حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

با همان «دوستت دارم» لعنتی، در همان روز پنج‌شنبه همه چیز شروع شد. قدیم‌ترها که هنوز موبایلی در کار نبود و اوج ارتباطات، نامه زیرِ آجر گذاشتن بود، رابطه‌ام با سوسن شکل گرفت. بعدترها که تلفنِ ثابت به محل رسید و کلی هم همان روزِ اتصال ذوق کردیم، ارتباط‌‌‌‌‌‌‌‌مان شده بود در حد یک پنج‌شنبه. پنج‌شنبه‌ها روز ملاقاتِ با اموات بود و فقط در چنین روزی، یک بعدازظهر تا شب، به صورت کامل از مادرم و مادرش خبری نبود. راحت و بدون دغدغه کنار تلفن لم می‌دادم و دل می‌دادم و قلوه پس می‌گرفتم. تنها دغدغه‌ام چرخش کلیدِ بابا بود که آن ایام کارهای مزرعه شروع شده بود. بماند که در بعضی مواقع ضد حال زده می‌شد.

بعضی اوقات مادرم که عزم مزار داشت، سریع تماس می‌گرفتم و دو تا بوق که در گوشم می‌خورد، سوسن گوشی را بر می‌داشت و آهسته زمزمه می‌کرد: «بعداً زنگ بزن!» و قطع می‌کرد. معلوم بود که مادرش هنوز نرفته. بعضی وقت‌ها هم زودتر از مادرِ من با گروهی از خانم‌های همان محله در خیابان می‌دیدم‌شان. گاهی هم برعکس می‌شد. همان روز مادرم قصد رفتن نداشت و مجبور می‌شدم چهارده هزار صلوات نذر کنم.

دیگر نامه را که زیرِ آجر، کنار دیوارِ آجری می‌گذاشتم، لازم نبود که ساعت‌ها بنشینم که سوسن از مدرسه بازگردد و با اشاره به او بفهمانم که یک تکه از قلبیاتم در زیر آن آجر جامانده و او هم برود و دو ساعت بعد با شراره یواشکی بیاید و برش دارد. حتی آن‌ها هم در آن زمانه غیرت داشتند. در آن پنج‌شنبه اما با گفتن «دوستت دارم» همراهِ با اشک، با یک تیر دو نشان زد. یکی این‌که مرا بیش از پیش عاشق خود کرد و دیگر این‌که آرام‌آرام جرقه‌های وارد شدن به گروه متأهلین را در ذهنم زد.

به آب و آتش زدم برای به دست آوردنش. گذشتم از خیلی چیزها. ایستادم رو در روی پدرم؛ آن هم آن روزهایی که احترام به بزرگتر قیمت گزافی داشت. اما عشق این چیزها سرش نمی‌شود. تمام موانع را با له کردن خیلی از ارزش‌ها و خراب کردن همه پل‌ها، از سر راه برداشتم تا برسم به سوسنی که ورود کرده بود به قلب منی که تا آن روز برای گذراندن وقت و تفریح، ساعت‌ها می‌نشستم به گفتمان با او. با یک «دوستت دارم» اژدها کرده بود عصای چوبی‌اش را. چشم بستم و باز کردم، بیست و پنج مرداد فرا رسیده بود.

حسن سیاه از همان صبح عروسی دائم جلوی چشمم ظاهر می‌شد. به خاطر آتویی که ازش داشتم، مدت‌ها بود فرمان‌برم شده بود. آن روز اما هر چه با چوب می‌راندمش، دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شد. دفعه آخِر که بهش گفتم: «ببین حسن سیا! امروز عروسیمه، خوش ندارم این دور و بر بپلکی، برو و شب بیا که هزار تا کار باهات دارم، فعلا شرتو کم کن.» با هزار ترس و لرز و مِن‌مِن کردن، نوار کاستِ «مکسل» نویی از جیبش در آورد و گذاشت کف دستم و بعد هم فی‌الفور رفت. از سر هولِ شنیدن آهنگ‌های بندری که از مدت‌ها قبل به حسن گفته بودم جور کند، خودم را به ضبط صوت رساندم. بعد از کلی صدای چیلیک‌چیلیک، زدم روی دکمۀ پِلِی.

لحظه‌ای بعد تاب و توان شنیدن نداشتم. صدایِ رحیم کوتوله و علی اینزاگی از همه تابلوتر بود. صدایِ میثم لاک‌پشت و محسن قرطاس، مثلِ مویِ در ماست پیدا بود. حتی اصغر بی‌صدا هم به صدا درآمده بود. صدایِ مجید سفیداب اما تشخیصش سخت‌تر بود. اما صوتی که بیش از همه رساتر بود و مثل صفیرِ خمپاره و صدای انفجار در گوشم پیچید، صدایِ سوسن بود که یک «دوستت دارم» همراهِ با اشک، تحویل هر کدام داده بود.

میرزا ...