جهیزیه را هم دادند، هم گرفتند!

رفته بودیم با همسر جدیدالورود برای خرید جهیزیه. همسر از ابتدا خودش را اهل تجملات معرفی نکرده بود و گفته بود که مقداری از جهیزیه را که در حد توان خانواده است خریداری می‌کند و بقیه را به من می‌سپارد. وسائل سنگین را خریده و مانده بود وسائل آشپزخانه و خرت‌وپرت‌هایی مثل جارو خاک‌انداز و تشت و جاشیری و سبزی‌خوری و چهارپایه و خلاصه هرآن‌چه شما در پلاسکوهای محله‌تان سراغ دارید. خانم‌ها از این چیزها بهتر خبر دارند. حالا گذاشت عدل موقعی که قیمت دلار بدو‌بدو به‌سمت بالا می‌دود، دستور خروج از منزل و رفتن به‌یکی از شلوغ‌ترین بازارهای شهر از جانب ایشان صادر شد. در این حیص و بیص گرانی و جیب‌خالی بنده که از پس پفک‌نمکی محمدرضا و مای‌بیبی مهراده هم برنمی‌آیم، این مقوله چه بود که در زندگی من جریان پیدا کرد خدا می‌داند!

کمی پس‌انداز داشتم که جا دادم در جیب و دوتایی راهی شدیم به سمت بازار. عجیب جنس (نه فقط مواد مخدر!) گران شده! خدا به‌داد تازه دامادها و نوعروسان برسد که اگر وضعیت به‌همین ترتیب پیشتازی کند، خدا شاهد است پسران به پیرغلام و دختران هم خدا می‌داند به چه چیزی تبدیل می‌شوند (فقط اجازه دارم در حیطۀ خودمان حرف بزنم). اصلاً خدا به فریاد خانواده‌ها، خاصه پدر خانواده برسد که حتماً زیر بار این مخارج، استخوانش خرد، مهره بیرون می‌زند و دیسک عمل می‌کند!

حالا خانم کلید کرده بود که ست طوسی (به قول فروشندگان نقره‌ای) بخرد. مگر گیر می‌آمد؛ تخمش را ملخ خورده بود. تمام فروشندگان از پیر و جوان و خرد و کلان می‌گفتند دیگر تولید نمی‌شود و تمام شده. هر رنگی داریم الّا نقره‌ای. هرچه می‌گفتم خانم‌جان، مگر فرق می‌کند این آشغالی را که می‌خواهیم درون سطل پرت کنیم، سطلش نارنجی باشد یا آبی و یا مشکی. چه تفاوتی می‌کند که شیر را در جاشیری سفید نوش‌جان کنیم یا طوسی. آفتابه که جایش در بیت‌الخلاست، مگر رنگش هم تفاوتی در پیشاب و پساب دارد. از من اصرار و از ایشان انکار که الا و بلا و قطعاً و مسلماً طوسی!

فروشنده‌ها هم هرکدام سازی می‌زدند. یکی می‌گفت با این وضعیت ارز، گفته‌اند چیزی نفروشید (چِرت می‌گفت البته). دیگری می‌گفت تنها جاشیری طوسی دارم. آن یکی می‌خواست تنها آفتابۀ طوسیِ رنگ و رو رفته‌اش را به ما بیندازد و دیگران هم به‌همین سیاق. خلاصه از یک‌جا گرفتیم سطل آشغال و از جایی غربال. از دکانی گرفتیم رومیزی و از جای دگر، جا برای سبزی. در مغازه‌ای رفتیم سراغ جاشیری و در مغازه‌ای گرفتیم سراغ پارچۀ گردگیری. تا به‌خود آمدیم، دیدم هوا کم‌کم دارد تاریک می‌شود و اویی که دارد به پشت کوه‌ها می‌رود آفتابه و فقط مانده بود خریدن آفتابه. با هزار دنگ و فنگ، مغازه‌ای پیدا کردیم در انتهای کوچه‌ای مخروبه که فقط ایشان آفتابه‌ای داشت به‌رنگ طوسی.

حالا از ما که گذشت و عشق به همسر باعث شد تا گردن در برابرش کج کنیم و تا کمر در مقابلش خم شویم، اما حضرت عباسی شما بانوان مکرمه و محترمه از این کج‌شدن و تا کمر خم‌شدن ما جماعت مردان سوء استفاده نکرده و به همان تشت و خاک‌‌انداز و جارو پاروی رنگارنگ دل بدهید. والله همان کاری را که آفتابه طوسی می‌کند، آفتابۀ سفید هم از پسش برمی‌آید.

یکی گفته بود آقایون فقط بیست دقیقه حوصله خرید دارن! 
با این حساب به نظرم بهتره کلا خانوما با دوستا یا فامیلا برن خرید:)
بر اساس استقراء تقریباً هینطوره. روزی یک قلم جنس :-)
سلام
این طفل معصومی که شب ها با این حقیر سر بر بالین میگذارد؛ (همان منزل!) خوب میداند که وقتی قرار بر خرید است، از قبل نوع جنس (نه البته مواد مخدر) رنگ، مدل و مخصوصا حُجره ی مورد نظر را هم انتخاب نموده تا خاطر ما مُکَدَّر نشود. مَردیم نا سلامتی. نمیشود که امورات و اوقات شریفمان را پشت ویترین های رنگارنگ سپری کنیم! اینطور پیش برود حتی وقت نمیکنند پای همایونی را در تشت (چه طوسی چه گُلبهی) ماساژ دهند. والله... :D
علیکم السلام پسرخاله
در تشت با شیر؟ خدا شانس بدهد :-)
چون مسئله ریشه خانوادگی داره، زیاد نمیشه ورود کرد :)
به این زودی خروج نکنین جناب قاسمی :-)
خب مسئله اینه که باید ست باشه با پرده های خواب
آخه هنوز خوابی در کار نیست دچار.
دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷ , ۱۸:۰۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
مرحبا به حوصلتون!
من خودم در امر خرید خیلی کم حوصله‌م.
تا حالا خودم رو اینقدر با حوصله ندیده بودم؛ البته یه کَمَکی غر زدم.
آری، و این است سزای مردی که دو زن می‌گیرد:)) 
میگم منظورتون از اول متن این بود که خانواده‌ی عروس وسایل بزرگ رو گرفتن و کوچیک ها موند برای شما؟ اگه اینطوره(‌که شنیدم همین‌طوره) رسم مناطق ما الحمدلله کاملا برعکسه خرید وسایل بزرگ مثل یخچال و تلویزیون و کولر و لباس‌شویی و ... برعهده‌ی مرده زن هم هر چی دوست داشت میگیره و عموما هم وسایل اشپزخونه جزء جهیزیه‌‌ی خانمه:)
۸،۹ ماه پیش برادرم رفت یخچال بگیره گفتن سه میلیون و صد، نتونست اون موقع بگیره ۴،۵ ماه پیش همون یخچال رو گرفت شش میلیون و سیصد! یعنی تو حدود ۳ ماه قیمتش دقیقا شد دوبرابر خدا رو شکر که همین شش و سیصد رو گرفت وگرنه نمیدونم الان قیمتش چقدره، واقعا خیلی سخته فشار گرونی به همه هست خصوصا اونایی که میخوان ازدواج کنن،این روزها خودم به عینه برای حضرت برادر دارم میبینم و خیلی بیشتر درک میکنم.
:-)
دقیقاً. پس با این وجود آمار ازدواج تو شهر شما الان دیگه باید بسیار پایین باشه.
ان شاءالله خوشبخت و عاقبت به خیر بشن!
پس ما جز شگفتی های قرن حاضریم که مادر را فرستادیم برای خرید جهیزیه و گفتیم هرچیزی خریدی قبوله! فقط ایرانی باشه!!

و این خرت و پرت های پلاستیکی رو هم نسبتا رنگارنگ خریدیم!
احسنت؛ حمایت از کالای ایرانی :-)
بازم احسنت.
واقعا ازدواج کردید؟!!!!!! 
والا...
آخ گل گفتی میرزا!
گل شنفتی حسین.
با این اوضاع ازدواج هر روز سخت تر از دیروز میشود! 
کاش یه فرجی بشود... 
بعید می دونم ولی کاش...
یعنی با چنین جیب خالی یی تنبونتون دو تا شده دادا؟!
اینجوریاس آجی.
سلام جناب میرزا، خوب هستید؟
بعد یه مدت یادم اومد بیام سری بزنم به نوشته‌هاتون و میبینم که ماجرای همسر جدیدتون واقعا جدی شده :)
خلاصه تبریک فراوون :))
علیکِ سلام خانم لبخند. الحمدلله خوبم، شما خوبین؟ کم پیدایین.
ممنون :-)
سلیقه است دیگه هر کسی یه جوری دوست داره

من خودم هنرش رو ندارم ولی یکی هست توی دوستان خانوادگی مون

خیلی با سلیقه است و بلده چطوری از تعداد بسیار بسیار بسیار زیادی در کنار هم استفاده کنه که فوق العاده جذاب باشه

ولی اکثریت مردم وقتی میخوان مثل این شخص اون حجم رنگ رو تو خونه شون استفاده کنن فاجعه به بار میارن! و ترجیح میدن رنگی رنگی نباشه وسایل و اینکه محدود به چه رنگ یا رنگهایی باشه هم که دیگه به سلیقه و روحیه برمیگرده :) امااااا واقعا نمیتونم تصور کنم کلی شی طوسی رنگ تو خونه چطوری میشه :دی یه جوریه، نیست؟
والا یه جوریه. ملت دنبال رنگی رنگی ان :-)
می دونین، اگه بود که حرفی نبود. اینکه نباشه و اصرار بر داشتنش داشته باشی سخته. من دو تا شهر رو زیر و رو کردم.
تا جایی که خبر دارم تو کل استان همینطوره نه فقط شهر ما،البته اگه جو شهرهای شما رو مردم ما اثر نذاره و رسممون رو عوض کنه:)) 
والا امار ازدواج تو استان های دیگه رو نمیدونم که با استان خودمون مقایسه کنم،ولی خب گویا کلا امارش پایینه تو کشور.
ممنونم و همچنین:)
قانونیش رو بخواید بدونید همش با دوماده؛ ولی خب عرف تعیین کننده س. جداً که قیمت های سرسام آور باعث شده کسی طرف ازدواج نره.
یه یخچال و گاز و ماشین لباسشویی یازده میلیون تومن.
تو ازدواج معمولا به جز موارد خدایی ناکرده طلاق کسی خیلی طرف قانون نمیره همش با عرف و رسم و رسوماته.
من همون روزهای خرید به بچه ها میگفتم من اگه پسر بودم هرگز ازدواج نمیکردم، خیلی سخته واقعا، تا عمر داری هم باید پولی که با عرق جبین در اوردی رو بدی برای قسط وام و ... کاش وضعیت بهتر بشه کاش.
بله؛ خیلی شرایط رو سخت کردن. دقیقاً همینطوره؛ اول زندگی و قسط و فکر و مشغله.
ان شاءالله!
جدا از محتوای متن تسلط بر ادبیات باعث میشه خوندن متن لذت بخش بشه. دم شما گرم!
فدای شما قربان؛ لطف دارین.
:/ اصلا همون بهتر که کلی اذیتت شدید.
از اون روزی که گفتید واقعا همسر دوم اختیار کردید حس افسردگی بدی به وجودم نشست.
دیگه همینه که هست. میخواستید زن نسونید.
بله؛ دیگه اِسدم و همینه دیگه.
ما که خدا بهمان رو کرد، روز قبل از گران شدن دلار خرید جهیزیه مان تمام شد. اما حقیقتا دلمان برای پدر و مادر خون است. هر چه داشتند دادند در راه دختر اول. یعنی به نسبت دو سال و خرده ای پیش قیمت ها سه برابر شده بود. 
چه شانسی اوردین. 
قبلاً می گفتن خدا به داد دختردارها برسه و الان به داد هر دو طرف.
ما هم این روزا درگیر خرید عقد هستیم برای برادرجان :) سرویس طلا و حلقه و فلان و فلان :) با این قیمت دلار و طلا و خدا واقعا صبر و جیب پرپول بده به اونایی که الان دارن خرید جهیزیه میکنن یا میخوان ازدواج کنن.ش
اما خب به هرحال حق با خانومتونم هست دی: به هرحال باید یه سنخیتی بین لوازم باشه دیگه اونجوری که هر کدوم یه رنگ و یه مدلی ان خوب نیست خب :)))

* خوشحال میشیم از دیدن ستاره ی روشن اینجا (:
به سلامتی ان‌شاءالله؛ برادرجان خوشبخت باشن و جیبشون پر پول.
بله؛ منم مخالف رنگی رنگی بودن هستم. منظور ابن بود که اون جنس مورد نظر یا ست مورد نظر وجود خارجی نداشته باشه و اصرار بر پیدا کردنش داشته باشند :-)
* نظر لطف و محبت و اخلاق مداری شماست :))
میرزا جدی جدی دومی رو گرفتی؟
سلام :)
مراجعه  کن به جواب کامنت فاطمه  بانو :-)
پس جا داره از همین تریبون بگم خوش بحال شوهرم که همه خرید هامون رو تو مغازه اول انتخاب کردم و تو یه روز تموم :))) البته بجز قرآن دی:
در راستای رسیدن به درجات عالی صبر هم شاعر میفرماد:
با عشق ممکن است تمام محال ها  :))
جدی؟ خوشبخت بشی دختر انار :-)
حقیقتاً :-)
عجب جواب واضحی!
:-)
این که دقیقا چی جدی رو نمیدونم ولی خب به صورت رندم در جواب میگم بله جدی :))
خیلی ممنون :)
اینکه زدواج کردین رو عرض کردم جدی؟
خواهش می کنم :-)
هنوز برام مبهمه!
کجاش بانو؟
سلام ، خوبین ؟ سلامتین ؟ :) دلمان برایتان تنگ شده بود :)
میرزا جان ! متاسفانه در همه ی امور سخت گیر شدیم ! 
قناعت هم کم کم داره از بین میره ، شروع زندگی دشوار شده . ولی انشاءالله همه چی درست میشه :)
راستی ! تبریک میگم ، انشاءالله خوشبخت شوید :)
موفق باشید
علیکم السلام محمدرضا، الحمدلله، ممنونم :-) منم دلم برات تنگ شده بود.
ان شاءالله که درست بشه!
مخلصتم.
یا علی
بله
جدی :)
الحمدلله!
چقدر عجیب!
دقیقاً...
حالا شیرینی رو کِی میدین؟ :)
وقتِ عروسی :-)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan