نویسنده بی‌نیاز از دستور زبان است؟

یادداشتی بر خودآموز نویسندگی

کاری به فرهنگستان و دبیرستان نداریم، اما چیزی که مسلم است این است که ظاهر نشان دهندۀ باطن است. این یک اصل است؛ البته اگر تظاهر را کنار بگذاریم. رنگ رخساره نشان می‌دهد از سرّ ضمیر. کار فرهنگستان به‌قول خودشان، کمک به تقویت، نیرومندسازی و گسترش زبان فارسی و در یک کلام صیانت از آن است. خواهی‌نخواهی زبان عربی در کلام ما جاخوش کرده است. از هر 10 کلمه‌ای که در یک‌جمله به‌کار می‌بریم هفت‌تاش عربی است. معترض که می‌شوی، می‌گویند این‌ها دیگر آمده‌اند، ماندگار شده‌اند و به زبان ما بدل گشته‌اند. من هم موافق این هستم که نوشتن «استادها» به‌جای «اساتید» دردی را دوا نمی‌کند. درست است؛ اساتید بار معنایی بیشتری برای غرض ما دارد، اما این‌ها می‌گویند اساتید جمع عربی است و «ها» علامت جمع فارسی.

اما همین که دوست عزیزمان معتقد است در اساتید، احترامی نهفته است که در استادها نیست، نشان‌دهندۀ این است که دستور زبان و به‌عبارتی نگارش و ویرایش مهم است. نمی‌گویم «بیگانه» را «بی‌گانه» نوشتن مهم است _که اعتقادی به این ندارم_ اما حرفم این است که نمی‌توان زبیخ قید دستور زبان، نگارش و ویرایش را به بهانۀ این‌که هدفم و مفهوم کلامم به‌هر طریقی القاء می‌شود، زد. اگر چنین باشد، شما مثلاً بنویسید «سابون»، مفهوم دریافت می‌شود (می‌دانم منظور نویسنده صرفاً املاء نیست). متنی را بدون نگارش و با عدم رعایت دستور زبان بنویسید، مفهوم منتقل می‌شود، اما پدر مخاطب درمی‌آید تا بخواندش.   

بله؛ ما می‌نویسیم تا پیامی را منتقل کنیم، اما نه به‌هر قیمتی. نوشتن اساتید بهتر است یا استادها؟ مسلماً اساتید؛ به‌همان علتی که نویسنده بیان کرده است؛ اصلاً بهتر در دهان می‌چرخد. این را باز تکرار کردم که بگویم اعتقاد به همین مورد، ممکن است برعکس شود و کلمه‌ای که طبق دستور زبان باشد، مفهومش رساتر از کلمۀ دل‌بخواهی ما باشد. از این‌رو مطلقاً نمی‌توان گفت که نویسنده بی‌نیاز از دستور زبان است. هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. هدف، رساندن پیام به‌ مخاطب است؛ صحیح، اما ظاهر متن نویسنده هم اگر به اندازۀ هدف مهم نباشد، کمتر از آن نیست. مثل این است که هدف من، رفتن به مهمانی است؛ یعنی همین که بروم و دعوت میزبان را اجابت کنم، هدف میسر شده، حالا فرقی نمی‌کند که با کت و شلوار باشم یا شلوار کُردی به‌تن کنم.

سرّ دلپَران

http://bayanbox.ir/view/2046882910141067699/29376-156912722.jpg

یادداشتی بر سر دلبران

«سر دلبران» ملغمه‌ای از مشکلات است. نه خط روایی درست و درمانی دارد و نه حتی قصه‌ای که مخاطب از چسباندن ابتدا و انتهای آن به‌نتیجه‌ای برسد. لااقل تا اینجای کار چنین است. ولنگار است و نامنظم؛ از فیلمنامه تا آدم‌ها. انگار برای خالی‌نبودن عریضه ساخته شده است. محمدحسین لطیفی می‌خواسته ماه مبارک رمضان امسال نیز اثری از خود به‌جا بگذارد، کیفیت هم نداشته باشد غمی نیست، ابتدا و انتهایش مشخص نباشد مشکلی نیست. ماه مبارک رمضان است و همین‌که اثری به‌ظاهر با تمی مذهبی داشته باشی، فضایی تاریخی را به‌تصویر بکشی کفایت می‌کند.

هیچ‌کدام از آدم‌های اثر شخصیت نیستند. می‌بینید که با هیچ‌کدام‌شان نه می‌خندیم، نه می‌گرییم و نه برای آن‌ها دل می‌سوزانیم. نه بازگشت «ژاله» با آن دایۀ دل‌سوزتر از مادرش (اسد) ما را خوشحال می‌کند و نه رباخواری «پروانه» مارا ناراحت؛ نه مشکلات زندگی دختر دکتر غمگین‌مان می‌کند و نه حل شدن مشکل «کاووس» خوشحال‌مان؛ نه اعتیاد فرزند «مهربان» دل‌گیرمان می‌کند، نه وصلت «پروین» دل‌شادمان؛ چرا که این آدم‌ها نه پس‌زمینه‌ای دارند و نه پیش‌زمینه‌ای. تعدادی آدم با مشکلات فراوان ریخته شده‌اند در بطن اثر و قرار است «سیدسلیم» منجی همه شود. مگر یک آدم چقدر تاب و توان دارد؟ بله؛ این‌که روحانیت در یک اثر منفعل نباشد و به مسجد و محراب بسنده نکند و نقش بسزایی در یک‌محل داشته باشد، جای تحسین دارد؛ این‌که به‌راستی نقش مبلغ و تبلیغ به‌درستی به‌تصویر کشیده شود عالی‌ست، اما همین که مشکل‌گشای همۀ وقایع باشد و همۀ حادثه‌ها ختم به‌خیر شود طبیعی نیست. بازی بد «ارجمند» در نقش سلیم که دیگر جای بحث ندارد.

روحانیت با دیگر مردم تفاوتی ندارد؛ درست، اما روحانیت انگار _با بازی ارجمند_ کمی نزول کرده است. گاهاً طرز برخورد مردم با روحانی محل به‌شدت بد است. سر روحانی محل فریاد می‌کشند. برخورد «نیکو» با سیدسلیم در کلانتری را به‌یاد دارید؛ بسیار زننده است. طرز سخن‌گفتن بعضی آدم‌ها با این روحانی با ادبیات چاله‌میدانی است. وقتی جمعی برای حل مشکل بهمن حرکت می‌کنند، عملاً سلیم نادیده گرفته می‌شود. حرمت لباس این روحانی چه می‌شود؟ مردم حتی به‌مأمور نیروی‌انتظامی وقتی در لباس است بی‌حرمتی نمی‌کنند، روحانی که جای خود دارد، سیادتش نیز به کنار؛ این‌ها تأثیر منفی در جامعه دارد. لائیک‌ها هم حتی حرمت نگه‌می‌دارند، شاید در خفا مخالفت داشته باشند، اما رو در رو عمدتاً احترام می‌گذارند، «هرمز» اما شمشیر را از رو بسته و با وجودی که می‌توانست در نقش بدمن، با کمک سلیم خیلی از مسائل را در اثر روشن کنند و پاسخ بعضی شبهات را بدهند، عملاً در این اثر تنها طرح شبهه می‌کند که سلیم انگار قادر به‌پاسخ نیست و تنها جوابش ارجاع به نهج‌البلاغه است. در مقابل خود سیدسلیم گاهی بازی اغراق‌آمیزی ارائه می‌دهد. هرجور بخواهد با کاووس سخن می‌گوید. هرجور عشقش می‌کشد با نیکو برخورد می‌کند. سکانس رضایت گرفتن مادر نیکو در کلانتری را به‌خاطر بیاورید. این مشکلات در دیگر شخصیت‌ها نیز وجود دارد. «پروانه» باوجود این‌که یزدی اصیل است، اما لهجه‌اش بین تهران و اصفهان در نوسان است. خیلی سعی می‌کند لااقل تهرانی تکلم کند که لهجۀ اصفهانی دیگر ملکه شده است. «پهلوان» در این اثر چه‌کاره است؟ کدام گره را باز کرده؟ آیا بودن دکتر، بهمن، کاووس و «مش‌سبحان» در کنار سیدسلیم کفایت نمی‌کرد؟ وقتی داستان به‌سمت «بهرام نون‌خالی‌خور» کشیده شد که دیگر هیچ، سکوت کنیم بهتر است. 

لطیفی نیز انگار در سر دلبران حوصلۀ فیلمسازی ندارد. در بعضی صحنه‌ها جامپ‌کات بی‌داد می‌کند. تدوینگر نیز کاری از دستش برنمی‌آید. کارگردان پلان را برداشت کرده؛ چه می‌شود کرد. کسی چه می‌فهمد. تنها چسباندن نماها به‌هم انگار تسلی دل بوده است؛ که البته فرقی هم نمی‌کرد در یزد باشد یا در شوش و یا ری و کنار شاه‌عبدالعظیم؛ جز پروین و مادرزن کاووس کسی یزدی حرف نمی‌زند. یک حرکت لطیفی البته جای تقدیر دارد؛ بعضی از کم‌کاران بازیگری را به‌عرصه برگردانده که دست مریزاد.   

طبیعتاً همه‌کاره هیچ‌کاره است. وقتی این‌همه آدم با این‌همه مشکل، در قالب فیلم‌نامه ریخته شود، مشخص است که بعضی از مشکلات سطحی حل می‌شود، بعضی هم که حل می‌شود، «لایتچسبک» است و بعضی گرۀ کور می‌شود و نویسنده می‌ماند که چطور حلش کند. اعتیاد، رباخواری، ازدواج، طلاق، دعوای قبیله‌ای، خیانت، کینه و... چنین می‌شود که مسئلۀ مهمی چون رباخواری سطحی بررسی می‌شود، ازدواج به سخره گرفته می‌شود، از کنار اعتیاد و فروش مواد به‌راحتی می‌گذرند و حتی بدتر از همه اهانت فرزند به پدر به‌تصویر کشیده می‌شود و همین مسائل است که وقتی در قالب هنرِ تصویر ریخته می‌شود، به‌تدریج قبح‌شان ریخته و به‌ناگاه مرسوم می‌گردد و از این بابت سر دلبران به‌یقین گل کاشته است.

وقتی پای «سفر سبز»، «صاحبدلان»، «نردبام آسمان»، «دودکش»، «تنهایی لیلا» و حتی «کت جادویی» به وسط کشیده می‌شود، «سر دلبران» ضعیف‌ترین اثر محمدحسین لطیفی محسوب می‌شود. هر کدام از آثار لطیفی در زمان خودشان اثری درخور و شایسته به‌نظر می‌رسیدند که مخاطبان گام‌به‌گام با آثار جلو می‌رفتند، با شخصیت‌ها همراه بودند و در انتها نیز از پایان اثر لذت می‌بردند. این قضیه مستقیماً با مخاطب‌شناسی لطیفی و تسلط او بر کارش مرتبط بود، اما سر دلبران، سرّی است که دلبری نمی‌کند و دل می‌پراند. به‌جرأت می‌توان گفت در سر دلبران نه خبری از قصه‌ای منسجم وجود دارد و نه حتی نسبت به‌دیگر آثار کارگردان، ردپایی از محمدحسین لطیفی به‌چشم می‌خورد. خدا کند که این کشکولِ مشکلات ختم به‌خیر شود!

برای سخن‌سرا

از میان نوشته‌های سخن‌سرا، دو نوشته شباهت زیادی به داستان دارند؛ «دست‌هایش» به قلم ققنوس آزاد و «پرچین عشق» به قلم مهرجان. از بین این دو، توصیفات و قلم «مهرجان» گیراتر است.

بین خاطره‌نویسی و داستان‌نویسی فرق است؛ یعنی اگر خوب ریز شویم در بطن ماجرا، تشخیص می‌دهیم که نوشته عیناً خاطره است و نویسنده، وقایع و حوادث را بدون ذره‌ای کم و کاست در متن گنجانده است. در داستان علاوه بر چیزی که بیان کردیم، ذره‌ای پیچ و تاب و ایجاد کشش برای جذب مشتری (مخاطب) وجود دارد.

در خاطره‌نویسی عمدتاً یک‌نوع روایت وجود دارد؛ «من». من از مدرسه بیرون آمدم؛ من در صف نانوایی ایستادم؛ من خسته و کوفته از سرکار برگشتم؛ من تا الان ندیده بودمش؛ دست من را گرفت و رفتیم باغ امین اسلامی؛ من برایت گلاب از قمصر آورده بودم و... . این «من» در خاطره‌نویسی «نیم‌من» نمی‌شود، اما در داستان ممکن است بشود.

وقتی نویسنده از «من» استفاده می‌کند، دایرۀ مخاطبینش محدودتر است. این در داستان نیز صادق است؛ یعنی وقتی نویسندۀ داستان از «من» یا به‌عبارتی راوی اول‌شخص استفاده می‌کند، محدودۀ مخاطبینش ضیق‌تر است؛ چون تعداد کمی از این مخاطبین ممکن است مرام‌شان با نویسنده در یک‌مسیر باشد. این مطلب دلالتی بر عدم استفاده از اول‌شخص نمی‌کند و یا دال بر تکذیب این زاویۀ دید نیست. بله؛ چنین راوی‌ای وجود دارد، اما خصوصیتش این است که گفته شد و به‌همین‌خاطر است که عده‌ای با داستان‌های دارای زاویه‌دید اول‌شخص ارتباط نمی‌گیرند و یا شاید خاطرۀ من فقط به درد «من» بخورد و امثال من.

در مقابل، وقتی نویسندۀ داستان از راوی سوم‌شخص بهره می‌گیرد، دایرۀ مخاطبین گسترده‌تر می‌شود؛ چراکه قدرت تصور و خلق شخصیت ذهنی مخاطب بسیار بالاست و هرکس «او»‌ی داستان را برای خودش در ذهن طراحی می‌کند. مسلم است به تعداد اذهان، تصویر ذهنی طراحی می‌شود. این ماجرا به‌وفور برای داستان‌خوان‌های حرفه‌ای اتفاق افتاده است.

در خاطره‌نویسی، نویسنده از من استفاده می‌کند؛ چراکه این حادثه و اتفاق ذکر شده در نوشته، برای خودش اتفاق افتاده، برخلاف داستان که نویسنده با وجود شناخت شخصیت داستانش، انگار نوشته را برای دیگری می‌نویسد؛ این درحالی‌ست که من هیچ‌وقت آخر شب خاطرۀ برادرم یا پسرخاله‌ام را در سررسید نمی‌نویسم که اگر بنویسم در حال نگارش داستان خواهم بود.

از دیگر تفاوت‌های این دو گونۀ ادبی این است که وقتی من درحال نگارش خاطره هستم، مثلاً از خروج از منزل شروع می‌کنم به نوشتن با جزئیات، بعد حادثه را بیان می‌کنم، واقعه را توصیف و نتیجه‌گیری می‌نمایم و بعد سر از رختخواب در می‌آورم. ابتدا مشخص، پایان نیز عموماً مشخص است. در داستان‌نویسی اما، من از حادثه‌ای که در روز یا هفته و یا ماه گذشته برایم اتفاق افتاده، تنها و تنها الهام گرفته و برایش طرح یک‌داستان می‌ریزم. به بیانی واضح‌تر و در قالب مثال، فرض کنید من و پسرخاله‌ام (میرزا مهدی)، سر یک‌ماجرایی، در وب به‌واسطۀ قلم و نوشتن به‌جان هم می‌افتیم؛ این حادثه است. یا هلما و حریربانو از دورهمی‌هاشان در نمایشگاه کتاب می‌نویسند و از دیر آمدن و زود رفتن آقاگل قلمفرسایی می‌کنند. اگر من یا پسرخاله و یا هلما و حریر به‌بیان اتفاق بپردازیم، ریز و درشتش را شرح دهیم، خاطره نوشته‌ایم، اما اگر از حادثۀ اتفاق افتاده الهام گرفته و برایش شخصیت بتراشیم و کنش و واکنش ایجاد کنیم و همه را در قالب یک‌طرح بریزیم؛ آن‌هم طرح و نقشه‌ای حساب‌شده، آن‌گاه داستان نوشته‌ایم. ممکن است اصلاً داستان من و پسرخاله یا هلما و حریر، مثل فیلم‌های فرهادی پایانی فراخ داشته باشد تا دیگر وبلاگ‌نویسان را به‌تفکر واداریم، اما این اتفاق در خاطره‌نویسی رخ نمی‌دهد و من آخر خاطره‌ام را می‌بندم.

بین خاطره‌نویسی و داستان‌نویسی تفاوت بسیار است. چون همین مقدار برای تشخیص این دوگونه کفایت می‌کند، به‌همین بسنده می‌کنم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.    

جهیزیه را هم دادند، هم گرفتند!

رفته بودیم با همسر جدیدالورود برای خرید جهیزیه. همسر از ابتدا خودش را اهل تجملات معرفی نکرده بود و گفته بود که مقداری از جهیزیه را که در حد توان خانواده است خریداری می‌کند و بقیه را به من می‌سپارد. وسائل سنگین را خریده و مانده بود وسائل آشپزخانه و خرت‌وپرت‌هایی مثل جارو خاک‌انداز و تشت و جاشیری و سبزی‌خوری و چهارپایه و خلاصه هرآن‌چه شما در پلاسکوهای محله‌تان سراغ دارید. خانم‌ها از این چیزها بهتر خبر دارند. حالا گذاشت عدل موقعی که قیمت دلار بدو‌بدو به‌سمت بالا می‌دود، دستور خروج از منزل و رفتن به‌یکی از شلوغ‌ترین بازارهای شهر از جانب ایشان صادر شد. در این حیص و بیص گرانی و جیب‌خالی بنده که از پس پفک‌نمکی محمدرضا و مای‌بیبی مهراده هم برنمی‌آیم، این مقوله چه بود که در زندگی من جریان پیدا کرد خدا می‌داند!

کمی پس‌انداز داشتم که جا دادم در جیب و دوتایی راهی شدیم به سمت بازار. عجیب جنس (نه فقط مواد مخدر!) گران شده! خدا به‌داد تازه دامادها و نوعروسان برسد که اگر وضعیت به‌همین ترتیب پیشتازی کند، خدا شاهد است پسران به پیرغلام و دختران هم خدا می‌داند به چه چیزی تبدیل می‌شوند (فقط اجازه دارم در حیطۀ خودمان حرف بزنم). اصلاً خدا به فریاد خانواده‌ها، خاصه پدر خانواده برسد که حتماً زیر بار این مخارج، استخوانش خرد، مهره بیرون می‌زند و دیسک عمل می‌کند!

حالا خانم کلید کرده بود که ست طوسی (به قول فروشندگان نقره‌ای) بخرد. مگر گیر می‌آمد؛ تخمش را ملخ خورده بود. تمام فروشندگان از پیر و جوان و خرد و کلان می‌گفتند دیگر تولید نمی‌شود و تمام شده. هر رنگی داریم الّا نقره‌ای. هرچه می‌گفتم خانم‌جان، مگر فرق می‌کند این آشغالی را که می‌خواهیم درون سطل پرت کنیم، سطلش نارنجی باشد یا آبی و یا مشکی. چه تفاوتی می‌کند که شیر را در جاشیری سفید نوش‌جان کنیم یا طوسی. آفتابه که جایش در بیت‌الخلاست، مگر رنگش هم تفاوتی در پیشاب و پساب دارد. از من اصرار و از ایشان انکار که الا و بلا و قطعاً و مسلماً طوسی!

فروشنده‌ها هم هرکدام سازی می‌زدند. یکی می‌گفت با این وضعیت ارز، گفته‌اند چیزی نفروشید (چِرت می‌گفت البته). دیگری می‌گفت تنها جاشیری طوسی دارم. آن یکی می‌خواست تنها آفتابۀ طوسیِ رنگ و رو رفته‌اش را به ما بیندازد و دیگران هم به‌همین سیاق. خلاصه از یک‌جا گرفتیم سطل آشغال و از جایی غربال. از دکانی گرفتیم رومیزی و از جای دگر، جا برای سبزی. در مغازه‌ای رفتیم سراغ جاشیری و در مغازه‌ای گرفتیم سراغ پارچۀ گردگیری. تا به‌خود آمدیم، دیدم هوا کم‌کم دارد تاریک می‌شود و اویی که دارد به پشت کوه‌ها می‌رود آفتابه و فقط مانده بود خریدن آفتابه. با هزار دنگ و فنگ، مغازه‌ای پیدا کردیم در انتهای کوچه‌ای مخروبه که فقط ایشان آفتابه‌ای داشت به‌رنگ طوسی.

حالا از ما که گذشت و عشق به همسر باعث شد تا گردن در برابرش کج کنیم و تا کمر در مقابلش خم شویم، اما حضرت عباسی شما بانوان مکرمه و محترمه از این کج‌شدن و تا کمر خم‌شدن ما جماعت مردان سوء استفاده نکرده و به همان تشت و خاک‌‌انداز و جارو پاروی رنگارنگ دل بدهید. والله همان کاری را که آفتابه طوسی می‌کند، آفتابۀ سفید هم از پسش برمی‌آید.

آقای عالم

بد ندیدم در این شب مبارک، یاد دوست عزیز و گرانقدرم «سلیمان حسنی» از دیار خراسان را گرامی بدارم که هر وقت شعری از ایشان منتشر می‌شد تا بیت آخرش را نوش‌جان می‌کردم و لذت می‌بردم. علی‌ای‌حال شب عزیزی‌ست و با شعری از این عزیز، فضای حریمم را معطر می‌کنم.

مـــی‌رسد روزی نگــار نـازنیـــن 

مهــر بـاران مـی‌کند روی ‌زمیـن 

روی زیبایــش‌ مثــال ‌قـرص مـاه 

چشم مشتاقان ‌او باشد به ‌راه 

جمع محــرومان ‌همـه ‌در انتظار 

انتـــظاری در کمـــــال افتــــخار 

حجت حق ‌می‌رسد دارم ‌یقیـن 

منتقـــم با مشت‌هــای آهنیــن 

تا فـــــرود آرد بـــه مغــز قاتـلان 

پای را بر دیـــده‌ی حـامی گـذار 

گیـــرد آقا، از تو، شعرش اعتبار 

جـــان‌ ناچیـــزم بـــود قربـانِ تو 

دست عالم هست برد امان تو

#سلیمان حسنی

میلاد بابرکت امام عصر و زمان علیه‌السلام بر شما بابرکت!

برای ویار تکلم

قاعدتاً و اصولاً در فضای نسبتاً مجازی، خاصه فضای وبلاگ‌نویسی، لیستی از قوانین و مقررات وبلاگ‌نویسی از آسمان نازل نشده و یا حتی کسی مدعی نشده که بر من یک سلسله اصول و قواعد وبلاگ‌نویسی وحی شده یا از طریق الهام درونی دریافت کرده‌ام. تا آن‌جا که اطلاع دارم در مجلس نیز در باب اصول و قواعد وبلاگ‌نویسی و این‌که بلاگرها چه باید بنویسند و چه ننویسند، چیزی تصویب نشده و اصولاً در این باب حرفی زده نشده است؛ نه طرحی کسی داده و نه لایحه‌ای.

روزانه‌نویسی و نوشتن وقایع روزمره در قالب وب، یکی از اصولی‌ترین نوشتار برای انتقال تجربیات به دیگران است. اتفاقاً این روش برای این‌که ملموس به نظر می‌رسد، پتانسیل جذب مخاطب را دارد. بر طبق تجربه، در روزانه‌نویسی و نوشتن از خاطرات ملموس که هرکسی ممکن است با آن‌ها مواجه شده باشد،  فارغ از نوع بیان آن، اگر کسی تنها نوشته را نبیند و فقط قصد خواندن و گذشتن نداشته باشد، نکات مهمی نهفته است. مخاطب زرنگ می‌خواهد که تکه‌های ناب پازلی را که نویسنده _خواسته یا ناخواسته، با مهارت یا بی‌مهارت، آبکی و سطحی یا با تفکر و تعمق_ در کنار هم چیده، جدا کند و در زندگی خودش به‌کار گیرد. هرچه باشد بهتر از پرداختن به موضوعات نخ‌نما شده است که نه خیر دنیا در آن‌هاست و نه خیر آخرت. مطالبی که لااقل برای من و امثال من نان و آب نمی‌شود.

مقصود؛ نقد و نقادی هم اصول و قواعدی دارد. اگر بناست فضای وبلاگ‌نویسی مورد نقد قرار بگیرد، بهتر است به صورت کلی و بدون ذکر نامی و یا حتی لینک به مطلبی باشد. به این سبک، خواهی‌نخواهی این‌طور قلمداد می‌شود که غرض شخصی در کار است. در فضای نسبتاً مجازی، خاصه بلاگستان، صدها وب وجود دارد که هرکس به خاطر غرض خاصی می‌نویسد. همه که دانشمند و فرهیخته نیستند. همه که عالم دهر نیستند. همه که دنبال فالوور و دنبال‌کننده نیستند. شاید کسی با نوشتن روزانه‌هایش در دنیای وب، تنها و تنها هدفش خالی‌کردن ذهن مشوش‌اش باشد. شاید شخصی هدفش از نوشتن وب، ارائه تجربیاتش در قالب خاطرات روزانه باشد و شاید دیگری تنها بزمی ترتیب داده برای خالی نبودن عریضه. هر کسی به زبان خودش و هرجور که خود می‌پسندد، می‌تواند بنویسد و فارغ از درست‌نویسی و ساختار _که به‌مرور توسط بزرگان این عرصه به‌وجود آمده_ هیچ قانونی برای خلق محتوا وجود ندارد.

جدای از دنیای نسبتاً مجازی، در دنیای واقعی نیز همین‌گونه است؛ یکی صدایش نازک است و دیگری کلفت؛ یکی فن بیانش عالی‌ست و دیگری چهار کلام نمی‌تواند بیان کند؛ یکی فصیح سخن می‌راند و دیگری کلپتره؛ یکی آماتور است و دیگری حرفه‌ای. بهتر است حرفه‌ای‌ها و کاربلدها کار خودشان را بکنند و با دیدۀ اغماض بنگرند نورسیده‌ها را. بهتر است کاری به دیگران نداشته باشیم و اگر نمی‌توانیم کمک‌شان کنیم، لااقل جریحه‌دار و آزرده‌خاطرشان نکنیم.

از محمدرضا امانی سخن گفتید. معلوم شد دوستان مشترکی داریم. وقتی می‌نویسید «احساس تنهایی می‌کنم جناب امانی»، یعنی خود را هم‌ردۀ او می‌دانید. به یاد ندارم محمدرضا امانی که رفاقت دیرینه با او دارم، به جای نقد، دیگری را به سخره گرفته باشد. همیشه سرش به نوشته‌های زیبایش گرم بوده و کاری به احدی نداشته است. وقتی می‌نویسید احساس تنهایی می‌کنم، یعنی به فرهیختگی محمدرضا امانی هستید؛ حال آن‌که جناب امانی به‌هیچ وجه چنین رویه‌ای نداشته و در آینده نیز اگر بازگردد _که ان‌شاءالله چنین شود_ نخواهد داشت. بهتر نیست حواس‌مان به خودمان باشد؟

ویار تکلم عزیز! بنده شما را از جیم می‌شناسم و از معدود کاربرانی بودید که وقتی نوشته‌هاتان منتشر می‌شد مطالعه می‌کردم. فضای بلاگستان را دنیایی مثالِ دنیای واقعی بدانید که هم خیر دارد و هم شر. طبیعتاً انسان موجودی مختار آفریده شده است و ذاتاً در این دنیای حقیقی هم حامی و طرفدار شر نیست و همیشه به‌دنبال و حول محور خیر می‌گردد و آن را اختیار می‌کند. همین انسان در این دنیای نسبتاً مجازی هم مختار است. شما می‌توانید نوشته‌هایی را که نمی‌پسندید نخوانید، مختارید؛ مختارید که خود انتخاب کنید که خوراک مغزتان چه باشد. اگر راه‌کاری برای بهتر شدن فضای بلاگستان و نوشته‌ها دارید، می‌توانید در قالب نقد محترمانه بیان کنید؛ اما نه شرعاً و نه عرفاً اجازۀ دخالت در نوشته‌های دیگران را (که چه بنویسند) _و این‌که در قالب شبه‌نقد، وبلاگی را به تمسخر بگیرید_ بینی و بینک و بین‌الله ندارید.

والسلام علی من اتبع الهدی.

به زرس قاطع نویسندگی سواد می‌خواهد!

http://bayanbox.ir/view/6712128958619928991/99829.jpg

http://bayanbox.ir/view/4450585069353129734/050.jpg

http://bayanbox.ir/view/3856305131897681726/0100.jpg

خود کلمه «ضرس»، در لغت‌نامۀ دهخدا به معنای دندان (دندان آسیا) آمده است و بعضی دندان تیز و برنده نیز اختیار کرده‌اند که در ترکیب با «قاطع»، مفهومش می‌شود «به طور قطع و یقین».

بنابراین کلمۀ «زرس» هیچ مفهومی ندارد و «دودکش» نیز سریال است.

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
Powered by Bayan