اسیرم؛ در بند گذشته

رحیم کوچولو را پانزده‌سال ندیده بودم تا امروز. پیراهن مشکی پوشیده بود و موهایش ریخته بود. در کنار اخوان ایستاده بود و جواب محبت‌های مردم را می‌داد. در میان هم‌کلاسی‌ها، او از همه کوتاه‌تر بود و همیشه در صف مدرسه، اول می‌ایستاد و روی نیمکت جلوی کلاس می‌نشست؛ از این‌بابت، از همان ایام «رحیم‌چی» خطابش می‌کردیم. الحق‌والانصاف رتبه‌اش در درس و نمره هم یک بود. رفیق بودیم به شدت.

 هر روز خانه‌شان بودم به عشق نان‌خانگی و سرشیر. بعید می‌دانم خورده باشید مگر این‌که از دهۀ شصت به قبل، بزرگ شدۀ روستا باشید. نان خانگی مامان‌بزرگ پز و سرشیر خانگی به سبکی که نان بزرگ خانگی، درسته روی سرشیر در سینی روحی جا خوش می‌کرد و لقمه را که می‌کندی، سرشیر از آن می‌چکید. مادربزرگ کار هر روزش بود که زنگ خانۀ ما را بسوزاند و سینی را تحویل پدر بدهد و برود دنبال تیمار گاو و مرغ و خروس‌هایش. با پدر و مادر یک منبر می‌رفتم و به ناگاه سر از خانۀ رحیم کوچولو در می‌آوردم که مادرش به همین سیاق، صبحانه را آماده کرده بود و یک منبر هم با رحیم کوچولو می‌رفتیم به صرف نان و سرشیر.

هر دو عاشق هنر بودیم؛ او موسیقی و من سینما. من سینما خواندم و او رفت کلاس موسیقی. گفتم من فیلم می‌سازم و تو موسیقی‌اش را. در لابلای درس و زندگی و هر روز خوردن کیک و نوشابه، گاهی هم شیطنت می‌کردیم. سربه‌سر دختران محل می‌گذاشتیم. هر دو موها را یک‌ور می‌خواباندیم، جلوی دوچرخه سوارش می‌کردم و می‌رفتیم دنبال دوست دختر. پناه بر خدا! چه کارها که نکردیم. اشاعۀ فحشاء نیست، خاطره بازی‌ست که البته همین‌کار و شیوه‌هایش در گذشته، شرف داشت به سبک و سیاق فعلی. همۀ امور را به لجن کشیدیم. امروز همه‌چیز مهیاست برای منکر. مرد کهن می‌خواهد بایستد جلویش. آن روز تازه تلفن ثابت ورود کرده بود به محل و باید صبر می‌کردیم تا ننۀ دختر پا را از خانه بیرون بگذارد. گاهی هم نامه زیر آجر می‌گذاشتیم و جوابش را همان زیر برمی‌داشتیم.

البته خیانت در رفاقت هم بود جهت خودشیرینی. این خصلت جنس مذکر است در برابر مؤنث. داشتن دوست دختر آن زمان کلاس داشت. الان نداشته باشی کلاس دارد. دختر که پا به بازی می‌گذاشت، رفاقت کیلویی چند! یادم می‌آید یک زمانی برای خودشیرینی در مقابل یک دختر، رحیم کوچولو را به طرفة‌العینی فروختم. نان و نمک را نادیده گرفته و در دم به حراج گذاشتمش. روزی که رحیم کوچولو به منزل ما آمده بود، گفتم بیا تا با دختری آشنایت کنم. از او انکار که ما از خانواده‌ای قرآن‌خوان و مذهبی هستیم و این کارها قبیح است و از من اصرار که ما فقط حرف می‌زنیم و کاری نمی‌کنیم. قدرت این موجود رانده شده خیلی عجیب است. پای هوس که به میان آمد، سقلمه می‌زند که دست بجنبان و رحیم کوچولوی بخت‌برگشته تسلیم شد.

با شماره‌گیر چرخانِ تلفن، شماره را گرفتم و رحیم کوچولو هم صدایی نازک کرد و الویی گفت و شروع کرد به گپ و گفت. جفنگ می‌گفت. می‌خواست باکلاس حرف بزند، اما لابلایش سوتی محلی می‌داد؛ «نیست هوا گرم شده، مرغامون تُخ هَشتَن». خوشی از هشت جای رحیم کوچولو بیرون می‌زد. سرمست بود از این ارتباط. می‌گفت شمارۀ بعدی را بگیر. گفتم چی شد؟ تو که از خانوادۀ قرآن‌خوان بودی و این کارها قبیح بود! راضی‌اش کردم که به همین یک مورد بسنده کند تا فردا. وقتی رفت، با دختر تماس گرفتم و گفتم دوباره فردا همین که الان تماس گرفت، تماس می‌گیرد و به‌محض سخن گفتن، به او بگو کوتوله شناختمت. همین مقدار کفایت می‌کرد. فردا باز زودتر از همیشه سر رسید و گفت شماره بگیر. شمارۀ همان دیروزی را گرفتم. به محض این‌که دختر به او گفت کوتوله شناختمت، لبو را دیده‌اید؟ پوست صورتش شد عین لبو. خوشی‌های دیروز از دماغش بیرون زد. می‌گفت از فردا باید زنجیر در جیب بگذارم که مبادا ابراهیم (برادر دختر) بلایی سرم نیاورد.

خدایا توبه! چشم در چشم که شدیم و دست دادیم، یادم آمد. ما هم آدمیم و ممکن‌الخطاء. مقصود؛ امروز که متوجه شدم مادر رحیم کوچولو، جایی در گوشۀ قبرستان آرمید، فاتحه‌ای خواندم و در حین خواندن، به سرعت یاد و خاطرۀ آن دوران و عرائضی که عرض کردم جلوی چشمم ظاهر شد. یاد صفا و صمیمیت آن دوران از ذهنم گذشت. نان و سرشیر نماد خوشی‌ها و لحظه‌های ناب آن دوران بود که ذره‌ای از آن در این ایام نیست؛ لااقل برای من نیست. امروز که با پیراهن مشکی پس از پانزده‌سال دیدمش، دیدم از آن موهای بلند یک‌ور خوابیده خبری نیست. از موسیقی خبری نیست. خبری از نان و سرشیر خانگی نیست. خبری از تنور گلی داغ و زن‌های همسایه که یکی خمیر را نیمه پهن می‌کرد و دیگری کامل، نیست. نیازی به نیمه پهن کردن نبود؛ غرض دورهم بودن بود که نیست. جدای از اعمال بزه‌کارانه‌ای که در گذشته کردیم و یاد و خاطراتش را در همان دوران گذاشتیم و به پای جوانی تمامش کردیم و همان زمان توبه کردیم، امروز با بانگ بلند فریاد می‌زنم ذره‌ای از خوشی‌ها و صفای آدم‌های گذشته را در این ایام یافت نمی‌کنم و به صراحت می‌گویم گشتم نبود، نگرد نیست.

سلام علیکم.
رسیدن بخیر.
قطعا نان و سرشیر و شکر از خوراکی های بهشتی ست. با نان محلی پر از مخلفات معطر 
و علیکم السلام
ممنونم.
ان شاءالله در جوار خوبان :-)
اول اینکه خوشحال شدم بالاخره اومدین! :)
دوم من خودم فکر میکنم که الان هرکاری هم بکنیم حالمون خوب باشه بازم انگار نمیشه...خوشبحال کسایی که قدیم تر بودن! درسته شرایط براشون سخت بوده اما لااقل دلِ خوش داشتن:)))
مخلصیم :-)
باریکلا؛ این دلِ خوشِ منظورم بود.
سلام :)
چقدر با این دنیا غریبم. بااینکه میدونم چی نوشتینا ولی زیاد نمیفهممش، هر زمانی خوشی های خاص خودش رو داره ولی اینو خوب و واضح میفهمم که صمیمیت ها حتی به نسبتِ همین هشت سال پیش هم کمرنگتر شده.! دیشب وقتی صمیمی ترین دوست خانوادگیمون که تو بغلش بزرگ شدم دم در بود و داداش هی اصرار میکرد بیاد تو و من که با تاب و شلوارک جلو لپ تاب دراز کشیده بودم و فیلم میدیدم برا اینکه حسِ بلند شدن از جام و مهمتر از اون پوشیدن پیرهن بلند و شلوار ساق دار نداشتم هی خداخدا میکردم نیاد داخل فهمیدم آدما خیلی از هم دور شدن. :|
سلام :-)
امان از تلگرام :-)
من وسط دهه هفتادم اما نون محلی که مامانم تو تنور گوشه‌ی حیاط درست می‌کرد تا دلتون بخواد خوردم،یکی،دوبار هم سرشیر خوردم:)
پروردگار رو شاکریم که هر دوی شما در ابتدای جوانی توبه کردید وگرنه اگه اون سال‌ها با اون کمبود امکانات اینطوری بودید خدا میدونه اگه همون فرمون رو در زمان حال هم پیش می‌گرفتید الان کجا بودید:)))
با حرف آخرتون هم تقریبا مخالفم، شاید صفا و صمیمت خیلی کم شده باشه و دیگه شکل گذشته نباشه اما هنوز کامل منقرض نشده،هنوزم میشه امیدوارم بود که گوشه‌ای از اون حال و هوا رو پیدا کرد:)
شما که بحثدون سواست :-)
آره والّا ؛-)
شاید از دیدگاه من اینطوره، ولی خب بله، هنوز منقرض نشده.
قسم به زمان و گذر شتابناکش...
سلام :-)
به‌به میگم بلاگستان منور شده نگو میرزا بالاخره افتخار دادن پست بذارن... دست رحیم‌چی درد نکنه که بعد از پانزده میرزا رو وادار به نوشتن کردن...
مخلصیم.
البته خدا رحمت کنه ننه شا! :-)
از این طرفا :)))
در بدو ورود اگه غلط تایپی بگیرم اوکیه؟ :دی
مخلصم علی ترین :-)
اوکیه. بسم الله! :)
من هم عاشق نون محلی و سرشیرم. دقیقا به همین کیفیت شما خوردم قبلا. عااااالیه.
الان اون شاگرد اول قرآن خون چه میکنه؟ 
نوش جونتون خانم دکتر!
ذوب آهن.
چه عجب جنابِ میرزا :|
عجب نیست؛ زحمته :)
ناراحتم برای نسل های بعدی که نه پسر/دختر عموی/خاله ی/دایی/عمه ی
طبعا نه پسر/دختر همسایه ی هم سنی...

یک مشت جوان باید از یک لشکر سالمند مراقبت کنند...
خدا به خیر کنه!
خیلی کم‌پیدایی حاجی. این کم‌پیدا بودن از اون توفیق‌هاست که نصیب هر کسی نمیشه. خیلی دلم میخواد طوری بشه که من هم کم‌پیدا شم!
نه حضرت عشق؛ هستم، می خونم. اما از روزی که زن دوم گرفتم فقط کمی گرفتاری زیاد شده.
سلام و باران :)
مخلصیم :)
بزرگوارید جناب میرزا
از شما بزرگوارتر سراغ ندارم خانم.
جدی جدی مجدداً ازدواج کردید؟!
من چرا ذره‌ای نمی‌فهمم شما رو؟! :|
بله.
نمی دونم :-)
البته فهمِ من مهم نیست :)
اختیار دارین :-)
من نه مال دهه ی شصت به قبل ترم و نه روستا زاده ولی با تک تک این ها خاطره دارم:)
خوشحالم که بعد مدت ها برگشتین و دست به قلم شدین
خاطره بازی هاتون هم خواندنی است
صفا و صمیمت مال دورانی بود که آرزوها پولی نشده بودن ....
مورد مال تأکیده معلم بانو؛ نوش جونتون :-)
مخلصیم.
لطف دارین.
ای داد بی داد!
سلام
مادر شوهر مرحومم، دوست داشت نون بپزه. همسرم یه تنور خرید گذاشت گوشهء حیاط. چونهء خمیر از نانوایی میگرفت و نون میپخت. تفریحی بود برای او و چقدر خوردیم، نون تازه با پنیر!
 کلوچه هم .
یادش بخیر
سلام
خدا رحمتشون کنه!
انشالا همیشه به شادی!
سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷ , ۲۳:۵۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چی شد که اینجوری شدیم؟! آخرش نفهمیدیم صنعت خوب بود یا بد؟!
همه چیز سنتیش خوبه از نظر من حورا بانو.
سلام :) زمان خنده های از ته دل کودکیمونا دزدید :( منم نون وسرشیر خوردما دهه شصتی نیستم هم :))
سلام همشهری :-)
نعم؛ حقیقتی بیش نیست.
نوشی جوندون :-)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan