شاخ و دم های خریت

همان‌طور که می‌دانید، امروزه اگر کسی گِرل‌فِرِند یا بوی‌فِرِند نداشته باشد، اِندِ بی‌کلاسی‌ست. یعنی اگر در جمع دوستان که دارند از گشت‌وگذارها، خرید رفتن‌ها، سینما رفتن‌ها، قدم زدن‌ها، تو پارک نشستن‌ها، دست هم‌دیگر را گرفتن‌ها، هوای دو نفره را حس کردن‌ها، زیر بارون هوای مطبوع استشمام کردن‌ها، بوسه رد و بدل کردن‌ها و خلاصه هزار رفتن‌ها،‌ گرفتن‌ها و کردن‌های دیگر و حتی از تعداد گرل‌فرند و بوی‌فرند سخن می‌گویند و شما نداشته باشید، همان بهتر که بروید بمیرید. حتی قبر هم شما را با این وضعیت پس می‌زند. حالا اگر دلش به رحم آمد و با هزار دنگ‌و‌فنگ پذیرفت و رفتید زیر خاک، جواب نکیر و منکر را چه خواهید داد! پس اگر تاکنون دست و آستین را بالا نزده و یکی را برای خود گزینش نکرده‌اید، زود بجنبید که هوا پس است! از من می‌شنوید به یکی هم بسنده نکنید، صبح را با مهوش و پریوش و کیانوش و کیاوش بگذرانید، بعدازظهر را با افروز و شهروز و فیروز و بهروز، تا شب هم خدا بزرگ است.

ناگفته نماند که در این مسیر خطیر، افراد لاابالی و عیاش هم پیدا می‌شود. یعنی کسانی که خودتان را برای خودتان نمی‌خواهند؛ بوی‌فرند، گرل‌فرندش را برای عشق و حال می‌خواهد و گرل‌فرند، بوی‌فرندش را برای شارژ؛ پس باید نکات امنیتی را در برابر این فرندها به کار برد. از عشق و حال بوی‌فرند نمی‌توان سخن گفت، زیرا که امکان دارد فردا «حریم خصوصی» باز نشود و فیلترینگ به سراغ‌مان بیاید، اما تا حدودی می‌شود روی کارت شارژش مانور داد.

گرل‌فرندهایی که قصد سوء استفاده دارند، عکس‌العمل‌های مختلفی را در برابر کارت شارژهای مختلف نشان می‌دهند. اول با هزار نه و نُو که «نه بابا، همون پنج‌هزاری خوبه، نمی‌خواد ده‌هزاری!» ولی بعد که شارژ ده‌هزاری خریدید، می‌گویند: «الهی فدات بشم، تو حیات و ممات منی، عشقم، همه کسم، می‌میرم برات، بیا ببینمت، دلم برات یه کوچولو شده!»

روزی که وُسع‌تان نرسید و در حد پنج‌هزار تومان شارژ خریدید، فدات‌و حیات‌و ممات از دیالوگ محو می‌شود و «بوس‌بوس» جای‌شان را می‌گیرد؛ می‌گویند: «وای! ممنون عشقم، خیلی می‌خوامت، نفس منی، بوس‌بوس». روزی که به پیسی خوردید و عنکبوت در جیب‌تان تار تنیده بود و در حد دوهزار تومان برای نگه‌داشتن گرل‌فرند داشتید، از حیات‌و ممات‌و فدات و بوس‌بوس خبری نیست و بسنده می‌شود به: «ای جانم! مرسی گلم، دستت درد نکنه!» و در آخِر که همان دوهزاری را هزار تومانش را بابت کرایه ماشین دادید و توانستید یک شارژ هزاری برایش بخرید، دیگر از هیچی خبری نیست و تنها با یک «مرسی» سر و ته ماجرا را در هم می‌کشد و تازه در دلش ندا می‌دهد «ای گدا! چیششششش!»

شاید از خود بپرسید چرا از شارژ بیست‌هزار تومانی شروع نکردم؛ باید بگویم تاکنون هیچ بوی‌فرندی به این درجه از خریت نرسیده است.

از ما گفتن بود که گفتیم، خود دانید.

دختری به نام جسیکا

ملاک و معیار برخی از دختر خانم‌ها (شما بخوانید از برخی بیشتر!) در مورد ازدواج تغییر کرده و نسبت به قدیم، دچار دگردیسی شده است. قدیم (نه خیلی قدیم) وقتی پسری به خواستگاری می‌رفت، در اتاقِ کناری، اولین دیالوگی که از دختر می‌شنید این بود که: «همسرم باید متصف به صفت ایمان و تقوا باشه!» امروز نه‌تنها برای این صفت پشیزی ارزش قائل نیستند، بلکه اصلاً به زبان نمی‌آورند یا اگر هم بیاورند، آن ته ماجرا اگر شد، شد، نشد هم نشد! یعنی مرد پول‌دار باشد، مشروب هم بخورد طوری نیست؛ سانتافه داشته باشد، نماز هم نخواند اشکالی نیست؛ خوشگل و پردرآمد باشد، 30 سال هم بزرگتر باشد به کی چه؟ یزید وار برخورد کند، سفر و گشت و گذارش به داخل و خارج به راه باشد، آدم هم نباشد، نباشد! ببینید چطور درِ دلِ آدم را باز می‌کنند!

دخترخاله زاغِ نگارنده نیز از این‌گونه جانداران است. بعد از دادن پاسخِ رد به 1200 خواستگار، بالاخره به یک نفر «بله» را هدیه کرد. روزی که از او پرسیدم نام خواستگارت چیست؟ گفت: «محمد» بعد که پرسیدم چند برادر و خواهرند؟ گفت: «یه برادر به نام علی و یه برادر دیگه هم داشته که فوت کرده و یه خواهر به نام جسیکا!» نه به علی و محمد، نه به جسیکا! پاسخگو بود: «داستان داره پسرخاله، سورپرایزه!» من اما عاشق نام جسیکا بودم!

به والده گفتم حالا که تازه داماد گرفتند، به عنوان خاله بزرگ‌تر دعوت‌شان کند منزل تا دور هم باشیم و گپی بزنیم. نیت ظاهراً گپ و گفت و دورهمی بود، باطناً اما مشتاق دیدار جسیکا بودم تا بلکه اگر مورد پسند بود، برایم خواستگاریش کند.

با شنیدن صدای زنگ، از جا جستم. یک به یک آمدند و خوش و بش کردیم و نشستند. خبری از جسیکا نشد! دخترخاله را گوشه‌ای کشیدم و جویای احوال جسیکا شدم: «دختر خاله! جسیکاشون نیومد؟» - «آره، اینجاست، تو ماشین داره آهنگ گوش میده!» چون نامحرم بود، با مگس‌کش محکم به سرش زدم و راهیش کردم تا بیاوردش که اصلاً این همه خرج برای جسیکا بود!

از لحظه ورود جسیکا بر خود لعنت فرستادم تا لحظه‌ای که خواستند بروند. حرص خوردن را در چشمان والده وسواسم می‌دیدم؛ اما بیچاره چاره‌ای نداشت، چه بگوید؟ جسیکا هم همه جا چرخید و دست به دست شد.

بعد از رفتن آن‌ها که حسابی هم به‌شان خوش گذشت، ما ماندیم و شستن فرش‌هایی که جسیکا روی آن‌ها دویده بود و واق‌واق کنان دلبری کرده بود از مادرش که به قول خودش: «از وقتی پسرم از دنیا رفته، تنها مونسم دخترم جسیکاست! دقیق جاشو برام پر کرده!»

بعد که معترض شدم: «بی‌شعور! چرا نگفتی سگه، تا تو همون خراب شده آهنگشو گوش می‌کرد؟!» گفت: «اشکال نداره پسرخاله، هر روز می‌شورنش، نجس نیست دیگه!» نمی‌دانستم تا این حد با خدا ارتباط دارد و از طرفش اجازه دخل و تصرف در احکام را دارد!

آدم‌ها سه دسته‌اند، دسته‌ای از دست رفته‌اند، دسته‌ای در شُرُف از دست رفتنند و دسته‌ای هم هنوز از دست نرفته‌اند. روی سخنم با دو دسته اخیر است. وسائل را ورق بزنید، جلد 3، صفحه 417؛ حضرت علی علیه السلام فرمود: «از نزدیک شدن به سگ‌ها بپرهیزید...» و «خیر و خوبی در سگ‌ها نیست...»

از من گفتن و نوشتن بود که گفتم و نوشتم، بعد احدی بهانه نیاورد که کسی نه نوشت و نه گفت، گفته باشم!

عبور موقت...

استارت که زدم، آخِرای دعوا بود. تمامی بد و بیراه‌ها گفته شده بود و موبایل‌ها هم از کار افتاده بودند و شاید حتی کلیپ دعوا، همان جا، همان موقع، دست به دست گشته بود. تنها چیزی که رؤیت شد، دماغِ خونیِ یکی از جوان‌ها بود و دیگری را هم پیرمردی سفت بغل کرده بود که مبادا دوباره حمله کند. جوان اما همان‌طور که پیرمرد در آغوشش بود، هنوز لِسانش می‌چرخید و فحشی نبود که نثار کاراکترِ مکملِ ماجرا نکند. صدای داد و قال و هیاهو به آرامی محو شد.

خانم جوانی نشسته بود روبروی خانم میان‌سالی و از جهیزیه نداشتن دخترکی تکلم می‌کرد. این‌که موعدِ به خانه بخت رفتنش نزدیک است، اما هنوز خرت و پرت‌های زندگی‌اش را فراهم نکرده‌اند؛ یعنی نتوانستند فراهم کنند! لحظه‌ای چشم دوختم به ماء، بهانه‌ای برای گوش دادن ادامه ماجرا نداشتم. دست به جیب شدم و یک نخ سیگار خارج کردم و بعد هم به تبع آن فندک و انتظار کشیدن برای الباقی ماجرا. مقرر شده بود همه همسایگانی که در همان محله ساکنند، وسائلِ حیاتِ دخترِ دم بخت را مهیا کنند. سیگارم که به انتها رسید، صدایِ نساء هم آرام آرام محو شد.

پیرمردِ عصا به دستِ کلاه به سر، در جوار پیرمردِ یک دست سفید پوشِ خوش تیپی که هنوز یک مو از سرش کم نشده بود و تنها نشان کهن‌سالی‌اش، سفیدی موها و چین و چروک‌های صورتش بود، جا خوش کرده بود. عصا را ستون کرده بود و دو دست را روی آن گذاشته و چانه را هم روی دو دست قرار داده بود و چشم دوخته بود به روبرو. مسیرِ دیدگانِ پیرمردِ خوش تیپ را از پشت عینک آفتابی ندیدم، اما دنباله نگاهِ پیرمردِ کلاه به سر را که گرفتم، ختم شد به جوانی سر به زیر که دست روی دست گذاشته بود و دود از دهان و دماغش بیرون می‌زد. سیگارِ در دستِ راستش، دست مرا هم به طرف جیبِ چپ کُتم روانه کرد.

فندک زدم. پشت جدارِ یکی مانده به آخِر، صدای دختر و پسری به گوش می‌رسید. دومین کام را از سیگار گرفتم. سرک که کشیدم، پسر سر به روی رِجلِ دخترک گذاشته بود و دخترک هم آرام موهایش را نوازش می‌کرد. به آرامی‌ صحبت می‌کردند. از ارتباطِ چندین و چند ساله‌شان گرفته تا جواب منفیِ پدرِ دختر؛ با گرفتن سومین کام از سیگار، آرزو کردم که ای کاش کلِ ماجرا در همین حد و حدود باشد و مقدارِ باقی‌مانده از دود را با فشار بیشتری خارج کردم. باز سیگار که به فتیله رسید، دیگر صدای دختر و پسر هم به گوش نمی‌رسید.

پیرمرد، ثابت رکاب می‌زد. جوان دوچرخه سوار، همان‌طور که با موبایل صحبت می‌کرد، از کنار پیرمرد گذشت.

بستنی دخترک از قیف مخصوصش روی زمین افتاده بود و پدر، همانطور که بستنی خودش را لیس می‌زد، نشسته، سعی داشت الباقی را که با زمین اصابت نکرده، جمع کند. مادر با تکرار جملۀ «ولش کن دیگه...» بستنی‌اش را تقدیم دخترک کرد. لبخندی زدم.

دست‌فروش، پاسورها را به مشتری داده بود و خودش اطراف را می‌پایید. مردِ کت و شلواری را با ریش بلند که دید، پاسورها را از مشتری قاپید و پا به فرار گذاشت! برای خالی نبودن عریضه و اینکه پیش خود درست فکر کرده باشد، دنبالش کردم؛ سامسونت در دستم اما ایجاد مزاحمت می‌کرد. ایستادم. به نفس‌نفس افتاده بودم. آرام‌تر که شدم رسیده بودم.

نگاهی به ساعت انداختم و بعد دیدگان از ساعت گرفته و پشت سرم را دید زدم. مسیرِ پر هیاهویِ پل خواجو تا سی و سه پل را یک ساعته پیاده روی کرده بودم.

عزیزم هدیۀ من برات یه دنیا عشقه!

کاشف به عمل اومده از زمانی که بچه بودم تا الانی که غولی شدم واسه خودم و نَنه مدام پتکش می‌کنه و می‌زنه تو سرم که: «مثی غول شدیا، یه ذره کمتِر بخور آ پیاده‌روی کن»، کسی برام تولد نگرفته!

بابای خدابیامرزم که از اون سنتیاش بود و فکر و ذکرش این بود که کی میشه صبح بشه، بره سر کار و از عصر هم که برمی‌گشت، چرخ رو سوار می‌شد و گشت می‌زد تا این‌که خسته بشه و شب خوابش ببره. نَنه هم که از صب تا شب هر چی کلاس قرآن و نهج‌البلاغه و تفسیر و صحیفه بود، تو شهر دور می‌زد و شبم که میومد خونه، تا صبح غیبت صغری‌‌خانم و اکرم‌خانم و کبری‌خانم رو پای تلفن با اقدس‌خانم می‌کرد، بعد هم که معترض می‌شدی ننه چرا دیگ سر اجاق خالیه، می‌گفت حالا امشبو حاضری بخور تا فردا. حاضری قدیم هم مثل حالا نبود که یکی از وسایلش بادبزن باشه، دوتا خیار پلاسیده بود و یه قاتق پنیر و نون آب زده. آبجی هم که هف هشت سالی با من اختلاف سنی داشت و این چیزا حالیش نبود. حالا تصور کنین تو این همه بدبختی کی فکرش برا تولد گرفتن قد میده!

این اواخر هم که یه جورایی از آب و گل دراومده بودیم و بابا، نَنه تا حدودی آپدیت شده بودن، حرف از تولد اگه می‌زدی، تیکه بزرگت ناقولوسیت بود. معترض که می‌شدی و می‌گفتی: «خب حالا دیگه چرا تولد نیمی‌گیرین؟» بابا می‌گفت: «تولد گرفتن دردسر دُرُس کردن واسه دیگرونس، مجبور میشن بیان آ حتماً یه کادویی‌ام بیارن، شاید یکی نداشته باشِد!» نَنه هم می‌گفت: «باریکلا شوعر، اصِش کادو تولد مثی پاتختی می‌موند، برکت ندارد، می‌بینی اسباب بازیا بِچه دای یکی‌یکی شیکس، پولایی که براش بردیمم دُز برد!»

خلاصه که در هر مرحله از زندگی من و آبجی، این دو نفر یه بهونه‌ای جور می‌کردن که ما سنمون یادمون بره و هیچ وقت کیک تولد به خودمون ندیدیم، فقط روزی که موعدش بود، ننه یه برنج و مرغ بار میذاشت و می‌گفت: «بخورین که دیگه برنج و مرغی آخرس!» ما هم همیشه به جای فوت کردن به شمع تو این روز، فقط قاشق برنج رو فوت می‌کردیم. رو همین اصلم کل فامیل اصلاً اطلاع نداشتن ما کی به دنیا اومدیم که لااقل اونا برامون جبران کنن.

دیگه امروز دوره و زمونه فرق کرده. بابای خدابیامرزم که الان تو برزخ گیر کرده و منتظر یه کار خیر از جانب پسرشه، نَنمونم که دیگه یواش‌یواش مرزی 50 رو رد کرده. می‌دونید که سن که رسید به پنجا، فشار میاد به چندجا! آبجیم که 300 تایی اون ورتر، ور دل شوهرشه، البته آبجی هر چهار سال یه بار تولدشه. خودمم یادم رفته بود کی به دنیا اومدم، تا این‌که امروز صبح فلان بانک (نمیگم که تبلیغ نشه) با پیامک یادم انداخت که تولدمه. بازم خدا بابای بانک رو بیامرزه! با وجودی که ده‌هزار تومن بیشتر تو حسابم ندارم و با این‌که می‌دونه سر سال نمی‌تونه همین ده‌هزار تومن رو بابت پیامک برداره، بازم زحمتِ دادن یه پیام تبریک رو کشید. گفتم خودم که می‌تونم به خودم تبریک بگم؛ امروز یکشنبه 2 آبان، تولد میرزاست.

ارادت :)

غرق در نوشته، افت فشار!

غزاله امروز تو خودش بود و توجهی به کلاس نداشت. تایم کلاس که تمام شد، همۀ هنرجوها رفتند و ماند غزاله و صندلی‌های خالی و من که داشتم دفتر و دستک را جمع و جور می‌کردم که بروم.

نگاهم در نگاهش که گره خورد، پرسیدم: «چی شده خانم نصر؟ امروز که گرفته بودین، دیروز هم که تشریف نیووردین!»

با صدای گرفته و کمی با چاشنی غم گفت: «یحیی آقا... یحیی رفته و هنوز هم برنگشته! دیروز دیگه فشارم افتاد، بابا رسوندم بیمارستان.»

قدیم سر کلاس‌ها که می‌نشستیم، هوش و حواس‌مان نبود. جسم‌مان بود، روح‌مان اما یا بیرون کلاس بود؛ تو حیاط، یا درون کیف‌مان بود که کی زنگ به صدا در آید تا لقمۀ مادر گرفت را یواشکی، کنجی ببلعیم بدون اینکه رضا، محمد یا نسیم و غزل ببینند. معلم هم درسش را می‌داد و می‌رفت و سر برج هم حقوق ناچیزش را می‌گرفت. هیچ کدام غرق در درس نمی‌شدیم. بودند کسانی که شاگرد اول شدند و خودشان می‌خواندند.

غزاله نصر یکی از هنرجوهای داستان‌نویسی‌ست. تنها کسی که از ابتدا خوب ایده می‌داد و خوب هم می‌نوشت. بقیه یا فقط خوب ایده می‌دادند و به نوعی تز و یا تک و توک متوسط می‌نوشتند. «یحیی» شخصیت داستان اوست که با رفتنش و بازنگشتنش، غزاله را راهی بیمارستان کرده بود. انقدر غرق در نوشته‌اش شده است! من یواشکی علاوه بر تحسینش و کیف کردن از کارش، به محتویات دلش و ذهنش گوش می‌دهم و مستقیم و بی‌پروا به خودمان نگاه می‌کنم که هیچ وقت غرق نشدیم و سطحی نوشتیم و همیشه دغدغۀ این را داشتیم که مؤثر می‌افتد یا نه!

گمشده

با دست چپ محکم کشید روی میز آرایشش. لوازم آرایشش که مخفیانه و دور از چشم مادرش، با سلیقه در کنار هم چیده شده بودند، هر کدام به گوشه‌ای پرتاب شد. مادرش بارها آن‌ها را دور ریخته بود. خودش را انداخت روی تختخواب، طوری که عروسکِ روی تخت هم به بالا پرتاب شد و لحظه‌ای بعد در کنار گوشش فرود آمد. چشمانش در چشمان عروسک گره خورد. از کودکی همدم و هم‌زبانش بود. از همان زمانی که پدر و مادرش خیال می‌کردند ادا و اطوار در‌می‌آورد،‌ و انگار که تنها او می‌فهمیدش. تفنگ را همان روزِ خرید شکسته بود. از اسباب بازی‌های دوران کودکی، تنها همین عروسک برایش مانده بود و حالا باز با دیدن مونس تنهایی‌اش، یاد دوران کودکی‌اش افتاد. زمانی که در خاله بازی‌های مرسوم، همیشه نقش مادر را تقبل می‌کرد. صورتش برگشت به سمت سقف. نشست لبه تختخواب. یکی‌یکی لوازم آرایشش را که هر کدام گوشه‌ای افتاده بود، برانداز کرد. چشمش روی رژ لب قرمزش که آن گوشه، کنار کفش‌های ورزشی جا خوش کرده بود، ایستاد. قطره اشکی از گوشه چشمش سُر خورد و خودش را روی لبش رساند و بعد شوری‌اش را احساس کرد. از پشت پرده نازکی از آب، نگاه می‌کرد به رژ لب، رژ اما انگار به او لبخند می‌زد. خودش را به آن رساند و لحظه‌ای بعد روبروی آینه گرمایش‌ را روی لب‌هایش احساس کرد. از ساییدن لب‌ها بر روی هم که فارغ شد، ریمل‌اش را هم پیدا کرد و کشید به چشماش. انگار که از زیبایی‌اش به وجد آمده باشد، لبخندی زد. حتی لبخندش هم طعم شیرینی نداشت.

خستگی را با گوشت و پوستش احساس می‌کرد. خسته از هر ثانیه از هر بیست ‌‌و‌ چهار ساعتی که از عمر بیست‌‌ و ‌پنج ساله‌اش می‌گذشت. خسته از نیش و کنایه‌های پدرش، خسته از مسخره کردن‌های فرشاد. آنقدر از وضعیت فعلی عذاب می کشید که فکر طعنه‌های بعدها حتی به ذهنش خطور نمی‌کرد. شجاعتی ستودنی در وجودش نهفته بود. خودش را دوباره روی تختخواب رها کرد. زیباترین جلوه صمیمیت را تقدیم عروسکش کرد و در آغوشش گرفت. این‌بار اما چشمانش را بست. به زور پدر و مادرش را راضی کرده بود، آن هم با وساطت این و آن. سال‌ها انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشید. فردا در دو مرحله همه چیز تمام می شد.

آفتاب از سمتِ پرده نیمه بازِ پنجره اتاقش صاف به صورتش می‌تابید. چشمانش را باز کرد. ساعتی بعد با لباس مخصوص، خود را روی تختی یافت. بدنش را کمی بالا کشید به طوری که پاش لب به لبِ تخت قرار گرفت. سرش را بالا آورد و برای آخرین بار نگاهی از سینه تا انگشت شست پاش انداخت. لاک صورتی هنوز پاک نشده بود. «تا ده بشمار‌...»، آخرین صدایی بود که به گوشش رسید.

پیچیده شده بود لای ملحفه سفید و از ضعف ناشی از عمل،‌ با صدای ضعیفی ناله می‌کرد. بعدها نشسته، لای همان ملافه سفید، از پنجره کشوییِ سمت چپش، بیرون را نگاه می‌کرد. تسلیم شده بود، اما راضی به نظر می‌رسید. فکر می‌کرد که خیلی‌ها ناخواسته یا از ترس، خیانت می‌کنند به جنس‌شان، به اصل‌شان. شجاعت این را ندارند که از خود خلاصی پیدا کنند. به زور می‌خواهند بمانند در لباس‌شان. اعتقاد داشت کاری که کرده، خود بزرگترین مردانگی‌ست. حس تولدی دوباره داشت. 

خانم پرستار بخش که حالا یک رابطه دوستانه با او برقرار کرده بود، همانطور که به سِرُم بالای سرش ور می‌رفت، افکارش را پاره کرد و پرسید: «بالاخره نگفتی اسمتو چی می خوای بذاری؟». 

سهیل که دیگر الان سهیل نبود، همانطور که از پنجره پرواز گنجشک‌ها را تماشا می‌کرد، به آرامی گفت: «ویدا؛ یعنی هویدا و پیدا؛ بیست و پنج سال نبودم. بیست و پنج سال سردرگم؛ من بیست ‌و ‌پنج سال گم شده بودم!»

جذابیت هنرپیشه، پایان غافلگیرکننده

یادداشتی بر فیلم safe haven (پناهگاه امن) ساختۀ Lasse Hallstrom (لس هالستروم)

گاهی ممکن است به تماشای فیلمی بنشینید و دست آخِر نالان و سرخورده از سالن سینما خارج شوید و یا از پای سینمای خانگی برخیزید؛ گاهی هم برعکس، چنان فیلم شما را به وجد می‌آورد که نه تنها راضی ترک سینما می‌کنید، بلکه یک‌بار هم لذتش را در جوار گیرنده تجربه می‌کنید و یا حتی برای دیدن چند باره‌اش، پا به سالن سینما می‌گذارید، البته این به ندرت یافت می‌شود. در این بین یک گاهیِ دیگر هم وجود دارد؛ این‌که فیلمی با وجود داشتن سوژۀ تکراری، دست آخِر چنان غافلگیرتان می‌کند که انگار مسحور می‌شوید و کیف می‌کنید، اما مدام ندایی از درون به شما می‌گوید که ای کاش این‌جایش این‌طور نبود، یا آن‌جایش اگر چنین تمهیدی به کار نمی‌رفت، لذت بیشتری داشت و safe haven (پناهگاه امن) از نوع گاهیِ سوم است.

دختری با یک گذشتۀ پر رمز و راز به مکانی پناه می‌برد و با مردی آشنا می‌شود که اتفاقاً همین مرد استارتِ فاش شدن رموز این دختر است.

فیلمنامۀ Gage Lansky (کیج لنسکی) و Dana Stevens (دانا استیونز) که با اقتباس از رمانی به همین نام، اثر Nicholas Sparks (نیکلاس اسپارکس) است، سه نقطه ضعف دارد و سه نقطه قوت. اجازه بدهید تا ابتدا سه نقطه اول را بنویسم. فیلمنامه سوژه‌ای کلیشه‌ای دارد؛ داستان عشقی دیگر چه بشود که مخاطب‌پسند گردد! رازآلود بودنش اما تا حد کمی نقش سرپوش را بازی می‌کند. در سکانسی که الکس (جاش دوهامل) پی به رمز و راز وجود کیتی (جولین هاف) می‌برد، خودش را با سرعت به او می‌رساند، آمپر چسبانده و بر زبان می‌راند: «من بهت اعتماد کردم، تو رو داخل زندگیمون راه دادم، خدایا! بچه هام...»؛ شدت خشمش پیداست. در فیلم‌ها از این دست صحنه‌ها به وفور یافت می‌شود، تنها چیزی که می‌تواند بازگشت به حالت سابق رابطه را باورپذیر کند، یک علت محکم و قوی‌ست که متأسفانه این فیلم فاقد آن است و همین خشم الکس، به یک چشم بر هم زدن فروکش و تازه از کیتی عذرخواهی هم می‌کند. خود این فاش شدن سِر کیتی توسط الکس، از قبل قابل پیش‌بینی‌ست. یعنی وقتی دوست رئیس پلیس باشی، و قرار هم باشد که نمایش آتش بازی با هم به راه بیندازید و اتفاقاً عکس کیتی هم در قرارگاه پلیس باشد، می‌خواهید قابل پیش‌بینی نباشد؟

گاهی یک ایدۀ ناب به ذهن می‌رسد و جاخوش می‌کند. دیگر بهتر از این نمی‌شود. غافلگیری انتهای فیلم، ناب به نظر می‌رسد. بهتر از این نمی‌شد به پایان رساند، قبول، اما هدف وسیله را توجیه می‌کند؟ یعنی رسیدن به این هدف از طریق «روح» توی ذوق نمی‌زند؟ و اینجاست که به همان عبارت‌های اولیه ارجاع می‌دهم که می‌گویید حیف که از تمهید بهتری استفاده نشد.

شروع بسیار خوبی دارد، رمز و رازش از همان ابتدا شروع می‌شود. بماند تا بخواهی کیتی را در آغوش الکس ببنی، بیش از حد لازم معطل می‌شوی. غافلگیری اول به شدت ستودنی‌ست. در جا میخکوب می‌شوی؛ و در آخر بهتر از این نمی‌شد فیلم را تمام کرد؛ جوری که مسحور می‌شوی و شاید دوباره و سه‌باره برای دیدنش، صحنه را به عقب بازگردانید.

بازی بازیگران خوب است. Julianne Hough (جولین هاف) در نقش کیتی خوش درخشیده و همین‌طورJosh Duhamel (جاش دوهامل) در نقش الکس. بازی David Lyons (دیوید لیون) اغراق آمیز است؛ جوری که در بعضی از صحنه‌ها، ضد قهرمان ترمیناتورِ جیمز کامرون را جلوی چشمت می‌بینی. اجازه بدهید از Cobie Smulders (کوبی اسمولدرس) چیزی نگویم که البته بازی معقولی دارد، اما جایگاهش درست نیست.

عنصر غافلگیری همیشه جواب داده است؛ به شرطی که استخوان‌بندی محکمی داشته باشد. سوژه و موضوعی کلیشه‌ای و تکراری را می‌توان با یک غافلگیری بجا تکمیل کرد. از این لحاظ فیلم safe haven، فیلم بدی نیست؛ اما جدای از این عنصر، فیلم ثابت کرد که جذابیت هنرپیشه _علی‌الخصوص موقعی که مثلثی در کار باشد و آن‌ها هر کدام یک ضلع را در اختیار بگیرند_ هر چند موضوع تکراری باشد، می‌تواند مخاطب را تا آخرین نفس روی صندلی سالن  یا جلوی گیرنده‌های خانگی ثابت و محکم نگه‌دارد.

Powered by Bayan