فرار به کره ای غیر از کرۀ خاکی

رابطه بین عروس و خارسو (مادرزن یا مادرشوهر؛ که اینجا، مادرشوهر است.) ریشه در تاریخ دارد. کجای تاریخ، نمی‌دانم. احتمالاً عدم ارتباط درست این دو موجود، یا رابطه معنادار آن‌ها، به تشکیل اولین خانواده در هستی برمی‌گردد، به طوری که حکایت شیرین آن، هرگز از دهان نمی‌‌افتد.

همان‌‌طور که در مورد ارتباط بین باجناق‌ها آورده‌اند: «هرگاه ژیان ماشین شد، باجناق هم فامیل می‌شود!» رابطه بین عروس و خارسو نیز به همین سبک و سیاق است؛ البته نه به آن شدت! در این‌که آیا عبارتی، ضرب‌المثلی، کلام حکیمانه‌ای هم برای آن‌ها آورده‌اند یا نه، هنوز کار به آن‌جا نکشیده؛ منتها در بعضی از پاتختی‌ها شنیده شده که خوانده‌اند: «خارسو بشین رو فشفشه، بذار عروس خوشش باشه!» و همین مقدار هم کافی‌ست که به رابطه معنادار بین‌شان پی‌‌ببریم.

اگر این دو موجود متعادل بوده و پا فراتر نگذاشته و کاری به شما نداشته باشند، اشکالی برای شخص شما نیست؛ بگذارید کارشان را بکنند. مشکل اما برای شما از زمانی شروع می‌شود که مقید باشید و در این اوضاع نابهنجار اجتماعی و موقعیت نابسامان مسکن، و با این حقوق کارمندی و کارگری، مجبور شوید بنشینید در بزرگترین اتاق منزل پدری. در واقع سقف خانه بابا، سقف خانه شما باشد. در این موقعیت، دعا کنید که کار به جاهای باریک نکشد که اگر بکشد، مطمئن باشید که این دیالوگ حتماً از دهان همسرتان خارج خواهد شد: «اینجا یا جای منه، یا مادرت!» و بعد هم چمدانِ همیشه آماده را برداشته و تندتند پر از رخت و لباس چرک و تمیز می‌کند و آخرین کلامی هم که نثارتان خواهد کرد این است که: «یا من، یا مادرت!» و می‌رود.

قبل‌ترها می‌گفتند: «تا یه خونه جداگونه نگیری، نیا دنبالم!» امروزه اما که منتظر بهانه هستند برای جدایی، همان «یا من یا مادرت!» را طوری فریاد می‌زنند که به اتاق کناری هم برسد. اینجاست که «علی می‌ماند و حوضش!» یا اگر بخواهیم ربطش بدهیم، شما می‌مانید و یک «دو راهی!»

در تنهایی‌های شبانه، به آنالیز وقایع اتفاقیه می‌پردازید. ابتدا یاد چغلی کردن‌های مادر، نزد پدر می‌افتید و یا چوب‌جارو خوردن به پشت‌تان، یا فلفل‌های آشپزخانه. یک‌دل می‌شوید که دل را رهسپار همسر کرده و زندگی را دریابید. چیزی نمی‌گذرد که یاد «رساله حقوق» می‌افتید؛ آن‌جا که امام سجاد علیه السلام می‌فرمایند: «حق مادرت این است که بدانی او به گونه ‏ای تو را حمل کرده است که هیچ‌کس چنین لطفی به دیگری نمی‏کند و باکی نداشت که خود گرسنه باشد و تو را سیر سازد و...» علمِ بی‌عمل چه فایده! از تصمیم‌تان منصرف شده و باز به نقطه صفر می‌رسید.

یاد غذاهای شور و غرغر کردن‌های همسرتان که می‌افتید، دوباره یک‌دل شده و دل را در هوای مادر پرواز می‌دهید؛ اما باز یاد آن حدیث می‌افتید که امام صادق‌ علیه السلام فرمودند: «حق زن بر شوهر، غذا دادن، لباس پوشاندن، با او خوش‌رفتاری کردن است...» همین حدیث هم کافی‌ست که بار دیگر سر جای خود بنشینید و بی‌گدار به آب نزنید.

چیزی جز سیم‌آخر برای‌تان نمی‌ماند؛ آخرین راهکار. مادر را که نمی‌شود تعویض کرد؛ همسر را اما می‌شود. چیزی که زیاد است همسر! سلول‌های خاکستری اما، جهت همیاری به کمک‌تان می‌شتابند. می‌بینید که خلاصی از همسر، 1394 سکه، 40 مثقال طلا، یک حج و دو دانگ از منزل پدری خرج دارد؛ درثانی، این حدیث چه می‌شود که فرمودند: «جبرئیل به قدری در مورد زنان به من سفارش کرد که گمان بردم طلاق دادن آنان سزاوار نیست...»

وقتی مستأصل می‌شوید و همه درها را بسته می‌بینید، و می‌فهمید هر کاری که انجام دهید، مصداق «تف سربالا‌»‌ست، از نظر نگارنده، باید بزرگترین تصمیم زندگی را گرفت. با یک آژانس فضاپیمایی تماس حاصل کرده و به محض برداشتن گوشی، بی‌فوتِ وقت بگویید: «ببخشید، اولین پروازتون برای زحل چه موقع‌اس؟»

Powered by Bayan