حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

سرمای خشک و زمخت، امروز پوست صورت را با خودش می‌برد. کجا می‌برد نمی‌دانم، اما همین سرما، با همین ویژگی‌ها باعث نشد که دل را به دریا نزنم. بعد از خلاصی از دست امتحانات، می‌شد حال و هوایی عوض کرد. از بس تا امروز شنیده و خوانده بودم که «امتحانات خر است»، با دیدن نمرات فهمیدم که نه تنها خر نیست، بلکه گاو هم نیست، این شد که خودم را مهمان شهر کردم. همان‌هایی که نوشتند «امتحانات خر است»، حالا دیدم نوشتند: «انتخاب واحد خر است»، بنده خدا خر که خودش روحش از این ماجراها آگاه نیست. سریع خودم را رساندم میدان انقلاب. نگاهی به سینماها انداختم. ای‌کاش یک نفر «سلام بمبئی» را می‌کشید پایین. کجایند معترضین؟ در همین فکرها بودم که چشمم به جمال بریانی روشن شد.

یکی از خصلت‌هایی که عذابم می‌دهد و پیش خود می‌گویم ای کاش دودی بودم، اما این خصلت را نداشتم، این است که عکس غذا ببینم گرسنه می‌شوم. عکس بریانی را که دیدم، خودم را در مقابل خانمی پشت دخل یافتم. تا گفت: «سیزده‌هزار تومان»، کمی سیر شدم، اما شده بود و باید می‌نشستم. نشستم و جای شما خالی، طعم بریانی، آن مبلغ را از ذهنم خارج کرد. حیف که نانش کم بود و سیر نشدم.

یکی دیگر از خصلت‌های بدم این است که اگر غذا بخورم و سیر نشوم، باید حتماً چاره‌ای بیندیشم و دوباره چیزی برای معده فراهم کنم که هشدار ندهد. این بود که چند قدم آن طرف‌ترش، به محض دیدن رستوران «شهرزاد»، هم یاد سریال حسن فتحی افتادم، هم ناخودآگاه پله‌های رستوران را بالا رفتم. تا آمدم به خود بجنبم، پشت یک میز چهار نفره جاخوش کرده بودم و داشتم نگاهی به منو می‌انداختم. چشمم که به خوراک جوجه (ران) و روبرویش هفده‌هزار و هفتصد و پنجاه افتاد، غصۀ آن سیزده‌هزار تومان دوباره عود کرد. آن‌قدر که آن یکی زور می‌گفت، این یکی نمی‌گفت. این یکی اتفاقاً با جان و دل بود. سفارشات لازمه را دادم و منتظر نشستم. نمی‌دانم دلستر خنک را درون شیشه‌اش که نه، درون این لیوان بزرگ‌ها امتحان کرده‌اید یا نه؛ امتحان کنید. نی‌اش را دور از چشم همه، دور بیندازید و بعد از خوردن جوجه کباب، خنک، یک‌نفس بروید بالا، آن وقت طعم شیرین زندگی را خواهید چشید. البته چشیدن طعم زندگی منوط بر این است که آن «هههههههه» بعد از نوشیدن دلستر حتماً باشد و باید صدایش را میز کناری بشنود و الّا مزه نمی‌دهد. فکر بعدش هم نباشید.

صاحب رستوران هم اگر خوش اخلاق باشد و بپرسد: «غذا چطور بود؟» بدانید که شما بار آخرتان نخواهد بود و باز دوباره هوس می‌کنید همین رستوران را دریابید، علی‌الخصوص اگر یک گز هم به شما تعارف کند، ورود بعدی شما رو به شدت تضمین کرده است. فقط موسیقی‌اش حین خوردن غذا صدهزار می‌ارزید. بعد هم با سلام و صلوات تا پایین پله‌ها مصاحبت کردند که دیگر مهر تأییدی بود برای این‌که سی‌هزار تومان اینجا زبیخ و بُن از ذهنیاتم پاک شود و وقتی خارج شدم انگار که مغزم را فرمت کرده بودند.

طعم شیرین جوجه را کتاب‌سرای حوزه هنری چهار چندان کرد. گشتی دور قفسه‌هایش زدم، جسته گریخته از هر کتابی مقداری خواندم و با یک «خداحافظی» خوشحال‌شان کردم. چیزی که نگذاشت تنها صاحب کتاب‌فروشی خوشحال شود و خواست من هم از این خوشحالی سهمی داشته باشم، این بود که وقتی پله‌های کتاب‌فروشی را بالا آمدم، علاوه بر این‌که از سردی هوا کاسته نشده بود، برف هم ریز ریز می‌بارید. اینجا بود که حسرت روزهای گذشته را خوردم و آرزو کردم ای‌کاش مجرد بودم! با وجودی که تاکنون ذره‌ای اجازه نداده‌ام حتی به مخیله‌ام خطور کند، برای اولین بار اما فکر همسر دوم از ذهنم خارج شد، بلکه کار را از این خراب‌تر نکنم.

میرزا ...

نظرات  (۲۵)

۲۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۹ گمـــــــشده :)
اولا چقدر تایم  امتحانا کوتاه بود
همه اش یه هفته یا ده روز بود که
30 هزار تومان دادین غذا خوردین اونم تنهایی؟
بعد من می گم دو نفری 2 ساعت بریم کنسرت برای یک بار در عمر اونم شهرام ناظری و پسرش و صد تومن خرج کنیم می گین چه کاریه؟
داریم؟
بعد اخرش نفهمیدم چرا دوست داشتین مجرد باشین و کتاب فروشه چی گفت یا چی کار کرد .ته قصه گنگ بود

پاسخ:
جملات خبریه؟ یا اعتراضی؟ :)
میگم شهرام ناظری برا شما پروتئین میشه؟ کلسیم میشه؟ نشاسته میشه؟ :)
تازه صد هزار تومن بود اون، این سی تومنه :)
همینطوری :) کتاب فروش مگه قرار بود چیزی بگه؟ همین که دور قفسه ها راه می رفتم و کتابارو می دیدم. چیزی هم که نمی خواستم بخرم.
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۵ Vladimir Estragon
امتحانای من به قدری اورانگوتان بود که از دیروز هشت صبح تا امروز پنج عصر هجده واحد پاس کردم :| و بقدری خوشحالم که درحال حاضر فقط «شادی شادی شادی دست و شادی... یالله لالله رقص و شادی» ئم :| 
پاسخ:
واقعا خسته نباشید! خب اورانگوتان رو که نفهمیدم چیه، اما همین که خوشحالی، ما هم خوشحالیم :)
فقط پوکر فیس آخرش رو نفهمیدم واسه چیه :)
سلام منم بعد کنکور حتما باید برم همینطوری جشن بگیرم نمیدونم اون رستورانی که شما رفتین همون رستوران شهرزادی که میشناسم یا نه ولی اگه اون باشه غذاهاش عالیند فقط خییلی طول میدن خدایی بریونی به اون چربیا چطوری بایه غذای دیگه خوردین ؟ ولی به غیر از غذا کنسرت رایگانم خییلی میچسبه از اونایی که توسط خواننده دعوت میشی بعد معمولا اون صندلیهای جلوهم هست :))) کتابم خوبه مخصوصا اگه غیر درسی باشه امیدوارم شیرینی جوجه با نمراتتون شیرین تر بشه و به تلخی نگراید :دی
پاسخ:
سلام :)
شهرزاد، اول عباس آباده، احتمالا همونه، چون اون اطراف دیگه نیست. یه کمی طول دادن، اما داشتم متن می خوندم حواسم نبود.
کنسرت اگه رایگان باشه که باید قاپید :)
خب مشخصه که شما با دقت نخوندین :) اصش این مهمونی با دیدن نمرات بود که شکل گرفت و صد البته که به تلخی نمی گراید ان شاءالله! :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۲ Vladimir Estragon
نوعی میمون ظاهرا 
پوکر فیسا برای تو شوک بودنمه از اینکه تموم شدن و من زندم هنوز :))
پاسخ:
خب، ممنون :)
خدا رو شکر شوکش دوام نداره. خدا عمر طولانی بهتون عطا کنه! :)
من اصن تو دقت استادم :دی
پاسخ:
چرا دقت نکردین خانم استاد؟ :)
کلا هیچ وقت دقت نمیکنم :دی 
پاسخ:
دقت کنید، دقت کنید که همه چیز با دقت و تمرکز حله :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۵ ر. کازیمو
مرفهین بی‌درد :)
پاسخ:
به خاطر سی تومن؟! :)
میرزا:)
شوما تنها متاهل مجردی هستید که من تاحالا دیدم:دی
:)))
تاحالا لب به دلستر نزدم:|
از مزه ش برام بگو:))
پاسخ:
بهار منتقد :))
خب دنیا بازی ها داره بهار منتقد، خدا رو شکر که این یه قلم جنسم دیدی :)
:))))
خب طعمای مختلف داره، این لیمو بود. دلستر خیلی خاصیت داره اگه اصل باشه و قاطی نداشته باشه. اینم امتحان کن :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۳ دخترِ انار :)
حوزه هنری عشق است :)
البته من حوزه هنری شهر خودمو میگم :))
نوش جان هرچه خوردید ولی اعتراف میکنم من فقط اون بخش دلستر تهشو دلم خواست  خیلی میچسبه این جور گردش ها بعد اتمام امتحانات حقیقتا
ولی اینقد تنها تنها نرید خوش گذرونی خب :))
پاسخ:
عشق است :)
همینجام عشق است :)
ممنون، خدا جزء رزق شما هم قرار بده! :) آخ! اگه می دونستم دلتون می خواد که اصلا نمی نوشتم. همین الان یکی رو بفرستید سوپری محل براتون بخره :)
به روی چشم، جبران می کنم :)
همین فردا امتحان میکنم:))
حسوتم حسوتای قدیم:دی

پاسخ:
حتماً... انارش و انگورش هم بد نیست، نوشی جوندون! :)
حساتت تو این زمینه بد نیست، تا باشه از این حساتتا :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۸ ر. کازیمو
سی تومن خرج یه ماه ماست به مولا
پاسخ:
خب چی فکر کردین در مورد ما آقا :) ما هم خرج یک ماهمون رو امروز خوردیم و باید ذخیره کنیم تا ماه بعد؛ الهم الرزقنا ان شاءالله!
:))
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۹ פـریـر ...
خسته نباشید بابت تموم شدن امتحانا :)

هومممم....میرزا دلمون خواست یه همچین روزی رو با این همه غذا...مام که شیکمو :)))

من اگه مرد بودم عمرا میرفتم سراغ زن دوم! :/ والا! دو نفری زندگی کردن خودش کلی داستان داره چه برسه به سه نفری :)) البته این نظر شخصی بنده س :)
پاسخ:
زنده باشید! :)
خدا رزق و روزیتون قرار بده! :)
و نظر شخصی شما هم مثل تموم نظراتتون برای ما محترم و ارزشمند :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۰ پرتقالِ دیوانه
میگم میرزا چطوری تونستی کلِ یه بریونی رو بخوری؟؟؟؟؟
من خیلی زور بزنم یک سومش رو میخورم '_' بسکه چرب و سنگینه
خو چرا کتابو نمیخری؟:دی
بعد چطوری شهرزاد رفتی تنهایی و به دلت نشست؟؟؟؟ اصن اون فضا که مجردی حال نمیدا
چشم بانو روشن!:دی
برف کی اومد؟@_@ چرا من ندیدم؟
اصفهان انقدر سرده انگار خون پدرشو خوردیم @_@ :/ همین بود؟ ها نه! ارث بود :دی
همین خصلتات خوبه! نمیخواد به دودی شدن ترجیهش بدی"_"
پاسخ:
شما الان یعنی خوددونا با ما جماعت مردان مقایسه کردین در خوردن بریونی؟! :)
برای اینکه کلی کتاب نخونده دارم، بعدش می خرم :)
نمی دونم چرا حال داد :)
وقتی اومدم بیرون، کم کم میومد، بعدش یهویی بند اومد متاسفانه :(
رو چِشَم پرتقال، ممنون :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۳ دخترِ انار :)
کسی نیست بره ولی کلا ازین آدما نیستم که وقنی بگم دلم خواست زمین و به زمان بدوزم که برسم به اون چیز. خب دلم خواست که خواست خیلی چیزا میخواد :))
اعتراف میکنم با وجود اومدن طعم های مختلف دلستر همچنان معتقدم دلستر، فقط دلستر لیمو اونم با کلییی یخ :)
پاسخ:
اعتقاداتتون هم ارزشمندند دختر انار :)
بله بله، صد در صد اعلام موافقت می کنم :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۳ آندرومدا :)
من ناهار نیمرو خوردم =| اونم تازه خام بود =\ انصاافه این؟ مگر نه این است که نباید شب سیر خوابید وقتی یکی گرسنه میخوابد =| آیم فرام اِفریکااا دادا..افریکا ایز خشکسالی =| قحطی =||
پاسخ:
من عذر می خوام :| نوش جونتون! خدارو هم شاکر باشید، می دونید همین الان خیلی ها همین نیمرو رو (چی شد!) هم ندارن :(
آری همین است، اما مگر نه این است که شما نیمرو خوردین؟ همین تا شب شما را نیز کفایت می کند.
خدا تموم افریکائیهای گرسنه رو سیر گرداند، الهی آمین!
ممنونم :)
۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۲ پرتقالِ دیوانه
آره واقعا قیاسِ به جایی نبود:دی
هان پس بوگو:))) منم انقدر کتاب نخونده دارم-_-
چِشِد بی بلا :))
پاسخ:
:)
هاااااا :)
زنده باشی! :)
۲۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۶ آرزو ﴿ッ﴾
من واسه جشن پایان امتحانات اول می‌خوابم و بعد باقی کارها!
پست‌های شما یه‌جور ساده‌ای حس خوب داره توش :)
انقدر که وسط درس‌خوندن وقتی می‌خواستم کمی از این‌فضای نه‌چندان دوست‌داشتنی خارج شم، از بین این ۱۵تا ستاره، اومدم اینجا و مثل همیشه پشیمون هم نشدم :)
لازمه یه اعتراف هم بکنم؛ گفته‌بودین اگه متون رو شکسته ننویسیم حس خوبی رو تجربه می‌کنیم؛
اون که در توانم نیست، ولی همین‌که کم‌کم دارم عادت می‌کنم علائم نگارشی رو درست بنویسم خیلی خوبه :)
همش تو ذهنم میگم، این معلم زبان‌فارسی ما چرا اینا رو نگفته؟
پاسخ:
بله، کار خوبی می کنید، مث اینکه شب بیداری ها کشیدید، نه؟ :)
لطف دارید شما، امیدوارم این حس خوب منتقل بشه به همه.
بازم مثل همیشه محبت داشتین. لطفتون کم نشه!
انشالا اون یکی رو هم روزی عملی کنید تا به واقع از نوشتنتون لذت ببرید. فکر کنم معلم هاتون به اندازۀ حقوقی که می گیرن تدریس می کنند :)
به اندازه ی شیش وعده غذا خوردین ها :) رحم کنید به معده تون ...

کلی با این فرایند دلستر نوشیدن خندیدم :)) 
پاسخ:
بله، با دید خانم دکترگونه اگر بنگریم، باید رحم کنیم، اما خب به جاش روزه می گیرم، خوبه؟ :)
خنده هاتون مستدام! :)
۲۷ دی ۹۵ ، ۰۸:۵۹ دچــ ــــار
تو باید از سرمایه دارای اصفهان باشی که اینقدر به خودت حال دادی الکی :)
تک خورِ تک پرِ ...
پاسخ:
الکی؟ :) یه روز رو هم به ما نمی بینین شما؟! :) اگه خرج کردن یه مقدار اندک پول سرمایه داریه، من از سران سرمایه دارانم :)
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۰:۲۰ بانوچـ ـه
به نظر من هر آدمی باید بعد از یه مدت زندگی ربات گونه، زمانی رو برای خودش اختصاص بده.

ساعتی در روز، روزی در هفته، هفته‌ای در ماه، ماهی در سال...

ریکاوری میشه انگار.

پاسخ:
یعنی خوشم میاد از این نوع تفکر. این نوع تفکرات قابل تحسینه :)
ممنون :)
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۰:۵۶ شازده کوچولو
«ای‌کاش یک نفر سلام بمبئی رو می‌کشید پایین.»
«را می‌کشید پایین» درستش نبود؟ همینجوری گفتم. :)

میگما، میرزا چقدر لایف‌استایلتون شبیه منه. این گشت و گذارها... البته از نظر خرج کردن پول برعکسیم. من بودم رستوران‌ها رو گربه‌وار بو میکشیدم و رد می‌کردم و کتاب می‌خریدم!

فقط قلمم هم شبیه شما بشه که دیگه عالی میشه! :)
پاسخ:
همینجوری هم گفته باشین، گل گفتین که از دستم در رفته بود، ممنون :)
شما شبیه منید یا من شبیه شما؟ :) خب گاهی شیطون آدم رو گول می زنه و میگه بابا یه امروز رو به خودت برس، البته در این مورد گول شیطون رو بخوریم زیاد هم ضرر نکردیم.
لطف شماست همیشه :) لطفتون زیاد!
۲۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۶ شازده کوچولو
شما دست راسستون شبیه دست چپتونه یا دست چپتون شبیه دست راستتون؟! شبیه شبیهه دیگه، فرقی‌ام داره مگه؟ :)
پاسخ:
هیچ کدوم شبیه دیگری نیست. دست چپ همین که دست چپه، یعنی شبیه دست راست نیست، همین که اون چپه و اون راست، میشه تفاوتشون :)
بله که فرق داره، اگه من کوچکتر از شما باشم، لایف استایلم شبیه شماست، چون شما اول بودین. اگه من بزرگتر باشم، شما لایف استایلتون شبیه منه، چون من اول بودم :) یعنی تفاوت زمانِ وجود داریم اینجا، پس مهمه ؛)
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۳ شازده کوچولو
آهان! پس بدون شک لایف‌استایل من شبیه شماست! :) نکته‌ی جالبی بود.
پاسخ:
:))
۲۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۹ آذری قیز
منم دقیقا دربرابر هر چیز خوشمزه ای این واکنش های انتحاری رو از خودم بروز میدم مخصوصا اگر بعد از یه ترم موفق باشه که دیگه هیچی.
سور مفصل یمیدادم پایان هر ترمی:)
راستی برای دیدن عکس رمز میخواد که
پاسخ:
اصلا این واکنش های انتحاری به قول شما نیاز زندگی ان  :)
تقدیم کردم :)
۲۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۹ محمدرضا عاشوری
مطلبت دوست داشتنی بود :) لذت بردم.
پاسخ:
گوارای وجودتون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">