در پناه باران حرمت

از تشنگی لب‌هام ترک خورده بود و دهانم نیمه‌باز. تاب و توان طی طریق نداشتم. نگاه بی‌حالم را به هر سویی می‌چرخاندم تا بجویم کمکی را. کسی نبود. همه‌اش بیابان بود و آفتاب و تشنگی و سراب.

چشمانم را باز می‌کنم. درد داشت. درد دارد؛ همان‌طور که روی دست چپش خوابیده. نگاهش می‌کنم و درد می‌کشم. دل‌تنگ یک تکان اندک بود، اما نمی‌توانست. تاب و توان حرکت نداشت. مثل میخی که چکش خورده باشد، زمین را در آغوش گرفته بود. جابجا که می‌شد، درد امانش را می‌برید و طاقتش را طاق می‌کرد.

آدمی نمی‌داند کی می‌آید تا برنامه‌هایش را با آن هماهنگ کند. برخلاف بقیه مهمانانِ بی‌دعوت، خرجش با میزبان است. به ناگاه وجود را می‌قاپد. می‌گیرد کیف، مستی، سرخوشی و هدیه می‌دهد سرخوردگی، نومیدی و خماری. زمین گیرت می‌کند. سر جا می‌نشاندت. میخکوبت می‌کند. اختیار خانه را تمام و کمال در دست می‌گیرد. در یک کلام، معتکف شود، بیچاره‌ات می‌کند؛ چانه هم بر نمی‌دارد. اویی که در کنارم درد می‌کشد، مدت‌هاست میزبان این مهمان ناخوانده است. فکر می‌کرد و فکر می‌کردم که مهمان چند روزه باشد، اما کنگر خورده بود و لنگر انداخت؛ ماند؛ نرفت. می‌گفتند ابدیست. آمده است که بماند. پیچشی به تن می‌دهد، رشد می‌کند، بزرگ می‌شود و رفته‌رفته می‌میراند. همیشه زیر گوشم به آرامی زمزمه می‌کرد: «دعا کن کارش را سریع انجام دهد.» خسته بود. خشکیده بود. درد داشت.   

نگاه از او و مهمانش می‌گیرم و رو می‌کنم به دخترک معصوم و زیبای کناری. بیدار که شد، بر لبانش خوش‌مشربی نشسته بود. لبخند محبت، شور، صمیمیت، مهرورزی، شیفتگی و دلدادگی. انگار که کسی به او وعده درنگ داده بود؛ نوید آسایش. کسی از صنف نور و سلسله روشنایی.

دستم را در مشبکِ پنجره قفل می‌کنم. می‌گویم: «ای امام رئوف! علیک آلاف الثناء. ای مردِ نور و روشنی! ای امام خوبی‌ها! ملجا درماندگان! مأمن بیچارگان!...» و نیاز در دل می‌گویم. نگاه از دستان چسبیده به مشبک می‌گیرم و می‌چرخانم به سمت او. بدجور درد می‌کشد. طاقتِ نگاه نیست. می‌گریم. اشک می‌ریزم آرام. دوباره پنجره را در می‌یابم. با امام درد دل می‌کنم. در همان واگویه‌های درد و التماس، می‌روم. انگار که احساس عقب‌ماندگی می‌کنم. می‌روم در شلوغیِ احساس.

تا دیدگان یاری می‌کرد، بیابان بود و بیابان. آفتاب می‌سوزاندم. عطش چیره گشته بود و تشنگی غالب. طاقتم طاق شد. با زانو داغی زمین را لمس کردم. گرفت آسمان نگاهم را. مدد خواستم از ایزد. آفتاب آمد دلیلِ آفتاب. از سمت خورشید، از سمت نور. رو در روی نگاهم ایستاد و پرسید: «چه می‌خواهی؟» «آب!» پیاله‌ای میان دو روشنی. گفت: «بگیر.» پیاله را گرفتم و نوشیدم. سرد و شهدآگین و نوشین! تا قطره آخِر نوشیدم و به عادت گفتم: «سلام بر حسین» نگاهش منفجر شد و اشک در آن غلیان کرد. فلک تنهایش نگذاشت؛ آسمان با او گریست.  

قطرات باران بر چهره‌ام چکید. در صحن بودم و باران می‌بارید. خلوت بود و رواق‌ها شلوغ. یادم می‌آید او آن‌جا خوابیده درد می‌کشد. بی‌خیال باران می‌دوم به سویش. دست می‌برم تا بلندش کنم. خیسِ آب است. زبان باز می‌کند: «خودم می‌توانم.» دست را تکیه بر زانو می‌دهد. می‌خشکم. شگفت‌زده نگاهش می‌کنم. با چه مشقتی آورده بودمش و رسانده بودمش به پنجره فولاد و برایش از همان‌جا زیارت‌نامه خوانده بودم؛ و حالا ناتوانِ درد کشیده با توانِ خویش برمی‌خیزد. اشک‌هایم زیر باران گم شده. او روی پای خود می‌ایستد. می‌پرسم: «شِفا...؟!» هنوز سوالم تمام نشده، سری به علامت تأیید تکان می‌دهد. مگر می‌شود با ایمان بیایی و بدون گرفتنش خارج شوی؟ به آغوشش می‌گیرم و می‌بوسمش. می‌بوسمش، می‌بوسمش، بوسه‌های خیس. باز به فکر من است؛ می‌گوید: «برو... خیس می‌شوی.» می‌خواهم ببرمش. می‌گوید: «باران دوست دارم. آسمان دوست دارم. ماه‌هاست بی‌حرکت زمین دیده‌ام. می‌مانم؛ می‌خواهم قدم بزنم؛ خیس شوم؛ همراهش روان شوم.»

شوری اشک را نادیده می‌گیرم. لبخند شیرینی می‌زنم و می‌روم. کمی دورتر می‌ایستم و نگاهش می‌کنم، آن هم با چه ذوقی! انگار که هیچ‌کس نیست. من هستم و او و او. باران شدت می‌گیرد. انگار که کبوترِ حرم است. بال‌هایش را باز می‌کند و می‌چرخد. باران می‌بارد و او عاشقانه می‌چرخد.

نگاهش می‌کنم. باز نگاهش می‌کنم... بی‌اختیار بر لبم جاری می‌شود: «السلام‌ علیک یا علی‌بن‌موسی علیهما السلام؛ تولدی دوباره، مبارکت باشد مادر!» اشک می‌ریزم، اشک شوق!

Powered by Bayan