از ابن سیرین تا عطاری محل

دیشب با اجازۀ جناب‌تان خواب عجیبی دیدیم! نگویید خواب زن چپ است که زن نیستیم و حاضریم اثبات نماییم. در صدد برآمدیم تا تعبیرش را از بزرگانِ معبرین تلمذ کنیم که بدجور تیشه برداشته بود و بر ریشۀ وجودمان ضربه می‌زد. از ابن‌سیرین و ابراهیم کرمانی و جابر مغربی بگیرید تا عطاری دم کوچه‌مان – که دور و برش را همیشه نساء خرافاتی گرفته‌اند و اگر زرنگ باشید و گوش بایستید برای همه سورۀ «جن» را تجویز می‌کند و پنج‌هزار ناقابل دریافت می‌نماید و نمی‌دانم عطاری را چه به رمالی! – تعبیرش را جویا شدم، اما دریغ که هیچ‌کدام قادر به تعبیر خواب جناب‌مان نشدند که نشدند! تنها جایی که آرزو کردم ای‌کاش زندان بودم، همین‌جا بود؛ یعنی در زمان یوسفِ‌ نبی علی‌نبینا و آله و علیه‌السلام با او در زندان می‌بودم!

برآن شدیم تا خواب جناب‌مان را محضر جناب‌تان واگویه کنیم تا شاید فُحول بلاگستان در امر معبری، بتوانند گره از مشکل حقیر باز کنند که بدجور رو به کوری‌ست.

خواب دیدیم که تازه پا به عرصۀ بلاگستان گذاشته‌ایم و گوشۀ دنجی را به خود تخصیص داده بودیم. هنوز یک پست هم نگذاشته بودیم که در اطراف و اکناف کامنت می‌گذاشتیم و با این عبارتِ «دنبالت می‌کنم، دنبالم کن!» همه را مسحور فیوضات خود قرار می‌دادیم و پستی نبود که از دست جناب‌مان بگریزد. حتی می‌شد که در پستی هیچ نظری هم نداشتیم که بدهیم، ولی بی‌خود و بی‌جهت یک نشانِ دو نقطه می‌گذاشتیم و برای این‌که مفهومی داشته باشد، دست به دامان «پرانتز بسته» می‌شدیم. عده‌ای تازه کار که مسحور می‌شدند، به این بازی تن می‌دادند و عده‌ای که جزء فحول بودند و گرگ باران دیده به حساب می‌آمدند، فریب این بچه‌بازی‌ها را نمی‌خوردند و محلِ سگ هم نمی‌دادند؛ انگار نسیمی که از معده عبور می‌کند. 

رفته‌رفته بر تعداد مسحور شدگان اضافه می‌گشت و همین‌طور بی‌خودی همدیگر را درمی‌یافتیم. وقتی دنبال‌کنندگان‌مان به عدد صد تجاوز کردند و ردش کردند و زیرآبش را زدند، حقیقتاً خدا را بنده نبودیم. دیگر نه تنها برای کسی تره هم خرد نمی‌کردیم، بلکه کامنت هم نمی‌گذاشتیم و بدتر آن‌که جواب کامنت را هم نمی‌دادیم، جواب سلام پیش‌کش! حتی کسی هم که دنبال‌مان می‌کرد که دنبالش کنیم، انگار نه انگار  یک به علاوه این‌جا رنگش آبی‌ست. این را کجای دلم بگذارم که خصوصی حتی کسی التماس می‌کرد که جان مادرت جواب این سؤال مرا بده و من هم انگار نه انگار؛ حکایت همان نسیم و معده!

روزی که دیگر غبغب‌مان حسابی باد کرده بود و حتی به خدا عرضه می‌داشتیم دنبال‌کنندگان‌مان از صد گذشته، اگر شریک خواستی من هستم، تیری از غیب فرا رسید. دو عدد دمل چرکین از نوع بدخیم بر روی دو دست‌مان بیرون زد که همۀ اطباء، بالاخص حذاقشان امر به قطع کردن هر دو دست‌مان از کتف کردند. هرچه فریاد می‌زدیم این دمل اینجای دست است، چرا از کتف؟! می‌فرمودند میکروب در تمامی بافت‌ها تکثیر گشته و قطع نکنیم، تا چند وقت دیگر بوی تعفن و گندیدگی تمام وجودتان را فراخواهد گرفت و چنان شد که بریدند هر دو دست را و دیگر روزگار ما سیاه و کدر گشت؛ جوری که ابن زیادِ مختارنامه هم از دور دست به حال ما می‌خندید.

