دردهای خاکستری

فردین معصومی، کشتی‌گیر چغر و بدبدن ماضی تیم ملّی را متبادر کنید؛ او همیشه بعد از پیروزی‌هایش پشتک‌درجا می‌زد. فردین فقط یک‌بار مرض گرفت و ترک عادت کرد و قبل شروع مسابقه پشتک زد. مقابل آرتور تایمازوف در فینال المپیک آسیایی یازده سال پیش. معصومی آن مبارزه را یازده بر صفر باخت. چرا؟ چون آن پشتک _به قول هادی عامل_ تایمازوف را بیدار کرد.

عشق هم یک مبارزه است. برای فتحش نباید حریف را تنبیه کرد که بیدار شود. باید نفهمد که از کجا خورده تا بر «بُرز»ش پرچم کوبید.

#دست مریزاد جناب محبی

آقای عالم

بد ندیدم در این شب مبارک، یاد دوست عزیز و گرانقدرم «سلیمان حسنی» از دیار خراسان را گرامی بدارم که هر وقت شعری از ایشان منتشر می‌شد تا بیت آخرش را نوش‌جان می‌کردم و لذت می‌بردم. علی‌ای‌حال شب عزیزی‌ست و با شعری از این عزیز، فضای حریمم را معطر می‌کنم.

مـــی‌رسد روزی نگــار نـازنیـــن 

مهــر بـاران مـی‌کند روی ‌زمیـن 

روی زیبایــش‌ مثــال ‌قـرص مـاه 

چشم مشتاقان ‌او باشد به ‌راه 

جمع محــرومان ‌همـه ‌در انتظار 

انتـــظاری در کمـــــال افتــــخار 

حجت حق ‌می‌رسد دارم ‌یقیـن 

منتقـــم با مشت‌هــای آهنیــن 

تا فـــــرود آرد بـــه مغــز قاتـلان 

پای را بر دیـــده‌ی حـامی گـذار 

گیـــرد آقا، از تو، شعرش اعتبار 

جـــان‌ ناچیـــزم بـــود قربـانِ تو 

دست عالم هست برد امان تو

#سلیمان حسنی

میلاد بابرکت امام عصر و زمان علیه‌السلام بر شما بابرکت!

زبان مادری

سلام

1. سوّم یا چهارم دبیرستان بودم. آقای دُربیگی دبیر ادبیّات‌مان یک بیت شعر را از همه کلاس سی‌واندی‌نفره‌مان پرسید. هیچ‌کس نتوانست درست معنا کند «نه در مهد که نیروی حالت نبود / مگس‌راندن از خود مجال‌ت نبود» سعدی را. حالا هر وقت پوشک مادرم را عوض می‌کنم یاد آن‌روز می‌افتم.
2. مادر، دست‌ش را می‌گذارد روی شانه‌ام، یا علی می‌گوید زیر لب و برمی‌خیزد؛ مادر، پوکی استخوان دارد و پاکی قلب. مادر، قرص خواب می‌خورد؛ لورازپام ده. راحت‌تر می‌خوابد امّا با قرص ماه شب چهارده! «قند» خون مادر بالاست. دل‌ش اما همیشه «شور» می‌زند برای ما. اشک‌های مادر، مروارید شده است در صدف چشمان‌ش؛ دکترها اسم‌ش را گذاشته‌اند آب‌مروارید! حرف‌ها دارد چشمان مادر؛ گویی زیرنویس فارسی دارد! دستان‌ش را نوازش می‌کنم؛ داستانی دارد. مادر، سمبل مهندسی آفرینش خداست. به قول حسین پناهی «به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آن‌جا نباشد.»
3. خواهرم می‌گفت «مامان موقع طواف خسته شده بود. نشست کنار پیرزن‌ خارجی‌ای که مثل خودش داشت نفس چاق می‌کرد. به‌ش با زبان مادری گفت «تو هم فرو ماندی»؟!
4. به قول «هرمز انصاری» در کتاب «اندیشه میراب عشق»؛ «مادر، دست و نگاه و کلام‌ش شفابخش است.»
5. یکی از دخترهای دوران ارشد هنوز که هنوز است، بعد از سیزده سال می‌گوید «تو زن‌بگیر نیستی! یادته توو اون شماره سحر صفحه آخر، آخر ستون کاریکلماتورهات، نوشته بودی زن یعنی ظنّ!»
6. همهٔ کتاب‌ها، مقالات، اشعار و ... دربارهٔ زن را می‌شود در یک جمله خلاصه کرد؛ «زن را باید باور کرد.» همین!
7. آن شب تابستانی سال هشتادوهشت که خیلی ماخوذ به حیاء به پدرم گفتم «من و ... رو همین امشب محرم کنین با هم» یاد این شعر احمد شاملو افتادم که در وصف «آیدا»یش گفته «بوسه‌های تو / گنجشکان پرگوی باغ‌ند / و پستان‌های‌ت، کندوی کوهستان‌هاست.»
8. به قول سیّدمهدی شجاعی؛ «مردها صنعت خدا هستند و زن‌ها هنر او.»

#رجبعلی محبی (دردهای خاکستری)

میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها و روز مادر مبارک!

واپس، واپس، بس!

در پاکستان نام‌های خیابان‌ها و محلات، اغلب فارسی و صورت اصیل کلمات قدیم است. خیابان‌های بزرگِ دوطرفه را «شاهراه» می‌نامند، همان که ما امروز «اتوبان» می‌گوییم.

بنده برای نمونه و محض تفریح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی را که در آن‌جاها به کار می‌برند و واقعاً برای ما تازگی دارد، در این‌جا ذکر می‌کنم که ببینید زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد.

نخستین چیزی که در سر بعضی کوچه‌ها می‌بینید، تابلوهای رانندگی است. در ایران ادارۀ راهنمایی و رانندگی بر سر کوچه‌ای که نباید از آن اتومبیل بگذرد، می‌نویسد: «عبور ممنوع» و این هردو کلمه عربی است، اما در پاکستان گمان می‌کنید تابلو چه باشد؟ «راه‌بند»‌!

تاکسی که مرا به قونسلگری ایران در کراچی می‌برد، کمی از قونسلگری گذشت، خواست به عقب برگردد، یکی از پشت‌سر به او فرمان می‌داد؛ در چنین مواقعی ما می‌گوییم: «عقب، عقب، عقب، خوب»! اما آن پاکستانی می‌گفت: «واپس، واپس، بس»! و این حرف‌ها در خیابانی زده شد که به «شاهراه ایران» موسوم است.

این مغازه‌هایی را که ما قنّادی می‌‌گوییم (و معلوم نیست چگونه کلمۀ قند، صیغۀ مبالغه و صفت شغلی قنّاد برایش پیدا شده و بعد محل آن را قنّادی گفته‌اند)، آری؛ این دکان‌ها را در آنجا «شیرین‌کده» نامند.

آن‌چه ما هنگام مسافرت «اسباب و اثاثیه» می‌خوانیم، در آن‌جا «سامان» گویند.

«سلام» البته در هردو کشور سلام است، اما وقتی کسی به ما لطف می‌کند و چیزی می‌دهد یا محبّتی ابراز می‌دارد، ما اگر خودمانی باشیم، می‌گوییم: «ممنون» و «متشکر». اگر فرنگی‌مآب باشیم، می‌گوییم «مرسی»، اما در آن‌جا کوچک و بزرگ، همه، در چنین موردی می‌گویند: «مهربانی»!

آن‌چه ما «شلوار» گوییم، در آن‌جا «پاجامه» خوانده می‌شود. قطار «سریع‌السیر» را در آن‌جا «تیز خرام» می‌خوانند.

جالب‌ترین اصطلاح را در آن‌جا من برای «مادرزن» دیدم. آن‌ها این موجودی را که ما مرادف با دیو و غول آورده‌ایم، «خوش‌دامن» گفته‌اند. واقعاً چقدر دلپذیر و زیباست.

از پاریز تا پاریس/ محمد ابراهیم باستانی پاریزی

در محضر استاد

هم‌چنان -و احتمالاً تا ابد- کاغذ و قلم (خودکار یا روان‌نویس) را ترجیح می‌دهم. انگار کلمات را با دست‌خط و روی کاغذ بیشتر حس می‌کنم. قلم همیشگی خودم. هرگز با کامپیوتر ننوشته‌ام.

قبل از نوشتن، کلنجار زیادی با سوژه دارم؛ نه روی کاغذ، که در سرم. آن‌جا مطلب درمی‌آید؛ شکل می‌گیرد و پخته می‌شود. بعد سریع می‌آید روی کاغذ. اما قبل از تحریر، حتماً باید عنوان مطلب بیاید. تا عنوان در نیاید نمی‌نویسم. بعد از تمام شدن، نوبت ویرایش است و خط زدن و ابرو باز کردن و ور رفتن با کلمات و با نقطه‌ها، ویرگول‌ها و پاراگراف‌ها. گاهی قبل از نوشتن یادداشت برمی‌دارم و روی کاغذ، نکته‌های مطلب را می‌نویسم یا جملات بی‌ربط به‌هم را. بعد شکل‌شان می‌دهم و پاراگراف‌بندی می‌کنم. گاهی زیاد خواندن مطالب پراکنده و ظاهراً بی‌ربط، دست‌گرمی خوبی هستند برای نوشتن. حتی یادداشت برداشتن از آن‌ها و بعد فراموش کردن‌شان و رفتن سر مطلب خودمان.

نوشته که تمام شد، بعد از مدت کوتاهی از آن فاصله می‌گیرم و دیگر مخاطب آن می‌شوم و می‌توانم نقدش کنم. نوشته، اول برای خودم است؛ خلاص‌شدن و به تعادل رسیدنم. بعد اولین مخاطبم و پس از آن بقیه.

تأخیر انداختن نوشته را دوست دارم و کلنجار رفتن زیاد با مسأله را. کلنجاری که گاهی در خواب هم ول‌کنم نیست.

در نوشتن خودم را سانسور نمی‌کنم و رودربایستی ندارم، گاهی شاید کمی ملاحظه. نوشتن برایم مسأله است؛ تغییر است نه تفسیر.

هم‌چنان و احتمالاً همیشه از نوشتن حال می‌کنم؛ گاهی به شدت. هیچ‌وقت عادی نمی‌شود. اگر مدت طولانی ننویسم، بدخلق می‌شوم. فکر می‌کنم نوشتن بهترین کار عالم است.

یک مشت حرفِ قلنبه شده کنجِ دل

Related image

دو سه ترمی می شود که با دکتر قاف کلاس داریم. حقا که جزو بزرگ ترین افتخارات زندگیم میدانم شاگرد این مرد بودن را. و هر روز به این فکر میکنم که در زندگی ام چه کار مثبتی انجام داده ام که خدا مرا شایسته این دانسته که از یکجا بکند و بنشاندجای دیگر تا امروز شاگرد استاد باشم و پای حرف هایشان بنشینم و در سکوت فقط عمیق گوش بدهم. آنقدر که حتی چشم ها و دست هایم هم سر کلاس گوش شوند. دیروز که با استاد قاف کلاس داشتیم حرف قشنگی زدند. از آن حرف ها که قابلیت این را دارند آب طلا بگیریشان و بزنی سر درِ اتاقت. استاد میگفتند ما هنوز آدم های دشمن شناسی نشده ایم و هر چه ضربه میخوریم از همین دشمن نشناسی هایمان است. استاد راست میگفتند. چقدر راست میگفتند.
صفحه ی اینستا را که باز میکنم مواجه میشوم با کرور کرور پست که مضمون همه شان خلاصه در این دو کلمه است :«1. اسکار 2. اصغرِ فرهادی» هیچ وقتِ خدا آدمِ خشکی نبوده ام و نیستم.  همیشه حرف همه کس را گوش کرده ام چه موافق و چه مخالف. خوب هم گوش کرده ام. بعد با سنگِ محکِ عقل و دین سبک سنگینشان کرده ام و به یک نتیجه رسیده ام و با این وجود حقیقتا نمیدانم این همه شادی امروزِ مردم از کجا دارد نشات میگیرد. بنظرم خوشحالی مان درست مثل این می ماند که کسی بیاید گردنبدِ طلای دختر بچه ای را میان کوچه با یک بستنی قیفی معاوضه کند و دختر بچه از این تبادل تا سر حد مرگ ذوق زده شود. دختر بچه گناهی ندارد. به دختر بچه نمی شود خرده ای گرفت. او خوشحال است. حق هم دارد که خوشحال باشد. به هر حال او چیزی گرفته که برایش دوست داشتنی بوده اما مشکل اینجاست که متوجه نبوده که چه داده و چه گرفته.
داخل کانالِ تلگرامی اش استاتوس زده:«اسکار چرند ترین حرفا، میرسه به اون آدمایی که باز تا دیدن فرهادی اسکار گرفته روشنفکریشون شرو شده...» باشد عزیزِ ایرانی. باشد هم وطنِ دوست داشتنی. ما چرند گو. حرف های ما یک مشت مزخرف. هالیوود و دست اندر کارانش اندِ با مرام ها. داوران همگی دوستدارِ ایران و ایرانی جماعت. دو اسکار این چند سال اخیر نوش جان همه مان ولی بیایید کمی فکر کنیم. فکر کردن که بد نیست. هست؟
تویی که متن می نویسی برای اصغر آقا و یکی مردِ جنگیِ بهتر از صد هزار می نامیش بد نیست این را هم بدانی که وقتی یک پرفسورِ فرانسوی در داخل مرز های کشورت دخترِ چادری ای را می بیند که فرانسه صحبت کردن بلد است با چشم های از تعجب گرد شده می پرسد:«مگه توی کشور شما دختر هایی با این نوع پوشش هم اجازه ی یاد گرفتن فرانسه دارند؟» این را هم بشنو که وقتی پسری از مردم سرزمینت می رود آن سر دنیا میان مکالماتش با یک شهروند آمریکایی می شنود که با اکراه و طعنه قاطیش می پرسد :«راستی مرد های ایرانی همه شون اینقدر هوس بازن و خوب نقشِ آدم حسابی رو بازی میکنند؟» بله این یک حقیقتِ تلخِ محض است که ما نتنها هیچ دشمن شناس های خوبی نیستیم بلکه به دشمن چشمِ دوستی هم داریم. که اگر  واقع نگر بودیم جای دست و سوت زدن امروز به حالِ خودمان ضجه میزدیم. به حال مردمی که خودشان برای به لجن کشیده شدن تصویرشان در دید مردم جهان دست و جیغ و هورا می کشند.
جنابِ آقایِ اصغرِ فرهادی، کارگردانِ محبوبِ این روز هایِ مردمِ کشورم! مبارکتان باشد دو اسکارِ شدن. ولی راستش را بخواهید من بعنوان کوچک ترین عضوِ این خانه ی بزرگ به شخصه هرگز حاضر نیستم روزی با بُلد کردن مشکلات مملکتم و معرفی مردم کشورم به سیاه ترین شکل ممکنشان آن هم در اذهان جامعه جهانی، اسکار بگیرم. من حاضر نیستم بخاطر قهقهه مستانه یِ مخفی شده پشتِ لبخندِ دشمنم که از سرِ موفقیتش در نابود کردنِ ایران و ایرانی در نگاه مردم جهان است شاد باشم و اشکِ شوق بریزم. من امروز زار زار گریه میکنم به حالِ زارِ مردمی که دشمنشان را نشناختند و برای افتادن در دامِ رنگ و لعاب داده شده اش با یک مشت تزویر از شادی در پوست خود نگنجیدند. من در سکوتِ اتاقم از این درد به خودم میپیچم که زنِ چادری بعنوانِ یک انسانِ بی سوادِ واقع در پایین ترین سطوح جامعه اش به مردم دنیا معرفی شد. من در میانِ پچ پچ های مردمم وقتی با ذوق از این میگویند که دی کاپریو یک اسکار دارد و اصغر ما دوتا و اصلا هم متوجه نیستند چه شد که در این فاصله ی کوتاه اصغر آقاشان دو اسکاره شد و به چه قیمتی دو اسکاره شد، میمیرم.
کاش حواسمان بود به این که شناختِ دشمن از اساسی‌ترین شرایط موفقیت در تمامی‌عرصه‌هاست. کاش یادمان نمی رفت که انسان در تمام طول حیات بشری اش ضربه‌های فراوانی از دشمن ناشناخته خودش خورده است. چقدر در این زمینه زیبا گفته اند حضرتِ امیرِ جان:«شر الاعداء ابعدهم غورا و اخفاهم مکیده؛بدترین دشمنان کسی است که دشمنی اش عمیق‌تر بوده و بیشتر کیدش را مخفی می‌دارد.» و :«اکبر الاعداء اخفاهم مکیده؛ بزرگ‌ترین دشمنان کسانی‌اند که حیله خود را بیشتر پنهان می‌دارند.»
حواسمان به این دشمنی، که خطرناک‌ترین دشمنی‌هاست باشد. یادمان نرود آدمی همیشه بدترین ضربه را وقتی میخورد که از دشمن توقع دشمنی نداشته.
#

نقاشی گلبولی

چقدر خوب است آدم در تصورات دیگران ماورایی تصور شود. خوب تصور شود، شسته رفته تصور شود؛ در یک کلام چیزی تصور شود که وقتی خود شخص ببیند، از دیدن خودش حمارکیف شود و در عین حال آرزو کند که ای کاش این تصور در خارج هم به همین شکل بود.

گلبول سفید، من را این‌گونه متصور شده است:

نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شود که یک نفر در تصور دیگری چپ دست باشد، اما علاوه بر این‌که از او تشکر می‌کنم که چنین تصوری از من دارد، باید عرض کنم که از این تصویر، تنها عینک و قلم و کاغذش مال من است و الباقی تصورات یک انسان خوب است که همه چیز را خوب می‌بیند.

۱ ۲
Powered by Bayan