از ابن سیرین تا عطاری محل

دیشب با اجازۀ جناب‌تان خواب عجیبی دیدیم! نگویید خواب زن چپ است که زن نیستیم و حاضریم اثبات نماییم. در صدد برآمدیم تا تعبیرش را از بزرگانِ معبرین تلمذ کنیم که بدجور تیشه برداشته بود و بر ریشۀ وجودمان ضربه می‌زد. از ابن‌سیرین و ابراهیم کرمانی و جابر مغربی بگیرید تا عطاری دم کوچه‌مان – که دور و برش را همیشه نساء خرافاتی گرفته‌اند و اگر زرنگ باشید و گوش بایستید برای همه سورۀ «جن» را تجویز می‌کند و پنج‌هزار ناقابل دریافت می‌نماید و نمی‌دانم عطاری را چه به رمالی! – تعبیرش را جویا شدم، اما دریغ که هیچ‌کدام قادر به تعبیر خواب جناب‌مان نشدند که نشدند! تنها جایی که آرزو کردم ای‌کاش زندان بودم، همین‌جا بود؛ یعنی در زمان یوسفِ‌ نبی علی‌نبینا و آله و علیه‌السلام با او در زندان می‌بودم!

برآن شدیم تا خواب جناب‌مان را محضر جناب‌تان واگویه کنیم تا شاید فُحول بلاگستان در امر معبری، بتوانند گره از مشکل حقیر باز کنند که بدجور رو به کوری‌ست.

خواب دیدیم که تازه پا به عرصۀ بلاگستان گذاشته‌ایم و گوشۀ دنجی را به خود تخصیص داده بودیم. هنوز یک پست هم نگذاشته بودیم که در اطراف و اکناف کامنت می‌گذاشتیم و با این عبارتِ «دنبالت می‌کنم، دنبالم کن!» همه را مسحور فیوضات خود قرار می‌دادیم و پستی نبود که از دست جناب‌مان بگریزد. حتی می‌شد که در پستی هیچ نظری هم نداشتیم که بدهیم، ولی بی‌خود و بی‌جهت یک نشانِ دو نقطه می‌گذاشتیم و برای این‌که مفهومی داشته باشد، دست به دامان «پرانتز بسته» می‌شدیم. عده‌ای تازه کار که مسحور می‌شدند، به این بازی تن می‌دادند و عده‌ای که جزء فحول بودند و گرگ باران دیده به حساب می‌آمدند، فریب این بچه‌بازی‌ها را نمی‌خوردند و محلِ سگ هم نمی‌دادند؛ انگار نسیمی که از معده عبور می‌کند. 

رفته‌رفته بر تعداد مسحور شدگان اضافه می‌گشت و همین‌طور بی‌خودی همدیگر را درمی‌یافتیم. وقتی دنبال‌کنندگان‌مان به عدد صد تجاوز کردند و ردش کردند و زیرآبش را زدند، حقیقتاً خدا را بنده نبودیم. دیگر نه تنها برای کسی تره هم خرد نمی‌کردیم، بلکه کامنت هم نمی‌گذاشتیم و بدتر آن‌که جواب کامنت را هم نمی‌دادیم، جواب سلام پیش‌کش! حتی کسی هم که دنبال‌مان می‌کرد که دنبالش کنیم، انگار نه انگار  یک به علاوه این‌جا رنگش آبی‌ست. این را کجای دلم بگذارم که خصوصی حتی کسی التماس می‌کرد که جان مادرت جواب این سؤال مرا بده و من هم انگار نه انگار؛ حکایت همان نسیم و معده!

روزی که دیگر غبغب‌مان حسابی باد کرده بود و حتی به خدا عرضه می‌داشتیم دنبال‌کنندگان‌مان از صد گذشته، اگر شریک خواستی من هستم، تیری از غیب فرا رسید. دو عدد دمل چرکین از نوع بدخیم بر روی دو دست‌مان بیرون زد که همۀ اطباء، بالاخص حذاقشان امر به قطع کردن هر دو دست‌مان از کتف کردند. هرچه فریاد می‌زدیم این دمل اینجای دست است، چرا از کتف؟! می‌فرمودند میکروب در تمامی بافت‌ها تکثیر گشته و قطع نکنیم، تا چند وقت دیگر بوی تعفن و گندیدگی تمام وجودتان را فراخواهد گرفت و چنان شد که بریدند هر دو دست را و دیگر روزگار ما سیاه و کدر گشت؛ جوری که ابن زیادِ مختارنامه هم از دور دست به حال ما می‌خندید.

اینک از علمای حاذق بلاگستان تقاضا دارم مثال گجت که می‌فرمود: «دست‌های پرتوان! برسید به داد این ناتوان!»، برسید به داد این از همه جا رانده شده که سخت ناتوان و آشفته و سرگشته و درمانده و پریشانم!  

دوشنبه ۱ آذر ۹۵ , ۱۲:۴۹ ابو اسفنج بلاگفانی
علم تعبیر خواب نمیدونم میرزا. وگرنه تعبیر میکردم!
ولی خب احساس میکنم تعبیرش این باشه یک روز یک دادگاه نسبتا مجازی راه میندازید که میزنید تمام افرادی که اینچنین نظر میدن رو دو دستشون رو قطع میکنید!
جداً اینگونه است؟ :)
یه نکته ای بگم که گفتن اگه خواب دیدی تا قبل از ظهر برو سراغ تعبیرش 
ظهر رد شد دیگه نگو جایی خوابتو :)
عجب نکته ای! اونوقت موثق حتی؟ :)
دست تقریبا از چند سانتیِ مچ قطع شده بود؟!
از کتف! :|
واقعا اینو خواب دیدین ؟!
خودتون چی فکر می کنید؟ :)
:))))))
خییییلی خوب بود:))) حرف دل همه هست فکر کنم:)))
دست شما درد نکنه:)
باشد که آنان که باید ببینند، ببینند:) البته اگه ببینند هم فکر کنم دو نقطه و پرانتز بسته میذارن و میرن:)
:))
مرحبا خانم چاکری؛ بنده یه تشکر درست و حسابی به شما بدهکار شدم که همینجا، جلوی دید عموم، بدهی خودم رو صاف می کنم: خیلی خیلی خیلی متشکرم :)
oh my god
میشه همون پناه بر خدای خودمون دیگه، درسته؟ :)
سلام میرزای عزیز
فکر میکردم همین که وبلاگم رو دنبال میکنید از جهت اشنایی جیمی است:)
خوشحالم که خواننده ی نوشته هام هستید
آدم هایی که خوب و درست بخونن و خوب و درست نقد کنند خیلی کمند
وجود تون قطعا غنیمته:)
و علیکم السلام
خیر بانو، من کسانی که خوب می نویسن رو دنبال می کنم نوشته هاشون رو. خب اسمتون هم که فرق می کرد.
ایضا ما نیز خوشحالیم.
نظر لطف شماست؛ ممنون.
ای گفتید میرزا ای گفتید...
خدا هدایتشون کنه:) ادم نمیدونه باید واکنشش چی باشه :)
تعبیرش هم به نظرم اینه که روز حساب نزدیک است:)) 
یاعلی
الهی آمین! :)
تعبیر بسی جالب و تامل برانگیز بود :)
یا علی مدد
دوشنبه ۱ آذر ۹۵ , ۲۱:۲۰ پرتقالِ دیوانه
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
*** *** ***** ******
*** ** ****** ** ** **** **
خلاصه که سخن از زبان ما میگویی
اتفاقا الان که می گوی منم یادش افتادم :)
دوشنبه ۱ آذر ۹۵ , ۲۱:۴۲ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
:)
ای بابا
شام سنگین نخورده بودین؟
:)
نون و ماست سنگینه؟ :)
خواب زن، یا خواب ظن؟
هر دو؛ در عوام الناس خواب زن گفته میشه و بهتره بگم پندار اینگونه است برای جنبۀ طنزش و از اونجایی که این مطلب هم طنز بود، از این استفاده کردم؛ و الّا همون خواب ظن صحیحه.
هان. از لحاظ طنز رو دقت نکردم. تو شک افتادم یه لحظه گفتم حتماً اشتباه استفاده می کردم و آبروریزی کردم کلی جا:/
بله؛ این عبارت برای طنز و خرده گیری طنازانه برای بانوان استفاده میشه :)
می دونم عامه زن استفاده می کنند کلی آدم رو شستم که زن درست نیست و ظن درسته :)

+ قدیما که تازه وب نویسی مد شده بود تعداد بازدید کننده و کامنت مهم بود برای همه ولی همون زمان هم من حوصله ام نمی رسید به مراوده و رفت و آمدهای مجازی وبلاگی. تازه یه مدت قرارهای وبلاگی گروهی هم مد شده بود که من یکی اش رو رفتم و حالم بهم خورد از واقعیتی که پشت این صفحات مجازی پنهان بود.
یه وقتایی آدم شنگوله و با همه خوش و بش می کنه و یه وقتایی تو لاک خودش فرو می ره این افت و خیزهای خلقی باعث می شه دور و بر آدم خلوت بشه که خب مهم نی! حداقل برای من مهم نی.
تعبیر خواب شما هم همینه! برای دل خودت اگر می نویسی و به «حریم خصوصی» اعتقاد داری زیاد به این مسایل فکر نکن و واردش هم نشو.. خواب مرد چپه و ناشی از فراهم بودن یه شام چرب و چیلی و پرخوری! 
این خیلی خوبه که ما همیشه به دنبال واقعیت ها باشیم، حتی در جزئیات :)

قبلا گفتم و بازم میگم که این فضا را فضای نسبتا مجازی می دونم و آمیخته با واقعیت و حقیقت. اصلا اعتقادی به اینجور مسائل که در کامنت ارزشمند شماست نداشتم و ندارم و عمیقا به همون به قول شما افت و خیزهای خلقی معتقدم و تایید می کنم فرمایش متین شما رو.
(: سهم ما از این روزگار، یه سفرۀ سادۀ نون و ماسته، اگه این شامِ چرب و چیلی محسوب میشه، بله، خواب مرد هم چپه :)
مزاح نمودم برادر. 
یاد نون هایی افتادم که بچگی ها تابستون آفتاب خشک می کردیم و ظهر با آبدوغ خیار حالش رو می بردیم؛ آبدوغ خیار با مزه آفتاب. 
و ایضاء یاد عزیزی که طبعش گرم هست و تو این سرما هر شب نون خشک و ماست و خیارش به راهه و کلی هم به به و چه چه می کنه، به من که می گه لرز می کنم همون لحظه.
مزاح برداشت می کنیم، نگران نباشید. برای ما دو نقطه، پرانتز بسته، یعنی هم خودمون مزاح می کنیم و هم مزاح برداشت می کنیم. اصلا این دنیا جدی نیست :)
البته دوران خشک کردنش برای ما گذشته و هشت هزار ناقابل به نونوایی سر کوچه میدیم و نون خشک می خریم؛ بالاخره او هم باید نون حلال در بیاره. بعد هم می ریزیم در ماستِ کمی سفت و خیار و پیاز و گردو هم اضافه می کنیم و به قول فرمایش شما با چه به به و چه چهی جای شما خالی وارد امانت خدا می کنیم؛ بعد هم بعضاً همانجا کاسه را زیر سر می گذاریم و تمام! و البته در بعضی از ایام، با همین مخلفات، تنوع هم داریم؛ باز هم جای شما خالی :)
من تعبیر خواب بلد نیستم .. ولی ما اینجور مواقع میگیم حرفو بانداز زمین صاحابش خودش برمیداره ....
امیدوارم برداره .. البته اگه بخونه البته اگه بخاد ..
باریکلا... تفسیر قشنگی بود!
خیلی دوس دارم دنبالتون کنم...جعبه ندداری چرا؟؟؟
خوش اومدین، لطف دارید شما...
جعبه نیاز نیست، به اندازه تمام موجودات راه هست برای دنبال کردن :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan