حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

قسمت دنبال‌کنندگان «بیان» مثل همان «آپم و منتظر حضور شما»‌ی بلاگفاست یا «آپم، بدو بیا...» یا «لینکم کن تا لینکت کنم». آن‌جا وقتی مطلبی را پست می‌کردی، ساعت‌ها باید وقت خرج این می‌کردی که یکی‌یکی به دوستان سر بزنی و جملات بالا را به اشکال مختلف برای‌شان می‌فرستادی. اما خدا پدر بیان را رحمت کند که این قسمت را راه انداخته و کار بلاگرها را راحت کرده است.

همیشه یک دغدغه در این قسمت من را عذاب داده است؛ این‌که این قسمت از بیان، خیلی شباهت دارد به همسر بنده. مثال می‌زنم تا شباهت همسرم را با قسمت دنبال‌کنندگان بیان متوجه شوید. مثلاً همسرم قرمه‌سبزی درست می‌کند تا من سرویس طلا برایش بخرم. به مادرم احترام می‌گذارد به این نیت که به مادرش احترام بگذارم. خواهرانم را به همراه شوهران‌شان دعوت می‌کند به این نیت که خواهرانش را به همراه شوهران‌شان -که چشم دیدن‌شان را ندارم و این ماجرا ریشه در تاریخ دارد- دعوت کند و روزی که بخواهد لباس‌های بازار را جمع کند و دسترسی پیدا کردن به کارت عابر بانک بنده برایش راحت شود، همان روز کشک و بادمجان یا آش‌کشک و یا حلیم بادمجان یا حلیم گندم درست می‌کند. یعنی تا این ساعت کاری بی‌اجر و مزد نکرده و یک‌بار هم که کاری کرد برای رضای خدا، تا همین امروز منتش بر روی کولم سنگینی می‌کند و مرا در عنفوان جوانی دچار دیسک کمر کرده است. فکر کنم واضح شد که چه شباهت‌هایی بین همسر من و این سرویس بیان موجود است.

نمی‌خواهم تعمیم بدهم، چرا که همیشه استثناء بی‌برو برگرد، هست، اما باور کنید بعضی‌ها چیزی در چنته ندارند. ارزش سرویس طلا ندارند. ارزش ندارند که وقت صرف‌شان کنی. ارزش ندارند احترام خرج‌شان کنی و همین‌طور عابر بانک وجودت را در اختیارشان بگذاری. پس راه حل چیست؟ غیر از این است که برای همیشه بگذاریدشان یک گوشه و اجازه ندهید بیش از این وقت‌تان را بگیرند؟

دنیا، دنیای «بده، بسّون» هست، قبول، اما نباید برای آنان که بی‌اجر و مزد و بی‌منت کاری را انجام می‌دهند سرویس طلا گرفت؟ نباید برای آنان که برایت ارزش قائل شدند، احترام قائل شد؟ نباید دورشان را طلا گرفت؟ نباید بی‌واسطه دوست‌شان داشت؟ نباید به‌شان عشق ورزید؟ پر واضح است که جواب تمام این سوالات یک «باید» گنده و بولد شده است.

دنبال‌کنندگان عزیزی که بی‌اجر و مزد می‌خوانیدم، بی‌واسطه و بی‌منت دوست‌تان دارم؛ همین‌طور ندیده و نشناخته.

*****

+ به جان خودم، مثال همسر، برای تفهیم مطلب بود. اصلا کاری به ایشون نداشته باشید، گوشتای توی مطلب رو سوا کنید و بخورید، نوش جونتون. والّا همسر من همین الان این پست رو خوند، اما اونم فهمید من در مورد دنبال کنندگان مطلب نوشتم، یه نگاهی کرد و یه لبخندم زد و رفت تو آشپزخونه، والّا!

میرزا ...