حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

با دست چپ محکم کشید روی میز آرایشش. لوازم آرایشش که مخفیانه و دور از چشم مادرش، با سلیقه در کنار هم چیده شده بودند، هر کدام به گوشه‌ای پرتاب شد. مادرش بارها آن‌ها را دور ریخته بود. خودش را انداخت روی تختخواب، طوری که عروسکِ روی تخت هم به بالا پرتاب شد و لحظه‌ای بعد در کنار گوشش فرود آمد. چشمانش در چشمان عروسک گره خورد. از کودکی همدم و هم‌زبانش بود. از همان زمانی که پدر و مادرش خیال می‌کردند ادا و اطوار در‌می‌آورد،‌ و انگار که تنها او می‌فهمیدش. تفنگ را همان روزِ خرید شکسته بود. از اسباب بازی‌های دوران کودکی، تنها همین عروسک برایش مانده بود و حالا باز با دیدن مونس تنهایی‌اش، یاد دوران کودکی‌اش افتاد. زمانی که در خاله بازی‌های مرسوم، همیشه نقش مادر را تقبل می‌کرد. صورتش برگشت به سمت سقف. نشست لبه تختخواب. یکی‌یکی لوازم آرایشش را که هر کدام گوشه‌ای افتاده بود، برانداز کرد. چشمش روی رژ لب قرمزش که آن گوشه، کنار کفش‌های ورزشی جا خوش کرده بود، ایستاد. قطره اشکی از گوشه چشمش سُر خورد و خودش را روی لبش رساند و بعد شوری‌اش را احساس کرد. از پشت پرده نازکی از آب، نگاه می‌کرد به رژ لب، رژ اما انگار به او لبخند می‌زد. خودش را به آن رساند و لحظه‌ای بعد روبروی آینه گرمایش‌ را روی لب‌هایش احساس کرد. از ساییدن لب‌ها بر روی هم که فارغ شد، ریمل‌اش را هم پیدا کرد و کشید به چشماش. انگار که از زیبایی‌اش به وجد آمده باشد، لبخندی زد. حتی لبخندش هم طعم شیرینی نداشت.

خستگی را با گوشت و پوستش احساس می‌کرد. خسته از هر ثانیه از هر بیست ‌‌و‌ چهار ساعتی که از عمر بیست‌‌ و ‌پنج ساله‌اش می‌گذشت. خسته از نیش و کنایه‌های پدرش، خسته از مسخره کردن‌های فرشاد. آنقدر از وضعیت فعلی عذاب می کشید که فکر طعنه‌های بعدها حتی به ذهنش خطور نمی‌کرد. شجاعتی ستودنی در وجودش نهفته بود. خودش را دوباره روی تختخواب رها کرد. زیباترین جلوه صمیمیت را تقدیم عروسکش کرد و در آغوشش گرفت. این‌بار اما چشمانش را بست. به زور پدر و مادرش را راضی کرده بود، آن هم با وساطت این و آن. سال‌ها انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشید. فردا در دو مرحله همه چیز تمام می شد.

آفتاب از سمتِ پرده نیمه بازِ پنجره اتاقش صاف به صورتش می‌تابید. چشمانش را باز کرد. ساعتی بعد با لباس مخصوص، خود را روی تختی یافت. بدنش را کمی بالا کشید به طوری که پاش لب به لبِ تخت قرار گرفت. سرش را بالا آورد و برای آخرین بار نگاهی از سینه تا انگشت شست پاش انداخت. لاک صورتی هنوز پاک نشده بود. «تا ده بشمار‌...»، آخرین صدایی بود که به گوشش رسید.

پیچیده شده بود لای ملحفه سفید و از ضعف ناشی از عمل،‌ با صدای ضعیفی ناله می‌کرد. بعدها نشسته، لای همان ملافه سفید، از پنجره کشوییِ سمت چپش، بیرون را نگاه می‌کرد. تسلیم شده بود، اما راضی به نظر می‌رسید. فکر می‌کرد که خیلی‌ها ناخواسته یا از ترس، خیانت می‌کنند به جنس‌شان، به اصل‌شان. شجاعت این را ندارند که از خود خلاصی پیدا کنند. به زور می‌خواهند بمانند در لباس‌شان. اعتقاد داشت کاری که کرده، خود بزرگترین مردانگی‌ست. حس تولدی دوباره داشت. 

خانم پرستار بخش که حالا یک رابطه دوستانه با او برقرار کرده بود، همانطور که به سِرُم بالای سرش ور می‌رفت، افکارش را پاره کرد و پرسید: «بالاخره نگفتی اسمتو چی می خوای بذاری؟». 

