یازده و یازده دقیقه

داستان بی‌طرح و پیرنگ، مثل ساختمان بی‌نقشه است. همان‌طوری که وقتی قرار است ساختمانی بنا شود، ابتدا سراغ مهندس طراح گرفته می‌شود، برای چیدن کلمات یک داستان نیز، باید اول طرح آن بررسی شود. دو سوال معروف همیشه بوده و هست، «بعدش چه؟»، «چرا؟». اولی برای قصه و دومی برای پیرنگ.

قصۀ «یازده و یازده دقیقه» طرحی ندارد. انگار که میان زمین و هوا معلق است. حادثه‌ای ندارد. حادثه رکن اصلی داستان است. تا حادثه‌ای نباشد، قصه‌ای شکل نگرفته. نیامدن شخص، حادثه نیست، تکرار مکررات است. کلاً خیانت از سال‌ها پیش نخ‌نما شده، بازاری ندارد. طرح که نباشد، حادثه که نباشد، تنها یک روایت می‌ماند، یک یکی بود، یکی نبود ساده. درست است که درک می‌شود آنچه نویسنده در حال روایت است، اما آن هیجان و درک عمیق و همذات‌پنداری در کار نخواهد بود.

قصه اما نکات مثبتی هم دارد. جملات کوتاه به شدت مناسب است. انتخاب راوی هوشمندانه بوده و نوع روایت کردن هم روی قصه نشسته. نویسنده در خلق انتظار موفق بوده و توصیفات راوی و طراحی صحنه به واسطۀ توصیفات و گذاشتن المان‌های مناسب برای بیان خصوصیات کاراکتر، مناسب است.

Powered by Bayan