خوشا بر احوالت اسماعیلی!

ظهر که به منزل آمدم، بوی قرمه‌سبزی کلّ خانه را فراگرفته بود، حتی بین دُرُوز (جمع درز!) دیوارها. با اشتیاق فراوان کیفم را پرتاب کردم روی مبل و ایضاً خودم را. خانمِ خانه که از آشپزخانه پا به هال گذاشت، بعد از سلام و احوال‌پرسی و یک‌سری ریزه‌کاری‌ها برای بقای زندگی، گفتم: «دسیدون درد نکونِد، امرو دیگه واسه آقادون قورمه‌را را انداختیندا!». عیال که آب از انگشتانش می‌چکید، آب پاکی را ریخت روی دستم: «نه عامو؛ قورمه کوجا بودِس؟! اِز تو دریچه کولر بوش میاد، انگار آقای‌ اسماعیلی امرو قورمه‌را می‌زِند به بدن!».

چهره در هم کشیدم و مثل همیشه هیچ نگفتم و کوتاه آمدم. گفتم: «شوما هنو دریچه کولرا نَبَسِین؟! باشِد، اشکالی ندارِد!... اصش وظیفه شوما نبودِس این کارا بوکونین، اهمال‌کاری اِز جانبی بَندِس!» عیال که از این سخنم انگار خستگی از تنش بیرون رفته بود، گفت: «حالا ناهار چی‌چی بخوریم؟» کمی دندان به هم ساییدم و لب و لوچه‌ام را پیچ و تاب دادم و گفتم: «هیچی! تو روایات اومِدِس صباحاً و عشیاً، فقط صبح و عشاء چیز بخورین، یه امروزا به روایات عمل می‌کونیم.» و رفتم و نشستم پشت میز کارم.

دقایقی بعد عیال آمد و دو دستش را گذاشت روی پشتیِ صندلی و من می‌دانستم که هر وقت این حالت را به خود می‌گیرد، کاری برای من تراشیده است. گفت: «آمیرزا! میشِد امرو بریم بازار هنر، اون سرویسی طِلا که اوروز دیدیما، بسونیم تا کِسی نَبُردِس؟!» قلم از دستم افتاد. همان‌طور که روی صندلی نشسته بودم، به همان حالت تاب خوردم به سمت خانم خانه، به طوری که دو دستش از روی پشتی صندلی تالاپ ول شد و اگر خودش را سفت نگرفته بود، پخش زمین می‌شد. گفتم: «کی به شوما گفت امرو غِذا نَپِزین؟ من بایِد بو قرمه‌سبزیا اِز را دریچه کولر، اونم اِز خونه آقای اسماعیلی بشنُفَم؟! اصش کی به شوما گفت دریچه کولرا نبندین؟ مگه من روزی هزار بار نیمیگم این دریچه کولر بی‌صاحابا ببند؟! نیمی‌دونی انرژی اِز را همی دریچه کولر هدر میرِدا پولی گازیمونم سر به فلک می‌کِشِد؟! اووَقت بابا شوما می‌خواد پولی گازی مارا بِدِد؟! ها؟... بوگو، چرا ساکت شدی؟ جوابی مَنا بده؟»

عیال که ابروهایش شبیه سقف کلبه‌های وسط جنگل شده بود، در بین سخنرانی‌ام، لام تا کام کلامی حرف نزد. تا که گفتم: «جوابی منا بده؟»، ابروها را از هم باز کرد و گفت: «خااااب! چِدِس حالا؟! نخواسم عامو، همیشه همین کارا میکونی؟ انقد منا اذیت کن تا آخِرش این سرویس طِلارا بِسُونَندا برن!» بعد هم رفت و مثل همیشه آن‌چنان در را محکم به هم زد که برق سه‌فاز از چشمم پرید.  

بعد که رفت، صندلی را به حالت اولیه بازگرداندم و قلم را برداشتم و روی کاغذ پیش رویم نوشتم:

«فدای سرت که ناهار نپختی. فدای سرت که دریچۀ کولر را نبستی. هر روز هم که چیزی نپزی اشکالی ندارد، فقط عشقم! امیدم! زندگیم! غذا هم که نمی‌پزی، دریچۀ کولر را هم که نمی‌بندی، حرف از بازار هنر و سرویس طلا هم نزن!... قربانت آمیرزا»

عه عه...چقد بداخلاقین:)
خانومتون گناه داره خو
نه دیگه اینقدرا... :)
خیلی گناه داره بنده خدا :(
ممنون از شما.
سه شنبه ۲ آذر ۹۵ , ۲۳:۱۴ گمـــــــشده :)
:)))))))))))))))
پروفایل جدید کاملا متناسب است
داستان هم عالی بود
حرفی برای گفتن نذاشت خدایی
:)))))))))))))))
ممنون؛ لطف شما رو می رسونه؛ همیشه محبت دارین شما :)
هیچی یعنی؟... مطمئن؟ :)
:))
الهی .. خب شوما باید میبردیشون بازار هنر و سرویس طلا رو هم میستوندین ، نهارم میبردیشون رستورانی جایی :)))

:)
الهی چی؟ :)
:) یعنی هر روز بریم رستوران؟ :)
من طرف برابریم :)) وگرنه می‌گفتم البته فکر کنم کلا خالی کردن آب کولر و بستن دریچه‌ش  کار مردونه‌س ولی حالا که حرف برابری بد نیس گاهی هم خودتون دست بکار بشید برای ناهار ولو آماتوری :)
چه خوب! البته می دونم :) آخرش گفتی که!... بله، اونا که انجام شدس، منتها این پایینا دیگه یادمون رفته :)
ابدا، هیچی بلد نیستم :)
سه شنبه ۲ آذر ۹۵ , ۲۳:۴۷ پرتقالِ دیوانه
سقف کلبه های وسط جنگل چه شکلیه میرزا؟:))
پرتقال! انگشتی دسادا به هم برسون؛ حالا جفت دسادا یُخته به سمتی پاین متمایل کن. میشد همون :)
خوب بود آخه
مثل همیشه یه موضوع ساده و بیان روابط ساده تر
خیلی خوب نوشته بودینش
قشنگ می شد تصویر سازی کرد
فقط یه ایراد داشت
اینکه خانم چرا خسته بود و چرا ناهار نپخت؟
همین جوری الکی؟ یا به چبر نویسنده؟
ممنون :)
از دستش آب می چکید. ظرف می شستن.
شبیه شیروونی یعنی؟
شبیه که نه، خودی خودشس :)
چهارشنبه ۳ آذر ۹۵ , ۰۶:۲۳ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
که اینطور عجب اوضاعی بودِس
ولی توصیه ی من به شما تهیه ی غذا از رستورانِس که به مراتب به صرفه تر و ارزون تر درمیاد
آخه سرویس ِطلا؟واس خاطر یه قرمه سبزی؟
بله، اینطوری بودس! :)
و البته بد مزه تر :)
درس نخوندیندا :)
خخخخ داشتین دعواش میکردید منم جا خوردم :)) حالا جدی چیزی نخوردید اون روز ؟ :)) 
خب ببرید اون سرویس طلا رو بسونید خلاصش کنید دیگه :)))
اون عاشقانه ی اخرش هم خیلی زیبا بود :))
مثل همیشه خیلی خوب به تصویر کشیده بودید.
ممنونم
یاعلی
نه دیگه... :)
نسونم بیترس :)
زیبا خوندین!
زنده باشید؛ خواهش می کنم.
یا علی مدد.
چقدر جذاب بود این پست... تا حالا پست این مدلی با این لحن نخونده بودم...
خدا خانم تون رو براتون حفظ کنه :)
جالب خوندین.
خدا بهتون سلامتی بده! :)
در طول خوندنش تو ذهنم بود که بنویسم ؛ چقدر نامهربانانه ، که ۲خط آخر تا حدودی نظرمو عوض کرد .
خدا رو شکر! :)
اگه برنامه ها روز زندگی اینطوری باشه ترجیح میدم سکوت اختیار کنم :)
:)

فقط یرای شستن ظرفا ناهار نپخته؟

:/

منطقی نیست خوو

:دی

نه، فرمودی چرا خسته بود، اینو نوشتم.
میگما ، خانوم اولتون بودنس!! یا دیم؟!:دی
بودنس چی چیه؟! :)
فعلاً اوِّلی! :)
چهارشنبه ۳ آذر ۹۵ , ۱۱:۲۰ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
چیطور؟
منَا درسامو خوندم آرادامو بیختما والکامم آویختم
الانم نفهمیدم چی به چیس؟
شوما بگو من بد میگم؟میگم عوض اینکه اینهمه آدم توخرج بیوفتد میرد بهتِرین رستواناو بهتِترین غذارومیخورِد:دی
دُرُس نخوندیندا، نه دَرس نخوندیندا! :)... پرتقال کوجای؟ :))
تمومم اشتباه می نویسیندا :) حواسدون باشد! :)
آخه گاهی میریم، اما خب مزۀ غذای خانوم پز برا آقای خونه یه چیزی دیگس! مجردی هم می شد رفت رستوران :)
حالا اگه نسونید و خدایی نکرده یکی دیگه بسوندش باید تا 10 سال جواب گو باشید :))
خدا حفظ کنه خانم ها رو همیشه هم علاقه شون به چیزهای گرونه :)))

چیزی که زیاده سرویسی شبیهی هم :)
جداً که خداحفظتون و حفظشون کنه! ؛)
بودنس دیگه خخخخ ، budanes :| 
کلا مگه es نمیگیره آخره همه حرفادون؟:)))
چرا تحریف می کنید لهجه مردم رو؟! :) 
مثلا می خواین بگین که همسر اول شما بودند یا همسر دوم؟
این به این صورته: همسری اولدون بودن، یا دومی؟... یه موقع بخواین کمی هم عصبانیت قاطیش کنید و با حرص ادا کنید، میگید: حالا همسری اولدون بودس یا دومی؟
*****
شماره کارتو لطفا یادداشت بفرماین :)
من همینجام:دی
دارم روند نابهبودیما طی میکونم
خو ملت سختشونس میرزا باس همه اعرابارا براشون بزاری
پایِی کلاسی آموزِشی لهجه شیرینی اصفهونی را بندازِیم؟
عاشقی توضیحد به رفیعه شدم اصی
عه؛ ایشالا خب بشی زود!
من فکر کردم همه شومای پرتقال :)
طالب می خواد پرتقال که هسن، پایم! :) البته اوِل بایِد پولیشا بیریزن، بعد :)
:)))
تازه میرزا درستش اینه
همسری اَوَلِدون بودِس یا دویُم؟

:))))
پرتقال این مرحله اولی یادگیری بود. چون مثالیشون رو «س» بود من اونو دیگه ننوشتم. اگه «دیّما» حالا می گفتم قاطی می کردن ایشون :)
تازه درسترش اینه پرتقال که میره برا مرحله سیم:
همسری اوِّلیدون بودس یا دُیُّمی؟ :)
پَ 50 ، 50 
جا و مکان و تدریس از شوما
نظارت و گرفتنی پولا از ما
خبس دیگه؟
هیچکی من نیمیشد میرزا
اینا آویزه گوشد بوکون:دی

رو چِشَم پرتقال! ایشالا میریما دفتری کاویان عمادیم اجاره می کونیم :) خبی خب میشد ؛))
آره والّا، آره والّا :))
الان ملت قاطی میکنن اگه من مرحله چهارمو بگم بزا همین جا قائله رو ختم به خیرش کنیم :دی
باشِد؛ پس غائله را ختم به خیر می نماییم :)
اصی مَ نیمیفهمم چرا شوما هی بحثی پولا میکِشِین وسط؟
حالا که ایطو شد
همه پولا را من میستونم
آ نِگر میدارم یه جای خُب
تا شوما تقوا پیشه کونی
والا
تا کی وابستگی به مالی دنیا میرزا؟
حالا که اینطور شد، پایانی شراکتا اعلام می کونم، جولو اصفونیا اِز این ملق بازیا :)
چهارشنبه ۳ آذر ۹۵ , ۱۳:۱۲ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
چقد سخته:))))
همون همون که شما میگید:دی
(: لطف کردین، ممنون از شما :)
جونی شوما میدونستم با غینس
جخ میخواسم بیبینم حواسدون جمعس یا نه
که دیدم ماشالا جمعس
جونیدون و جونیمون سلامت!
شوما که خوددون حادقین :))
قَر نکون حالا
ننیزاری به سه نونا نوایی برسیما
باشد همون که اِز اول گفتم 
60 من 40 شوما 
:)))


حالا شد یه چیزی، البته حرفی اولدون 50، 50 بود، بازم شد ملق بازی! :)
جدی میگوی؟
خو باشِد
دیگه یه همشهری مشتاق به شراکت وبلاگ نویس که بیشتر نداریم :دی
جهنم و ضرر اصِش
ها، پَ چیچی! :)
حالا شد؛ باریکِلّا، قراردادا بعدی خب شدندون امضاء می کونیم :)
راستشو بگو 
خودت تعجب نکردی اومدی توی خونه ؟!
راستش سؤالو متوجه نشدم و اگه متوجه بشم، حتما راستشو میگم.
همیشه با قسمت های مختلفِ چنین داستان هایی مشکل دارم :))
اول اینکه چرا همیشه خانما باید قرمه سبزی بپزن؟(تفکر!) ... خوب حالا چندبارم آقایون بپزن....والا :)

بعد دوم اینکه چرا تا اقاهه میگه نمیخرم خانومه قهر میکنه درو میکوبه و میره ؟! (بازم تفکر!)

پرانتز باز از قهر کردن به هر دلیلی و به هر صورت و نحوی متنفرم پرانتز بسته

خوب خودش بخره :) اصن از اون اول چرا به اقاهه میگه -_- :)))
خودش یهویی بره هرچی دوست داره بخره D: بعدش بیاد خبر بده بگه اون سرویس طلایی که هی بهت گفته بودم هی نخریدی خودم رفتم خریدم که تو دیگه زحمت نیفتی D:


چون آقایون عموما از پس این ماجرا بر نمیان، اونایی هم که بر میان، آخرش مثل دست پخت خانوما نمیشه.
دومی رو منم بلد نیستم :) عمومیت نداره، اما هست؛ اما اینکه از قهر کردن به هر دلیلی متنفرید، باید بهتون تبریک بگم خانم دکتر، چون یک خصلت بسیار خوبه و اگه همه این رو در خودشون تقویت کنن که با این مقوله نه تنها چیزی درست نمیشه، بلکه امروزِ روز دیگه مجالی برای این چیزها نمی مونه و کمتر کسی ناز می خره که اگر بخره هم به تعداد اندک.
خب بعضی ها دکتر نیستن :) بعضی ها خانه دارن و دستشون در جیب شوهر :) (مزاح)
اگه این کارو بکنن، شوهر به قدری خوشحال میشه که انگار خدا دنیا رو بهش داده :))
خب چرا اولش اونطوری گفتید بهشون؟!
انسان فی نفسه و بدون قید و فطرتاً، یک موجود آرام و سر به زیره. این خصلت تا موقعی هست که به قول خودمونی کسی سر به سرش نذاره. و اگر چنین شد، او هم البته واکنش نشون میده و صد البته هر عملی را عکس العملی ست :)
مثلا انسان رو ایران فرض کنید، تا زمانی که کشورهای دیگر (علیه ما علیه) تجاوزی به مرزهایش نداشته باشند، کاری به کار دیگران نداره؛ جدای از اون دو نکبت (علیهما اللعنه :))
حالا دیگه :)))
نه دیگه :)) منظورم خرید از جیب شوهر بود D: نه جیب خودش -_-

حالا این قسمت رو من توی کامنت قبلی به شوخی نوشتم....اصولا همه چی باید با مشورت و با همدیگه خریداری بشه ! نه یهویی و بی خبر و اینا :) کلا این قانونیه که توی خونه ما هست....با اینکه مامان بابامم هردو حقوق بگیرن ولی کسی سرخود چیزی نمیخره :) مثلا مامانم یهویی بره مبلارو عوض کنه یا حتی بابام با سلیقه خودش ماشین بخره ! همه چی مشورت گونه ست کلا :)برای بچه های خونه از جمله من هم این قانون هست  و به نظرم خیلی چیز خوبیه :)

خب شوهر باید یه پولی بده به زن خانه دار تا در موقع مقتضی چنین عملی صورت بگیره؟ :)
طرز فکرتون کاملا روشن فکرانه به معنای واقعی و البته خانم دکترانه بود. خدا این خانواده رو در جوار هم حفظ کنه! :)
قرمه سبزی رو عشقه😃
امروز ظهر خوردیم 😃
نوشی جونت آقا مجتبی، یه کمی هم به فکر ما باش، با این بیان، داغون شدم رفت :)
«ساییدم» درسته!

نتیجه‌ی اخلاقی این متن: «زنی که عاشق شوهر دست به جیبه، باید پای اجاق‌گاز وایسادن رو هم بلد باشه!» 
بله بله، درسته. هم ساویدن، هم سابیدن و هم سائیدن؛ اما اینی که شما میگی درست تره، مرسی مهراد.
احسنتم؛ آجرک الله مهراد بابت این نتیجه!
ریزه کاری!
آدم اینجا میاد با خوندن نوشته ها درس زندگی میگیره والا!
خیلی خوب بود. دم شما گرم.
خواهش می کنم.
خوشم میاد با تأمل می خونی رفیق!
اگه کلا بحث به قسمتای دیگه ی زندگیتون مربوط میشه که خب هیچی، حرفی نمیشه زد و دخالت هم نادرسته. اما منظورتون از سر به سر گذاشتن، درخواست اون گردنبنده که نیست؟ :)
شما چقدر خوب همیشه سیبل رو هدف می گیرید :)
ای کاش گردنبند بود ؛))
شوما و پرتقال بیترس هرچه زودتر شراکتتانا برقرار بوکونید!:)))

اسم من رو هم اول لیست شاگردا، با تخفیف ویژه در نظر بگیرید!:)

در مورد متن، من جای خانمتون بودم وقتی رسیدید خونه می‌گفتم طلا رو خریدی؟ وقتی گفتید نه می‌گفتم پس امروز نه خبری از قرمه سبزی هست نه بستن کانال کولر!:))) اینطوری به قضیه نگاه کنید خب!
کلا یک ساعت طول کشید تا شراکتتانا را بوخونم. بیذارین ببینم نظری پرتقال در موردی شوما چی چیس، اووقت تصمیم می گیریم، هر چی باشد قرارس با هم شریک باشیم. البته فک می کونم متفقا به خاطر همین کلمه اسمدونا ننویسیم ؛)
*****
خب اگه این اتفاق افتاده بود که آخر داستان، همون اولش رخ می داد که :)
من اینطوری استنباط کردم که حرف اضافه‌ی «را» به اسم ماقبلش به صورت یه الف می‌چسبه. مثلا:
«شوما هنو دریچه کولرا نَبَسِین؟!»

اونجا «دریچه‌ی کولرا» همون دریچه‌ی کولر را بوده دیگه.

بعد خواستم بگم «شراکتتون رو»، گفتتم «شراکتتانا»!
آیا کار اشتباهی کردم؟ :|

چرا اسمم رو ننویسین؟ چون سطحم خیلی بالاست نیازی ندارم به کلاس؟! :)) (خدای اعتماد به نفس! :دی)
نه باریکلا، اون قسمت دریچه کولرا درست گفتین.
اما اینو دیگه بلد نبودین که در لهجه ما حرف (ت) بدل به (دال) میشه. پس شراکتتون را میشه شراکتدونا... البته این (ت) شراکت، متعلق به خود کلمه س که سر جاش ثابته.
شماره کارتا یادداشت کنید.
میگفتم، علت باید چیز دیگه ای باشه..
:)
نه والا همینه، منتها شما فرمودین گردنبند، منم عرض کردم کاش گردنبند بود، سرویس طلاست! :))
قهر حرام است. ختم جلسه!

گلبول! آقا من سختمه بهت بگم پوکر فیس :/ بار منفی هم داره 
همون گلبول صدات میکنم
من با میرزا صحبت میکنم که این دفعه رو سخت گیری نکنه شما هم بیای کلاس 
اما بحث تخفیفو اگه جزو شاگرد ممتاز ها بودین واسه ترم های بالاتر بهتون تعلق میگیره 
بعله

خابالا :)
ایش :دی
:))
شما چقدر خوب می نویسی آمیرزا... بخصوص لهجه رو عالی منتقل میکنید. از آقای همسر (قناری معدن) سپاسگزارم که باعث شد اینجا رو پیدا کنم:))
و ایضا از شما بابت خوب روایت کردن 
عرض ادب و احترام خدمت شما
به شدت از دیدن شما که از اتفاق همسر دوستی هستید که یکی از بهترین خاطرات زندگیم رو با هم رقم زدیم، خوشحالم :)
لطف شما شامل حال ما شده بانو. محبت دارین.
از همین حریم خصوصی سلام ما رو خدمت قناری معدن ابلاغ بفرمایید :)
جمعه ۵ آذر ۹۵ , ۰۰:۱۶ علیـ‌ تَرین :)
آخ آخ آخ! میرزاا !چقددددر خوب بود! اصلا عااالی بود :))) کلی لذت بردم! اصلا همش عشق بود :دی
اینقدر خوب و باحال تعریف میکنی که اصلا جای حرفی نمی مونه!😊😊😊😊
مخلصم علی جون، من مخلصی شومام که همیشه لطف داری دادا :-)
اگر عشق باشه
حس بشه
بنظرم هیچ زنی دنبال چنین خواسته هایی نمیره
این خواستخ ها در خیلی از موارد جایگزین های بی فایده ای برای جبران کمبود توجه و محبته که نیست هست
شایدم برای مشغول شدن به چیز های محبوب سطحی بخاطد فراموش کردن یه حقیقت تلخ
شما دیگه کنه و بنه ماجرا رو از دیدگاه روانشناسانه بررسی کردید ها، ممنونم :)
نظر شخصیمه این چیزایی که نوشتم حتی اگر سه سال پیش هم میخوندم این مطلبو بازم همینو میگفتم در جوابش :)
نظر شخصی شما حتی برای ما عزیز و محترم :)
جمعه ۱۲ آذر ۹۵ , ۰۰:۰۷ دخترِ انار :)
بزرگوارید شما جناب میرزا :)
بزرگوارید که ما را بزرگوار می پندارید :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan