‌س؛ خودم براد یه خُبِشُو پیدا می‌کونم.»

زهی خیال باطل! اما احترامش واجب است و واجب می‌دانم. توی ذوقش نمی‌زنم و از کنار گفته‌های امیدوار کننده‌اش که تنها قلب خودش را تسلی می‌دهد، می‌گذرم، اما باز فکر رهایم نمی‌کند. یعنی در هفتمین جایی که دقیق در همان‌جا موتورِ بدنم را جا گذاشتم، محکم جواب دادند: «هفت سال؟!... چه خبِرِس؟!... نه!»، دیگر روحیه‌ای برایم نمانده و یک جورایی قیدِ «خُبِش» را زدم. از اول هم دنبالش نبودم، اما همه چیز را سپرده بودم به والده‌ام. بماند آن‌جا هم تقصیر والده مکرمه‌ام شد که ای کاش دهانش بد موقع باز نشده بود و نپرسیده، به سوال مقدر جواب نمی‌داد: «هفت سال حیات داشتس!»

برای این‌که بماند روی حرفش و از طرفی هم آرزوی خودش را برآورده کند، هنوز هم ول کن ماجرا نیست و مدام در گوش چپم زمزمه می‌کند که: «یه خُبِشو براد پیدا می‌کونم». به اطراف و اکناف خبر داده، به هر کسی که یک خرده آشنایی با هم پیدا می‌کنند گفته است؛ به تنها کسی که نسپرده، کیوسک دارِ سرِ پارکینگ است که آن هم از دیار دیگری‌ست و الا... مدام جواب تلفن می‌دهم که «هستندشون؟... اگه اومدن بشون بگید گفتند نه!». اما بالاخره خودش هم نا امید از پیدا کردن خُبِش، سرگشته و حیران، تسلیم شد و رو آورد به گزینه‌ای که با موقعیت فرزندش جور باشد.

اصلا دلم برای همان تنگ شده! ای کاش کاری می‌کردم که بماند. هفت عدد مقدسی‌ست، هفت سال حیات؛ دل در گرو هفتمین جا؛ شاید او هم این را می‌دانست که هفت بار رفت. من اما چرا بار هفتم برای آمدنش تلاش نکردم، نمی‌دانم! اما این را خوب می‌دانم که اگر پدر زنده بود، کار به این‌جا نمی‌کشید. به قبل‌ترش که فکر می‌کنم، یاد آن دیالوگ پدر می‌افتم که انگشت شستش را به سبابه‌اش می‌کشید و می‌گفت: «اگه از اینا در‌اوردی، اون‌وقت وقتشس!»، اشاره داشت به پول درآوردن، اما سالگردش به اتمام نرسیده، فیلَم یاد هندوستان کرده بود.

می‌دانید، وسیله برقی را که به برق زدی... اصلا چرا به برق؟! درِ کارتُنش را که باز کردی، دستِ دوم می‌شود؛ آدمی که ازدواج کرده و طلاق داده هم همان وسیله برقی‌ست!  

نظرات  (۱۲)

۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۸ حسین مداحی
...
پاسخ:
دنیای حرف بود حسین آقا :)
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۲ حسین مداحی
یک بار وبلاگ یک مرد که در مورد جداییش مینوشت رو میخوندم. اومدم اظهار نظری بکنم. نظرم رو گفتم و پاسخی داد به این محتوا: «کوچولو، با این حرفت معلوم شد هیچی از زندگی مشترک نمیدونی. دیگه وبلاگ من رو نخون.» حالا اینکه طرف بی ادب بود و کلی فحش هم داد رو من نادیده گرفتم. ولی خب موضوع اصلی رو گفتم.
بعضی وقتا آدما باید تو مسائلی که چیزی ازش نمیدونن دخالت و اظهار نظر نکنن.
پاسخ:
من نمی دونم اونجا چی گفتی و نظر ارزشمندت چی بوده، ولی می دونم شخصیتی داری که لایق این جواب هم نبودی!
ممنون حسین عزیز.
من تازه به جمع خوانندگان وبلاگتون پیوستم و سردرنیاوردم .
ان‌شاءالله همه‌ی گرفتاری‌هاتون حل شه .
پاسخ:
محبت دارین شما :)
ان شاءالله!
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۷ حسین مداحی
حالا بحث این که لایق بودم یا نبودم رو خودم هم نمیدونم. چون هنوز هم هیچ درکی از این مسئله ندارم و نمیدونم که چطور باید اظهار نظر کنم.
ولی خب بنده ی خدا این رو به من یاد داد. بعضی وقتا آدم ساکت باشه بهتره. 
پاسخ:
وقتی آدم چیزیو می دونه، بهتره بگه؛ به شرطی که واقعا بدونه. ولی درسته، اگه خودش تشخیص داد که الان آمادگی برای نظر دادن برای اون قضیه نداره، همین کار شما درسته.
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۹ مهراد علوی
سلام.  انگشت شستش را به سبابه‌اش می‌کشید و می‌گفت: «اگه از اینا در‌اوردی، اون‌وقت وقتشس!» کاملا منظور رو می‌رسوند. نیازی به: «اشاره داشت به پول درآوردن» نبود.
یه اشکال بسیار ریز و فنی؛ «هفت سال حیات داشته‌س.»