سهیل که دیگر الان سهیل نبود، همانطور که از پنجره پرواز گنجشک‌ها را تماشا می‌کرد، به آرامی گفت: «ویدا؛ یعنی هویدا و پیدا؛ بیست و پنج سال نبودم. بیست و پنج سال سردرگم؛ من بیست ‌و ‌پنج سال گم شده بودم!»

میرزا ...

داستان کوتاه

نظرات  (۱۸)

۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۴ خانوم لبخند :)
:| 
پاسخ:
چی شده؟ :)
۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۸ حسین مداحی
این همون داستان با موضوع تغییر هست که برای نقطه سر خط سال 94 نوشته شده بود.
داستان خوبی بود.
پاسخ:
بله، همونه حسین جان
ممنون
۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۸ خانوم لبخند :)
هیچی، اول داستان رو طور دیگه ای میدیدم، آخرش کلا به یه چیز دیگه ختم شد :|
پاسخ:
انشالا که مقبول افتاده :)
۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۳ خانوم لبخند :)
قلمتون که خیلی خوبه :)
به نظر میرسه بخشی از یه داستان باشه، همینطوره؟!
پاسخ:
لطف شماست :)
تمامِ یک داستانه.
۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۳ دخترِ انار :)
ترنس یا Transsexual
ترم پیش دربارشون خیلی خوندم
واقعا سخته
حتی فکرش
چه برسه به حقیقتش
خصوصا که فرهنگ پذیرش اینجور افراد تو جامعه اصلا جا نیوفتاده متاسفانه ...
پاسخ:
دقیقاً دختر انار...
۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۱ خانوم لبخند :)
امیدوارم شاهدش نباشیم. 
و یا اگه هستیم برطرف شه تا انقد سختی نکشن..
پاسخ:
خدا از نفس گرمتون بشنوه!
انشالا!
۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۰ حسین مداحی
چند روز پیش بود که یکی از دوستان میگفت که یک مرد بچه دار شده از یک زن!
بعد یاسین (رضی الله عنه) اومد و گفت که جفتشون ترنس بودن!
یعنی زنه فکر میکرده مرده، بعد مرده فکر میکرده زنه!
اینجوری مرده از زنه بچه دار شده!
خدا آخر و عاقبت همه مون رو به خیر کنه.
پاسخ:
بله، وجود دارن و این وظیفۀ امثال دختر انار رو سخت تر می کنه :)
چقدر سخت باید باشه
پاسخ:
عجیب... فیلمی هم در موردش ساخته شده که در ذهنم نیست الان، سازنده زن بود.
خوشحالم که توی داستان بع خواسته‌ش رسید :)
نوشته‌ی بی‌طرفانه‌ای بود دوستش داشتم
پاسخ:
ممنون مهشید خانم :)
داستان جالبی بود و البته قلم خیلی خوبی هم داشت:)
خواهرم پرستاره گاهی با این ادمها برخورد میکنه و برای منم ازشون میگه.
واقعا شرایط سختیه , درک کردنشون کار اسونی نیست :(
یاعلی
پاسخ:
محبت شماست :)
بله، همینطوره...
یا علی مدد
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۱ مهراد علوی
زیرش یه توضیح می‌زدید: «داستان برتر مسابقه‌ی کشوریِ جیم». :)

اگه من بخوام یه همچین متنی رو بنویسم، «منشور» جان، بهش گیر میده! توی عید همین امسال، یه داستان راجع به تی.اس‌ ها بود. یه ایده بهم داد. خواستم بنویسم، سر و کله‌ی منشور پیدا شد! 

