بی بی سه‌شنبه!

تا جایی که ذهن‌مان یاری می‌کند، در گذشته اگر کسی دچار معضلات اجتماعی می‌شد یا گرفتاری برایش به وجود می‌آمد یا پسرش سربازیِ راه دور می‌افتاد و مادر طاقت دوری این فرزند را نداشت و یا دخترکش شب عروسی، گریه کرده بود و بعد هم دل‌تنگ مادر شده بود و مادر داشت ذره‌ذره آب می‌شد یا بعضی قرض‌الحسنه‌ها، پول‌های مردم را خورده بودند و نمی‌دادند، صاحبان این گرفتاری‌ها سفره‌هایی را به نام ائمه پهن می‌کردند که توسلی پیدا کنند و به مدد آن، به خواست خدا، گره از مشکلات‌شان باز شود. غرض خود سفره نبود، هدف این بود که در کنار این سفره عده‌ای جمع شوند و اصل که توسل به ائمه بود حاصل شود. این ماجرا هم مثال خیلی از ماجراهای دیگر، دستخوش تغییر و تحریف شد. اصل کار خوب است، اما خرافات اطراف این سفره‌ها را نیز احاطه کرده است.

امروز با سفره‌ای آشنا شدم به نام «سفرۀ بی‌بی سه‌شنبه». حالا این بی‌بی کدام بی‌بی است و چرا سه‌شنبه است و چهارشنبه نه، خدا عالم است. داستانش از این قرار است که هفت دختر دور سفره‌ای می‌نشینند و از محتویات درون سفره که از قضا هندوانه و کاچی است، تناول می‌کنند. این که چرا هندوانه و کاچی، می‌گویم، اما فعلاً این را بدانید که این کاچی را پسر اصلاً نباید بخورد، چون اگر ذره‌ای بخورد، حتماً به زندان می‌رود؛ حتی زنی که باردار است و به واسطۀ سونوگرافی علیه‌الرحمه متوجه شده است فرزندش پسر است نیز لب نباید بزند، چون در آینده فرزندش محبوس می‌شود. جالب این‌که می‌گویند این کاچی را نباید هنگام پخت آسمان ببیند و باید در تاریکی باشد.

این که هندوانه چه ربطی به کاچی دارد هم ریشه در فلسفۀ این سفره دارد. وقتی همان هفت نفر دور سفره نشستند، روضه‌ای خوانده می‌شود و بعد یک نفر از آن‌ها قصه‌ای تعریف می‌کند به این مضمون: «پسر پادشاهی عاشق دختری می‌شود و نامادری دختر از دختر بد می‌گوید. دختر برای این‌که به پسر پادشاه برسد، در زیرزمین کاچی نذر می‌کند. از طرفی پسر پادشاه هم روزی هندوانه خریده بوده و در خورجینی قرار داده بوده است، در راه به کشته‌ای برخورد می‌کند که بعداً متهم به قتلش می‌شود و خورجینش را که می‌بینند، هندوانه تبدیل شده به سر مقتول که بریده شده است و از آن خون می‌چکد!» یعنی تاکنون داستان از این منسجم‌تر و با این ساختار مستحکم، نخوانده‌ام! چون در این داستان از هندوانه و کاچی استفاده شده است، محتویات سفره هم کاچی و هندوانه است.

نکتۀ جالبش را می‌دانید کجاست؟ آن‌جا که باید تا سه «سه‌شنبه» این سفره پهن شود تا حاجت روا گردد. جالب‌تر این‌که می‌گویند دوتایش را انجام بده و سومی را گرو نگه‌دار تا حاجت روا شوی و بعد سومی رو ادا کن!

امروز که نام این سفره و محتویاتش را فهمیدم، پیش خود گفتم ای کاش من و امثال من هم به اندازۀ این خانم‌ها وقت آزاد داشتیم.

سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵ , ۱۴:۲۳ ابو اسفنج بلاگفانی
خخخ. خدایا توبه میرزا.
خدایا توبه.
البته دیدم من هم از این دست خرافات.
یک سوال هم اینکه کاچی چیه؟
توبه واقعاً :)
اینه کاچی: http://yon.ir/4kuO
خخخخخ این بیشتر شبیه قصه ی سندرلا بود تا سفره ی حاجت:)))
ببین کمبود شوهر تو این مملکت چه میکنه ها خخخخ کاچی هم به زنهایی میدن که تازه بچه درست کردن.:))
در کلیت خدا شر این خرافات رو از سر مردم ما کم کنه:)
یاعلی
تا شنیدم یاد همون افتادم اتفاقاً، البته اونجا خبری از کاچی و هندونه نبود :)
آمین!
علی یارتون!
چه حرفا:| چه چیزا:| آدم شاخ درمیاره:| (با ریتم خوانده شود:| )
با ریتم خواندیم :)
:///// 
آدم نمدونه از خنده روده بر شه یا از گریه تلف شه:///
البته خدا رو شکر نسل جوون با این چیزا کنار نمیان و خب اینا بیشتر رسما و کارای قدیمیاس....ولی من تا حالا تا این حد از خرافه رو ندیده بودم دیگه:/
واقعاً...
البته تو این نسل جوون هم وجود داره. بعضی از این قدیمی ها هم اینقدر رندن که دارن بعضی از این ساده ها رو می کشونن طرف خودشون.
یعنی واقعا اعتقاد نداری به سفره یِ بی بی سه شنبه؟
از تو بعید بود میرزا
این بی اعتقادی داره زندگی جوونایِ ما رو به باد میده
پاراگراف اول رو با تفکر بخون پرتقال :)
جای ما هم بی بی سه شنبه با چند دختر میاد در تک تک خونه ها رو میزنه و برای سفره نذری و سفره سه شنبه  پول جمع میکنه.قبلن ها بیشتر میومدن. الان خیلی کم میان.
نمیدونم یا وضعشون خوب شده یا دیگه حاجتا روا شده...
بعید می دونم وضعشون خوب شده باشه، البته بستگی به ترفندها هم داره، ولی احتمال اول قوی تره. احتمال دوم هم بستگی به تعداد گِروها داره :)
مخلص آقا امیر.
اسمشو دیده‌بودم ولی هیچی ازش نمی‌دونستم .
چه داستانِ مسخره‌ای :|
عجیب واقعاً...
یا بی‌بی سه شنبه ... !
این که سومی رو گرو نگه میدارن از خود سفره هم جالبتره !!! :دی

+ خدا همه‌ـمون رو هدایت کنه! 
:))
عجیبا غریبا علی :)
+ خدااا :)
سلام.
آدما وقتی تو واقعیت کم میارن، دست به اینطور کارا می‌زنن دیگه!
یه فیلمی هست راجع به همین موضوع خرافات به اسم «چراغ‌های قرمز» با بازی زیبا و حرفه‌‌ای «رابرت دنیرو»ی دوست داشتنی! (آیکن ماچ و قلب و این حرفا :)) راجع به خرافه و خرافه‌پرستیه. و نشون میده که حتی توی امریکا هم مردم زیادی هستند که به اینطور چیزا اعتقاد شدید و عمیق دارن!
سلام مهراد
دقیقا همینطوره...
اون ماچ و قلب و بوسه و این حرفا رو خوب اومدی :) همه جا هست مهراد، همه جا!
سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵ , ۱۶:۵۵ می‌نویسم از خودم
چقدر هم شرایط داره!!!
شاید بیشترم باشه، اینا مختصر بود.
عه ندیدم پست گذاشتین وگرنه زودتر خدمت می رسیدم
:دی
در مورد این سفره یه بار شنیدم
اینجا مرسوم نیست خدا رو شکر
اما با این تفاسیر خداییش نشنیده بودم.
خدمت از ما :)
خدا رو شکر، انشالا با این تفاسیر مرسوم نشه!
قبلا در مورد این سفره شنیده بودم ولی نمیدونستم این همه عجیب غریب و جالبه :)
ففط در حد اسم اطلاع داشتم :)

خوشحالم خانم دکتر :)
چه چیزا که دیگه از خودشون نمیسازن این ملت
توانایی مردم ما همون قدر که در پذیرش حقیقت خوب نیست در ساختن داستان های فوق تخیلی عالیه
باید کتاب بی بی سه شنبه رو بدیم زیر چاپ بی شک با هری پاتر رقابت تنگاتنگی خواهند داشت :))
من برم به همون محو بودن تو افقم ادامه بدم :||
خوش اومدین دختر انار :) خوبین؟ سر کیفین؟
خیلی خوبه، پس شما خودتون زحمت قلمشو بکشین :)
راستی دختر انار، جدای از این خرافاتش، این فلسفه ش چیه؟ البته من سفره بی بی نور شنیده بودم.
دیگهوبخاطر لطف بلاگفانی ها اومدم بیان گفتنم به وبلا دوستانم سری بزنم و مستفیض شم. شکر خدا :)
بسم الله دست شما درد نکنه :|
جناب میرزا یه جوری از من میپرسید فلسفش چیه انگار من سرکرده ی خرافات سازانم :))
من چمیدونم والا :)
آره، کارشون خوب بود، منم خوشم اومد :) شما لطف دارین.
نه دختر انار، گفتم که جدای از خرافاتش؛ منظورم این بود که شما که سرتون تو کتاب و قرآنه، این اسما از کجا میاد، مثلا بی بی سه شنبه، که انگار نمی دونید ؛)
شکر خدا که خوشتون اومد
باز من کلمه جا انداختم :|
اونم هیچ جا نه تو کامنت وبلاگ جناب میرزا :|
میتونید منو مهدور الدم اعلام کنید اصلا :))
نه حقیقتا چیزی نمیدونم نه از خودشون نه از فلسفه شون
دیگه عادت کردم دختر انار ؛) شوخی می کنم، پیش میاد دیگه.
شما محفوظ الدمید دختر انار :)
یعنی واقعا نگرفتی دارم شوخی میکنم فرزندم ؟ :)))
نه مادرجان :)) البته منم یه علامت لبخند آخر جوابم گذاشتم که یعنی می دونم تهش شوخیه.
ولی در کل پرتقال نوشته حس و لحن رو منتقل نمی کنه، مگه اینکه یه فایل صوتی هم همراهش فرستاده بشه.
شوخی در نوشتار به روش های زیر اعمال می شود :))
1) خخخخخخخخ
2) :D
3) :دی
4) :)
5) :))
6) : )
7) :-)
و ... 
که البته شوما اِز هیچ کودوم استفاده نکردین، ولی بازم من که اون لبخنده را گذاشتم : )
همون کامنت خانم رفیعه رجعتی! :))

خدایا توبه واقعا :| ینی چی این داستانا! خرافات بیداد می کنه بین خانوما :|||
یعنی باز با ریتم؟ :)
خداااااا
من که یادم نیست ولی خوشبحالت
که یادمه؟
میخواستم جِدی شوخی کنم که خنده دار تر باشه :دی
اما گویا تویِ نوشته نمیشه
اتفاقا من از طرفدارایِ رسوندنِ حسِ نوشته با شکلکم خودم
خنده دار شد الان ؟ :)
بله نمیشه، حتما باید شکلک باشه و شکلکا برا همین اختراع شدند :)
پرتقال! طرفداری ها مستدام! :)
همین الان برام سوال پیش اومد که مستدام بر چه وزنیه:/
مستدام اسم مفعول از باب استفعال.
عهههه آرهههه
چقدر عربیم تحلیل رفته
دستت درست
سرت سلامت! :)
بی بی سه شنبه :دی یادش بخیر مادربزرگ منم خیلی اعتقاد داره اون جمله آخرتونا نادیده میگیرم :// اون مال رمان قدیم بود الان خانما پر مشغله تر از اقایون نباشند کمتر نیستن مدرکش چندتا مطلب پایین تر که خودتون نوشتین من باب نبودن خانومتون 
الان مثلاً نادیده گرفتین؟ :-) پس بعدیاش چیه؟ :)
اون مالی محرم بودس :)
دقیقا با همون ریتم :))))
دوباره خواندیم :)
خییلی نادیده گرفتم که به معصوم خانم ومادردون نگفتم :))
باشِد باشِد، چشم، ببخشید منا :)
خواهش :) ولی کنم این باشد باشد بیشتر برا مادردون بودا مگرنه مگه میشه معصوم خانم نخونند :))) 
:)
بله، اِز مادِر حساب می برم آخه :) اِگه اسم نیورده بودین نیمی گفتم :-)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan