حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

تا به این سن رسیدم و در این عمری که از خدا گرفتم، تا الان آدم‌فروشی نکرده بودم. اصلاً نمی‌دانستم آدم‌فروشی، «عادم‌فروشی» نوشته می‌شود یا «آدم‌فروشی»! چه فروشی در فروشی‌ای شد، اما خب به هر صورت امروز آدم فروختم، آن هم به اندازۀ یک کرایۀ شهرکرد، شاید هم مفت.

نمی‌دانم ملت دیواری کوتاه‌تر از من پیدا نکرده‌اند! مثلاً من در چهارباغ با خیل عظیمی از جمعیت در حال حرکت هستم، بعد یکهو زنی از کنار پیاده‌رو، بقیه را ندید می‌گیرد و مثل این‌که یک دیوار کاه‌گلی کوتاه دیده باشد، به سمت من هجوم می‌آورد که «جوراب نمی‌خوای؟» انگار که بقیه جوراب دارند و من پابرهنه هستم. یا مثلاً در میدان نقش‌جهان، با وجود این همه آدم، یک‌نفر از من پول نسخۀ فرزند یا همسر مریضش را می‌خواهد. یا مثلاً در میدان انقلاب، یک گرسنه که از اتفاق پنج روز است چیزی نخورده، پول ناهارش را از من می‌خواهد با وجود آن همه نر و ماده و خرد و کلان و پیر و جوان. تازه وقتی با پای خودم به سمت ساندویچی می‌برمش، یک‌آن از پشت سرم غیب می‌شود.

یا در ترمینال، یک زن میان این همه جمعیت و مسافر، یک کرایۀ شهرکرد از من می‌خواهد، البته آشنا به نظر می‌رسد. خوب که نگاهش کردم و چهرۀ سیاه و کدرش را -روی چشم خواهری- برانداز کردم، دیدم این زن همان است که در هفت، هشت نوبۀ قبلی هم همین کرایۀ شهرکرد را از من طلب کرده بود! یعنی حساب کردم اگر با کرایۀ شهرکردی که هربار از من می‌خواسته و ندادم، از بقیه هم -روزهایی که من نیستم- طلب می‌کرده، می‌توانسته یک اتوبوس ایران‌پیما، تعاونی یک (به یاد قدیم!) و یک خطِ اصفهان_شهرکرد خریداری کرده باشد.

من هم نامردی نکردم این بار و فروختمش به آسانی! یعنی اولین مشتری خریدش. همان حراست رادیو به دستِ پشت ترمینال، مفت خریدش و به همراه دو نفر از هم‌کیشانش، کشان‌کشان با تیپا از ترمینال انداختنش بیرون.

راستش را بخواهید از ظهر تا الان عذاب وجدان سر تا پایم را فراگرفته که چگونه نان یک زن بی‌نوا را بریدم. با تمام عذاب وجدانی که دارم، الان دارم به خودم تسلی می‌دهم؛ می‌گویم من «آدم» نفروخته‌ام، «گدا» فروخته‌ام؛ یعنی گدافروشی کرده‌ام با اعمال شاقه، بلکه دلم کمتر جِلِز و وِلِز کند.

میرزا ...