پاسخ:
نه دیگه مهراد، نیاز ندیدم :)
من آخرش از این منشوریاتت سر در نیووردم :)
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۳۱ مهراد علوی
فقط می‌تونم بگم توضیحش پیچیده‌ست!
پاسخ:
همینشم ممنون :)
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۳۷ مهراد علوی
:)
پاسخ:
فدای لبخند شما :)
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۹ مهراد علوی
یه لحظه کار پیش اومد مجبور شدم برم!
ولی از شوخی که بگذریم، قضیه اینه:
شما خیلی خوب می‌دونید که ایده‌ی خیلی از داستانا، به صورت انفجاری و ناگهانی به ذهن آدم می‌رسه. و تا وقتی هم که توی سر نویسنده هست، هیچ مشکلی پیش نمیاد.
حالا منم همین‌طورم. ولی وقتی خیلی از داستان‌ها رو می‌نویسم؛ در حین نوشتن (و یا حتی بعد از انتشارش) متوجه می‌شم که میشه برداشتایی از این متن داشت که اصلا منظور و هدف من نیست و نبوده! بدتر از اینا، دقیقا با عقاید فکری من در تضاده!
همین میشه که عطایش را به لقایش می‌بخشیم!
پاسخ:
اشکال نداره :)
حرفی که می زنی رو کاملاً قبول دارم. ولی مهراد اگه چنین چیزی باشه، ممکنه بعضی از ایده های ناب این وسط نابود بشن. تو نویسندۀ خوبی هستی. این مشکل قابل حله؛ چیزی که از داستان هات می گیرم اینه که لایۀ عمیق به اون صورت نداره و به عبارتی چند لایه نیست و یا به عبارت واضح تر پیچیده نیست و خیلی ساده و روونه. چیزی که از این فرمایشت می گیرم اینه که خیلی حساس شدی، در حالی که میشه با تغییر تمهیدات، قبل از انتشار حلش کرد، تا جایی که به مطلوبت برسی؛ جوری که نخوای بعد از انتشار غصه بخوری.
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۸ مهراد علوی
خب برادر اینایی که شما می‌خونی لایه نداره! اون منشوریا رو که تا حالا نخوندی!
به عنوان چند تا مثال: «او؛ بعد از آن روز...»، «کشنده»، «رانده شده» و همین آخری«فصل‌ها» رو می‌تونم مثال بزنم. رسیدن به معنی و هدف واقعی این داستانها، برای اکثریت خواننده‌ها، ساده نبود! تا جایی که 2تای اولی رو که خودم توضیح دادم از چه قراره. الآن «فصل‌ها» رو نوشتم. سخت نیست، ولی ساده هم نیست!

بحث، صرفا لایه‌ای هم نیست. مثلا یه جا، شخصیت مجبوره میشه یه حرفی رو بزنه یا یه عکس‌العملی رو انجام بده که داستان پیش بره!
یا مثلا، آخرتِ داستان‌های که تا الآن نوشتم و یا ایده‌شون رو دارم، داستان «پایان» بود که یه برداشت آزاد از پایانِ دنیا بود. دارای تعلیق و کشش خیلی بالاییه و توش به صورت نمادین، به خیلی از مسائل اجتماعی-اعتقادی فعلی پرداخته می‌شد. ایده‌اش هم طوریه که تا مرز داستان بلندِ 50-60 صفحه‌ای میشه کشش داد. ولی دیدم با باورِ من شیعه، خیلی خیلی تفاوت داره و بیشتر شبیه به باور «پوچ‌گرا»هاست! پس بی‌خیالش شدم.
 
پاسخ:
بله، به درستی منظورت رو درک کردم.
باید ببینم فصل ها چی میشه مهراد.
ولی ته ته تهش اصل حرفت درسته.
۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۱۱ گمـــــــشده :)
داشتم کامنت فرشادو می خوندم دیدم نقد کرده
من خواستم در مورد موضوع بنویسم.
اخه خداییش این نوشته به نظرم بی نقص بود. نقد نمی خواست
بعد یاد این افتادم اینجانب فقط بلدم نوشته های یه نوجوون 12-13 ساله نابلد رو نقد کنم
اینه که کلا بی خیال نقد
اما موضوع
اگه یه ذره فکر کنیم به نظرم اینجور آدما قابل درک هستن و ترحم پذیر
فک کن یه عمری یه فکر تو مخت رژه بره
آدم دیوونه می شه خب
یه دفعه رفته خودشو خلاص کرده و تمام
والا
پاسخ:
کامنت کدوم فرشاد؟ :)
نقدی هست بفرماین، سراپا گوشم :)
والا همینه!
۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۱۳ گمـــــــشده :)
البته که وقتی اسممو دیدم دوست داشتم در موردچیز دیگه ای می بود
:|

پاسخ:
شبی که این داستان رو پست کردم، همون شبی بود که وب شما رو دیدم :)
۳۰ مهر ۹۵ ، ۰۸:۴۹ گمـــــــشده :)
کامنت مهرداد علوی. اشتباهی نوشتم فرشاد
:|
نقد رو بی خیال
یعنی نوشته هاتون در حد سواد من نیست که بخوام نقد کنم
:))
پاسخ:
کلی فکر کردم خدایا فرشاد کیه! گفتم شاید منظورتون توی داستانه :) مهراد علوی نقد نکرد، داشت می گفت که اگه خودش این داستان رو می نوشت بعضی عقائدش، مانع از نوشتن داستان میشه و ازشون به منشور یاد کرد.
اختیار دارین، هر موقع نکته ای بود بفرماین :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">