اینک از علمای حاذق بلاگستان تقاضا دارم مثال گجت که می‌فرمود: «دست‌های پرتوان! برسید به داد این ناتوان!»، برسید به داد این از همه جا رانده شده که سخت ناتوان و آشفته و سرگشته و درمانده و پریشانم!  

دلت باید پاک باشد!

خدا قسمت کرد و تیری در تاریکی رها کردم، خواستم سبب خیر شوم و دایی بزرگترم را که نزدیک به چهل و خرده‌ای از سنش می‌گذرد و هنوز در این چهل و خرده‌ای سال، رنگ بارگاهِ امام هشتم علیه‌السلام را به خود ندیده، عازم سفر کنم. بار و بندیلِ سفر را بستم و با دایی نشستم به مذاکره. مذاکرات ختم به خیر شد و با اجازۀ همسران، یک سفر مجردی را به سمت مشهد تجربه کردیم. دایی که بدون وسائل ضروری‌اش جایی نمی‌رود، شبِ قبل از سفر، به صورت نامحسوس، آن‌ها را زیر ماشین جاسازی کرده بود. نزدیکی‌های طبس که برای خوردن غذا ایستادیم، دیدم که به زیرِ سپرِ ماشین ور می‌رود. نزدیکش که رفتم و دستش را که باز کرد، چیزی نبود به غیر از یک لوله‌خودکار و یک سیخ و مقداری هم... بماند!

چند روزی به زیارت و سیاحت گذشت. هر موقع به منزل می‌آمدیم، می‌نشست پای بساطش و وقتی فولِ‌فول می‌شد، عجیب حرف گوش‌کن هم می‌شد! بعد از چند روز که معلوم بود به داییِ امام رضا ندیده‌ام خوش گذشته، همان‌طور که نشسته بود و استعمال می‌کرد، عرضه داشتم: «دای‌جون! قربونِد برم، حالا که تا اینجا اومِدِی، لااقل شبی آخِری به احترامی امام رضا، وَخی دَس‌نِمازیدا بیگیر و چار رِکَت نِماز برا خدا به جا بیار، دَس وردار اِز این بی‌نِمازی! بیا و همین‌جا مَشَد، که انصافا خُب مَشَدی‌ام شد، توبه کن و اِز این به بعد نِمازیدا سری وقت بوخون!»  

دایی که مشغول خارج کردن دود از بینی‌اش بود، با کشیدن آهی پاسخم داد: «دای‌جون! دِلِد بایِد پاک باشِد، دل پاک باشِد، کافیِس!»

من که از مذاکره با دایی پشیمان شده، و از طرفی جمله‌اش روی اعصابم رفت و کلهم اجمعین، سیستمش را به هم ریخت، گفتم تا id دایی روشن است و تنور داغ است، نان را بچسبانم. ناخوداگاه فریاد زدم: «آخه خدا کاریو بی‌حکمِت انجوم میدِد؟ می‌تونس بیگِد عبدالله! دلیدون پاک باشِد کافیِس! دای‌جون! شرطی قبولیِ هر کاری نِمازِس، حتی همین زیارِتی که اِز هزار کیلومتر اونوَر‌تِر اومِدِیم؛ حتما یه چیزی تو نِماز هس دیگه! آخه خدا چه نیازی به نِمازایِ تو یه‌لا‌قبا دارِد؟»

چشمانِ سرخ دایی از حدقه بیرون زد و نیم‌خیز شد به سمتم. کمی ترسیدم که شب آخِری سفر به کامم زهر شود، اما باز ادامه دادم: «می‌خواد میزانی طاعِتیدا بسنجِد، می‌خواد گناوادا بیریزِد؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ می‌خواد اِز بدبختی دورِد کُنِد؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ می‌خواد تو سختی و مشکلات کمِکِد کُنِد؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ می‌خواد روحیدا جلا بدِد؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ می‌خواد شیطونا اِزِد بِرونِد؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ می‌خواد رحمتا بر خودِدا زنا بِچِد نازل کُنِد؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ می‌خواد به خیرات برسی؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ می‌خواد به خودِش نِزیک شی؛ دلی‌پاک می‌تونِد؟ اَصِش نِماز روشنی میدِد به این قیافه سیاه و دَرهَم و کدِرِد! سپرِ آتیشِس که پَسون فردا تو جهنم دچارش میشی! عاملی یاد کردنی خودِشِس؛ دلی‌پاک می‌تونِد این کارارا بوکونِد؟ خدایش خودِد انصاف بده؛ خدا وِکیلی دلی‌پاک، جا کدوم یکیا می‌تونِد بیگیرِد؟!»

