نقد داستان «درخت» به قلم یاسین

داستان «درخت» را اینجا بخوانید.

در دنیای داستان‌نویسی، دو چیز حرف اول را می‌زند و الباقی حاشیه‌اند؛ شخصیت و ماجرا. شخصیت می‌تواند انسان باشد، می‌تواند درخت باشد، می‌تواند کلاغ باشد و حتی می‌تواند روح باشد. چیزی که اما تکمیل‌کنندۀ شخصیت، برای قوام بخشیدن به آن و تبدیل اثر به داستان است، ماجرا و کشمکش است. ماجرا اگر دست اول باشد که نِعم‌المطلوب، اما اگر آبکی و دستمالی شده باشد، مرد کهن می‌خواهد تا از یک زاویۀ متفاوت آن را دید بزند که به اثری درخور تبدیلش کند. فرق بین داستان خوب و بد، در ماجرای آن و زاویۀ دید و بسط آن توسط نویسنده است.

داستان «درخت» از همان داستان‌هایی است که سوژه‌ای کلیشه‌ای دارد، اما زاویۀ دید بسیار خوبی که نویسنده در اثر به کاربرده، آن را جذاب و خواندنی کرده است. شخصیت اصلی در آن، درخت است و ضد شخصیت در آن، مأمورین شهرداری. چیزی که ایجاد کشمکش می‌کند و قهرمان و ضدقهرمان را با هم گلاویز می‌کند، بریدن درخت است. هدف نیز فرار درخت است که همین قسمت، دید تازه‌ای به اثر داده است. روی کاغذ، این ترکیب خوب جواب می‌دهد و اثری ناب است، وقتی وارد داستان می‌شویم اما، نویسنده در بند عجله و شتاب قرار گرفته و جایگاه درستی برای هرکدام از این عناصر قرار نداده است و عناصر در پی ترکیب غیرخطی که نویسنده انتخاب کرده، گم شده است.

خالق اثر نیت می‌کند با یک جمله مخاطبش را برای دنبال‌کردن داستان ترغیب کند. توجه کنید: «درخت افتاده بود روی آسفالت...». این اتفاق در زمان حال برای مخاطب روایت می‌شود. قرار است به زمان گذشته برگردیم تا نویسنده سرگذشت این واقعه را روایت کند. در ادامۀ همین جمله، از توصیفات بی‌مورد و نوشته‌های یادداشت‌گونه و اضافات فلسفی برای برانگیختن حس خواننده (که این اتفاق نمی‌افتد) که بگذریم، بند اول بازکنندۀ همۀ گره‌های داستان است؛ یعنی زحمتی که نویسنده با جملۀ اول کشید، با توصیفات اضافی از ذهن مخاطب پاک می‌شود و در همین بند اول، خواننده می‌تواند پی به ماجرای اصلی ببرد. نکتۀ کلیدی و دید تازۀ نویسنده (فرار درخت) نیز احتمال دارد در پس این لو رفتن گم شود. به عقیدۀ من داستان از بند دوم آغاز می‌شود. سؤال این است: همین که نویسنده نوشت «روی تنه‌اش جای بریدگی و زخم ارّه نبود»، کفایت از بند اول نمی‌کرد؟ کما این‌که توصیفات بی‌مورد بند اول، جسته گریخته در جای‌جای داستان دیده می‌شود. قسمت نگاه‌کردن درختان به جایگاه‌شان، در همین بند جای تقدیر دارد.

از آن‌جا که نثر نیز همچون شعر باید وزن و موسیقی داشته باشد، توجه نویسندگان و ویراستاران به آهنگ کلام امری ضروری است. به عبارتی، کلام هر چقدر دست‌انداز و ناهمواری داشته باشد، زحمت خواندن آن بر دوش خواننده است و باید اصلاح شود. در داستان درخت، عبارت‌هایی هست که دست‌انداز محسوب می‌شود؛ عبارت‌هایی مثل: «انگاری که...» یا «هر وقت شهرداری شهر...» یا «مثل این بود که ماهی‌ای...» که شایسته بود از «انگار که...» و «هر وقت شهرداری...» و «مثل این بود که یک ماهی...» استفاده می‌شد.

به نظر من داستان اگر از بند دوم آغاز می‌شد و توصیفات اولیه در زیر و بم داستان قرار می‌گرفت (کما این‌که محسوس و نامحسوس هست) و این‌طور مستقیم به نقد عمل و عامل نمی‌پرداخت، داستان بهتری از آب درمی‌آمد و عناصری که در اثر به درستی انتخاب شده‌اند، جایگاه‌شان را گم نمی‌کردند. اگر پاراگراف اول نوشته را ندید بگیریم و از پاراگراف دوم شروع به خواندن داستان کنیم، به نظر می‌رسد داستان خوب، با دید تازه و معقولی است.

نویسنده اگر با همین روند ادامه بدهد و زمین را از همان مریخ به درستی دید بزند و از همان‌جا به بیان وقایع، بدون توصیفات فلسفی بپردازد و از قبل در مورد زمین و زمینی تحقیق کند و بداند که شهرداری به‌هیچ وجه قبل از طلوع خورشید با ارّه‌برقی مردم را زابراه نمی‌کند، علاوه بر یادداشت خوب، داستان‌نویس خوبی هم خواهد شد.

از جمله داستان‌های وبلاگی؛ یعنی داستان‌هایی که با شتاب و بدون پرداخت کافی و به قصد پست شدن در وبلاگ نوشته می‌شوند.
خب روشن است که نتیجه، خوب از آب درنمی‌آید. من قبلا هم در وبلاگم نوشته‌ام که وبلاگ‌نویسی سمی مهلک برای نویسندگی است. زیرا وبلاگ به شعله‌های کم‌نور ایده‌ها در ذهن نویسنده فرصت پرورده شدن و بزرگ شدن را نمی‌دهد و هر ایده با پست شدن در وبلاگ به مسلخ می‌رود و فرصت رشد پیدا نمی‌کند. شعله‌های کوچک قدرت آتش زدن بر جان و ذهن مخاطب را ندارند، باید افروخته‌تر شوند و سوزنده‌تر.
درود حضرت عشق
با جملۀ اول به شدت موافقم؛ البته با قسمت شتاب و بدون پرداخت کافی که اگر این دو امر نباشه، فرقی بین صفحۀ سفید وب و صفحۀ سفید کاغذ نمی بینم.
حضرت عشق! کلامت با وجودی که ذاتاً دلسوزی تو رو نسبت به قلم و نویسندگی می رسونه، اما میشه بهش ان قلت وارد کرد. اصطلاح سم مهلک، اصطلاح سنگینی ست. قبول دارم؛ هر ایده ای اگر در ذهن نویسنده فرصت پرورده شدن نداشته باشه، چه در وب، چه در چاپ کتاب، چه در نوشته های سفارشی و چه هرجا، در نطفه خفه میشه. عجله و شتاب و ذوق برای پست مطلب شاید منظور تو باشه که بله، اینها آفت وبلاگ نویسی ست.
با دیدن نقدهای میرزا برا هزارمین بار به خودم میگم: کاش علاقه ام به ادبیات(شعر، داستان و...) کمی بیشتر و گسترده تر از فقط خواندن و لذت بردن ازش بود.
بعنوان یک مخاطب عام، موضوع یا بهتره بگم نگاه نو یاسون رو دوست داشتم که این نکته رو البته من در پست های معمول و حتی بعضا روزانه نوشتشون هم دیدم، فقط حین خواندن حس میکردم یه شلختگی در متن هست.

