حرف نزن، بنویس!

حرف زدن در مورد سوژه‌ها کیف خاصی دارد. کسی که مثلاً در مورد یک تصادف دارد صحبت می‌کند را دیده‌اید؟ دیده‌اید با چه هیجانی سخن بر زبان می‌راند؟ یکی از سرگرمی‌های افرادی که به نوعی دست به قلم دارند نیز همین است. مثلاً در کافه‌ای، در فضایی دل‌نشین، حسین مداحی به علی‌ترین می‌گوید: «یک سوژه عالی برای یک داستان دارم، گوش کن؛ در مورد دختری است که می‌خواهد خودکشی کند. این حادثه در خیابان طبرسی صورت می‌گیرد...» و بعد دوباره قهوه سفارش می‌دهند و ساعت‌ها از ایده‌های‌شان برای هم می‌گویند و به همان نسبت ساعت‌ها وقت خودشان را تلف می‌کنند، با وجودی که می‌توانستند در همین چند ساعت داستان‌شان را بنویسند.

با این تفاسیر ممکن است اصلاً حسین مداحی داستانش را ننویسد. چون جناب مداحی با گفتن سوژه قوی‌اش به علی‌ترین، از فشار احساسی آن راحت شده است. در ضمن واکنش علی‌ترین را دیده و حتی تعریف و تمجیدها و ستایش او را نسبت به اثر شنیده است و اگر واقعیتش را بخواهید تهِ ته دلش انگار دیگر نوشتن آن برایش لطفی ندارد.

امشب، در افتتاحیۀ جشنواره فیلم فجر، از فرهاد توحیدی تجلیل شد. قبلش فیلمی از ایشان پخش کردند که فرهادخان توحیدی در بازار ماهی‌فروشان بود. از ایشان پرسیده شد که همین الان در مورد ماهی‌فروش‌ها، بداهه یک قصه بگوید. کمی فکر کرد و گفت: «من تا قصه‌ای رو ثبت نکنم، برای کسی تعریف نمی‌کنم.» بعدش هم به شوخی گفت: «ما خودمون موضوع میدیم به هنرجوها اتود بزنن و تازه شما...» در هر صورت مکمل خوبی برای مطلب من به شمار می‌آمد.

نوشتن یک داستان خوب را با تعریف کردن آن برای دیگران از دست ندهید و به جای نوشتن، حرف آن را نزنید، انگار نه انگار؛ ایده که آمد، تنها قلم و کاغذ را دوست خود بدانید.

چه توصیه‌ی خوبی!
ممنون :)
گوارای وجود!
خواهش می کنم :)
شنبه ۹ بهمن ۹۵ , ۲۳:۳۶ خاتونِ گیس گلابتون...
سخته جناب میرزا
خوب نوشتن رو میگم
شما ثابت کردید توانایی انجام امور سخت رو دارین :)
چه جالب! اتفاقا تو یه سخنرانی TED هم میگفت که اهدافتون رو به کسی نگید به همین دلیل که وقتی میگید قراره فلان کارو انجام بدم و طرف مقابل تحسینتون میکنه سیستم پاداش مغز کیفشو میبره انگارر که واقعا اون کار انجام شده. بعد دیگه رغبت نمیکنید انجام بدید کارتون رو :)
بله، ممنون بابت تکمیل کردن بحث :)
خیلی موافقم باهاتون. تجربه ش کردم. 
بعد از تعریف ماجرا انگار حس نوشتنش از بین میره یا کم میشه.
همینطوره؛ الیته انگار که نه، حتما این اتفاق می افته.
کاملا قبول دارم و این پست یه تلنگر شاید بی ربط بهم زد . ممنون .
واحتمالا برای من، سبب ثبت یک پست در آینده شود  :)
و اینم اگه اجازه بدین اضافه کنم بموقع و همان لحظه ننوشتن، بنظر من از کیفیت مطلبی که در ذهن بود میکاهد .
خواهش می کنم :)
دقیقاً...
يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ , ۰۰:۰۶ خاتونِ گیس گلابتون...
حیف نا امیدی گناه کبیرس
و الا شاید میگفتم از خوب نوشتن خودم تا حد زیادی نا امید شدم دیگه
شما لطف دارید :)
ببینید، بیاید روراست باشیم. دست از تعارفات هم بر داریم. شما خوب می نویسی!
خیابان طبرسی :))
گذر کردی هوای ما رو داشته باش :)
:( دلم نویسندگی خواست
شروع کنید.
برای من گاهی حجوم یک سوژه اصلا زمان مناسبی برای نوشتن نیست و اگه هم ثبتش نکنم فراموش میشه جزئیات ظریفش و حیف میشه.
البته یه بار از ریکورد استفاده کردم ولی خب هنوز ننشستم پیاده کنم رو کاغذ و روش کار کنم از پارسال :\ یه بارم خلاصه نوشتم و نمام ظرافتها و دیالوگ های هیجانی از ذهنم پرید :(
فک کنم بهترین راه همینه که پناه بگیری یه گوشه بنویسی.
نظر شما راجه به ریکورد چیه؟
اینجاست که من همیشه یک خودکار و دفترچه یادداشت همراهمه.
همون سخن راندن است. نوشته از ذهن مستقیم باید بیاد روی کاغذ. حتی ایده، حتی یک دیالوگ که قراره منشأ یک نوشته بشه.
ممنون
باید به انار ماهی بانو بگم بیاد این متن رو بخونه و روحیه بگیره
خواهش می کنم.
امیدوارم مفید باشه.
يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ , ۰۰:۵۴ خاتونِ گیس گلابتون...
و سرانجام جناب میرزا عصبانی می شود :))
ولی من جدا تعارف نمیکنم  :||
خوشحالم که شما اینطور فکر میکنید :)
عصبانی؟! از کجا فهمیدین؟ :)
من همیشه گفتم و تا عمر دارم بازم میگم.
يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ , ۰۰:۵۸ خاتونِ گیس گلابتون...
از نوع گفتارتون. کار سختی نبود :)
من هم خیلی ممنون خواهم بود تا عمر دارم.
می دونید که لحن در نوشته نیست. اتفاقا در کمال آرامش نوشتم :)
معتقدم آدم ها باید حقیقت رو به هم بگن. وقت سخن، نترس، بگو آنچه گفتنی ست...
يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ , ۰۷:۰۵ خاتونِ گیس گلابتون...
در کمال آرامشم اگر نوشته باشید ولی با یه جدیت خاصی نوشته شده :))
ممنون از گفتنی های انرژی بخشتون :)
درسته و می دونید که جدیت با عصبانیت فرق داره :)
خواهش می کنم.
یه روزی همه ی دغدغه ی من نوشتن بود...
کلی داستان و متنِ ادبی...
ولی الان :(
ولی الان؟
توصیه ی مفیدی بود.
باشد که کمتر سخن بگوییم... .
باشد یاسون جان، باشد :)
الان کنکور!
کنکور نمیذاره جنابِ میرزا...
قبلا خیلی راحت می نوشتم... ولی الان افسارِ کلمات از دستم خارج شده...
کلمات، مثلِ پیچک های حیاطِ خانه ی مادربزرگم توی ذهنم می پیچند... ولی کنارِ هم قرار نمی گیرند تا جمله بسازند!
پس انشالا این غول بزرگ رو رد کنید و بسم الله... :)
ان شاءالله :)
امیددون به خدا باشه :)
دقیقاً همینطوره. چندین و چندبار تجربه کردم :)
تو که تاج سری مستر مرادی :)
نوشتن کلا قضیه جالبیست:))
البته منم مثل خیلیا موقع هایی یه متن یا سوژه میاد تو ذهنم که نمیتونم بنویسمش...مثلا زمانی که ساعت دو نصفه شبه و همه خوابن و من بیدار رو تخت:/ بعد هم که خب از ذهنم میره..! 
صد در صد :)
نمی تونید یا نمی نویسید؟ با هم فرق می کنه :)
خودکار دارید؟ یا حتی مداد؟ ؛)
آخ..راست گفتی!!!چ داستان ها که تعریف کردم و واز دستم پرید::)))
واس کی؟ در حین خوردن قهوه؟ :)
میتونم بنویسم:) 
بلی بلی خودکار و مداد هم هست😁ولی مشکل اینه که خونه تاریکه و ساکت من تکون بخورم سر و صدا میشه😂🙈 برای همین خیلی از متنام یادم میره!!!!!
خدا رو شکر :)
پناه بر خدا :|
:)
يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵ , ۱۹:۱۴ خاتونِ گیس گلابتون...
حالا که بابِ اعتراف من تو این پست بازه پس بذارید به اینم اعتراف کنم که سهوا جای جدی نوشتن عصبانی :|
حق بدید به کسی که تا الان امتحان داشته و تازه فردا امتحاناش تموم میشن، که یکم مغزش به مراحل تعطیلی نزدیک شده باشه :))

سهوا موردی نداره :)
حق میدم، حق میدم. موفق باشید تو امتحانا! :)
آمیرزا یه سوال!

من الان قریب به یکساله ایده ی یه داستان بلند در ذهنم هست ولی قدرت قلمم رو در حدی نمی بینم که به صورت جدی بنویسمش. الان سوالی که برام مطرحه اینه که بهتره بنویسمش و نگهش دارم تا بعداً که احساس کردم قلمم به قدر کافی قوی شده بازنویسیش کنم یا کلاً ننویسم و بعداً یکباره از اول بنویسم؟

خوب شد که خاطر نشان کردید که تعریفش نکنم، آخه کم مونده بود بخشیش رو توی وبلاگم بازگو کنم. :)
شما اسکلت و چارچوب اصلی داستان رو یادداشت کنید و به صورت یک طرح برای خودتون یادداشت کنید تا فراموشتون نشه. هر موقع شد هر آنچه مد نظرتون هست، اون موقع روی طرح کار کنید.
ممنون بابت این نکاتی که میگیم میرزا(شکلک تشکر از ته دلی)
همون شکلک هم برا شما :)
دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵ , ۲۳:۱۷ محمدرضا مهدیزاده
میرزا جان باید درکمال احترا بگم این نوشته تو اشکالات بزرگی در اش وجود داره !

۱) حسین مداحی وقتی در مورد ایده ی داستانی بخواد صحبت کنه با من صحبت میکنه !
۲) کافی شا پ و قهوه ؟!؟! معمولا قدم میزنیم در این موارد صحبت میکنیم و ارائه ی نظر و ایده و نهایتش میریم فلافلی سید فلافل میزنیم(جای شما خالی فلافلاش عالیه:) !
۳) حسین یه اخلاقی که داره خودش تعریف میکنه بعد بخوای تعریف کنی میگه بنویس بده بخونم :| خخخخ
۴) صرفاً شوخی بود :)))

خیلی نکته ی خوب و عالی ای بود :)))) ممنون :) موفق باشید
یعنی کامنتت عالی بود محمدرضا :)
خواهش می کنم، مؤید باشی!
دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵ , ۲۳:۳۲ محمدرضا مهدیزاده
یه چیزی رو واسه ی دوستان در مورد قلم که میگن قوی نیست بگم ؛ این مشکل و دقیقاً خودم دارم و باید در مورد این موضوع بگم تا چیزی رو مردونه دنبالش نکنین قوی نمیشین !
به شخصه چند سالی که داستان مینوشتم و کار میکردم چند تا کتاب بزرگ در مورد تکنیک های نوشتن خوندم ولی هیچ وقت نیومدم شروع کنم به خوندن کتاب های بسیار قویِ رمان که چندین و چند بار بخونم تا قلمم قوی شه ! یا مثلاً یه داستان و وقت بزارم بیست بار بنویسم که قلمم هر بار قوی تر شه.
در حالی که توی شعر عکس این کار و کردم اشعار عالی و چندین و چند بار خوندم و برسی کردم و بار ها نوشتم و کار کردم و مردونه پیگیری کردم تا اینکه کمی پیشرفت کردم در این چند ماهی که گذشت(البته قطعاً این کار هم اشتباهه باید مطالعات وزنی و تکنیکی هم انجام داد)

در مجموع پشنهاد میکنم بار ها و بار ها داستان ها و نوشته های قوی رو بخونین ناخداگاه ناثیر خودش رو میزاره در حالی که ممکن متوجه نشین !
و بار ها و بار ها بنویسین و هر بار تا ته اش بنویسن در طول داستان قلم تون بهتر میشه (اینکه تا نصفه بنویسین  و بخواین دوباره اصلاحش کنین اشتباهه چون دوباره قلم تون قوی میشه باز مجبور میشین برگردین)

میرزا جان پشنهاد میکنم در همین باره هم یه پست بزارین و نقل قول های منم قسمت هایی که به نظرتون صحیح میاد رو قرار بدین شاید کمک کنه به دوستان :)
بله بله، کلا اصل ماجرا هم همینه.
به چشم :)
در کانال هم خواندیم، اینجا هم هم :)) 
بله بله، لطف می کنید :)
چقدر کاربردی!
ممنون
قابل نداشت.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan