نفرین پر منفعت

داشتم کتاب «نفس» را مطالعه می‌کردم، رسیدم به آن‌جا که مؤلف نوشته بود:

«مرحوم شیخ جعفر کاشف‌الغطاء، معروف به شیخ کبیر و از بزرگ‌ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّی که علمای بزرگ شیعه از قول او نقل کرد‌ه‌اند که فرموده بود: اگر تمام کتاب‌های فقهی شیعه را در رودخانه بریزند و شیعه دیگر یک‌ورق فقه در دستش نباشد، من از اول تا آخر فقه شیعه را در سینه‌ام دارم، همه را بیرون می‌دهم تا دوباره بنویسند. اهل علم و اصحاب سرّش فهمیدند که همسرش در خانه بداخلاقی می‌کند، ولی خیلی هم خبر از داستان نداشتند. این‌قدر در مقام جست‌وجو برآمدند تا به این نتیجه رسیدند که این مرد بزرگ الهی، این فقیه عالی‌قدر گاهی که به خانه می‌رود، همسرش حسابی او را کتک می‌زند. یک‌روز چهار پنج‌نفر جمع شدند و خدمتش آمدند گفتند: آقا ما داستانی شنیده‌ایم که از خودتان باید بپرسیم، آیا همسر شما گاهی شما را می‌زند؟!

فرمود: بله، عرب است، قدرتمند هم هست، قدرت بدنی هم دارد، گاهی که عصبانی می‌شود، حسابی مرا می‌‌زند، من هم زورم به او نمی‌رسد.

گفتند: او را طلاق بدهید.

گفت: نمی‌دهم.

گفتند: اجازه بدهید ما زن‌های‌مان را بفرستیم، ادبش کنند.

گفت: این کار را هم اجازه نمی‌‌دهم.

گفتند: چرا؟

گفت: این زن در این خانه برای من از اعظم نعمت‌های خداست، چون وقتی بیرون می‌آیم و در صحن امیرالمؤمنین می‌ایستم و تمام صحن، پشت سر من نماز می‌خوانند، مردم در برابر من تعظیم می‌کنند، گاهی در برابر این مقاماتی که خدا به من داده، یک ذرّه هوا مرا برمی‌دارد، همان‌وقت می‌آیم خانه کتک می‌خورم، هوایم بیرون می‌رود. این چوب الهی است، این باید باشد.

خیال می‌کنید اولیای خدا ساده به این مقام رسیده‌اند.»

یاد دوران جوانی افتادم. زمانی که تازه ننه برایم پا پیش گذاشته بود برای خواستگاری. یک‌جا می‌رفتیم برای صحبت با دختر و دختر با افتخار می‌گفت من کاراته کار کرده‌ام و من فی‌المجلس از ترس قید او را می‌زدم. جایی دختر متذکر می‌شد کلاس بدن‌سازی می‌رود و همان‌جا از ترس ذهناً می‌گریختم. جای دیگر نیز سخن از بوکس به‌زبان می‌راندند و فرار می‌کردم. عرب نبودند، اما قوی بنیه بودند و ما طبل تهی.

حالا تصور می‌کنم ای کاش یکی از آن ورزشکاران قوی را می‌گرفتم که گاهی باد کله‌ام را به‌در کند. اصلاً یکی از این بانوان نیاز است برای من و امثال من. دو‌تا از این مظلوم‌هایش گیر ما افتاده، خیال کردیم جایی خبری است. اصلاً در همین فضا هم بعضی همین‌جورند. این‌فضا و آن‌فضا ندارد؛ نیاز است. باید نفرین‌شان کنیم به همین سبک که الهی یک زن کاراته‌باز و بدن‌ساز و بوکسور نصیب‌شان شود، بلکه باد کله‌شان بخوابد. باور کنید این نفرین به نفع‌مان و به نفع‌شان است.   

دست خودم نیست، قضاوت هم نمیکنم ولی بعد از ماجرای همون دومی که میفرمایید تا یه حدی از میرزایی که میخونمش بدم اومده :| حتی موقع خوندن قلم خوبتون هم نمیتونم این حس رو فراموش کنم.!
من شرمندم به خدا هلما؛ حالا شما از باب «نبین کی میگه، ببین چی میگه» بر من ببخشا.
این ماجرا رو همین چند وقت پیش شنیدم منتهی نمی‌دونستم کدوم عالم بودن.
ماشالا آمیرزا همش دور و بر ورزشکارها می‌چرخیدید ها:))
از نظر من مردی که کتک بخوره با مردی که کتک بزنه یکیه،هیچ کدومشون عقل درست و حسابی ندارن!اخه زندگی که حیات وحش یا کلبه‌ی وحشت نیست.
حالا این عالم که اولا نمیدونیم مشکلش با زنش سر چی بوده و خودش هم به جنبه‌ی عرفانیش علاقه داشته وگرنه اونم‌ کتک نمی‌خورد و یه جوری مشکلش رو حل میکرد.
نه که من دور و بر ورزشکار بچرخم. ننم قدیم بیشتر تو روضه ها و مولودی ها که می رفت یکی رو نشون می کرد و بعد که می رفتیم خواستگاری، کاشف به عمل میومد که طرف ورزشکاره.
نظریۀ شما درست؛ اما خب همه جور آدمی در این عالم هستی یافت میشه.
مگه کسی پشتت نماز خونده!؟
جناب دچار فحوای کلام این نبود، اما اگه واقعاً بخوای بدونی، بله؛ همسر می خواند؛ البته فقط از نوع دومش.
سلام صد در صد موافقم... میگما: ننه خانم گرام منزلشان کنار باشگاه بانوان بودس یا گذرش زیاد اونورا میخردس؟ چاکریم
سلام پسرخاله
گزینۀ دوم. آخرشم خودم انتخاب کردم؛ یکیا که اصش رشته ورزشی به گوشش نخورده پسرخاله.
مخلصیم.
اینو چند روز پیش تو تلگرام خوندم :)
میگم میرزا شما داستان زن دوم رو دیگه نمینویسی؟ 
تو تلگرام بوده یا نه رو نمی دونم، اما در کتاب «نفس»، صفحۀ 328 موجوده.
می نویسم در آینده ای دور :)
کاش همون اول به جای ننه َخودتون می‌رفتید پی پیدا کردنش تا به دوم و ... نخوره آمیرزا، هر چند صلاح کارش رو هر کس خودش بهتر میدونه قاعدتا.
بله همینطوره.
من از این آدما نبودم که تو کوچه و خیابون و دانشگاه انتخاب کنم؛ اینقدر مثبت بودم من؛ البته دوست داشتم ننه برام انتخاب کنه و تا دیدم اینطوریاس، خودم آدرس همون دختری رو که دندونش رو شکستم بهش دادم.
من صرفا به این دلیل گفتم که خدایی نکرده رو دلم موندنش ته دلم غیبتتون نباشه یه وقت، وگرنه که هزارالله اکبر شما خودتون خیلی بهتر از هرکس برا خودتون تصمیم میگیرید و برا زندگیتون فکر میکنید. :)
پس بابای من یه چیزی میدونه که هر بار برا داداشام خواستگار رفتنی میگه: عروس من باید کمر خطر باشه :)
امیدوارم آدما ظرفیت خودشون رو بدونن اونقدری هوایی نشن که نیازی به سوزن فرو کردن بهشون باشه!
همین صداقتت قابل تحسینه به خدا.
دقیقاً؛ این نشون از تجربۀ بالای ایشونه :-)
امیدوارم.
دومی؟!
مگه قضیه فان نبود آمیرزا؟! :-/
بله خانم دکتر، ولی شد.
بله تو پست‌های قبل موج‌های مثبتتون رو خوندیم:-)) ( شوخی میکنم امیدوارم به دل نگیرید یه وقت:) )
میگم آمیرزا خوشتون اومده بود یا از باب ترحم و انسانیت بخاطر جبران ضرر رفتید؟(میدونم فضولیه ولی بچه است دیگه:) )
نه، اون روز که با دوچرخه زدم بچه بود. بعداً که بزرگ شد خوشم اومد :-)
بذار خرش از پلش رد بشه :)

:-)
شد؟!!!
گفتیم نیستین زیاد توی بیان ها! شوخی شوخی جدی شد؟!
:-||||
دقیقاً خانم دکتر.
خوشمان آمد :)
کتاب نفس، نویسنده؟ ناشر؟
مخلص آقای قاسمی
مجموعه سخنرانی های استاد حسین انصاریان، نشر دارالعرفان.
آها ، ممنون:)
کاری نکردم که.
خواهش می کنم :-)
من هنوزم باورم نمیشه! الان این قضیه‌ی زن دوم واقعی بوده؟ آخه چیجوری میرزا؟ :!
مستر مرادی! کجایی پس؟
حاشیه های این متن انگار بیشتر از گوشتای مطلبه :-)
دلم برات تنگ شده.
چه دقیق
اووو چقدر دور؟ انقد که من بچه ام باسواد شه؟ 
نحوۀ آدرس دهی کتاب همینجوره.
نه خیلی دور، به مرور.
چه داستان جالبی بود. به قول نظامی :
ز مغروری کلاه از سر شود دور
مبادا کس به زور خویش مغرور

ایشالا زن سوم رو از بین کشتی‌گیرا بگیرید :)
خوش آمدی احمدرضا :-)
عیدت مبارک!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Powered by Bayan