وختی متنای لهجه‌دار رِ موخوانم، هِوایی میشم که مِنم، یِی متنِ لهجه‌داری بینویسم! :)
پاسخ:
سلام مهراد
آفرین! بسیار نکتۀ دقیقی هست که اشاره کردی؛ پرهیز از اضافه گویی. اما ریز شو در شخصیت اصلی، کما اینکه اول شخصه؛ فتأمل!
عالیه مهراد عزیز، عالی! کیفی درونش جا حوش کرده :) لهجه تان با کرمانشاه یکیه یا فرق می کنه؟ :)
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۶ مهراد علوی
دادا لهجه‌یِ ما کوجا، لهجه‌ی کرمانشاییا کوجا! :)
«گویش همدانی» بیشتر لغات و اصطلاحاتش، به زِبان «پهلوی» برمی‌گرده. زبان دورانِ «هخامنشیان»

حالا اَ گویشش، تقریبا چیزی نِمانده، وِلی لهجه‌ش همچنان پابرجاست. 
پاسخ:
خب اگه اولین جمله رو اومدی اصفهانی بنویسی، بایِد بیگم دادا سه جا اشتبا کردی، عبارت این میشه: «دادا لهجه‌ ما کوجا، لهجه‌ کرمونشایا کوجا!»
جالبه؛ خدا رو شکر لهجه پابرجاست، بعضی جاها روی لهجه حساسن.
ارادت
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۴ مهراد علوی
کُلِشِ هِمِدانی گفدم! 
پاسخ:
عه، اولی خیلی شبیه بود، دادا داشت :) عذرخواهم. برا آموزش بد نبود :)
امیدوارم مشکلاتتون به بهترین شکل ممکن حل بشه...
پاسخ:
مشکلات من یا شخصیت متن؟ :)
۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۱ دخترِ انار :)
طلاق جوری به یه چیز عادی توی کشور تبدیل شده که همون قدر ریلکس که میگن فلانی ازدواج کرد میگن طلاق گرفت :|
بنظرم این همه بالا رفتن آمار طلاق یکی از دلایلش اینکه جون ها بدون فکر و نگاه درست به زندگی و مسئولیت های زندگی مشترک با یه نگاه بچگانه و فکر اینکه حالا میریم باهم خوش میگذرونیم ، وارد این دنیا میشن و میبینن عه نه انگار ازون خبرام نیست انگار همشم بیرون رفتن و چرخیدن و خرید نیست انگار یه جاهایی هم باید از خودت بگذری یه جاهایی هم لازمه خواسته های خودتو نادیده بگیری منِ خودتو بذارم زیر پا و اونوقت که خیلی راحت میزنن زیر همه چیز ...
معضل اصلی جامعه ما این که جونا آماده نمیشن برای زندگی مشترک و آگاه سازی ها در این زمینه خیلی محدوده
و ...
پاسخ:
سکوت می کنم که کامنت با ارزشتون خراب نشه، حرف حق بود...
عه! :| من فکر کردم از خودتون نوشتین! پوزش! الان خوشحالم که این مشکلات فقط برای شخصیت متنه نه نویسنده ش :)) خداروشکر! و خب یه چیز بگم؟ این قسمت " اشاره داشت به پول درآوردن " رو ذهنم پس زد...ینی من فهمیدم قبلش پدر منظورش به چی بوده!البته کوچیک تر از اونی م که اشکال بگیرم ولی اونچه که حس کردم رو گفتم :)

:: لهجه ی تو متن عالی بود! عالی :))
پاسخ:
:) حالا فرقی نمی کنه، بالاخره جای پای نویسنده در متنش می مونه :) خواهش می کنم.
وقتی راوی اول شخصه، ناچار میشه که شخصیتش رو در واژه ها نشون بده. گذاشتن این عبارت، به علاوۀ کدهای اولیه، یک ویژگی راوی رو بروز میده. کما اینکه تموم نوشته رو کانه مونولوگ این شخصیت تصور کنید، اونوقت بهتر درکش می کنید. این اشکال، از اشکالهای اصولی و فنی هست که در حالت راویِ غیر از اول شخص وارده. ما باید تا جایی که میشه، از اضافه گویی پرهیز کنیم، وقتی عبارات گویا هستند. از طرفی نویسنده باید برای هر عبارتش پاسخگو باشه.
شما بزرگوارید :)
شبیه یکی از دوستان وبلاگی نوشتین یا بهتره بگم عین ایشون
خوشم نیومد از این شباهت توی نوشتن!!
پاسخ:
من معذرت می خوام :)
چون عین ایشون نوشتم و تقلیدی شده؟
کلا از این سبک خوشتون نمیاد؟
چون از سبک ایشون خوشتون نیومده و الانم این یادآوری شده؟
هیچکدومش؟
چرا؟
از بنده نباید معذرت بخواید از صاحب سبک باید عذرخواهی کنید
+ گزینه یک!
پاسخ:
خوب بفرماین که صاحبش کیه بنده الساعه میرم برا عذرخواهی :)
اینی که از واژۀ «ایشون» استفاده کردم کلی بود، نمی دونم منظورتون چه نویسندۀ محترمی هست.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">