گربه

بعد از مدتی‌که از آن اتفاق گذشت، امشب دوباره «معصوم» در کنارم آرام گرفته بود. برای هر دوی‌مان سخت بود؛ برای معصوم بیشتر. معصومی که بعدِ از دست رفتن دنیای‌مان، تصاویر به جای مانده از او در ذهنم، لرزش لب‌هایش بود و بعد اشکی که از چشمانش روی گونه‌اش سُر می‌خورد و تا پشت لبش می‌رسید و شوری‌اش را احساس می‌کرد، پقی می‌زد زیر گریه و می‌دوید به سمت اتاق. چند ساعتی هم طول می‌کشید تا عادی شود و بعد دوباره لرزش ‌لب و شوری ‌دهان و... حس می‌کرد مداخله کردیم در کاری که نباید می‌کردیم. آن روزها چیزی که به چشم می‌آمد، سرخی چشمانش بود.

می‌نشست روی یکی از مبل‌های تکی وسط پذیرایی و دست‌هایش را دو طرف آویزان می‌کرد و پاهایش را ریز ریز تکان می‌داد. لب‌هایش که می‌لرزید، پاهایش از حرکت می‌ایستاد.

امشب اما در کنارم آسوده بود. بهتر شده بود. باران می‌بارید و باد قطرات آب را به شیشه می‌پاشید. زیرچشمی نگاهش می‌کردم. زیر لب آهنگ کودکانه زمزمه می‌کرد و نگاهش به در و دیوار بود. آن شب هم همین‌طور بود؛ همان شبی که برای اولین بار اراده کردیم. شبی که دنیای‌مان با هم فرق داشت؛ دنیای گیس‌مخملی و کاکل‌زری!

شب تصمیم، با شتاب تا نیمه برخواست و نشست لب‌ تخت. دو دستی صورتش را چسبید. استیصال از لای انگشتانش بیرون می‌ریخت. در تاریکی جز صحنه‌ای مات چیزی نمی‌دیدم. کنارش نشستم. تصویر موهای طلایی معصوم واضح‌تر شده بود. دستش را به آرامی از روی صورتش برداشتم. صورت چرخاند و نگاهم کرد؛ همان نگاه‌های دوست‌داشتنی! لبی گشاد کردم و چشم و ابرویی تکان دادم و گفتم: «معصوم!» اخم کرد و گفت: «نوعش مگه دست من و توئه؟!»‌ خواستم قانعش کنم؛ گفتم: «راهشو که گفتم عزیزم؛ از حاجی‌کلباسی پرسیدم؛ می‌دونی چند نفر پشت سرش نماز می‌خونن!» معترض گفت: «حاجی‌کلباسی اگه بیل‌زنه، باغچه خودشو بیل بزنه؛ همش دختر، دختر، دختر... اصلاً خوش به حال حاجی‌کلباسی!» گفتم: «شاید خودش خواسته! اگه اینو بلده، برعکسشم بلده.» معصوم قیافه‌ای حق به جانب گرفت و گفت: «نه عزیزم؛ جنسش دست من و تو و حاجی‌کلباسی نیست.» خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «حالا سنگ مفت، گنجشکم مفت، امتحانش که...» اجازه نداد جمله‌ام تمام شود؛ معصومانه گفت: «می‌ترسم!» گفتم: «از چی؟» گفت: «از این‌که تجویز حاجی‌کلباسی بگیره!» زدم به مظلوم‌نمایی و گفتم: «معصوم!» 

خودش را ولو کرد روی تخت و گفت: «خیلی خب بابا...» خوشحال شدم و پریدم جای اولم و گوشه پتو را گرفتم. معصوم نیشخندی زد و گفت: «به دعای گربه سیاه...!» نگاهش کردم. لبخند زد. از آن لبخند‌هایی که تا می‌نشست روی لبش، دلم را می‌برد. فوراً از جا پریدم. «وای! وضو...» و دویدم به سمت بیرون. لحظه‌ای بعد روی تخت بودم و گفتم: «بسم‌الله؟» نیشخند زد. ندید گرفتم و بر لب جاری کردم: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ اَللّهُمَّ ان‌ترزقنی ولداً لَاُسمیَّنَّه بِاسمِ‌ نبیک!»

گمشده

با دست چپ محکم کشید روی میز آرایشش. لوازم آرایشش که مخفیانه و دور از چشم مادرش، با سلیقه در کنار هم چیده شده بودند، هر کدام به گوشه‌ای پرتاب شد. مادرش بارها آن‌ها را دور ریخته بود. خودش را انداخت روی تختخواب، طوری که عروسکِ روی تخت هم به بالا پرتاب شد و لحظه‌ای بعد در کنار گوشش فرود آمد. چشمانش در چشمان عروسک گره خورد. از کودکی همدم و هم‌زبانش بود. از همان زمانی که پدر و مادرش خیال می‌کردند ادا و اطوار در‌می‌آورد،‌ و انگار که تنها او می‌فهمیدش. تفنگ را همان روزِ خرید شکسته بود. از اسباب بازی‌های دوران کودکی، تنها همین عروسک برایش مانده بود و حالا باز با دیدن مونس تنهایی‌اش، یاد دوران کودکی‌اش افتاد. زمانی که در خاله بازی‌های مرسوم، همیشه نقش مادر را تقبل می‌کرد. صورتش برگشت به سمت سقف. نشست لبه تختخواب. یکی‌یکی لوازم آرایشش را که هر کدام گوشه‌ای افتاده بود، برانداز کرد. چشمش روی رژ لب قرمزش که آن گوشه، کنار کفش‌های ورزشی جا خوش کرده بود، ایستاد. قطره اشکی از گوشه چشمش سُر خورد و خودش را روی لبش رساند و بعد شوری‌اش را احساس کرد. از پشت پرده نازکی از آب، نگاه می‌کرد به رژ لب، رژ اما انگار به او لبخند می‌زد. خودش را به آن رساند و لحظه‌ای بعد روبروی آینه گرمایش‌ را روی لب‌هایش احساس کرد. از ساییدن لب‌ها بر روی هم که فارغ شد، ریمل‌اش را هم پیدا کرد و کشید به چشماش. انگار که از زیبایی‌اش به وجد آمده باشد، لبخندی زد. حتی لبخندش هم طعم شیرینی نداشت.

خستگی را با گوشت و پوستش احساس می‌کرد. خسته از هر ثانیه از هر بیست ‌‌و‌ چهار ساعتی که از عمر بیست‌‌ و ‌پنج ساله‌اش می‌گذشت. خسته از نیش و کنایه‌های پدرش، خسته از مسخره کردن‌های فرشاد. آنقدر از وضعیت فعلی عذاب می کشید که فکر طعنه‌های بعدها حتی به ذهنش خطور نمی‌کرد. شجاعتی ستودنی در وجودش نهفته بود. خودش را دوباره روی تختخواب رها کرد. زیباترین جلوه صمیمیت را تقدیم عروسکش کرد و در آغوشش گرفت. این‌بار اما چشمانش را بست. به زور پدر و مادرش را راضی کرده بود، آن هم با وساطت این و آن. سال‌ها انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشید. فردا در دو مرحله همه چیز تمام می شد.

آفتاب از سمتِ پرده نیمه بازِ پنجره اتاقش صاف به صورتش می‌تابید. چشمانش را باز کرد. ساعتی بعد با لباس مخصوص، خود را روی تختی یافت. بدنش را کمی بالا کشید به طوری که پاش لب به لبِ تخت قرار گرفت. سرش را بالا آورد و برای آخرین بار نگاهی از سینه تا انگشت شست پاش انداخت. لاک صورتی هنوز پاک نشده بود. «تا ده بشمار‌...»، آخرین صدایی بود که به گوشش رسید.

پیچیده شده بود لای ملحفه سفید و از ضعف ناشی از عمل،‌ با صدای ضعیفی ناله می‌کرد. بعدها نشسته، لای همان ملافه سفید، از پنجره کشوییِ سمت چپش، بیرون را نگاه می‌کرد. تسلیم شده بود، اما راضی به نظر می‌رسید. فکر می‌کرد که خیلی‌ها ناخواسته یا از ترس، خیانت می‌کنند به جنس‌شان، به اصل‌شان. شجاعت این را ندارند که از خود خلاصی پیدا کنند. به زور می‌خواهند بمانند در لباس‌شان. اعتقاد داشت کاری که کرده، خود بزرگترین مردانگی‌ست. حس تولدی دوباره داشت. 

خانم پرستار بخش که حالا یک رابطه دوستانه با او برقرار کرده بود، همانطور که به سِرُم بالای سرش ور می‌رفت، افکارش را پاره کرد و پرسید: «بالاخره نگفتی اسمتو چی می خوای بذاری؟». 

سهیل که دیگر الان سهیل نبود، همانطور که از پنجره پرواز گنجشک‌ها را تماشا می‌کرد، به آرامی گفت: «ویدا؛ یعنی هویدا و پیدا؛ بیست و پنج سال نبودم. بیست و پنج سال سردرگم؛ من بیست ‌و ‌پنج سال گم شده بودم!»

آدمِ دستِ دوم

امروز بدتر از هر روز دیگر مثل «کَلب» پشیمانم. پشیمانی که شاخ و دم ندارد؛ اما چاره‌ای هم ندارم و با گفتن «خُب شد که رفت!» و «برو عامو، جَخ راحت شدیم!» هم به هیچ وجه من الوجوهی نمی‌توان روی آن سرپوش گذاشت. شاید بتوان ظاهر قضیه را حفظ کرد و خودی نشان داد و به اصطلاح «خود را از تا نینداخت»، اما در باطنِ کار و در لحظات تنهایی فکر امانم را می‌برد.

به مادرم که می‌گویم، با آن‌که امیدواری دادن بلد نیست، اما در حد توانش، فعلِ برگرفته از مصدرِ «رجاء» را صرف می‌کند و همانطور که از هال به آشپزخانه در تردد است و یا اتاق‌ها را جارو می‌زند و یا با جارو دستی خرده‌های باقیمانده از سفره را که روی فرش ریخته جمع می‌کند، در جوابم می‌گوید: «تو چِدِس نَنِه؟! غصه نخور... قد و بالاد بلند نیس، که هس؛ چارشونه و خوش هیکل نیسی، که هسی؛ خوش تیپ نیسی، که خدا را صد هزار مرتبه شکر، هسی؛ مو ریختن این بَغَلام که دیگه مُدِس؛ فقط کار و بارِ دُرُس درمونی نداری که اونم خودا کریمه‌س؛ خودم براد یه خُبِشُو پیدا می‌کونم.»

زهی خیال باطل! اما احترامش واجب است و واجب می‌دانم. توی ذوقش نمی‌زنم و از کنار گفته‌های امیدوار کننده‌اش که تنها قلب خودش را تسلی می‌دهد، می‌گذرم، اما باز فکر رهایم نمی‌کند. یعنی در هفتمین جایی که دقیق در همان‌جا موتورِ بدنم را جا گذاشتم، محکم جواب دادند: «هفت سال؟!... چه خبِرِس؟!... نه!»، دیگر روحیه‌ای برایم نمانده و یک جورایی قیدِ «خُبِش» را زدم. از اول هم دنبالش نبودم، اما همه چیز را سپرده بودم به والده‌ام. بماند آن‌جا هم تقصیر والده مکرمه‌ام شد که ای کاش دهانش بد موقع باز نشده بود و نپرسیده، به سوال مقدر جواب نمی‌داد: «هفت سال حیات داشتس!»

برای این‌که بماند روی حرفش و از طرفی هم آرزوی خودش را برآورده کند، هنوز هم ول کن ماجرا نیست و مدام در گوش چپم زمزمه می‌کند که: «یه خُبِشو براد پیدا می‌کونم». به اطراف و اکناف خبر داده، به هر کسی که یک خرده آشنایی با هم پیدا می‌کنند گفته است؛ به تنها کسی که نسپرده، کیوسک دارِ سرِ پارکینگ است که آن هم از دیار دیگری‌ست و الا... مدام جواب تلفن می‌دهم که «هستندشون؟... اگه اومدن بشون بگید گفتند نه!». اما بالاخره خودش هم نا امید از پیدا کردن خُبِش، سرگشته و حیران، تسلیم شد و رو آورد به گزینه‌ای که با موقعیت فرزندش جور باشد.

اصلا دلم برای همان تنگ شده! ای کاش کاری می‌کردم که بماند. هفت عدد مقدسی‌ست، هفت سال حیات؛ دل در گرو هفتمین جا؛ شاید او هم این را می‌دانست که هفت بار رفت. من اما چرا بار هفتم برای آمدنش تلاش نکردم، نمی‌دانم! اما این را خوب می‌دانم که اگر پدر زنده بود، کار به این‌جا نمی‌کشید. به قبل‌ترش که فکر می‌کنم، یاد آن دیالوگ پدر می‌افتم که انگشت شستش را به سبابه‌اش می‌کشید و می‌گفت: «اگه از اینا در‌اوردی، اون‌وقت وقتشس!»، اشاره داشت به پول درآوردن، اما سالگردش به اتمام نرسیده، فیلَم یاد هندوستان کرده بود.

می‌دانید، وسیله برقی را که به برق زدی... اصلا چرا به برق؟! درِ کارتُنش را که باز کردی، دستِ دوم می‌شود؛ آدمی که ازدواج کرده و طلاق داده هم همان وسیله برقی‌ست!  

عشق کیلویی چند!

آخرش ما نفهمیدیم عشق گناه است یا نیست! به «سمیه» که می‌گویم، می‌خندد و شانه بالا می اندازد و نهایتاً می‌گوید: «بزرگ شو پسر عمه!»، نمی‌دانم چطور حالی‌اش کنم که اتفاقاً چون بزرگ شده‌ام، از عشق حرف می‌زنم، وگرنه بازی‌های بچگی را خیلی وقت است فراموش کرده‌ام، یعنی همان روزهایی که سمیه چادر گل‌گلی‌اش را سرش می‌کرد و عروسکش را روی پایش می‌خواباند و تکان می‌داد و من با توپ قرمزم روپایی می‌زدم. حالا سمیه می‌گوید عشق کیلویی چند است! یادش رفته که علف‌های توی باغچه را با آب می‌ریخت توی قابلمۀ زرد رنگش و مرا صدا می‌زد که: «مهدی! بیا آش رشته درست کرده‌ام!»، من هم یک تکه نان با خود می‌بردم که یعنی مرد خانه‌ام و نان خریده‌ام. به نظرم همان بازی‌های بچگی هم یک جورهایی عشق بود. سمیه می‌گوید آن روزها گذشته، آن روزها از زندگی چیزی نمی‌دانستیم، آن روزها خیلی دور و کمرنگ شده... اما من فکر می‌کنم که همین دیروز بود که سمیه به من گفت: «مهدی! ما عروسی‌مان را توی همین باغ می‌گیریم، مثل عروسی عمو مظاهر، بعد هم پنج بار بچه دار می‌شویم مثل عمه مهین...»، برای من تمام لحظه‌های کودکی و نوجوانی تا حالا عشق بوده... راستی که با عشق، زمان فراموش می‌شود.

سمیه... سمیه... کاش می‌دانستی که چقدر دلم برایت تنگ شده. می‌دانم که آن روزها دیگر بر نمی‌گردد، تقصیر خودم هم بود. همین که توی باغ برایت عروسی گرفتم، فکر کردم همه چیز تمام شده، دیگر برای حفظ زندگی تلاشی به خرج ندادم. مهم این بود که تو برایم آش رشتۀ راست‌راستکی درست کنی، و من با نان سنگک و گل رز به خانه بیایم؛ یادت که هست؟ آن اوایل همیشه با یک شاخه گل رز به خانه می‌آمدم. بعد کم‌کم این عادت از سرم افتاد، به خصوص از وقتی که دکترها به ما گفتند به خاطر ازدواج فامیلی هیچ وقت نمی‌توانیم بچه دار شویم... یعنی می‌توانیم، ولی بچه صد در صد ناقص خواهد بود... ما هم قید بچه را به کلی زدیم. «پنج تا بچه» شد رویای دوران کودکی زیر درخت‌هایِ سیبِ باغِ مادربزرگ. ولی خودت که می‌دانی، دیگران دست از سر آدم بر نمی‌دارند، دلسوزی‌ها و زمزمه‌های ویرانگرشان کار دست آدم می‌دهد. باور کن خودم هم نفهمیدم چطور شد که با «رویا» ازدواج کردم. تو هم چمدانت را بستی و برگشتی خانۀ پدری‌ات. اما من در عین حال که دلم برایت تنگ شده نمی‌توانم حق را به تو بدهم. مدام اشک می‌ریزی و پای تلفن می‌گویی: «چطور توانستی عشقت را نصف کنی؟» نمی‌دانم چطور به تو بفهمانم که دوست داشتن برتر از عشق است!! عشق فقط خواب و خیال دوران نوجوانی‌ست. یک چیزی تو مایه‌های خاله بازی‌های بچگی. اصلا اگر هم عشقی بوده، این روزها تبدیل شده به عادت... مگر نشنیده‌ای «با زمان، عشق فراموش می‌شود؟!». ببخش اگر محل زندگی‌ام را عوض کردم، آخر دلم «پنج تا بچه» می‌خواهد.

می بینند، تکرار می کنند!

 دعوا که بالا گرفت و تُنِ صداها که بالا رفت، آرام و آهسته خودش را به پشت در رساند و گوشش را چسباند به در.

- همین که گفتم؛ مهرم حلال، جونم آزاد. آخه اینم زندگیه تو برام درست کردی! به ولای علی اگه می‌دونستم، قدم تو خونه‌ات نمی‌ذاشتم.

- خیلی هم دلت بخواد. همه آرزوی این زندگیو دارن، منتها تو خوشی زده زیرِ دلت؛ یا شایدم...

- یا شایدم چی؟... خجالت نکش بگو!

- همون؛ خوشی زده زیرِ دلت، وگرنه با وجود دو تا بچۀ قد و نیم‌قد حرف از جدا شدن و طلاق نمی‌زدی!

- اتفاقا اگه تا الان صبر کردم و باهات کنار اومدم، به خاطر وجود همین دو تا قد و نیم‌قده!

- چیه؟... کم کاری کردم؟ کم براتون کردم؟ لباس خوب تنتون نبود؟ سُفره‌تون رنگارنگ نبود؟ دیگِ سرِ اجاقت خالی بود؟ چی کم داشتین؟... نه خانم، اینا همش بهانه‌اس؛ خودتم خوب می‌دونی که بهتر از من نمی‌تونی گیر بیاری... می دونی چیه؟ لیاقت تو همون ناصر، پسر هادی قصاب بود!

- خیلی...

صدای گریۀ دختر را که شنید، طاقت نیاورد و در را باز کرد.

- مینا، میلاد! شما دو تا باز دارین ادای من و پدرتون رو در میارین! بازیِ دیگه‌ای بلد نیستین؟ حالام تا بیشتر از این عصبانی نشدم زود برین سر درس و مشقتون... یالّا!

Powered by Bayan