همان شب؛ خانه پدری!

http://bayanbox.ir/view/3486131860415288322/1130.jpg

به حق چیزهای ندیده و نشنیده! شاید شما هم دیده باشید و هم شنیده باشید، اما من تا به این سن رسیدم، نه دیده بودم و نه شنیده بودم، می‌دانید، تازگی داشت.

قبل از ماه مبارک، دعوت شدیم به عروسی پوریا و سمیرا. پوریا از اقوام نسبتاً دور است و زحمت کشیده بود، قابل دانسته بود و کارت دعوتی هم برای ما فرستاد. از این‌دست عروسی‌هایی که بزن و بکوب حسابی برپاست. پدرش خواننده است؛ از همان‌هایی که در خارج نام مستعار برای خودش انتخاب کرده و به اصطلاح «نام هنری». قبل‌ترها هم تعزیه می‌خواند و هم در عروسی‌ها مجلس گرم‌کن بود و می‌خواند. زد و سرکرده گروه تعزیه بهش گفت که «آقا! یا این‌وری باش یا اون‌وری؛ یا ابی باش یا امام‌حسین!» پدر پوریا هم ابی را انتخاب کرد و رفت دبی. چندسالی ازش خبری نبود تا این‌که روی صحنه، موقع اجرا سکته کرد و از یک‌طرف بدن ساقط، و به ایران بازگشت (خدایش شِفا دهد!). حالا ما کاری به این ماجرا نداریم، خواستم کمی با پدر پوریا آشنا شویم، مهم خود پوریا و سمیراست.

پوریا و سمیرا هم آشنایی‌شان به حسب ظاهر و با توجه به مد روز، در خیابان صورت گرفت و مدت‌ها جیک تو جیک بودند و با هم فیلم ترکی زیاد می‌دیدند. خلاصه که تا مدت‌ها دوست بودند و خانه یکی. بعد از یکی دوسالی هم صیغه عقدشان جاری شد طبق روال مرسوم، اما فرقی بین عقد کرده و نکرده‌شان نبود. کارهایی که بعد از عقد می‌کردند، عیناً همان کارهایی بود که قبل از عقد می‌کردند. این وسط دلم به حال صیغه عقد می‌سوزد که برای بستن دهان مردم انگار صادر شده!

شب عروسی پدر پوریا همین‌طور نشسته یک دهن برای ما آواز خواند. صدایش پیر شده بود؛ عین صدای آقای صدا! عشق ابی بود روزگار قبل. در هر صورت مجلس عروسی با تمام آن چیزهایی که خودتان بلدید، برگزار شد. تکرار مکررات است که بگویم هم عرق بود و هم ورق و هم اتاقی بود مخصوص زرورق؟

جای شما خالی شام را که تزریق کردیم بر بدن، حالا نوبت به بوق و ترقه و فشفشه رسید. هر چه محمدرضا و مهراده را می‌زدیم و نیشگون می‌گرفتیم، انگار قلقلک‌شان می‌دادیم. عیال هم از خدا خواسته، از خنده مهراده می‌خندید و دوست داشت تا آخِر محفل و انجمن و تا پشت در اتاق عروس و داماد برود. می‌گفت: «وایسیم؛ وایسیم ببینیم چی میشه». انگار از مریخ آمده بود (با عرض معذرت از شهروند مریخی) و نمی‌دانست چه می‌شود.

عروس و داماد، دست در دست هم از تالار بیرون آمدند و بقیه هم دست و جیغ و هوراشان به هوا بود. گفتم الان است که با ترقه بزنند ماشین امانتی را سیاه و کبود کنند. ماشین عروس جلوی تالار پارک بود. یک ماشین مدل بالای سانتی‌مانتال هم جلوتر از ماشین عروس جاخوش کرده بود. پوریا و سمیرا تا رسیدند دم در اصلی تالار و کنار ماشین عروس، ایستادند و کمی همدیگر را نگاه کردند. انگار در این دو، سه‌سال یک دلِ سیر همدیگر را دید نزده بودند. هرچه نگاه بود، جمع کرده بودند یک‌جا تقدیم هم کنند. لحظه‌ای از این نگاه عاشقانه-عارفانه گذشت و سمیرا دست پوریا را رها کرد و رفت نشست توی ماشین سانتی‌مانتال جلویی. یعنی چه! ماشین عروس را ول کرد و رفت؟ پناه برخدا! پدرش راننده آن ماشین جلویی بود.

اوایل ماه مبارک، فهمیدم از هم جدا شدند؛ همان شب عروسی! واقعاً تحسین می‌کنم چنین پدری را! گفته بود: «تو که می‌خوای ازش جدا شی، بذار عروسی رو هم تجربه کن و بعد جدا شو»! قربان آدم روشن‌فکر نما! از حرصم مهراده را نیشگون گرفتم. فی‌الفور گریه افتاد! فقط می‌خواستند میرزا بی‌خود و بی‌جهت، پنجاه‌هزار ناقابل عرق کند؛ هدایای الباقی خویشان پیشکش! کاش مهراده و محمدرضا هم می‌توانستند شام بخورند!

اللهم اشفِ کلَّ کَساخیل مِن الآن الی قیامِ یومِ الدّین
خوشحالم بازگشتی حضرت عشق. آمین!
یعنی چی؟ یعنی شب عروسی بعد مراسم از هم جدا شدن؟ 
خب پس عروسی برای چی گرفتن؟ اینجوری فقط شناسنامه هاشون سیاه شد:(
فکر میکردم فقط تو رمانهاست که از این اتفاق ها می افته نگو مصداق واقعی هم داره.
یاعلی
شما فکر کنم هر موقع اسم من رو می بینید، یاد شوخی و مشتقاتش می افتید :)
شب عروسی دختره رفت خونه پدرش؛ به همون علتی که نوشتم. من که به شما گفتم در این دنیای فانی مواردی هست که خیلی عجیبن، اما وجود دارن.
نابود شدم :|

بارالهاااا... آدم می‌ترسه از پایانِ ماجرا.
|: من که همون شب :|
پناه بر خدا! آدم چه چیزهایی که نمی بینه و نمی شنوه!
والّا به قرآن!
میرزا همه چی به کنار من دلم به حال مهراده و محمدرضا میسوزه سیاه و کبودشون میکنید چرا آخه؟؟ جهنم مردم اینقد روشن فکر نمای تاریک بین ان بچه رو چیکار دارین خوو. به درک مفهوم زندگی برا بعضیا اندازه خاله بازی هم جا نیافتاده، مهراده باید جواب پس بده؟؟ 

یه شبه هلما بانو، به سیاه و کبود نمی رسه. استفادۀ ابزاری می کنیم همون یه شب و تمام. بالاخره باید یه بهانه برا رفتن جور کرد یا نه! :)
ولی «به اندازه خاله بازی» رو خوب اومدین.
 :))))
عجبا!
حالا پاتختی هم در کار بوده؟
+چرا مهراد بدبختو نیشگون میگیری میرزا؟:|
باید گریه کرد :(((((
تو تالار که فکر کنم همون شبه، نیست؟ البته بعضیا که دیگه فردا حالشا ندارن بیان، همون شب هدیه میدن و تمام.
+ مراجعه شود به جواب هلما بانو :)
یا خدا :O
این مدلیشو دیگه ندیدم بودم! =-O
مشرف فرمودین :)
نوشتم که ببینید و فردا اگه دیدید یا یکی تعریف کرد، بگید قبلاً می دونستم.
یعنی آخرش بود دیگه.
سلام علیکم
پس دروغ نیست که مگن شیطون دوره اموزشیش رو میاد ایران میگذرونه!
+
واقعا اینجور عروسی ها میرید؟!
و علیکم السلام
طاعات قبول!
تئوری یا عملی؟ کارگاه؟ تحریکات؟ بد وضعی شده؛ والّا به قرآن!
+ دعوت می کنن دیگه، ما هم درد مجبوری. اگه نریم قهر می کنن.
جل الخالق!
چه مسخره! :|
والّا به قرآن!
پنجشنبه ۱ تیر ۹۶ , ۱۴:۵۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
0_O
شما چرا همش عروسی های عجیب و غریب میرین؟!!
خانمتون حق داشتند برای آخرش کنجکاوی کنند!!!!
اینجا که رفته بودید مریخ نبود احیانا؟!
همش که عجیب نیست، عجیباش رو تقریر می کنم.
کنجکاو نیست، دوست داره تموم بشه، همه برن خونه هاشون، بعد که مطمئن شد دیگه کسی نیست، میریم خونه.
نه، خودِ خود زمین بود.
البته من خودمم تو کامنت استفاده ای شبیه استفاده ابزاری کردم از مهراده :))
از طرف منم یه لپش رو بکشید محکم :)
بله، شما زرنگید :))
یه لپش؟ تاکِشی می کنه ها :)
باشه دوتا لپش فقط یادتون باشه دو لپش رو همزمان نکشید. :))
همزمان رو می تونم یه کاریش بکنم :)
ما مخلص، ما چاکر :)
سالاری :)
یا خدا! چرا اینجوری می کنن؟!

