از شیر آتاری تا جان وبلاگ‌ها

خواستم بیایم صادقانه بگویم عمرمان رو به اتمام است، اما باز کمی صبوری پیشه کردم و چیزی نگفتم. دیدم نه تنها صادقانه نیست، بلکه کاذبانه است. این از بدیهیات است که هر چیزی یا هر کسی یک عمری دارد. مثلاً یک زمانی اوج ترانه‌های شماعی‌زاده بود و هر گوشه که سرکی می‌کشیدی، همه می‌گفتند: «یکیشون خیلی خوبه، همگی بگین ماشالا!». من هیچ وقت از او خوشم نیامد و نگفتم «ماشالا». دست خودم نبود، خوشم نمی‌آمد. عمرش تمام شد. بعد، از هر چیزی هم که به نحوی ربطی به شماعی‌زاده داشت باز خوشم نمی‌آمد. سید تصمیم می‌گرفت برود خانۀ حاج غفار و برای این‌که همیشه مرا با خود همه‌جا می‌برد، نیت می‌کرد مرا ببرد خانۀ حاجی. من دلم نمی‌خواست بروم خانۀ حاج غفار، چون شبیه شماعی‌زاده بود و من خوشم نمی‌آمد. یعنی تنها فرقش با شماعی‌زاده این بود که ترانه نمی‌خواند و الّا کپی برابر اصل بود. تنها چیزی که مرا می‌کشاند به خانه‌شان، «میکرو»‌ی محسنش بود. قبل‌ترش «آتاری» عمرش را داده بود به میکرو. از اول که می‌رفتیم، می‌چپیدم توی یک اتاق و تا آخر شب همان‌جا با میکرو بازی می‌کردیم. حتی شام کیلویی چند؟ عمر میکرو هم مثل شماعی‌زاده تمام شد.

بعدش «سگا» آمد. امیر سگا را می‌آورد و می‌نشستیم پای شورش در شهر. او همیشه زنه را انتخاب می‌کرد و نمی‌گذاشت من گزینشش کنم. شاید یکی از عواملی که باعث شد نتوانم با خانم‌ها درست ارتباط برقرار کنم همین خیانت امیر بود. من اما عاشق پیرمرده شدم، علی‌الخصوص وقتی چماق بر می‌داشت و می‌افتاد به جان خلق‌الله. سگا هم روزی تب کرد و مرد و عمرش را داد به «پلی استیشن». بعدش دیگر پلی استیشن بازی نکردم. نمی‌دانم، شاید چون پولش را نداشتم و پول‌هایی هم که از جیب پدرجان کش می‌رفتم، تنها کفاف کیک و نوشابه را می‌داد. کسی هم از افراد فامیل نداشت، این بود که چسبیدیم به فوتبال و هفت‌سنگ و «تل‌دکی».

عمر پلی استیشن هم که تمام شد، بعد با هزار قهر و بدبختی، پدرجان یک یارانۀ (نه رایانه!) «پنتیوم وان» برای من خرید. تنها وسیلۀ بازی‌ام شد همان. همانی که مثلاً وقتی یک فیلم می‌خواستم کپی کنم روی هاردش که نمی‌دانم چند بود، از صبح که می‌گذاشتم، دم‌دمای غروب تازه یک خانه خالی داشت تا ردیفش تکمیل شود. بگذریم...

یک زمانی وبلاگ‌ها برای خودشان برو بیایی داشتند. از تبادل لینک گرفته تا تبادل اطلاعات. از گپ و گفت‌های شبانه بگیرید تا گذاشتن پست‌ها و سر زدن به رفقای نسبتاً مجازی. از خوش و بش کردن و خود را ملزم کردن به این‌که مطالب دوستان را بخوانیم تا کامنت‌های مخالف و موافق و جواب دادن به اعتراضات خلق الله در فضای نسبتاً مجازی. امروز اما یک عده معتقدند که با وجود شیاطینی چون تلگرام و اینستا، عمر وبلاگ‌ها رو به اتمام است و ایضاً ندای «هل من ناصر» سر داده‌اند که ایها الناس برسید به داد وبلاگ‌ها و مدام با ندای «حی علی الوبلاگ»، همان ندای اولیه را تکمیل می‌کنند.

می‌خواهم بگویم وبلاگ جایگزین ندارد. می‌خواهم بگویم وبلاگ آتاری نیست که عمرش را بدهد به میکروی تلگرام. وبلاگ میکرو نیست تا تب کند، بمیرد و عمرش را بدهد به سگای اینستا. این دو (تلگرام و اینستا) تنها حکم شورش در شهر را دارند. درست است که چماق برداشته‌اند و ایضاً تبر تا بزنند ریشۀ هر چه بلاگر و وبلاگ و وبلاگ‌نویسی را بخشکانند، اما همان خانم دکتری که کانال زده است برای مشاوره، بی‌تردید هنوز هم گوگل لازم می‌شود. هنوز هم بخش عظیمی از اطلاعات، در این فضای نسبتاً مجازی توسط بلاگرها تامین می‌شود و تلگرام و اینستا خسی هستند که باید در مقابلش لنگ بیندازند. درست است که به خیال خودشان پیشی گرفته‌اند، اما هنوز نتوانستند جایگزین یک پست و تنها یک پست از وبلاگ‌ها و عشق و صفای کامنت دادن و جواب کامنت گرفتن شوند.

تلگرام و اینستا عمر وبلاگ را کوتاه نکرده‌اند، تنها به موازات آن در حال قدم برداشتنند. هنوز هم اگر کسی خوب فکر کند، عمیقاً درک می‌کند که یک پست یک وبلاگ خوب حتی، به کل فضای سیستماتیک آن شیاطین می‌ارزد و بعد هم می‌تواند آقاوار و خانم‌وار بنشیند پشت سیستمش، پنل کاربریش را باز کند و شروع کند به نوشتن یک پستِ حال خوب کن و بعد هم ندای «این کجا و آنها کجا!» سر دهد.

Powered by Bayan