حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

«...وَ اَنَّ الْمَوْتَ حَقُّ وَ سُؤالَ مُنْکَرٍ وَ نَکیرٍ فِى الْقَبْرِ حَقُّ...»

عبارت بالا را هر کدام از ما خواهی، نخواهی اگر گوش شنوایی داشته باشیم، خواهیم شنید، ردخور ندارد. یک لحظه تصور کنید که در جای تنگی میان دو ردیف بلوک، صورت در خاک، کسی شانه را تکان می‌دهد؛ اگر مرد باشید، فرقی نمی‌کند چه کسی و اگر زن باشید، یکی از محارم‌تان؛ این عبارت برای همین موقع است.

این جمله را بارها و بارها در گوش‌مان خواندند که مرگ حق است، علی‌الخصوص وقتی زیر تابوت میتِ خدابیامرز را گرفتیم و نوای «لا اله الا الله» سر دادیم و میت را به خاک سپردیم. وقتی دو نفر، دو نفر مشغول صحبت شدیم، زیاد این جمله را به کار می‌بریم. البته فقط این جمله در غسال‌خانه، هنگام شستن میت یا تا دم قبرستان کاربرد دارد و وقتی خارج شدیم، آش همان آش است و کاسه همان کاسه!

با نگاهی به اطراف و اکناف، می‌بینیم که پشیزی برای این جمله ارزش قائل نیستیم، ارزش که نه، بلکه یا فراموشش کردیم و یا فقط ورد زبان‌مان بوده و برای خالی نبودن عریضه بیانش کردیم، ولی ایمان بهش یُخ! راحت سر رفیق کلاه گشادِ به قول خانم‌ها «رنگی‌رنگی» می‌گذاریم. گران‌فروشی می‌کنیم. به خاطر دختر مردم، با رفیق گرمابه و گلستان قطع رابطه می‌کنیم. آبروی دختر «مش حسن» را می‌بریم، چون فلان‌جا سر قرار نیامد. پای بچه مردم را از قصد می‌شکنیم. در فضای نسبتاً مجازی، به خیال این‌که مجازی‌ست، 151 را به باد فحش ناموسی می‌گیریم و خلاصه این‌که مِی می‌خوریم، منبر می‌سوزانیم، اما باز هم صدهزار مرتبه شکر، مردم آزاری نمی‌کنیم (که می‌کنیم!)

وقتی عازم کربلای معلی و یا مکۀ مکرمه _که این یک قلم جنس فعلاً مسدود است و خدا لعنت کند آل‌سعود را!_ و یا مدینۀ منوره _که این هم پیوست به قبلی‌ست_ و یا نجف اشرف و یا دمشق _که چی بگم والّا_ و یا حتی امامزاده محله‌مان و یا حتی فراتر، دبی و آنتالیا هستیم، سیستم پیامک‌رسانی‌مان عود کرده و به این و آن، رفیق و نارفیق، دوست و دشمن، پیامک ارسال می‌کنیم که «فلانی! عازم آنتالیا هستم، حلال بفرمایید. جدای از خداحافظی، غرض این‌که اگر رفتم و برگشتی در کارم نبود، هر خوبی و هر بدی دیدی، حلال کنید؛ می‌دانید که هر کاری از این اردوغان بر می‌آید!» این یعنی اعتقاد به مرگ و اعتقاد به انا لله و انا الیه الراجعون.

حالا سؤال این‌جاست: آیا جناب عزرائیل (جانم به فدایش!) تنها در کربلا یا مکه یا مدینه یا دمشق و یا دبی و آنتالیا حضور دارد؟ آیا ایشان اهل اضافه‌کاری و مأموریت‌های خارج از شهر و یا خارج از مملکت نیستند؟ آیا حضرت لقمان به پسرش نگفت خدا و مرگ را در هر آن فراموش نکن؟ گفت یا نگفت؟ این‌ها سؤالاتی‌ست که ذهن آکبندِ بنده را به خود درگیر کرده و با جملۀ «تا بوده، همین بوده!» هم الحق و الانصاف آرام نمی‌گیرد!

میرزا ...

نظرات  (۱۱)

دوست عزیز سلام.

تیم مدیریت محتوای موضوع آزاد به دنبال نویسندگان و به صورت تخصصی وبلاگ نویسان برتر میگرده تا با بازنشر مطالب خوب و مفیدشون در موضوع آزاد مخاطبین بیشتری پیدا کنند. خوشحال میشیم از سایت دیدن بفرمائید و درصورت علاقه مندی مطالب خوبتون رو در موضوع آزاد منتشر کنید.

موضوع آزاد یک لینک مستقیم به مطلب شما ایجاد میکنه و علاقمندان به مطلبتون رو به سمت شما روانه میکنه.

از اینکه با تولید محتوای خوب و مفید به ارتقای وب فارسی کمک میکنید ممنونیم :)

تیم مدیریت محتوای موضوع آزاد

پاسخ:
سلام بر شما
عجیب! این نوشته ازون نوشته هایی که همینجوری یکی هوس نمیکنه بنویسه!
کی جرئت کرده 151 رو به فحش بگیره؟ ببینمش دهنش آسفالته!
پاسخ:
(: پس به نظرت چی میشه که یکی می نویسه متین؟ :)
حالا شما همه رو رها کردی چسبیدی به 151؟ :)
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۳ گمـــــــشده :)
سخت نگیر میرزا
بعضی وقتا آدم می زنه به سیم آخر
کلا بی خیال همه چیز می شه
خدا می بخشه. حواسش به بنده اش هست
پاسخ:
از کجای متن فهمیدی سخت گرفتم؟ :)
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۸ بانوچـ ـه
انسان یعنی فراموشی...
ما بندگان ِ فراموش کار و غافل و قدر نشناس ِ خداییم.
پاسخ:
دقیقاً...!
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۲ پرتقالِ دیوانه
میم رِ گاف!
خیلی دوست دارم یه بار تجربش کنم ولی دوباره برگردم
الان از مرگ نمیترسم
اما فکر کنم اگه یه دور برم و بیام خیلی بترسم ازش
نمیدونم...
مرگ مقوله عجیبیه
پاسخ:
خدا نکونه پرتقال، حالا حالا ما با پرتقال کار داریم :) ولی اگه برگردی حرفی درش نیس :)
عجیب و نه همچین...
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۴ پرتقالِ دیوانه
خو چرا من 151 رو نمیفهمم :/
ای بابا جدیدا پستات سخت شده ها :دی
پاسخ:
151 یکی از دوستامه پرتقال، نمی فمیش، اینبارا حق داشتی :)
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۹ پرتقالِ دیوانه
لابد اسمش رو با جمع عدد های ابجد نوشتی ها؟:دی

پاسخ:
نه، اسمش با ابجد بیش از این حرفاست :)
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۳۱ پرتقالِ دیوانه
پس من میرم سرمو بکنم تو کارِ خودم :دی
پاسخ:
آباریکلا پرتقال! :) شوما فعلا فقط کنکور علیه اللعنه را دریاب :) ذهنیدا مشغول نکون! :))
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۳۶ پرتقالِ دیوانه
فعلا که کنکور منو دریابیده:/ ولمم نمیکنه :(
پاسخ:
فرقی نیمیکوند، دوتایدون هما در آغوش بگیرید تا بالاخره بزنی تو کاری تیرون، بعدش ذهنیدا برفس مشغولی حواشی :)))
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۰ پرتقالِ دیوانه
دلم واسه هما خیلی میسوزه! انقدر نگرانشم که نگو!..
پاسخ:
چیطو شد؟ قرار نشد ذهنی مارا مشغول کنیا، چیطو شدس؟
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۶ پرتقالِ دیوانه
حالا صداش در میاد یه جایی بالاخره :) زیر پستت هم کلی نظر نامربوط گذاشتم.. پاکشون کن اگه خواستی..
پاسخ:
پناه بر خدا، صدای چی؟ :) باشه، موفق باشی تو کُور کُن! :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">