خدا کنه مد نشه! :)
مریضن حوابانو :)
خدا اون روز رو نیاره!
پنجشنبه ۱ تیر ۹۶ , ۱۷:۵۱ مردی بنام شقایق ...
سلام

میرزا جان سرگذشت این ادما و اینکه چیکار کردن و اینا اصن مهم نیست!!!

من فقط سر اون پنجاه تومنی که دادی نابود شدم....

بنظرم حق داشتی دومادو همون جا ماشین بابای عروس سر میبری بابت اون پنجاه تومن!


پنجاه تومن آخه؟!!!!
نه خدایی پنجاااااااااااااااااااه تومن؟!!!!!
چرا؟؟!!!!!!!!!!!!!
و علیکم السلام مهندس جان
کمه مهندس؟! به جان خودم اگه بیشتر می دادم سکته می کردم.
خداییش دیگه این یه مورد رو نشنیده بودیم!
خب، خدا رو شکر!
@@ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از شدت تعجب یادم رفت سلام کنم
اهان فهمیدم این همون عروسی نبود که تیتر خبر شد عروسی که شب عروسی جدا شد ؟ اتفاقا نوشته بود مال اصفهان

سلام؛ در لفافه سلام کردین :)
نمی دونم والا، روزنامه؟
آخرش یادم رفت باز .سلام خوبین؟ کوچولوهاتون خوبند؟ روزنامه ونت هردو
معروف شدن
سلام :) شما خوبی همشهری؟ از ما که همه خوبن خدا رو شکر :)
می تونین خبر رو برا من بفرستین؟
یادم دنبال نمونه سوال کنکور میگشتم تو یه سایتم دیدم نوشته بود ولی الان هرچی سرچ میکنم نیست مال تقریبا یه ماه پیش
باشه خانم دکتر بعد از اینا، اشکال نداره. اگه بعداً پیدا کردین بفرستین.
الان از کجا گفتید یاد شوخی و مشتقاتش می افتم؟؟!!
من کلا شخصیتم شوخ طبعه،مخصوص شما نیست، با شوخی کردن زندگی راحت تر میگذره:)
یاعلی
نه، شوخی که خوبه. برگشتم به شوخی های پست قبل بود که وعده داده بودم چیزای عجیب وجود دارن، وجود دارنا :)
منم شوخ طبع جدی ام، نمی دونم اصلا همچین خصلتی هست یا نه :)
علی نگهدارتون!
وااااااااااای:دی دعا کنین کنکور نزدیک. چشم
(: زدی به هدف، نگرانش نباش :)
ممنون میشم همشهری.
اها از اون جهت!
کلا هر چی روزهای عمرم بیشتر میشه چیزهای عجیب و غریب تری میبینم و میفهمم هیچی تو این دنیا نشد نداره؛ دنیا پر از عجایبیه که آدم وقتی میبینه هم باز باورش نمیشه انگار.
یاعلی
بله.
این دنیا بازیا داره فرشته خانم. همونیه که شما می فرماین.
دست علی همراهتون!
موسسه عقادان کثیف تقدیم می‌کند: جدیدترین شیوه‌های ازدواج‌های آزمایشی (مثه کنکور آزمایشی) برای کسانی که خدا شفایشان نمی‌دهد!
تلفن : دست و بوق تا گرگ و میش :/ :))
تبلیغ ممنوعه احمدرضا :)
همون شب عروسی جدا شدن ؟ مگه میشه مگه داریم ؟ پس واسه چی مردمو معطل خودشون کردن و کلی خرج عروسی کردن ؟ ای بابا شوخی نوشتی یا جدیه میرزا خان؟
خداوند شفای عاجل عنایت نماید
بله زن کویر عزیز؛ همون شب. دخترِ بابا باید عروسی رو تجربه می کرد دیگه، انگار که مثلاً قراره بمیره :)
آمین! :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan