هر وقت ژیان ماشین شد...

صبح که از خواب برخواستم، همان اول و قبل از شستن دست و رو، نگاهی به تلگرام انداختم. چشمم به جمال پیام دایی روشن شد. خواندن پیام دایی، آن هم دایی‌ای که سال تا ماه سراغی از خواهر زاده‌اش نمی‌گیرد، چشم روشنی هم دارد! نوشته بود: «هیچ چیز به اندازۀ نماز صبح نمی‌تواند انسان را نجات دهد» و بعد هم چند تا حدیث چاشنی پیامش کرده بود. هنوز یک چشمم باز نشده بود. برایش نوشتم: «خُبه خُبه، تو یکی دیگه خُبه! تو که آخرین بار به امام رضا همچین حرفیا زدی دیگه بسس!» و بعد هم این پست را متذکر شدم.

متذکر شدن پست مذکور همانا و قهر کردن دایی هم همانا! از صبح تا الان هر چه تماس می‌گیرم، رد تماس می‌دهد. در این فکرم که باز قدیمی‌ها چرت گفتند که «هر موقع ژیان ماشین شد، باجناق هم قوم و خویش می‌شود». کاری که دایی کرد، مستحق این است که در این مَثَل جایگزین باجناق شود. تا این ساعت هیچ کدام از باجناق‌ها جرأت نکردند تماس میرزا را رد کنند، والّا.

Powered by Bayan