سرمست بودم از این منبری که برای دایی رفتم و خودم را سبک کردم! خودم هم باورم نمی‌شد یک ریز حرف زده باشم، آن هم با چه ابهتی! دایی که حالت نیم‌خیزی‌اش به حالت اولیه بازگشته بود و معلوم بود که کم آورده به آرامی گفت: «باشِد دای‌جون، فردا که رفتیم حرم شروع می‌کونم به نِماز خوندن!» و بعد هم سیخِ داغ شده را برداشت. من که ضربه را اساسی احساس کردم، با خارج شدنم و آوردن یک چایی‌نبات ختم غائله کردم.

صبحش که برای نماز صبح و خداحافظی به حرم رفتیم، خیلی خوشحال بودم که دایی شروع کرده بود به نماز خواندن. سلامِ نماز را که داد، رو کرد به طرفِ گنبد امام رضا علیه‌السلام و گفت:

«یا امام‌ رضا! من که به احترامی شوما نِمازیما خوندم، آما آخِرش هیچی دلی پاک نیمیشِد... خدافظ شوما!»

یاس بتول

سر زنــد بـار دگـر یـاس بتول           می‌کنــد احیــای آداب رســول

خواهد آمد آن ‌عزیز و بهترین           صاحب‌ شاهنشهی ‌روی ‌زمین

انتظار شیعیان سر می‌رسد           غیبت کبــری بـه آخر می‌رسد

خواهدآمد تا بتـان را بشکنـد           هر سکونی ‌در زمان را بشکند

خواهد آمد تا عدالت گسترد           مهربانــی و سخـاوت گستــرد

چون بیاید هر گـره را وا کنـد           عاملان فتنــــه را رســـوا کنــد

مــی‌رسد از ره٬ ولی منتظر           تـا کنـد عـدل علـی را مستقـر

سینه‌ها را پر طراوت می‌کند          سـوره‌ی کوثــر تـلاوت مـی‌کند

می‌رسد با ذوالفقار حیـدری           مــی‌دهد درس عدالت پـروری

شیعیان را غرق درشادی کند         در جـهــان، تـرویـج آزادی کنـد

آیـد او، عید یتیمان می شود          چون پناه بی‌پناهـان مـی‌شود

ریشه‌ی ظلم و ستم را برکند          دست‌های ظالمان را، بشکند

ختم نسل اوصیا و اولیاسـت           آخریـن معصوم درگاه خداست

قسمتم گردد تماشایش کنم          دیده را، فـرش کف پایش کنـم

گویمش حامی فدای رویتـان           بسته جانش، با کمند مویتـان

قسمتم فرما ازآن جام السْت         سوی تودست نیازهرکه هست

#سلیمان حسنی

گربه

بعد از مدتی‌که از آن اتفاق گذشت، امشب دوباره «معصوم» در کنارم آرام گرفته بود. برای هر دوی‌مان سخت بود؛ برای معصوم بیشتر. معصومی که بعدِ از دست رفتن دنیای‌مان، تصاویر به جای مانده از او در ذهنم، لرزش لب‌هایش بود و بعد اشکی که از چشمانش روی گونه‌اش سُر می‌خورد و تا پشت لبش می‌رسید و شوری‌اش را احساس می‌کرد، پقی می‌زد زیر گریه و می‌دوید به سمت اتاق. چند ساعتی هم طول می‌کشید تا عادی شود و بعد دوباره لرزش ‌لب و شوری ‌دهان و... حس می‌کرد مداخله کردیم در کاری که نباید می‌کردیم. آن روزها چیزی که به چشم می‌آمد، سرخی چشمانش بود.

می‌نشست روی یکی از مبل‌های تکی وسط پذیرایی و دست‌هایش را دو طرف آویزان می‌کرد و پاهایش را ریز ریز تکان می‌داد. لب‌هایش که می‌لرزید، پاهایش از حرکت می‌ایستاد.

امشب اما در کنارم آسوده بود. بهتر شده بود. باران می‌بارید و باد قطرات آب را به شیشه می‌پاشید. زیرچشمی نگاهش می‌کردم. زیر لب آهنگ کودکانه زمزمه می‌کرد و نگاهش به در و دیوار بود. آن شب هم همین‌طور بود؛ همان شبی که برای اولین بار اراده کردیم. شبی که دنیای‌مان با هم فرق داشت؛ دنیای گیس‌مخملی و کاکل‌زری!

شب تصمیم، با شتاب تا نیمه برخواست و نشست لب‌ تخت. دو دستی صورتش را چسبید. استیصال از لای انگشتانش بیرون می‌ریخت. در تاریکی جز صحنه‌ای مات چیزی نمی‌دیدم. کنارش نشستم. تصویر موهای طلایی معصوم واضح‌تر شده بود. دستش را به آرامی از روی صورتش برداشتم. صورت چرخاند و نگاهم کرد؛ همان نگاه‌های دوست‌داشتنی! لبی گشاد کردم و چشم و ابرویی تکان دادم و گفتم: «معصوم!» اخم کرد و گفت: «نوعش مگه دست من و توئه؟!»‌ خواستم قانعش کنم؛ گفتم: «راهشو که گفتم عزیزم؛ از حاجی‌کلباسی پرسیدم؛ می‌دونی چند نفر پشت سرش نماز می‌خونن!» معترض گفت: «حاجی‌کلباسی اگه بیل‌زنه، باغچه خودشو بیل بزنه؛ همش دختر، دختر، دختر... اصلاً خوش به حال حاجی‌کلباسی!» گفتم: «شاید خودش خواسته! اگه اینو بلده، برعکسشم بلده.» معصوم قیافه‌ای حق به جانب گرفت و گفت: «نه عزیزم؛ جنسش دست من و تو و حاجی‌کلباسی نیست.» خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «حالا سنگ مفت، گنجشکم مفت، امتحانش که...» اجازه نداد جمله‌ام تمام شود؛ معصومانه گفت: «می‌ترسم!» گفتم: «از چی؟» گفت: «از این‌که تجویز حاجی‌کلباسی بگیره!» زدم به مظلوم‌نمایی و گفتم: «معصوم!» 

خودش را ولو کرد روی تخت و گفت: «خیلی خب بابا...» خوشحال شدم و پریدم جای اولم و گوشه پتو را گرفتم. معصوم نیشخندی زد و گفت: «به دعای گربه سیاه...!» نگاهش کردم. لبخند زد. از آن لبخند‌هایی که تا می‌نشست روی لبش، دلم را می‌برد. فوراً از جا پریدم. «وای! وضو...» و دویدم به سمت بیرون. لحظه‌ای بعد روی تخت بودم و گفتم: «بسم‌الله؟» نیشخند زد. ندید گرفتم و بر لب جاری کردم: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ اَللّهُمَّ ان‌ترزقنی ولداً لَاُسمیَّنَّه بِاسمِ‌ نبیک!»

هر حبشی، بِلال نمی شود!

در میان مشاغل اگر گشت بزنیم، بعضی از شغل‌ها شرافت خاصی دارند؛ خاصِ خاص، از باب این‌که رسالتی بر دوش دارند. مثلاً معلم‌ها، پزشکان و یا نویسنده‌ها و... . بخواهیم یا نخواهیم، مورد پسندمان باشد یا نباشد، صدق باشد یا کذب، جا افتاده باشد یا نیفتاده باشد، نویسندگی شغل شریف، خاص و عجیبی‌ست.

از آنجا که نویسنده قرار است با شاه‌کارش و اثرش، حرفی را به خورد مخاطب بدهد، باید افضل از مخاطبش باشد، هر چند به اندازۀ یک اپسیلون؛ چون اگر قرار باشد مخاطب حرفش را بپذیرد و اثرش تا منتهی‌الیه قلب خواننده رسوخ کند، باید بیشتر بداند؛ حداقل در همان موضوعی که قرار است به خورد خواننده بدهد و یک لیوان آب هم به رویش. پس فاقد شیء نمی‌تواند مُعطی شیء باشد!

احتمال می‌دهم که عبارت آخِر در پاراگراف بالا را متوجه نشده باشید. فاقد یک چیز، یعنی نویسنده فاقد علم و سواد، نمی‌تواند معطی و اعطاء کننده علم و سواد به خواننده باشد یا نمی‌تواند آنچه مورد انتقاد قرار داده را جوری به مخاطبش بفهماند که خواننده کلامش را بپذیرد و اگر هم عکس‌العملی نشان ندهد، به فکر فرو برود؛ این رسالت یک نویسنده است.

حالا تصور کنید که شخصی (اصطلاحاً نویسنده!) حرفی را بزند که خودش عامل نباشد، یا حرفی را به زور، با وجودی که خودش اعتقاد ندارد، از باب این‌که عریضه خالی نباشد، بزند یا اصلاً هنوز سواد درست و درمان و مطالعه و تحقیقی در مورد کلمات ندارد و «عربده» را «اربده» و «فارغ التحصیل» را «فارق التحصیل» بنویسد؛ چون هر سخن از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند، حرفش لاجرم به دل مخاطب نمی‌نشیند، زور که نیست!

امروز مخاطب هوشیار است، هر متنی را نمی‌خواند، به دنبال متن خوب است که به فکر فرو برود و سبک، سنگین کند، غلط املایی ببیند به سواد نویسنده شک می‌کند، اصلاً ذهنش معطوف همین اشتباهات شده و می‌گوید: «کسی که برای متن خودش وقت نگذاشته، چطور می‌خواهد درونیات ذهنی خویش را به من منتقل کند!» و در یک کلام، امروز دیگر نمی‌توان خواننده را حِمار به حساب آورد!

به بعضی وقتی گفته می‌شود که «چرا نمی‌نویسی؟» می‌گویند که وسواس خاصی برای انتخاب سوژه‌ها دارند، در حالی که قضیه کاملاً برعکس است، سواد نوشتن ندارند و خوب که در کارنامه‌شان بنگرید، یک مطلب چهار خطی در مورد «خندوانه» دارند و یک به اصطلاح شعر، که جفا کرده‌اند در حق شعرا!

وقتی بلال حبشی را برگزیدند برای اذان گفتن، عده‌ای معترض شدند به این مضمون که «آدم حسابی‌تر از بلال حبشی نیست که بر بام کعبه اذان بگوید؟!» غافل از این‌که بلال حبشی همه چیز تمام بود و در عین حال هر حبشی هم بِلال حبشی نمی‌شود! درس داشت؛ سیه چرده هم که باشی، وقتی همه چیزت تمام و کمال باشد، احدی را توان قیام نیست. آن وقت حرفت می‌نشیند، جا باز می‌کند و ماندگار می‌شود.

در همۀ مشاغل خوب و بد یافت می‌شود؛ در نویسندگی حتی. به خاطر همان عبارت اول این پاراگراف اما، نویسنده‌ نماهایی هم هستند که هنوز «هِر» را از «بِر» تشخیص نمی‌دهند! چه می‌شود کرد؟ در یک صندوق میوه، میوه ریز، نارس و گندیده حتی یافت می‌شود؛ شما سعی کنید درشت‌ها و خوب‌هایش را سوا کنید و اگر فرمودند: «درهمه!»، از آن مغازه خرید نکنید که معلوم است یک جای کارش می‌لنگد.

بی بی سه‌شنبه!

تا جایی که ذهن‌مان یاری می‌کند، در گذشته اگر کسی دچار معضلات اجتماعی می‌شد یا گرفتاری برایش به وجود می‌آمد یا پسرش سربازیِ راه دور می‌افتاد و مادر طاقت دوری این فرزند را نداشت و یا دخترکش شب عروسی، گریه کرده بود و بعد هم دل‌تنگ مادر شده بود و مادر داشت ذره‌ذره آب می‌شد یا بعضی قرض‌الحسنه‌ها، پول‌های مردم را خورده بودند و نمی‌دادند، صاحبان این گرفتاری‌ها سفره‌هایی را به نام ائمه پهن می‌کردند که توسلی پیدا کنند و به مدد آن، به خواست خدا، گره از مشکلات‌شان باز شود. غرض خود سفره نبود، هدف این بود که در کنار این سفره عده‌ای جمع شوند و اصل که توسل به ائمه بود حاصل شود. این ماجرا هم مثال خیلی از ماجراهای دیگر، دستخوش تغییر و تحریف شد. اصل کار خوب است، اما خرافات اطراف این سفره‌ها را نیز احاطه کرده است.

امروز با سفره‌ای آشنا شدم به نام «سفرۀ بی‌بی سه‌شنبه». حالا این بی‌بی کدام بی‌بی است و چرا سه‌شنبه است و چهارشنبه نه، خدا عالم است. داستانش از این قرار است که هفت دختر دور سفره‌ای می‌نشینند و از محتویات درون سفره که از قضا هندوانه و کاچی است، تناول می‌کنند. این که چرا هندوانه و کاچی، می‌گویم، اما فعلاً این را بدانید که این کاچی را پسر اصلاً نباید بخورد، چون اگر ذره‌ای بخورد، حتماً به زندان می‌رود؛ حتی زنی که باردار است و به واسطۀ سونوگرافی علیه‌الرحمه متوجه شده است فرزندش پسر است نیز لب نباید بزند، چون در آینده فرزندش محبوس می‌شود. جالب این‌که می‌گویند این کاچی را نباید هنگام پخت آسمان ببیند و باید در تاریکی باشد.

این که هندوانه چه ربطی به کاچی دارد هم ریشه در فلسفۀ این سفره دارد. وقتی همان هفت نفر دور سفره نشستند، روضه‌ای خوانده می‌شود و بعد یک نفر از آن‌ها قصه‌ای تعریف می‌کند به این مضمون: «پسر پادشاهی عاشق دختری می‌شود و نامادری دختر از دختر بد می‌گوید. دختر برای این‌که به پسر پادشاه برسد، در زیرزمین کاچی نذر می‌کند. از طرفی پسر پادشاه هم روزی هندوانه خریده بوده و در خورجینی قرار داده بوده است، در راه به کشته‌ای برخورد می‌کند که بعداً متهم به قتلش می‌شود و خورجینش را که می‌بینند، هندوانه تبدیل شده به سر مقتول که بریده شده است و از آن خون می‌چکد!» یعنی تاکنون داستان از این منسجم‌تر و با این ساختار مستحکم، نخوانده‌ام! چون در این داستان از هندوانه و کاچی استفاده شده است، محتویات سفره هم کاچی و هندوانه است.

نکتۀ جالبش را می‌دانید کجاست؟ آن‌جا که باید تا سه «سه‌شنبه» این سفره پهن شود تا حاجت روا گردد. جالب‌تر این‌که می‌گویند دوتایش را انجام بده و سومی را گرو نگه‌دار تا حاجت روا شوی و بعد سومی رو ادا کن!

امروز که نام این سفره و محتویاتش را فهمیدم، پیش خود گفتم ای کاش من و امثال من هم به اندازۀ این خانم‌ها وقت آزاد داشتیم.

وضعیت قرمز!

نمی‌دانم کربلا و نجف رفته‌اید یا نه؛ اگر رفته‌اید که خوشا بر احوال‌تان، بهشت روی زمین را دیده‌اید، اگر هم نرفته‌اید، خدا قسمت‌تان کند بروید نجف و از مسیر «باب‌القبله» به طرف حرم مولا قدم بردارید تا بفهمید من این‌جا چه می‌نویسم؛ البته این مسیر را بومیان «باب‌السلام» هم می‌گویند، چرا که می‌رسد به حرم امیرالمؤمنین و از کنارِ «باب‌الطوسی»، آخِرش ختم می‌شود به وادی السلام. الغرض:

ایستاده بودم کنار کتاب‌فروشیِ روبروی درِ ورودی حرمِ مولا و منتظر یکی از دوستان، که از زیارت بازگردد و با هم به طرف منزل حرکت کنیم. از قبل کنار همین کتاب‌فروشی وعده کرده بودیم که هر کدام‌مان زودتر زیارتش تمام شد، این‌جا بایستد و منتظر بماند تا آن یکی بیاید و از جایش هم جُنب نخورد و الا تمام؛ باید در تمام عرب و عجم بگردی تا رفیقت را بیابی! از قضا بنده چون خیلی بیش از حدِ نیاز کم‌حوصله‌ام، زودتر از او زیارت کرده و کتاب‌های کتاب‌فروشی را از پشت ویترین دید می‌زدم. از آن‌جایی که کتاب‌ها عربی بودند و من فقط در حد نیاز کلمات عربیِ مرسوم را از بر بودم، عنوان بعضی را می‌فهمیدم و الباقی را از کنارش می‌گذشتم.

همان‌طور که مشغول بالا و پایین کردن کلمات عربی بودم و دنبال ریشه و اصل و اساسِ کلمات می‌گشتم، از دور خانمی درشت هیکل، بچه‌اش را روی زمین می‌کشید و تند‌تند به سمت من می‌آمد. این‌که می‌نویسم می‌کشید، واقعا می‌کشید! مثل کسی که در فیلم‌های وسترن به اسب ببندند و روی زمین بکشانند. همان‌طور که می‌آمد به سمتم، کلمات عربی و اصل و ریشه‌اش از ذهنم پرید و از ترس و از سرِ عادت بر زبانم جاری شد: «یا اباالفضل!...»، بعد یادم آمد که در نجفم و مولا، پدر حضرت ابوالفضل هستند و هر چه باشد پدر در اولویت است؛ بماند «کلهم نور واحد»، اما کو تا پیغام برسد به کربلا و بین‌الحرمین! (العیاذ‌بالله) چون در جوارِ حرم حضرت علی علیه‌السلام هستم، شاید زودتر جواب بدهد و از ذهنم گذشت: «یا‌ امیرالمؤمنین! برس به داد این میرزای‌ِ ناتوان، که به همسرم قول دادم سالم برگردم.»

خانم بلند قد و درشت اندام که من در مقابلش بسانِ ذره‌ای بیش نبودم، به من که رسید، از سرعتش کم کرد و بی‌هیچ مقدمه‌ای با عجز و ناله و لهجه غلیظِ عربی عرضه داشت: «مَراحِو حِیویه». بچه‌اش فرصت کرد از روی زمین بلند شود و خودش را بتکاند. خدایا! چه می‌گوید؟ از قبل هر چه کلمات ضروری بود برای سفر آماده کرده بودم و در منزل حتی آن‌قدر عربی بَلغور کرده بودم که همسرم شاکیِ رفتنم شده بود؛ آثار این عربی کار کردن حتی در مطلب آخِرم هم (عبور موقت)، کاملا هویداست. اما «مراحو حیویه» را کجای دلم بگذارم!

دست و پا شکسته حالی‌اش کردم که «انا ایرانی» و رفیقی دارم که عرب است و اهل عراق؛ کمی صبر کند تا او بیاید و خواسته‌اش را برآورده کند. زن اما خیلی مضطرب بود و بچه‌اش را همین‌طور کشان‌کشان به اطراف و اکناف پرت می‌کرد. از این سر کتاب‌فروشی تا آن سرش رژه می‌رفت و من خدا‌خدا می‌کردم که این رفیق عرب‌مان بیاید و مرا از این وضعیت قرمز نجات دهد و گره از مشکل این زن که لهجه‌اش به کویتی‌ها می‌خورد، باز کند؛ شاید شوهری، پسری، قوم و خویشی از او جایی گرفتار باشد.

با آمدن رفیقم، با اشاره به زن فهماندم که «شوفی» و به سمتش برود. زن که از خوشحالی بال درآورده بود، دوید به سمت دوستم و باز بچه‌اش تلو‌تلو می‌خورد. از دور دیدم که دوستم اشاره به کنار کتاب‌فروشی می‌کند. انگشت سبابۀ رفیقم را که دنبال کردم، ختم شد به همان جایی که چند دقیقه قبل‌ترش آنجا بودم و مدت‌ها «مستراح»، «مرحاض»، «مرافق» و یا «دوره المیاه»، حفظش کردم و زن هم دوان‌دوان به سمت آن طرف رفت.

این است که با فرا رسیدن اربعین اگر گذرتان ان‌شاءالله به عراق افتاد، حواس‌تان به لهجه‌ها و کلمات متشابهِ «دست‌شویی» مرسومِ خودمان باشد که در سفر از اوجب واجبات است.

Powered by Bayan