گربه

امشب هم انگار همان شب. فقط زیرچشمی نگاه کردن‌هایم بیشتر بود و چشم دوختنش به در و دیوار بیشتر. «آنا» را سفت چسبیده بود؛ عروسکی که بعدِ «بسم‌الله» گرفت. 

مغازه پر بود از اسباب‌بازی‌های رنگارنگ. رفتم به سمت راست مغازه و معصوم رفت طرف چپ. من ماشین برمی‌داشتم و معصوم عروسک؛ من تفنگ‌ها رو می‌دیدم و معصوم ست‌آشپزخانه؛ من شمشیر می‌گرفتم و معصوم، آنا و السا. 

روزی که مشخص می‌شد مسافر از چه جنسی‌ست، معصوم کفش و کلاه کرده بود. رساندمش. تا خواست پیاده شود، زیرلب‌ «آیة‌الکرسی» را خواندم و دست گذاشتم به پهلوی معصوم. «اَللّهُمَّ انّی قَدسمَّیتُه محمداً!» معصوم معترض گفت: «خوبه تو این حاجی کلباسی رو داری!» و از ماشین پیاده شد. لبخندی تحویلش دادم و رفتم پی کسب‌حلال.

معصوم هنوز نیامده بود. با همان لباس بیرون ولو شدم روی مبل. چشمم به ساعت بود. با صدای در از جا جستم. وارد پذیرایی که شد، چشمانش برق می‌زد. مثل دیوانه‌ها می‌خندید. از همان خنده‌های دوست‌داشتنی! «چی‌شد؟»‌های من جوابش خنده بود. فقط می‌خندید. گفتم: «باشه! تونستی اعصابمو به هم بریزی، چی‌شد؟» خندید و برگه‌ای روی اوپن انداخت و رفت توی اتاق بچه. نفهمیدم کی برش‌داشتم. به کاغذ خیره شدم. درگیر عکس سیاه و سفید روی کاغذ بودم که موهای طلایی عروسکی روی شانه‌ام تکان خورد. معصوم عروسک را مالید به صورتم و بعد چسباند به لباسش و گفت: «سلام داداشی!» چشم از معصوم برنمی‌داشتم. «این دفعه رو شانس اوردی!» آخرین کلامی بود که گفت و عروسک را رها کرد روی مبل. 

هشت ماهی گذشت و سونوگرافی نوید سلامت بچه را می‌داد. همین برای معصوم کافی بود. از ذهنم پاک نمی‌شود روزی که مظلومانه می‌گفت: «به خدا بچه تکون نمی‌خوره؛ باور کن...!» 

دکتر که گفت: «تو خونتون گربه دارین؟» اشک‌های معصوم را پاک کردم. یاد گربه توی تراس افتادم. گاهی توی تراس پرسه می‌زد و معصوم را وقتی به گلدان‌ها آب می‌داد، می‌ترساند. یک‌بار هم چهار تا بچه پس انداخته بود. معصوم بچه‌هایش را دوست داشت. روزی که سرماخورده بود، از پشت شیشه، چشم از آن‌ها برنمی‌داشت. 

معصوم، با صحبت‌های دکتر اشک می‌ریخت. «تو خونتون گربه دارین؟... البته از طریق شیر غیرپاستوریزه، گوشت‌خام، یا حتی سوسیس‌ و کالباس، یا سبزیجات نشسته‌ای که به مدفوع گربه آلوده شده هم ممکنه باشه... واقعاً متأسفم!» و اشک‌های معصوم بود که با شنیدن صدای بچه‌ها، روی گونه‌اش‌ لیز می‌خوردند. شد آن‌چه حتی تلفظش برایم سخت بود؛ «توکسوپلاسما گوندی!» درگیر درس و کلاس شد که توانست خودش را جمع و جور کند. 

امشب هم انگار شب تصمیم، معصوم دوباره نشست لب تخت. بهتر شده بود. به سختی عادت کرده بود. آرام بلند شدم و در کنارش جاگرفتم. دستانش را لمس کردم. مثل همان موقعی که بی‌هوش از کنارم گذشت. عروسک از دستش افتاد. به آرامی گفت: «از حاجی‌کلباسی پرسیدی؟» دستش را دو دستی چسبیدم و گفتم: «پرسیدم عزیزم!» گفت: «گفتی برا سلامتی؟» لبخندی تحویلش دادم و گفتم: «آره عشقم!» گفت: «وضو داری؟» آرام پلک زدم و سر تکان دادم. او هم لبخند شیرینش را هدیه کرد به من. هنوز لبخندش محو نشده بود که گفت: «بسم‌الله!» و خودش را رها کرد روی تخت. آرام که گرفت، گفت: «بی‌خود دخالت کردیم! فقط سالم باشه؛ همین!» زمزمه کردم:

«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ اَللّهُمَّ ارزُقنی وَلَداً وَاجعَلهُ تَقیا زَکیاً لَیسَ فی‌خَلقِهِ زیادَةٌ وَلا نُقصانٌ واجعَل عاقِبَتهُ اِلی‌خَیرٍ!» 

باران هنوز می‌بارید.

===========

پی‌نوشت: دعای اول و دوم، دعا برای پسردار شدن، و دعای آخِر، دعا برای سلامتی جنین است.

Powered by Bayan