هدف همین خواندن و لذت بردنه هلما که البته بستگی به علاقۀ شما به موارد دیگه داره.
ایشون از نویسندگان خوب آینده هستند که علاقش به سمت معرفت و حکمت سوق داره :)
منظور من از گم شدن عناصر داستان، همین شلختگی به تعبیر شماست.
نه میرزای جان اشتباه نکن. من هیچگونه دلسوزی نسبت به قلم و نویسندگی ندارم یعنی بخواهم دقیقتر بگویم نسبت به هیچ چیز احساسی به نام دلسوزی ندارم. بنده کماکان در حال ماست خوردن و خلال کردن دندان‌هایم هستم. نسبت به وبلاگ باید بگویم که عمیقاً با وبلاگ‌نویسی دشمنی دارم، اصولا با هر چیزی که محصول هنر و خلاقیت انسان را به راحتی و سهولت و با کمترین دشواری و صرف زمان و توان، در معرض دید مخاطبان بگذارد دشمنم. این سهولت دشمن خلاقیت است. حالا این که چرا خودم وبلاگ می‌نویسم سؤالی است که باید از خودم بپرسم!
تو هر چقدر هم این کلام از دهان مبارکت خارج بشه که دلسوزی نداری، من از نوشته ها و دغدغه هات چه در وبت و چه در برهوت (که خدا رحمتش کند!) می فهمم. از نظراتی که بعضاً دیدم نیز؛ یعنی اگر نفهمم، میرزای حضرت عشق نیستم. گفتم ذاتاً نه اینکه در واژه اورده باشی.
شکسته نفسی نکن حضرت عشق. نون و ماست و پیاز که قوت روزانه تو و من و امثال ماست و ایضاً خلال بعد از آن.
حضرت عشق! قبول دارم؛ سهولت با ریاضت منافات داره، اما به نظر من در اینجا سهولت با واسطه اس و اجتماع نقیضین نیست؛ چرا که تو می تونی اونچه در چنته داری رو با ریاضت به دست بیاری و با واسطه، به سهولت در اختیار دیگران بذاری. کما اینکه همیشه گفتم و باز هم میگم، تو یکی از نویسنده ها و بلاگرهای عالی هستی که هیچ وقت قدر خودت رو ندونستی و قلم خوبت همیشه در لابلای شکوه هات گم شده.
میرزا همین که در قوت روزانه‌ات پیاز هم حضور دارد به خودی خود نشان می‌دهد که یک سر و گردن از امثال بنده بالاتری. اگرنه به همین ساعت مقدس قسم که در سفره‌ی مخلصت هرگز دو خورش دیده نشده و دیده نخواهد شد. 
خدمت حضرتت عارضم که بزرگترین عیب ذاتی وبلاگ و امثالها (وبلاگ مؤنث است چون خیلی حرف می‌زند) این است که خلوت را از نویسنده می‌گیرد و به او لذت مؤانست و مصاحبت همیشگی با خواننده را عطا می‌کند. نویسنده وقتی این لذت را چشید دیگر خلوت که شرط لازم پرورش خرده‌های فکر و نهال‌های نوپای ایده‌های ذهنی است را برنمی‌تابد و آغوش گرم و شوم مخاطبان وبلاگ را به خلوت‌های باشکوه خود و قلم ترجیح می‌دهد. 
عرضم به حضور انورت میرزاجان که ما فی‌الواقع نویسنده نیستیم و قلم را برای غرض خاصی بر صفحه‌ی کاغذ نمی‌رقصانیم. در واقع از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم، اگرنه که نوشتن برای مخلصت از آب بینی بز مریض هم بی‌ارزش‌تر است. بگذار ما هم خودمان را زیر آوار این شکوه‌ها دفن کنیم تا پر نشویم از این واژه‌های مادرمرده. 
خاک پاتیم
حضرت عشق عزیز! اشتباه تو در اینه که پیاز را خورش سوا می دانی؛ پیاز مکمل است. آن که در سفره اش دو خورش یافت می شود؛ منظور این است که هر کدام را جداگانه بتوان به تنهایی نوش جان کرد و الّا مخلصت به همین ساعت مقدس تا الان پیاز خام به تنهایی نخورده. پیاز هم نشان سر و گردن بالاتر نیست که اگر از سفره حذفش کنی، خللی به محتویات وارد نمی شود.
موارد مذکوره نیز در تناقض با هم نیستند. شما خلوتت را داشته باش و این حس و لذت به قول خودت را مثل حداقل دو، سه بلاگری که می شناسم، از خودت دریغ کن. هر کسی را از واژه هایش میشه شناخت حضرت عشق و تو از نظر من با وجودی که کنج عزلت نشسته ای، بهترینی.
سرور مایی.
همین که پیاز را مکمل می‌دانی فی‌نفسه از اختلاف فاحش سطح طبقاتی من و تو حکایت می‌کند. قطعا کوخ‌نشینی ما حاصل کاخ‌نشینی‌های امثال توست میرزای جان!
حرفم را به گمانم متوجه نشدی حضرتا. از آنجا که حرف مهمی نبوده و نیست، اطاله نمی‌کنمش. بگذریم، همین که جاده‌های زندگی ما در تقاطعی به نام وبلاگ‌نویسی به هم رسیده و چند صباحی همچون تویی از لحظه‌های زندگی همچون منی عبور می‌کنی جای دو صد شکر دارد. در ضمن کمی برای تعریف‌های حضرتت کوچک هستم، ما را بالا نبر که سقوطمان دردناک‌تر می‌شود جانِ دل.
کاخ کجا بوده حضرت عشق! منم و یک اتاق دو در سه که حتی تا وقتی با هم سخن می گفتیم، همان نان و ماست تو نیز نصیبم نشده بود.
هر چه گفتم تعریف نیست که اگر تعریف می پنداری، قصۀ جادۀ زندگی و تقاطع و قس علی هذا نیز در همین زیرمجموعه قرار می گیرد. هر چه گفتم خود حقیقت است.
خیلی سالاری
+تا تنور حرّافی‌هایم داغ است بگویم که کانالم را بنا به دلایلی که برای خودم محترم است حذف کردم و کانال دیگری ساختم با این آدرس: 
t.me/r_kazimo

این کامنت را عمومی بگذار تا شاید صاحب‌دلقی دید و عضو شد.
مخلصانیم
+ گل گفتی حضرت عشق! امیدوارم این دلائل گریبانگیر این یکی نشه.
سمعاً و طاعتا.
هم داستان رو خوندم هم نقد شما و هم نقد کازیموی عزیز رو. 
چیزی که در نقدتون بهش اشاره کردید. بنده هم با شما هم عقیده ام. داستان اگه از بند دوم شروع می شد مناسب تر بود. و آوردن بند اول هیچ چیزی رو به خواننده اضافه نمیکنه. حتی تا حدودی من خواننده رو سردرگم کرد. ولی وقتی داستان رو از بند دوم شروع به خواندن کردم بهتر متوجه متن شدم. نکته دیگه لو رفتن انتهای داستان بود. اگرچه من خواننده ترجیح می دادم درخت واقعا فرار می کرد.(با کمی چاشنی تخیل و حتی طنز بیشتر) ولی پایان داستان از همون اواسط متن قابل حدس بود. البته چون علم نقد و علم داستان نویسی ندارم نمی تونم بگم این نقطه ضعف داستان بود یا تقطه قوتش. فقط به عنوان یک خواننده این موضوع رو حس کردم و فقط به ذکرش اکتفا می کنم. :)
.
در مورد نقد آقای کازیمو نسبت به وبلاگ نویسی، ایشون از بالا به پایین نگاه میکنه و من از پایین به بالا. من عقیده دارم وبلاگ نویسا نگاه عمیق تری به وقایع دارند تا مردمی که درگیر شبکه های مجازی دیگری مثل اینستا، تلگرام و توئیتر هستند. توئیت نویسی و کپشن نویسی و حتی کانال های تلگرامی مغزهای مردم رو خام بار میاره. چیزی که من بهش میگم مرده زایی ایده. توی وبلاگ وقتی چند موضوع ذهنت رو مشغول میکنه لااقل یکی دو روز بهش فکر میکنی. بعد شروع به نوشتنش میکنی. بعد مجدد ویرایشش میکنی و در نهایت با هزار ترس و لرز منتشرش میکنی. ولی در شبکه های مجازی دیگه با کوچکترین جرقه ای که در ذهن شکل میگیره ذهن رو بر روی یک توئیت یا یک جمله تخلیه میکنی و تمام! حرف دیگرم اینکه وقتی شما برای مطلبی ارزش قائل می شید طبیعتا اون رو جایی ثبت می کنید که هر وقت خواستید به راحتی در دسترس تون باشه. قدیما که امکانات نبود ولی با امکانات الان به نظرم وبلاگ بهترین مکان برای این کاره. حرف زیاده ولی بگذریم. :)
یاعلی
خوش آمدی آقاگل
اتفاقاً عزیز! داستان فقط ظاهر یک داستان فراواقعی را دارد و از این سورئالیسم، چیزی نصیبش نشده که اگر درخت فرار می کرد شاید این امر محقق می شد. طنز اما در این نوشته جایگاهی نداشت، حتی چاشنی اش.
پایان داستان که در همون پاراگراف اول قابل حدس بود و تنها نکته ای که داستان را از موارد مشابه تمیز می دهد، همین ایدۀ فراره.
-----
نگاه حضرت عشق به مقولۀ وبلاگ، اثبات عقیدۀ مثبت ایشون نسبت به دیگر شبکه های مجازی نیست. کما اینکه اطلاع دارم حضرت عشق نسبت به شبکه های مجازی دید مثبتی ندارند. صرفاً نگاه و طرز تفکر ایشون نسبت به وبلاگه که البته از رفت و آمد ایشون میشه پی برد که چندان هم بی رغبت نیست.
یا هو مدد
@آقاگلِ گل
من وبلاگ را بما هو وبلاگ در نظر داشتم، اگر کار به مقایسه با شبکه‌های اجتماعی دیگر می‌کشید قطعا با شما هم‌رأی می‌بودم. وبلاگ در مقایسه با دیگران هم فاخرتر است و هم محلی بهتر برای ظهور هنرمندانه‌ی درونیات نویسنده‌ها. البت که اگر کلی نگاه کنیم، وبلاگ هم از همان کیسه است که دیگر اخواتش
یا حضرتِ میرزا! :)
یا یاسون من! :-)
سلام و عرض ادب :) 
راستش شوکه شدم وقتی دیدم تیتر پست رو توی پنل وبلاگ!
اول یه تشکر خیلی گنده بکنم بابت زحمت و وقتی که گذاشتین برای خوندن و نوشتن نظرتون در موردش :) بسی مایۀ نشاط و شعف‌م شد :))
ادامه در کامنت بعدی ...
و علیکم السلام
این تیتر مدتهاست از روش گذشته یاسون، چطور هنوز در پنل مدیریت جا خوش کرده؟
یه خواهش می کنم گنده :-)
می خونم...
سلام و عرض ادب، با یک و نیم ماه فاصله :)
تیتر رو همون شب که دیدم، وارد لینک شدم و تب رو پین کردم به کروم :) حرفم هم توصیف حسم در همون لحظه اول بود.
.
راستش واقعا ترسیدم از این که یک نوشته م بعنوان یک داستان جدی، مورد بررسی قرار گرفت! 
با صحبت های شما، حضرت کازیمو و آقا گل هم در باب عجولانه بودن پروسه نگارش کاملا موافقم. و خب درست حدس زدید :) داستان یک شبه نوشته شد. هرچند که ایده ش چند شب حلاجی شد؛ اما نگارشش مجموعا سه یا چهار ساعت زمان برد و قطعا بهتر بود سر ویرایشش وقت بیشتری صرف می کردم. 
.
در مورد گافِ ساعت ارّه درخت ها! حس کردم مثل اعدام و قربانی کردن گوسفند، صبح خروس خون باشه :)گ
.
در باب لو رفتن داستان، راستش احتمال نمی دادم اینقدر قابل حدس باشه که دوستان فرمودند. یه جورایی متعجب شدم. 
.
و در اخر، خیلی ممنونم از آقا گل، حضرت کازیمو، هلما و میرزای عزیز که وقت گذاشتن و نظرشون رو بیان کردند در مورد نوشته حقیر. 
موید باشید همگی :)
و علیکم السلام رفیق
من چون می شناختمت که ماه ها، بلکه سال ها طول می کشه که تو یه کامنت رو جواب بدی و یا کامنتی بذاری، حرفی نزدم :-)
یاسین می دونی که منتقد کاری به اینکه عجله داشتی یا سر صبر نوشتی نداره و اثر رو یه اثر منتشر شده می دونه. ولی باز اینم می دونم که خودت واقفی و این عبارت اول رو همینطوری میگم.
سرجمع ایدۀ کار خیلی خوب بود و دست مریزاد بهت میگم ولی تو نیاز به یه مقدار صرف زمان داری توی نوشته هایی که لااقل خودت می دونی ایدش بکره و اینکه روی این نوشته ها بیشتر کار کنی و بعد منتشر کنی.
موفق باشی دوست خوبم!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan