مردن در فضای نسبتاً مجازی

چهار زانو نشسته‌ام و در فکر فرو رفته‌ام؛ شاید هم فکر در من فرو رفته. ای کیو سان را تصور کنید، به همان سبک؛ تنها فرقم این است که انگشتم را آب نزده‌ام تا روی سر بکشم و بعد چشمانم را ببندم و عملیات شروع شود. نقطه اشتراک من و ای کیو سان، در همین چشم بستن و فکر کردن است.

فکر می‌کنم که این دنیای نسبتاً مجازی را هر کارش که کنی، آخرش دنیای مجازی‌ست. این‌که هر چقدر هم خودت را به آب و آتش بزنی، اگر مدتی بی‌خبر نبودی، کسی از حال و روزت اطلاع ندارد و اطلاع هم پیدا نخواهد کرد، آخِر از کجا؟ و چنین می‌شود که آرام‌آرام در افق محو می‌شوی و دست آخِر، باز هم دنیای نسبتاً مجازی‌ست.

اتفاقی وبی را سرک کشیدم. آخرین پستش از سال 1391 بود. زیر این پست، در قسمت کامنت آن نزدیک به 500 کامنت بود که تنها 20 تای اولش در مورد مطلب بود، تعدادی تبلیغ، بعضی فحش و الباقی «پس کجایی، چرا نمی‌نویسی؟»، «خبری ازت نیست، نکنه جایی دیگه در حال نوشتنی»، «واااااااااای! بازم که اینجا سوت و کوره، کجایی پس؟»، «دلمون واسه نوشته‌هات تنگ شده، امیدوارم زود برگردی»، «هر روز به هوای نوشته‌هات وب رو باز می‌کنم، اما انگار هنوز نیستی، هستی؟»، «کجایی پس، کشته شدی؟» «تلگرام، اینستا، کجایی؟» و... .

داشتم به این فکر می‌کردم که اگر روزی ننوشتم، و پست ثابتی هم نگذاشتم که «مدتی نیستم» یا «تا بعد از کنکور ارشدم نمی‌نویسم»، آیا دوستی نسبتاً مجازی‌ هست که آن‌قدر با نوشته‌هایم ارتباط برقرار کرده باشد و با قلمم آشنایی داشته باشد و آن‌قدر با تفکر خوانده باشدش که بفهمد مُردَم؟

آدمِ دستِ دوم

امروز بدتر از هر روز دیگر مثل «کَلب» پشیمانم. پشیمانی که شاخ و دم ندارد؛ اما چاره‌ای هم ندارم و با گفتن «خُب شد که رفت!» و «برو عامو، جَخ راحت شدیم!» هم به هیچ وجه من الوجوهی نمی‌توان روی آن سرپوش گذاشت. شاید بتوان ظاهر قضیه را حفظ کرد و خودی نشان داد و به اصطلاح «خود را از تا نینداخت»، اما در باطنِ کار و در لحظات تنهایی فکر امانم را می‌برد.

به مادرم که می‌گویم، با آن‌که امیدواری دادن بلد نیست، اما در حد توانش، فعلِ برگرفته از مصدرِ «رجاء» را صرف می‌کند و همانطور که از هال به آشپزخانه در تردد است و یا اتاق‌ها را جارو می‌زند و یا با جارو دستی خرده‌های باقیمانده از سفره را که روی فرش ریخته جمع می‌کند، در جوابم می‌گوید: «تو چِدِس نَنِه؟! غصه نخور... قد و بالاد بلند نیس، که هس؛ چارشونه و خوش هیکل نیسی، که هسی؛ خوش تیپ نیسی، که خدا را صد هزار مرتبه شکر، هسی؛ مو ریختن این بَغَلام که دیگه مُدِس؛ فقط کار و بارِ دُرُس درمونی نداری که اونم خودا کریمه‌س؛ خودم براد یه خُبِشُو پیدا می‌کونم.»

زهی خیال باطل! اما احترامش واجب است و واجب می‌دانم. توی ذوقش نمی‌زنم و از کنار گفته‌های امیدوار کننده‌اش که تنها قلب خودش را تسلی می‌دهد، می‌گذرم، اما باز فکر رهایم نمی‌کند. یعنی در هفتمین جایی که دقیق در همان‌جا موتورِ بدنم را جا گذاشتم، محکم جواب دادند: «هفت سال؟!... چه خبِرِس؟!... نه!»، دیگر روحیه‌ای برایم نمانده و یک جورایی قیدِ «خُبِش» را زدم. از اول هم دنبالش نبودم، اما همه چیز را سپرده بودم به والده‌ام. بماند آن‌جا هم تقصیر والده مکرمه‌ام شد که ای کاش دهانش بد موقع باز نشده بود و نپرسیده، به سوال مقدر جواب نمی‌داد: «هفت سال حیات داشتس!»

برای این‌که بماند روی حرفش و از طرفی هم آرزوی خودش را برآورده کند، هنوز هم ول کن ماجرا نیست و مدام در گوش چپم زمزمه می‌کند که: «یه خُبِشو براد پیدا می‌کونم». به اطراف و اکناف خبر داده، به هر کسی که یک خرده آشنایی با هم پیدا می‌کنند گفته است؛ به تنها کسی که نسپرده، کیوسک دارِ سرِ پارکینگ است که آن هم از دیار دیگری‌ست و الا... مدام جواب تلفن می‌دهم که «هستندشون؟... اگه اومدن بشون بگید گفتند نه!». اما بالاخره خودش هم نا امید از پیدا کردن خُبِش، سرگشته و حیران، تسلیم شد و رو آورد به گزینه‌ای که با موقعیت فرزندش جور باشد.

اصلا دلم برای همان تنگ شده! ای کاش کاری می‌کردم که بماند. هفت عدد مقدسی‌ست، هفت سال حیات؛ دل در گرو هفتمین جا؛ شاید او هم این را می‌دانست که هفت بار رفت. من اما چرا بار هفتم برای آمدنش تلاش نکردم، نمی‌دانم! اما این را خوب می‌دانم که اگر پدر زنده بود، کار به این‌جا نمی‌کشید. به قبل‌ترش که فکر می‌کنم، یاد آن دیالوگ پدر می‌افتم که انگشت شستش را به سبابه‌اش می‌کشید و می‌گفت: «اگه از اینا در‌اوردی، اون‌وقت وقتشس!»، اشاره داشت به پول درآوردن، اما سالگردش به اتمام نرسیده، فیلَم یاد هندوستان کرده بود.

می‌دانید، وسیله برقی را که به برق زدی... اصلا چرا به برق؟! درِ کارتُنش را که باز کردی، دستِ دوم می‌شود؛ آدمی که ازدواج کرده و طلاق داده هم همان وسیله برقی‌ست!  

عشق کیلویی چند!

آخرش ما نفهمیدیم عشق گناه است یا نیست! به «سمیه» که می‌گویم، می‌خندد و شانه بالا می اندازد و نهایتاً می‌گوید: «بزرگ شو پسر عمه!»، نمی‌دانم چطور حالی‌اش کنم که اتفاقاً چون بزرگ شده‌ام، از عشق حرف می‌زنم، وگرنه بازی‌های بچگی را خیلی وقت است فراموش کرده‌ام، یعنی همان روزهایی که سمیه چادر گل‌گلی‌اش را سرش می‌کرد و عروسکش را روی پایش می‌خواباند و تکان می‌داد و من با توپ قرمزم روپایی می‌زدم. حالا سمیه می‌گوید عشق کیلویی چند است! یادش رفته که علف‌های توی باغچه را با آب می‌ریخت توی قابلمۀ زرد رنگش و مرا صدا می‌زد که: «مهدی! بیا آش رشته درست کرده‌ام!»، من هم یک تکه نان با خود می‌بردم که یعنی مرد خانه‌ام و نان خریده‌ام. به نظرم همان بازی‌های بچگی هم یک جورهایی عشق بود. سمیه می‌گوید آن روزها گذشته، آن روزها از زندگی چیزی نمی‌دانستیم، آن روزها خیلی دور و کمرنگ شده... اما من فکر می‌کنم که همین دیروز بود که سمیه به من گفت: «مهدی! ما عروسی‌مان را توی همین باغ می‌گیریم، مثل عروسی عمو مظاهر، بعد هم پنج بار بچه دار می‌شویم مثل عمه مهین...»، برای من تمام لحظه‌های کودکی و نوجوانی تا حالا عشق بوده... راستی که با عشق، زمان فراموش می‌شود.

سمیه... سمیه... کاش می‌دانستی که چقدر دلم برایت تنگ شده. می‌دانم که آن روزها دیگر بر نمی‌گردد، تقصیر خودم هم بود. همین که توی باغ برایت عروسی گرفتم، فکر کردم همه چیز تمام شده، دیگر برای حفظ زندگی تلاشی به خرج ندادم. مهم این بود که تو برایم آش رشتۀ راست‌راستکی درست کنی، و من با نان سنگک و گل رز به خانه بیایم؛ یادت که هست؟ آن اوایل همیشه با یک شاخه گل رز به خانه می‌آمدم. بعد کم‌کم این عادت از سرم افتاد، به خصوص از وقتی که دکترها به ما گفتند به خاطر ازدواج فامیلی هیچ وقت نمی‌توانیم بچه دار شویم... یعنی می‌توانیم، ولی بچه صد در صد ناقص خواهد بود... ما هم قید بچه را به کلی زدیم. «پنج تا بچه» شد رویای دوران کودکی زیر درخت‌هایِ سیبِ باغِ مادربزرگ. ولی خودت که می‌دانی، دیگران دست از سر آدم بر نمی‌دارند، دلسوزی‌ها و زمزمه‌های ویرانگرشان کار دست آدم می‌دهد. باور کن خودم هم نفهمیدم چطور شد که با «رویا» ازدواج کردم. تو هم چمدانت را بستی و برگشتی خانۀ پدری‌ات. اما من در عین حال که دلم برایت تنگ شده نمی‌توانم حق را به تو بدهم. مدام اشک می‌ریزی و پای تلفن می‌گویی: «چطور توانستی عشقت را نصف کنی؟» نمی‌دانم چطور به تو بفهمانم که دوست داشتن برتر از عشق است!! عشق فقط خواب و خیال دوران نوجوانی‌ست. یک چیزی تو مایه‌های خاله بازی‌های بچگی. اصلا اگر هم عشقی بوده، این روزها تبدیل شده به عادت... مگر نشنیده‌ای «با زمان، عشق فراموش می‌شود؟!». ببخش اگر محل زندگی‌ام را عوض کردم، آخر دلم «پنج تا بچه» می‌خواهد.

بوسه

یادش بخیر! یک روز سر کلاس بی‌مقدمه عرضه داشت: «امروز 10 حور العین نصیبم شد!»

همه خندیدند به این‌که این استاد 70 ساله، یکهویی این حرف از کجایش در آمد! کنار دستی‌ام که از دانشجویان تُخس کلاس بود، آن روز پیش من نشسته بود. کلۀ بزرگش را نزدیک گوش من رساند و گفت: «مرتیکه مزخرف خجالتم نمی‌کشه، داره از دنیا میره و ببین چه کارا که نمی‌کنه!»

بعضی‌ها پرسیدند: استاد! از چه طریق شکارشون کردین؟ راهکارش رو به ما هم یاد بدین که اگه خیلی زور بزنیم فقط با یکی‌شون می‌تونیم ارتباط برقرار کنیم، اونم اگه فاز بده!

استاد خندید و گفت: هر کس پیشانی همسرش را یک بار ببوسد، یک حور العین برایش فراهم می‌شود و من امروز 10 بار پیشانی همسرم را بوسیدم.

می بینند، تکرار می کنند!

 دعوا که بالا گرفت و تُنِ صداها که بالا رفت، آرام و آهسته خودش را به پشت در رساند و گوشش را چسباند به در.

- همین که گفتم؛ مهرم حلال، جونم آزاد. آخه اینم زندگیه تو برام درست کردی! به ولای علی اگه می‌دونستم، قدم تو خونه‌ات نمی‌ذاشتم.

- خیلی هم دلت بخواد. همه آرزوی این زندگیو دارن، منتها تو خوشی زده زیرِ دلت؛ یا شایدم...

- یا شایدم چی؟... خجالت نکش بگو!

- همون؛ خوشی زده زیرِ دلت، وگرنه با وجود دو تا بچۀ قد و نیم‌قد حرف از جدا شدن و طلاق نمی‌زدی!

- اتفاقا اگه تا الان صبر کردم و باهات کنار اومدم، به خاطر وجود همین دو تا قد و نیم‌قده!

- چیه؟... کم کاری کردم؟ کم براتون کردم؟ لباس خوب تنتون نبود؟ سُفره‌تون رنگارنگ نبود؟ دیگِ سرِ اجاقت خالی بود؟ چی کم داشتین؟... نه خانم، اینا همش بهانه‌اس؛ خودتم خوب می‌دونی که بهتر از من نمی‌تونی گیر بیاری... می دونی چیه؟ لیاقت تو همون ناصر، پسر هادی قصاب بود!

- خیلی...

صدای گریۀ دختر را که شنید، طاقت نیاورد و در را باز کرد.

- مینا، میلاد! شما دو تا باز دارین ادای من و پدرتون رو در میارین! بازیِ دیگه‌ای بلد نیستین؟ حالام تا بیشتر از این عصبانی نشدم زود برین سر درس و مشقتون... یالّا!

باور کنید «فروشنده» دیدن ندارد!

سینما بخش عمده‌اش سرگرمی‌ست. اما اگر روی همین عبارت دقیق شوید و ریز شوید، می‌بینید نوشته‌ام بخش عمده‌اش؛ یعنی بخشی هم دارد که جدای از سرگرمی، باید در لابلای این‌که دمایی به سرتان اصابت می‌کند، چیزی هم عائدتان شود. اصلاً بگذارید بگویم این که می‌گویند «سرگرمی»، به این خاطر است که عوام‌الناس به همین بهانه روی صندلی‌های سینما جاخوش کنند و در زیر و بم کار، پیامی را به آن‌ها منتقل نمایند که اگر از پس این مهم برنیایند و یا به تفکر واندارند، بهتر است این دو ساعت را جای دیگر سرگرم شوید؛ نمی‌دانم ورزشگاهی، سالن بیلیاردی و یا...

از بحث تخصصی که بگذریم، اگر شما هم فیلمساز شوید و اولین فیلم‌تان را با هزار دنگ و فنگ بسازید و به عنوان «فیلم اولی» مطرح شوید و بعد هم در بوق و کرنا کنید که فیلمم در مورد «تجاوز» است، از فطرت بشری استفاده کرده‌اید و سه‌شنبه‌ها، بلکه روزهای دیگر، بلیط فروشِ سینما از پس صفوف در هم تنیده شدۀ مخاطب بر نمی‌آید و این می‌شود که می‌شوید فیلم اولیِ میلیاردی و اگر این‌گونه نشد، بیایید سرمایه‌تان را از من بگیرید.

«فروشنده» جدای از بحث کَن و جوایزش که به حق لایق بازیگری سید شهاب‌الدین حسینی (همان شهاب حسینی) بود نه فیلمنامۀ آن و جدای از آن سر و صداهای قبل از اکران، به کمک همین تم تجاوز، توانست مخاطب را به سینما بکشاند؛ بماند که شما اصلاً صحنۀ تجاوزی نمی‌بینید و نا امید از روی صندلی بر می‌خیزید و یک «نخورد الهی!» نثار فیلمساز و تهیه‌کننده می‌کنید و همین کفایت می‌کند هر دو را.

یک قصۀ ساده -اگر بشود نامش را قصه گذاشت- درون یک فیلمنامۀ پر چاله‌چوله و دست‌انداز قرار گرفته که بعضاً با بی‌منطقی روایت، نمی‌تواند خواص را راضی کند و انگار همین‌که شهاب حسینی سیلی بزند به گوش پیرمرد و مخاطب عام کف بزند، دل فیلمساز تسلی می‌یابد که بله، فیلمم مورد پسند عوام واقع شده!

فرق است بین نقد و تحلیل؛ نقد اصولاً بدون اسپویل، قبل از اکران منتشر می‌شود که تماشاگر بداند که آیا این فیلم ارزش دیده شدن دارد یا نه. بالشخصه قبل از دیدن فیلمی نقدش را از منتقد انتخابی‌ام می‌خوانم و یا می‌بینم و بر طبقش تصمیم می‌گیرم. الان به شدت دیر شده و «فروشنده» را با وجودی که اصلش را می‌دانستم و نقدش را دیده بودم، با واسطه و بی‌رغبت، وارد سینما شدم که اگر غیر از این بود و این سه‌هزار تومان را هم خودم داده بودم، آخر فیلم یک «نخورد الهی!» نثار همان دو نفر می‌کردم و تمام!

فروشنده کلهم اجمعین به قول محمدرضا امانی، تنها یک دیالوگ درست و درمان داشت و آن این‌که:

-- آقا مگه آدم هم گاو میشه؟

-- بعضی وقت‌ها میشه.

-- چه جوری؟

-- به مرور.

و گاهی آدم بعد از دیدن بعضی فیلم‌ها مثل فروشنده، بعد از خروج از سالن، همین حس به او دست می‌دهد.

باز آمد بوی ماه مدرسه

سلام

ماه مهر که می‌شد، نزدیک باز شدن مدارس، از صبح تلویزیون را که روشن می‌کردی، ترانۀ شاد کودکانه «باز آمد بوی ماه مدرسه/ بوی بازی‌های راه مدرسه/ بوی ماه مهر، ماه مهربان/ بوی خورشید پگاه مدرسه» را مدام بخش می‌کردند. عده‌ای با شنیدنش داغ دل‌شان تازه می‌شد و عده‌ای برعکس، شنگول می‌شدند؛ این دودستگی همیشه بود. بعد خواهی‌نخواهی، روز اول مهر فرامی‌رسید و باز دکمۀ روشن شدن تلویزیون را که می‌چرخاندی، آهنگ «مدرسه‌ها وا شده/ همهمه برپا شده/ با حضور بچه‌ها/ مدرسه زیبا شده» را پخش می‌کردند که آن حس رغبت را از همان اول مهری در دانش آموز ایجاد کنند و آن‌هایی که گریه کرده بودند و مادرشان از صبح در نیمکت، در کنار بچه نشسته بود، دوم مهر خودشان بروند؛ اما یاز هم با مادرشان می‌رفتند، با این تفاوت که این بار مادر در حیاط مدرسه می‌ایستاد و باز تلویزیون مجبور می‌شد که دوم و سوم مهر هم این ترانه را پخش کند که لااقل دانش آموز تا روز پنجم مهر، دست از سر کچل مادرش بردارد؛ تلویزیون تا این مادر در خانه نمی‌نشست، ول کن این ترانه نبود. بعد سرایت کرده بود به بلندگوی بوقیِ روی پشت بام مدرسه؛ ریتمش با این‌که شاد بود، ولی باز هم عده‌ای گوش‌شان بدهکار نبود و گریه می‌کردند و ول‌کن چادر مادر نبودند. حالا امروز اول مهر است و با گذشته به شدت فرق کرده است. نه تی‌وی دیگر آن حال و هوا را درست و حسابی ایجاد می‌کند و نه دانش آموزان مثالِ دانش آموزان گذشته‌اند و اثری هم از این ترانه‌ها باقی نمانده است!

علی‌ای‌حال این خاطره بازی به مناسبت این روز از ذهنم گذشت. معتقدم در لحظه قدرش را ندانستم و الان به شدت دوست دارم که باز آن ایام را تجربه کنم، اما دریغ که گذشته بر نگردد.

خیلی خالصانه و بی‌ریا و به توکل نام اعظمت:

بسم الله الرحمن الرحیم

۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
Powered by Bayan