حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات

بچه‌تر که بودم، براساس همان قانون نانوشتۀ بچگی، دست‌ها شکستم و پاها خرد کردم و چشم کبود کردم. فردای بعدش، آن را که چشم کبود کرده بودم، برای جبران می‌آمد و چون کاری از دستش برنمی‌آمد، می‌زدم آن چشم دیگرش را نیز کبود می‌کردم که هم تاکشی نکند و توازن در صورتش برقرار شود، هم دوباره هوس قیام به سرش نزند. فرزند ارشد یک خانواده و نوۀ ارشد پدربزرگ پدری و نوۀ ارشد پدربزرگ مادری بودم. طبیعتاً این سه «ارشد» در کنار هم، باد به غبغب انداختن هم داشت. فقط شاخ و شانه‌کشیدن برای بچه‌های محله برایم کافی نبود و داعش‌وار حتی کودکان خانواده، بالاخص دختران کوچک‌تر از خود در خانواده را نیز از زیر تیغ اذیت می‌گذراندم. عشق بازی «پادشاه‌بازی» داشتم که خودم روی صندلی بنشینم و الهام و الناز با بادبزن بادم بزنند و هادی و صالح ماساژم بدهند و امیرحسین و نیما هم دائم تعظیم کنند و گوش به فرمان باشند. محمد و میلاد هم نگهبان بودند که نکند الهام و الناز دست از بادزدن بکشند و مینا هم مدام پشت‌سر هم شربت می‌آورد؛ به‌طوری‌که در هر بار بازی، به شدت دستشویی لازم می‌شدم.

امیرحسین به شدت عاشق لواشک و آلبالو خشکه بود و از قضاء تنها مادر بنده از این قبیل کارها انجام می‌داد و الباقی خانواده تنها مصرف کننده بودند. به من به شدت فشار می‌آمد که تمامی زحمات را مادر بنده بکشد و بقیه فقط بخورند. امیرحسین که به منزل ما می‌آمد، چون مادرم دوستش داشت و تنها خواهرزاده‌ای بود که از من بیشتر دوستش داشت، هر چه لواشک و آلبالو خشکه در خانه داشتیم ردیف می‌کرد جلویش و او هم با یک ولعی می‌خورد که باید می‌بودید و می‌دیدید! من هم از عصبانیت دندان به هم می‌ساییدم و وعدۀ انتقام به بعد از خوردن موکول می‌کردم. خودم شیرینی‌خور بودم و از این قبیل چیزها مثل لواشک و اخواتش به شدت بیزار؛ اما اعتقادم این بود: «نه خود خوری، نه کَس دهی، گنده کنی به سگ دهی!».

امیرحسین که می‌خورد و دستش را می‌شست و مادرم هم با زنان همسایه در بیرون «نشسست وین» تشکیل داده بودند، قصد انتقام می‌کردم. صورتش هم‌چنان خیس بود و می‌چسبید. چنان می‌خواباندم زیرگوشش که برق سه‌فاز از چشمش می‌پرید. بعدش برای این‌که تاکشی نکند، یکی هم محکم می‌خواباندم این‌طرف صورتش. امیرحسین که معلوم بود دردش آمده و اشک در چشمانش جمع می‌شد، خودش را از تا نمی‌انداخت و می‌گفت: «چی بود این! می‌خواستی مگس بزنی؟!». فشاری که این «می‌خواستی مگس بزنی!» به من وارد می‌کرد، کمتر از فشار موشک‌هایی که با بطری درست می‌کردیم نبود. با مشت و لگد می‌افتادم به جانش و او هم مثل چی اشک می‌ریخت و اندازۀ چهار سینی لواشک‌آلو و سه‌کیلو آلبالو خشکه، خون و اشک تحویل فرش و موکت می‌داد.

خوب که می‌زدمش، روانۀ خانه‌شان می‌کردم. کمی که از من دور می‌شد و کفش‌هایش را که پا می‌کرد و در خانه را که می‌گشود، می‌گفت: «چی‌چی بود این! انگار می‌خواست پشه بکشه، زدن هم بلد نیستی!» و می‌رفت و مرا با فشار همان موشک‌های بطری‌ای تنها می‌گذاشت. من می‌ماندم و سه روز عزای عمومی درونی که چک و لگدِ مرا بسان مگس‌کش پنداشته بود. از درون درد را با پوست و استخوان لمس کرده بود و کلی هم لواشک و آلبالو با هویتی جدید تحویل داده بود، اما برای عمل رقیب پشیزی ارزش قائل نشده بود و اینش سخت بود.

در مَثَل جای مناقشه نیست؛ حالا در این ایام که یک چشمه از ناامنی را همه تجربه کردیم و همگی به عظمت شهدای والامقام و سربازان مملکت و کاری که برای امنیت ملت انجام می‌دهند، آشنایی بیشتری پیدا کردیم و تازه از خواب غفلت بیدار شدیم، کسانی پیدا می‌شوند که خرده می‌گیرند و دو واژۀ «ترقه‌بازی» و «بزدل» را دستمایۀ متون خود قرار می‌دهند و فراموش کردند که دو مسئلۀ اصلی اینجا وجود دارد؛ یکی این‌که ما داغ‌دار شهدای این ایام هستیم و این حوادث دردی بر بدن جامعۀ ما بود که تا سالیان سال نیز می‌ماند و دیگری کوچک‌کردن و کوچک‌خواندن کار این خبائث است که رجوع به دومی، به‌ هیچ وجه اولی را تحت‌الشعاع قرار نمی‌دهد و از عظمت و بزرگی شأن اولی کم نمی‌کند، فتأمل.

میرزا ...

نظرات  (۱۴)

۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۴ آرزو{لبخند} می‌باشم!
مثال جالبی بود :)
مثال‌های شما بزرگترا (خانم الفــ هم مثالی زده بودند در این باره) به امثال من کمک می‌کنه که ما هم بتونیم بهتر با دیگران صحبت کنیم. :)

حالا یه سوال بی‌ربط! چرا بچه‌ها قبول می‌کردن شما پادشاه باشید و اونا زیردست؟ 
پاسخ:
آرزو {لبخند} می باشم، یعنی همون همولایتی امام هشتم؟
خانم الف رو که نمی شناسم، اما اینکه این مثال ها به شما کمک می کنه در صحبت با دیگران، جای تامل داره که چطور این اتفاق می افته، یعنی ادب از که آموختی، از بی ادبان؟ :)
جواب سوال هم تو متن هست :)
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۵ آرزو{لبخند} می‌باشم!
طبق معمول سلام هم یادم رفت!
سلام و صبحتون بخیـر! :)
پاسخ:
و علیکم السلام :)
صبح شما بخیر، ایام به کامتون باشه و عباداتتون قبول!
ترسیدم ازتون میرزا :| :)))) 

کاملا حرفتون مقبول و به‌جا هست به‌نظر من. موافقم. 
پاسخ:
چرا مسترجان، فضا نسبتاً مجازیست و دست میرزا کوتاه، ترس از چه باب! :-)
با روحیه تو آشنام، ممنونم از اعلام موافقت.
آ میرزا سنتون به ساواک و اینا هم قد میده؟؟:)
کشیدن ناخن هم تو راست کارتون بوده؟:))
البته اون ۲ کلمه ای که گفتید(ترقه بازی و بزدل) رو رهبری هم استفاده کردن که نه به معنی کوچک کردن زحمات شهدا که برعکس به معنی عظمت قدرت و ایستادگی ملت ایران و شجاعت جوون های مملکت و نترسیدنشون از کار این موجودات کثیفه همون طور که امام خمینی(ره) همین واژه ها رو در مورد ترور های اول انقلاب به کار بردن.
مثل همیشه بسی از پستتون لذت بردیم:)
یاعلی
پاسخ:
ها، چه ناخنایی که نکشیدیم :)
لطف دارین.
یا علی مدد
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۳۰ اسمارتیز :)
چقدر متن خوبی بود :) تشبیه عالی:) 
لعلهم یتفکرون اصن دی:

* تو پاراگراف اول خط نهم، نون بزنند جا افتاده:) خس محاوره میده به آدم وسط این همه نامحاوره دی:
پاسخ:
الطاف شماست :)
طاعات و عبادات قبول الله! :)
* منظورتون داله؟ ممنون، حل شد ؛)
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۳ گلبول سفید
قبول ندارم آمیرزا!
حالا ما شدیم امیرحسینی همش چک و لگد می خورد و کاری هم از دستش بر نمی اومد و فقط گریه کنان یه چیزی گفت و فرار کرد؟ خب این مثال - بعد از این همه مدت امنیت و ده ها عملیات تروریستیِ کشف و خنثی شده - خودش زیر سوال بردن زحمتِ نهادهای امنیتیه که!
اگر درست متوجه مثال و حرفتون نشدم من رو توجیه کنید لطفاً. :)
پاسخ:
در مثال مناقشه نیست گلبول جان. مثال خیلی که کار از دستش بر بیاد در یک مطلب، اینه که در تفهیم مطلب کمک می کنه.
شما اصل حرف رو رها کردی و رفتی سراغ حاشیه ها. یه کاری بکن؛ لُبّ کلام رو که پاراگراف آخر هست، با مثال تطبیق بده و بدون، بقیه اضافات هستند و باید بریزیشون دور.
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۱۷ مَـهدی (میرزای قدیم)
آشنا مینویسی... زنده باشی
پاسخ:
چقدر آشنا؟
سلامت باشی!
بله یعنی همون :))
ایشون هستند⇦ rochak.blog.ir
نه! یعنی من قبل از خوندن این تشبیه‌ها، خودم مثال و تشبیهی تو ذهنم نبود که واسه یه نفر توضیح بدم و سخت میشد کارم. الآن راحت‌تر شد :)

چه هم‌بازی‌های مظلومی پس!
پاسخ:
بله، دریافت شد :)
بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکر!
آره، مظلوم بودن، اما الان هر کدوم واسه خودشون یلی شدن.
سیاه نمایی نکنیم دوستان، آقامیرزا فقط یکمی شیطون تشریف داشتن، البته دندان همسر گرامی هم یادمان هست هنوز :)
آی دستتون طلا من این پاراگراف آخر رو خیلی دوست داشتم.
پاسخ:
اون قضیۀ دندون یه حادثه بود که هنوز استمرار داره :)
سرتون طلا! (نفهمیدم یعنی چه ولی خب دیگه خودش اومد!)
خیلی عالی بود. خیلی خوب تشبیه کردید جنابِ میرزا :)
متاسفم برای ظاهربینیِ یک عده! اتفاقاً دیروز اندر یکی از وبلاگ ها خوندم که داعش باید به صدا و سیما حمله میکرد و چقدر احمق بودن! :/
خدا عاقبت مون رو ختمِ بخیر کنه.

راستی جنابِ میرزا بنده هم فرزندِ اول، نوه ی اول از هر دو خانواده و نتیجه ی اول هم هستم فی الواقع! نبیره ی اول هم بودم که خب چند سالی هست عمرشون رو دادن به شما. ولی مثلِ شما نبودم هیچ وقت! :| یه دخترِ مظلوم و ساکت! :))
پاسخ:
اگه همونی باشه که منم خوندم، فکر می کنم قصد سوئی نبوده، قصدشون احمق جلوه دادن این ملعونین بوده؛ البته اگه اونی باشه که من خوندم!
*
الهی!
*
خدا همۀ رفتگان شما رو بیامرزه! قیاس شما زبیخ مع الفارقه! :)
«پادشاه‌بازی»! دلم برای بچه ها سوخت واقعا. :)
خیلی مثالِ خوبی بود.
ممنونم از پستای خوبتون.
پاسخ:
ما مخلصیم.
جمله ی آخرتون رو ترجمه بفرمایید :)
پاسخ:
:) یعنی قیاس شما کلا باطله.
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۷ اسمارتیز :)
عه آره راست میگین دال بود:/
عینک منو باز کی برداشته؟:/
:)
پاسخ:
:))
احتمالاً آثار درس خوندن زیاد از حده :)
راستش طرح داستانک و ربط دادنش به یک موضوع مهم که برای همه اهمیت داره را دوست داشتم. خوب بلدی بدون کاهش اهمیت موضوع با مثال و داستان توضیح نظرت را بدی و برای قلمت تبریک میگم
ولی راستش باهات موافق نیستم. ضمن احترام به عقیده و نظرت.
اتفاق بدی بود . سد امنیت چندین ساله که به برکت حضور سربازان نظام و دیپلماسی امن اون تا بحال خدشه دار نشده بود یه کم باعث ترس و از همه مهمتر ناراحتی مردم شد. ولی با نظرت موافق نیستم. ادبیاتی بهتر هم میشد استفاده شود.
پاسخ:
ما مخلصیم.
موافق نبودن که مشکلی نداره، بالاخره دنیا پره از نظرات متفاوت. ما هم نظرمون رو گفتیم زن کویر.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">