همسر دوم!

یک‌ساعت و نیم در اتاق نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. حرف‌‌هایم را زده بودم و مقداری گردن را به طرف راست خم کرده بودم و دست راستم را به طوری که کف دست به زیر چانه و انگشتان روی لپ قرار گرفته بودند، محو تماشای همسر دوم و صحبت‌های شیرینش شده بودم.

همین‌طور ایشان صحبت می‌کرد و من با اولین جمله‌ای که شروع کرد، در همین حالتی که شرح دادم، محو تماشای خانم شده بودم و حتی پلک هم نمی‌زدم.

یک‌دفعه با جملۀ: «ببخشید، تو صورت من چیزی هست؟» به خودم آمدم و خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «نه، منتها عادت دارم وقتی به حرف کسی گوش میدم، حتماً باید به شخص مورد نظر نگاه کنم تا تمرکز حواس پیدا کنم و حرفش رو متوجه بشم، راستش رو بخواید همین‌طور که طرف مقابلم صحبت می‌کنه، تموم صحبت‌هاش با افکار من آمیخته میشه!» یک جوری بحث را جمع و جور کردم تا ایشان ادامه بدهند.

انقدر غرق صحبت شده بودیم که حوصله همسر اول سر رفته و به پشت در تشریف آورده و صدا زدند:

«میرزا! دیگه دیر وقته و می‌خوان استراحت کنن، اگه صلاح می‌دونید برای جلسۀ اول کافیه.»

خوش‌صحبت بود. با ادب، خانواده‌دار، به قول خودشان فقط کافی‌ست شوهر محبت کند، آن وقت با تمام وجود در هر برهه از زمان، با دارا و ندار بودنش، با خوشی و ناخوشی‌اش، با همّ و غم و حب و بغضش می‌سازد و در کل از نظر میرزا، همه چیز تمام بود و تنها یک مشکل که ابتدا مطرح شد و ایشان چه با ادب پاسخ دادند که: «پس اگه باب میلتون نیست، شروع نکنیم و ادامه ندیم!» میرزا را اذیت می‌کند.

هیچی نفهمیدم.
طوری نیست حسین :)
حتی با همسر اول میرزا هم مشکلی ندارد ... تا این حد خوشبخت ...
مشکلی ندارد :)
میرزاااااااا .... 
جاااااانم؟
هیچی نفهمیدم ؟! :(
علی ترینم! اشکالی نداره :)
اشکال داره عاخه ... :( نمیشه که خُ ... مسئولیت نوشته هات رو قبول کن! :دی

الان این همسر اول و دوم مجاز بودند ... ؟! یا چی ... ؟! 
قبول می کنم علی :)
سوال رو واضح بگو علی...
خیلی بده که هیچی متوجه نشدم :|

برم یه دور دیگه بخونم :)
شما دیگه چرا خانم دکتر؟ :)
آیا در نوشته تفکر کنیم و به لایه های زیرین پی ببریم ؟!
یا همان چیزی که واضح است را بپذیریم ؟

:))
علی! گزینۀ اول و کمی از گزینۀ دوم ؛))
يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵ , ۱۹:۰۳ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
چی شده؟
با لحن فامیل دور بخونین
لحن فامیل دور چطوری بود؟ من ندیدم!
واقعی بود یعنی؟ :|
بگیم مبارکه؟ :|
پناه بر خدا! حالا زوده :|
امیدی نیست انگار (شکلک خجالت!)

بیخشید ولی واقعا متوجه نشدم :(
شرمنده خانم دکتر، اشکال از نویسندۀ متنه، شما ببخشید :)
پس بالاخره واقعی بود :|
جالبه که چرا همسر اول باید رضایت بده به گرفتن همسر دوم واسه شوهرش! 
نمی دونم چی بگم، واقعا نمی دونم ها...
يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵ , ۱۹:۰۹ ابو اسفنج بلاگفانی
من چون خودم واقعی مینویسم. این رو هم واقعی در نظر میگیرم و میگم که مبارکه ان شاءالله.
شیرینی ما فراموش نشه.
می فرستم برات ابو اگه بشه، حتماً.
دشمنتون شرمنده ، این چه حرفیه...‌
مشکل از گیرنده ست نه فرستنده :)
متن گویا عمیقه :) باید بشینم مث اون موقع ها که سوال های زیست رو تحلیل میکردم و استدلال میکردم ، تفکر کنم D:

حالا اگه به نتایجی رسیدم ، میگم حتما :)
خواهش می کنم :)
شما مطمئنا می تونید خانم دکتر، بیخود که به این درجه نرسیدید ؛)
با آرزوی موفقیت روزافزون البته!
لازم نیست توضیحی به کسی بدید :)
زندگی شخصیِ شماست.
منم کلا برام جالب بود. همینطوری فقط..
:)
برسید به خواستتون انشالا!
پیشاپیش مبارکه پس :))
ممنون تدِ عزیز :)
از هر چه بگذریم، هِدِرِ نو مبارک است! :)
.
متن رو هم خواندیم :)
بی رودربایستی؛ به مدت 10 دقیقه، گیج شدم دی: 
دو تا حالت رو میتونم متصور شم. یک) ازونجاییکه میگید «همسر دوم»، ینی در حال حاضر، «همسر» محسوب میشه اون بنده خدا! پس خوشا به مردانِ خدا که سنتِ نبی خدا را پاس میدارن! 
دو) یه جا میگید «صحبت های فردِ گوینده، با افکارم آمیخته میشه ...» که میشه گف توی رویا تون، اون فرد رو بعنوانِ همسر دوم قرار دادید :)
.
در موردِ اون پاسخِ مودبانۀ بانو هم ترجیح میدم فعلاً اظهار نظر نکنم ;)
مخلصم یاسون جان، دست حسین درد نکنه!
یعنی دلم می خواست با این دید به قضیه نگاه بشه که از تو بعید نبود یاسون؛ فتأمل.
ممنون یاسون عزیز
تبریک میگم .
هنوز خبری نشده ولی زنده باشید! :)
یک پیشاپیش بذارید اولش خب .
چشم؛ بازم زنده باشید! ؛))
يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵ , ۲۲:۴۱ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
خعلی گیج خعلی ....

فامیل دور؟
يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵ , ۲۳:۱۵ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
نه لحنش تو ادای جمله

آهان :)
دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ , ۰۰:۲۱ می‌نویسم از خودم
چند پست از اون ور به اینجا کپی کنید، شبهه‌ها برطرف میشه
دقیقاً از کدوم ور؟ :)
اما هرچی باشه اقدام همسر اول! شما قابل تقدیره!
جدی میگم. کمتر زنی هست که بتونه به اون حس مالکیت مطلقی که طالبش هست و انواع حس های دیگه ش غلبه کنه و رضایت بده و خودش هم پیش قدم شه. بگم غبطه خوردم بهشون عجیب که نیست؟
بله، سیر و سلوک...
عرفان... تو خود حدیث مفصل بخوان ز این مجمل...
نه عجیب نیست، انشالا شما هم بعداً همین کار رو بکنید :)
من عمراً بذارم :|
حقیقت تلخه دیگه :|
اصلا راضی نمیشم. 
ان شاء الله هم خواست دوطرفه ی خدا و بنده ست که خب وقتی یکطرفه ش بلنگه کار نمیکنه.
پس کلا نع :/
آدم ها با هم فرق می کنن دیگه :)
خیلی مشکوکیااااا
خیلییییی
میرزایِ حرص در بیااااار

+ هدر رو هم خیلی پسندیدم
++ باشد که رستگار شویییی:))
مشکوک؟ شیب؟ بام؟ :)
+ هدر هم همین کار رو کرده حتما
++ باشد که روانشناس شوی!

حالا یکیشو بگیرین تا به دومی برسه

+یه جوری انگار داری فرهنگ سازی می کنی که عادی بشه

:|

چشم :)
+ سنت نبی که فرهنگ سازی نمی خواد :)
دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ , ۱۰:۳۷ می‌نویسم از خودم
خیلی قلمتون شبیه وبلاگ نویس دیگه ای است.
شاید اشتباه گرفتم :)
بله، قبلا در بلاگفا ساکن بودم. از وقتی نابود شد و مطالب رو قورت داد، دیگه وب ننوشتم تا ماهِ مدرسۀ امسال که اینجا شروع کردم.

سنت نبی که فرهنگ سازی نمی خواد :)

عه؟ خب چند تا ازدواج اطرافتون به این شکل صورت گرفته که فرنگ سازی نمی خواد؟

خود همون ازدواج با همسر اولش هم جدیدا فرهنگ سازی می خواد

:|

پس از باران رو ندیدی؟ :)
اون که بله...
شاید بی ربط به این نوشته باشه ولی
یادم اومد چند سال پیش داشتم درمورد ی شهید غیر ایرانی حرف میزدم و تحسینش میکردم
یک بنده خدایی اومد گفت این شهید دو تا زن داشته ، حالا نظرتون در موردش چیه؟
گفتم یعنی شما میخوای بگی کسی که دو تا زن داره نمیتونه شهید بشه؟!
بی ربط نیست...
والّا! چه ربطی داره من نمی دونم. انگار قبیح جلوه داده شده!
جدا نمی تونم به هیچ وجه من الوجود خودمو جای همسراول تصور کنم! به هیچ وجه! عین مرگه که همسرتو با یکی دیگه شریک شی! یعنی مرگ به معنی واقعی کلمه...اون زنی که در ظاهر راضی نشون میده شک نکنین دلش خط خطی تر از این حرفاس...دو دستی بیای زندگیتو تقدیم یکی دیگه کنی؟ آخه مگه میشه :|||

:: در کل...پیشاپیش مبارک آقا میرزای ادامه دهنده ی راه رسول خدا (ص):دی
منظورتون وجه من الوجوهه؟ :) ولی خب درک می کنم چی میگید. :|

:: اگه شد که شرینیش رو چشمم :)
باید خیلی صادقانه اعتراف کنم ناخودآگاه یه جور عجیبی حال دلمو کدر میکنه خوندن این مطالب زن دومانتون :)
اگه کدر نمی شد تعجب می کردم دختر انار :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan