الهام یا اکبر، مسئله این است!

همین اول کار بگویم که هر چه از کلمۀ «الهام» استفاده می‌کنم، منظورم آن الهام که ادعای نویسندگی دارد نیست، یا الهام دختر همسایه‌مان مد نظرم نیست. منظور از الهام، همان ندا و اندیشۀ درونی است که گاهی به ما القاء می‌شود.

منتظر الهام ماندن مثل این است که منتظر اکبر شوید. اگر به جای این‌که از منزل خارج شوید تا اکبر را ببینید، در خانه منتظر اکبر بنشینید، هرگز او را نخواهید دید، علی‌الخصوص در این زمانه که هر کسی یک سر دارد و هزار سودا. باید زمینۀ الهام را فراهم کنید. نوشتن کار پر جنب و جوشی است. شاید الهام گرفتن راحت باشد، اما اگر خودتان سعی نکنید، الهام به سراغ‌تان نمی‌آید.

شاید بارها تجربه کرده باشید، وقتی در حال مطالعۀ روزنامه‌ یا مجله‌ای هستید و یا یک کتاب خوب می‌خوانید، یا حتی در حال روزانه‌نویسی هستید، در حین انجام این کارها، نکتۀ تازه‌ای به ذهن‌تان خطور می‌کند. این همان الهام است که البته خودش نیامد، شما بودید که به سراغش رفتید؛ با مطالعه و نوشتن. تنها کاری که باید بکنید این است که گوشه‌ای یادداشتش کنید که این الهام هم مثل الهام همسایه یا آن الهام که ادعای نویسندگی دارد، زود می‌گریزد. با مطالعۀ زیاد و نوشتن زیاد، به الهام فرصت بدهید تا به سراغ‌تان بیاید.

هر چیزی که به ذهن بازیگوش‌تان رسید، گوشه‌ای یادداشت کنید. ممکن است مهم نباشد، اما شما پی حرف بروید و یادداشتش کنید. نگویید حتماً باید چیز مهمی بنویسم. می‌بینید که خیلی‌ها چیز مهمی نمی‌نویسند، اما می‌نویسند. همین که دست به قلم شدید و شروع به نوشتن یا تایپ کردن کردید، کار مهمی انجام داده‌اید و به تبعش حتماً یک اتفاق خوب می‌افتد.

چند وقتیه ک این الهام سرِ ناسازگاری با داره و طرفمون نمیاد!
چه کنیم یا میرزا؟!
تموم حرف ما اینجا این بود که اون هیچ وقت طرفدون نمیاد تد!
سلام :)
آقای میرزا اجازه هست ما یه چیزی بگیم؟
احیانا پست قبلی ، خط اول ، رو نباید را باشه ؟(شکلک تفکر و اینا!)
باور بنمایید حسم میگه را رو شکستید :))

سلام :)
دو تا چیز بگید خانم دکتر.
شکستم و همینجا در محضر خداوند طلب بخشش می کنم :)
من خستم میرزا! راه نداره خودش بیاد؟ :))
راه نداره تد. اگه می خوای بیاد باید زحمت بکشی دادا. حتی یه مثال «الهام» غیر از الهامی که اینجاست می تونم بزنم که... ولش کن تد. باید از جبینت عرق بریزه :)
یاد صحبت های استاد ازغدی افتادم راجع به جایگاه الهام در علم.
دنیا دنیای عجیبیه..
اینکه یاد سخنان استاد ازغدی افتادین خیلی خوبه :)
دنیا، دنیای عجیبی هست، درست، اما علتش رو هم بفرماین.
:))
منن از حالا گفتم..منت کشی الهامو نمیکنم:دی
:)))
پس باید همینطور از «ش وبووو هشششششش» بنویسید ؛)
اصن انگیزه ی وب نویسیم سر این قضیه نفله گردید:/:)
پس باید تا الان به این نتیجه رسیده باشید که برید منت کشی الهام :)
باعشه اغا:/گل فرروشی ارزون سراغ ندارید؟!که قسطی هم دست گل بفروشه؟:))
سراغ دارم. دروازه شیراز یکی خبشا سراغ دارم :)
از این نظر گفتم عجیب، که فکرا و جرقه های کوچیک ما، که به عنوان الهام به ما میرسن، تو عالم دیگه ای خودش ماجرا داره.
بله بله، دریافت شد.
الهام جدیدا خیلی بچه لوسی شده :|
هی بهش میگم پاشو بیا باهم بریم بیرون یه قدمی بزنیم اما نمیاد جناب میرزا
یکم نصیحتش کنید شاید به واسطه جذبه بالا به حرف شما گوش بده :))
ای کاش می شد با الهامات شما حرف زد :)
الهام شماست، یه مقدار از اون جذبه های وبلاگی، با اون کلمات صریح و قشنگ خرجش کنید، حتماً رام میشه :)
باز من یه کلام حرف زدم شما مارو شرمنده کردید و عرق شرم چک چک از پیشانی ما چکید و سرامیک کف وبلاگتون طی کشی نیاز شد :))
شما لطف دارید جناب میرزا :)
البته اگر منصفانه در نظر بگیریم خیلیم تقصیر الهاممون نیست بیشتر مقصر منم که وقت نمیکنم مکتوبشون کنم
ولی خب یه چیزی هست که تقصیر الهامه اونم اینکه بد حا سراغ آدم میاد :| مثلا موقعی که داری میدویی برسی به امتحان یا وقتی تو غلغله مترویی و امکان نفس کشیدنم نیست یا ... خب نامردیه دیگه :(
ای بابا... دشمنوتن شرمنده! من بارها گفتم که جز حقیقت چیزی بر زبان نمی رانم :))
خواهش می کنم :)
فکر نمی کنم بیش از یک دقیقه وقت ببره ها :)
اصلا چرا شما دیر میرید که بخواید دیر برسید به امتحان؟ :| چرا تو مترو یه دفترچه یادداشت تو جیب مانتوتون نیست؟ :|
دیر نمیرم دو سه ساعت زودتر از امتحان میرم اتفاقا :)) منتهی خب مشغول درس خوندنم در تمام دقایق بس که دانشحو نمونه ای هستم و تو فرجه ها درس نمیخونم :دی
شما اگر تو مترو جا برای حرکت دست پیدا کردید منم توانایی برای نوشتن پیدا میکنم جناب میرزا :|
ولی خدایی خیلی وقت ها اینقدر ایده هایی که از دست میدم برام حذابن که برای از دست رفتنشون تا نزدیک مراحل گریه پیش میرم :|(

شما می فرماین می دوئم :)
دیگه دختر انار تا این حدم دیگه نیست که نتونید دست رو حرکت بدید، بر فرض که نتونین، از مترو پیاده نمیشید؟ :|
خب اتفاقا این الهامات تاثیر گذارند، حتما یادداشت کنید :)
البته تی نه طی :|

اشکال نداره ؛))
خب من کلا سرعتم رو دور تنده از اون لحاظ :))
خیلی پیش اومده که نشده پیاده شم از بس شلوغ بوده :|| زورمونم که مثل آقایون زیاد نیست یه هل بدیم ملتو همه واگن خالی شن :دی
اصلا شکلک پایانی اشکال نداره خود حدیث مفصلی بود بر این مجمل :))
:)
خلاصه که شاعر می فرماد: «تموم این حرفا بهانس» بالاخره که از مترو میاید پایین، جای شما باشم همون ایده رو تو این موقعیت، در ذهنم پرورش میدم، بعدم که اومدم پایین، می نویسم توی دفترچه یادداشتم. اصلا بگید ببینم دفترچه یادداشت دارید پیشتون؟ :)
:) نه دختر انار، واسه کامنتتون بود ؛)
من با الهامشون خوب نیستم
نمیشه برم سراغ یکی دیگه؟:دی

+دمت گرم خیلی خوب بود میرزا
لینکش میکنم
خیر، باید با همین الهام کنار بیاید :)

+ دم شومام گرم :)
یعنی من بازم کامنت بذارم جهت توضیح؟ خجالت میکشم که :))
خب من یه عادت خیلی بدی دارم جناب میرزا. اونم اینکه وقتی چیزی میاد تو ذهنم اگر ننویسمش دیگه نمیتونم بنویسمش چون اگر موقع ثبت دقیقا اون چیزی که بار اول به ذهنم اومده بود توی ذهنم نباشه عصبی میشم و حس میکنم دیگه مثل اولش خوب نیست. این که اگر همون موقع که اصلشو یادمه ننویسم کلا نمی نویسم :||
خودمم نفهمیدم چی گفتم امیدوارم شما متوجهش شده باشید :))
دشمنتون خجالت بکشه! :)
:| این تنها چیزیه که می تونم تقدیمتون کنم :)
من که متوجه شدم، نگران نباشید، ولی حرفم اینه تمام هم و غمتون این باشه که همون اول بنویسیدش، تو هر موقعیتی :)
الهام میاد مینویسم.نصفه میمونه  :|| نمیتونم تمومش کنم متنم رو  :/
کلی نوشته نصفه نیمه دارم  =||  
+قبل از اینکه وب بزنم چیزای بهتری به ذهنم میومد  :دی
خب چیزی وجود داره به نام «پر و بال». الهام که اومد، می نویسین، خیلی خب، خوب کاری می کنید، اما باید اول اسکلت مطلب رو آماده کنید. اشکال ما اینه که همون اول شروع می کنیم به نوشتن. خیر، اول باید آخر متن رو مشخص کنیم که چطور می خوایم تمومش کنیم. بعد اسکلت مطلب رو بچینیم. اینا همه ذهنی یا روی کاغذ میاد. وقتی مقدمات فراهم شد، شروع می کنیم به تایپ کردن یا نوشتن. این که مطالب نیمه می مونن، عموما مال اینه که طراحی نمیشن، همین :)
+تلقین منفی؟ :))
ممنون از توصیه و راه حل مفیدتون جناب میرزا  :)))
دقیقا همین کارو میکنم همینطور مینویسم یهو دیگ چیزی ب ذهنم نمیاد!
تچکر فراوان ^_^ 
+:دی  واللا خب
خواهش می کنم، قابل نداشت :)
+خانوم حدیث قبل از وب زدن مگه با الان چه فرقی کرده؟ این تلقین منفیه والّا :)
پوکر فیس چرا خب؟ :))
دست خودم نیست که
سعیمو میکنم چشم :)
چون همش حرف خودتونا می زنید :)
آهان این درسته؛ همون اول اگه نوشته بودین سعی خودمو می کنم، همه چیز حل بود. سعی کنید دیگه ؛))
چشمتون بی بلا! :)
منظور از الهام‌ی که ادعای نویسندگی داره کیه آیا؟!
هر الهامی می تونه باشه، هر الهامی که ادعای بیجا کنه دوست خوبم.
خب راستشو دارم میگم که :))
اما باز هم، چشم چشم :)
خدا برکت بده یه تنه نصف بیشتر کامنتای پستو من نوشتم :دی
شما سعیتون رو بکنید، حیف این قلم خوبه به خدا :)
باز هم چشمتون بی بلا!
جدی خدا برکتتون بده! :)
به من که نه به کامنتای پست شما :)
خدا خیرتون بده که کلی خندیدم دختر انار :))))
اشتباه از من بود، به جای علامت تعجب، علامت سؤال گذاشته بودم :))))
در هر صورت خدا برکتتون بده! ؛))
خدارا شکر به یه دردی خورد این زیاده گویی امروز من :)
من همینی که هستمم زیادیه جناب میرزا. دیگه برکت نباید به من تعلق بگیره :))
اختیار دارین، زیاده گویی چیه؟ گل گفتین :)
ولی من یه چیز رو بدون تعارف و بی اغراق و تملق میگم، احساس می کنم وجود شما و امثال شما در این دنیای فانی، برکتیست واقعا :)
شرمنده میکنید منو. بزرگواریتونو میرسونه نوع دیدتون :)
دشمنتون شرمنده باشه!
شما خود از بزرگوارانید :)
من با الهام دوستم چون هم اسمیم فقط با الهام دوستم ینی یه موضوعی میاد به ذهنم ولی فقط سر موضوع الهام یاری میکنه بقیشا یاری نمیکنه :((((( ( چقد الهام تو نظرات و متن هست :دی
خب باید زحمت بکشید و بنویسید. انشالا همه چیز روبراه میشه.
جمعه ۱ بهمن ۹۵ , ۲۳:۵۹ محمدرضا مهدیزاده
به شخصه خیلی الهام میگیرم خیلیییی و دلیلِ اصلیش هم کتابی هس که واسه پرورش ذهن خوندم واسه نویسندگی هم خیلی تمرین کردم تمرین هاش رو و توی شعر هم الان دارو از همونا استفاده میکنم :) به دوستانم پشنهاد میکنم کتابای پرورش ذهن رو بخونن :) ممنون ٬ موفق باشید :) هان راستی الهام گرفتن خوبه ٬ ولی به شرطی که اسکی و کپی نشه :| بعضی ها الهام نمیگیرن دزدی میکنن ٬ حواسمون باشه همیشه الهام بگیریم :) باز هم ممنون میرزا جان
پدرم در اومد تا خط اول رو بخونم، ولی موفق شدم بالاخره :) توی هر دو کار موفق باشی دوست خوبم! :)
دقیقاً؛ دزدی که اسمش دزدیه :) منظور از الهام تو متن هست.
خواهش می کنم محمدرضای عزیز :)
چقدر پستتون خوب بود:))
من تقریبا یه سالی هست که مینویسم...وبلاگی چیزی ندارم ولی برای خودم ، چیزایی که میبینیم و یا به ذهنم میاد رو مینویسم...نوشتن حتی پنج خط حس خوبی بهم میده..!
خوب دیدینش :)
دقیقا همین اتفاق باید بیفته.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan