از ممد خمار به نوذر!

یادداشت اول / یادداشت دوم / یادداشت سوم

بنابر قولی که داده بودم و عهدی که بستم، تا اتمام کارِ گروه ششم در خدمت هستم.

اما بعد:

طنز یعنی مطلب شمارۀ چهار. همه‌چیز دارد؛ هم قلم توانای نویسنده در آن نهفته است، هم تکه‌های ناب طنزگونه و هم استفادۀ ابزاری از وسائل و داده‌های خداوندی برای ابراز حس.

هنر نویسنده در آن است که از همان ابتدا با «کرور کرور» شروع طنزگونه می‌کند. می‌دانید؟ این‌که با شروع، موضوع را بدهی یک‌چیز است، این‌که با شروع، خنده بدهی یک‌چیز دیگر. اگر شروع، هر دو را هدیه بدهد، نور علی نور است. نویسنده در خلق شخصیت «ممد خمار» به شدت خوب عمل می‌کند؛ نه آن را زیاده از حد تعریفش می‌کند که کل داستان حول او بگردد و نه آن‌قدر کم که خاصیتِ در «کرور کرور» را از بین ببرد؛ حد تعادل حفظ می‌کند و با همین حفظ تعادل، چند کار با هم انجام می‌دهد. دقت کنید؛ در پاراگراف اول، هم معرفی داستان صورت می‌گیرد، هم با همین کلماتِ کم، شخصیت ممد خمار را به تصویر می‌کشد، بهتر از آن این‌که با تعریف شخصیت ممد خمار، پی به شخصیت اصلی هم می‌توان برد و اینجاست که باید همین‌طور پشت‌سرهم بگویم: «احسنت، احسنت و احسنتم».

«سالها گذشت» مفهومی ندارد. همین که از بیست به سی و بعد به عبارت «نیمه‌های دهۀ چهارم...» برسیم، حکم همان را دارد. کشش جملات با حروف ربط بی‌مورد، در بعضی جاها نفس مخاطب را می‌بُرد. جملات کوتاه بهتر ایجاد طنز می‌کنند. باید اجازه داد مخاطب جملات را یکی پس از دیگری هضم کند. نویسنده چه خوب ادامه می‌دهد. شخصیت را نباید مستقیم توصیف کرد؛ این کار را نویسنده نکرده. با ابراز دوست داشتن لباس‌عروس و بوق‌بوق ماشین‌ها و رقص مردان فامیل، تکه‌ای از وجود مقدس شخصیتش را به تصویر کشیده که این همان آرتیست بودن به معنای واقعیِ کلمه است.

یکی از نکاتی که در متن وجود دارد و طبق قاعده است، این است که هیچ‌چیز در متن اضافی نیست، حتی مغازۀ اصغر آقا و پدرام سوپری. در نوشتۀ طنز حتی، زوائد باید کنار برود. هرچه به درد نخور است باید به زباله‌دان هنر ریخته شود. عبارت‌هایی مثل «جو خونه بی‌شباهت به جو کشور بعد از صعود به جام‌جهانی»، «هفده تا دندون کج و کوله» و امثالهم به شدت در روند طنز داستان مؤثرند و اجازۀ نفس‌گیری به خواننده نمی‌دهند.

«بگذریم...» در متن کاری نمی‌کند. در هنر نوشتن، همین تغییر پاراگراف و استفاده از جملاتی که یقین دارم نویسندۀ محترم با این قلم، توانایی نوشتنش را داشت، کار «بگذریم» را می‌کنند. این‌ها دست‌انداز‌های متن هستند. بگذریم یعنی آن‌چه گفتم بی‌اهمیت است و مخاطب جان! من گذشتم، تو هم بگذر.

تغییر شخصیت پدر و مادر اوج متن است. کمک‌حال آن‌چه تاکنون گذشت. بهتر است بگویم نیروی کمکی‌ست که به محل اعزام شده است. مرحبا نویسندۀ عزیز! نویسنده حتی از ریزترین چیزها هم بهره گرفته (1+12) و این همان در راستای احسنتم است؛ تنها همین نیست، استفادۀ ابزاری از آش و سنگ مستراح و سوسن‌جون خیلی خوب در راستای همان استفاده از همۀ عناصر موجود در متن بود. «سوسن جون کیه؟» اما جایگاهی در متن ندارد؛ از حال و هوای متن می‌کاهد. کافی بود می‌نوشت: «لباس پوشیدم تا برم پیش سوسن‌جون آرایشگر محله».

زودتر از موعد حرف زدن سر خواستگاری، عملکرد پدر، خنده‌های قنبر، حتی اسمِ «عنبر»، «اومدم بگم من نبودم که این‌بار کل شکمم منقبض شد»، «بلندترین صدای ممکن رو به راه انداخت» و عود و بازگشت شخصیت به جایی که (مستراح) خودش برای دیگری تمیز کرده بود، این‌ها دقیقاً جایی قرار گرفته‌اند که باید باشند. دقت کنید؛ در انتهای متن که غافل‌گیری مخاطب همان‌جاست؛ این است هنر نویسندگی.

خوشحالم؛ از این بابت که جدای از نامرادی و نارفیقی روزگار، هنوز دست به قلم‌هایی پیدا می‌شوند که یک آرتیست به تمام معنا هستند و می‌توانند با چینش کلمات‌شان در کنار هم، هدیه‌ای قابل _و نه ناقابل_ تقدیم روح لطیف خوانندگان‌شان نمایند و آن‌ها را در حسی که لابلای کلمات ارزشمندشان خوابیده، شریک کنند. دست مریزاد!

«آلام» به قلمِ حریر

دو فاکتور اگر در یک متن باشند، می‌توان آن را داستان نامید و خودبه‌خود متن از حیطۀ یادداشت خارج می‌شود؛ شخصیت و ماجرا. در داستان «دردها» به قلم حریر، دومی هست، اما کم‌رنگ است. بیشتر شخصیت‌محور است. این کم‌رنگی اما جبران می‌شود؛ کجا؟ آن‌جا که ماجرا نقش گره‌گشایی را ایفا می‌کند و تحسین نگارنده را برمی‌انگیزد.

عنوان داستان (دردها) عنوانی داستانی نیست؛ چون عنوان مهم است. خدا را شکر آن‌قدر برای واژه‌ها می‌توان جایگزین گذاشت و یا ترکیب‌شان کرد که انتخاب اولین چیزی که به ذهن متبادر می‌شود، ایراد محسوب شود. عنوان باید گیرا باشد. فرض کنید داستانی نوشتید و خواستید روانۀ بازارش کنید و اسمش را بگذارید «دردها»؛ آن هم کجا؟ بزرگ روی جلد و با رنگ قرمز و آن «ها»‌اش را هم پیچ در پیچ، دور «درد» حلقه کنید، خریدار دارد؟ گیرایی دارد که مشتری را به خرید وادارد؟ ندارد؛ مثلاً «آلام» گیراتر است؛ داستانی‌تر است. پیشنهاد نیست، مثال است.

داستان، عشق صفدر را به دختر تن‌فروش و درد دل او را با ماهی‌ها، با کلمات به تصویر می‌کشد. عرض کردم، نقطه قوت اثر در گره‌گشایی‌ست. نویسنده اگر در اوج به پایان برساند، اثرش احسنت دارد.

ناپختگی در ویرایش و عجله در ارسال داستان به چشم می‌آید. نویسنده اگر خرج داستان نکند و داستان را مثل نوزادش از ابتدا تر و خشک نکند و مدام پوشکش را عوض نکند و بی‌خیال این نوزاد شود، احتمال دارد ناخلف بار بیاید و می‌شود کلمات بعضاً ناپخته و ناخلف «دردها». دیالوگ‌نویسی، یکی از جاهایی‌ست که نویسنده مجاز است رو به محاوره بیاورد. نویسنده اگر از همین مُجاز برای نوشتن دیالوگ‌ها استفاده می‌کرد، حس متن و شخصیت بهتر القاء می‌شد. از این منظر، دوگانگی حتی در متنِ دردها دیده می‌شود.   

نویسنده از نظر شخصیت‌پردازی در همین قالبِ داستان چیزی کم نگذاشته است. ممکن است ان‌قلتی وارد شود که شخصیت‌ها شبیه به هم هستند. در شخصیت‌پردازی شغل، تحصیل، موقعیت مکانی و زمانی و... مهم هستند، اما این داستان دو شخصیت دارد؛ راوی (علی) و برادرش صفدر. تأکید می‌کنم روی واژۀ برادر؛ این دو برادرند. دو برادر اگر گوشت هم را بخورند، استخوان هم را دور نمی‌اندازند. از شواهد و قرائن متن هم چیزی جز برادریت استنباط نمی‌شود کما این‌که در متن ذکر شده که پدر از دست داده‌اند و این برادر، حکم پدر را نیز برای این علی 16 ساله دارد. چه اشکال دارد اگر خلق و خویی از برادر به ارث ببرد؟

یا ممکن است ان‌قلت آورند که چرا یک شخصیت لات، فیلسوف است و حرف‌های فیلسوفانه می‌زند؟ مستشکل یحتمل با این‌گونه افراد دم‌خور نبوده است یا کم دم‌خور بوده است. این افراد که علی‌الظاهر به اصطلاح جاهلند و لات و کتاب‌نخوانده‌اند، گاهی حرف‌هایی می‌زنند که ارسطو  و افلاطون نزده‌اند. این نکته از آسمان نازل نشده، مدت‌ها با این‌گونه افراد برای ساخت فیلمی نشست و برخاست داشته‌ام فلذا اصل همان است که نویسنده در پردازش شخصیت‌ها در این داستان (تأکید می‌کنم، در این داستان و با استفاده از قرائن که اگر قرائن حاکی از چیز دیگری بود، شخصیت نیز باید تغییر می‌کرد) چیزی کم نگذاشته است.

داستان دردها داستان خوبی‌ست. کم و کسری دارد، اما ذاتاً خوب است. تضمین می‌دهم اگر حریر بیشتر از این‌که فکر سریع نوشتن و ارسال مطلب باشد تا بازخورد مخاطب و دوستانش را بگیرد، به فکر بازنویسی، بازنویسی و بازنویسی مطلبش باشد (چون در نهایت قرار است ارسال شود، چه بهتر پاکیزه و کم‌عیب ارسال شود) به اصل هدفش نزدیک و نزدیک‌تر خواهد شد.  

عُق!

یادداشت اول / یادداشت دوم

هنر نویسندگی آن است که در کمترین کلمات، حسی که مد نظر نویسنده است به مخاطب القاء شود. اگر روزانه به جوک‌هایی که ساخته می‌شوند و حتی به هر حادثه‌ای هم رحم نمی‌کنند توجه کرده باشید، از قاعدۀ «کم‌گوی و گزیده‌گوی چون دُر» پیروی می‌کنند. همین کوتاه‌نویسی است که نغزگویی را رواج داده است. به جوکی که کوتاه باشد و ضربه بزند، بیشتر خندیده می‌شود تا به آن‌که طویل باشد و اصلِ کار در زیر و بمش پنهان. طویل‌نویسی طنز، جایی جواب می‌دهد که آن به آنش، صغری و کبرای لطیف و نغز داشته باشد و درکش برای مغز پیچ در پیچ مخاطب آسان.

فرم و ساختار طنز بی‌قانونی‌ست. اصلاً همین بی‌قانونی خنده تحویل می‌دهد. اگر همه چیز بر وفق مراد باشد و همه پشت چراغ قرمز بایستند، این‌ که اصل است. طنز، شکست اصل است. کسی که چراغ قرمز را رد می‌کند و یک ماشین از طرف چپ چهارراه می‌آید و هولش می‌کند و می‌زند به درختِ کنار تابلوی خیابان، می‌شود حالت ناپایدار. تعجب دیگران را برمی‌انگیزد. استارت خنده هم تعجب است. دیگرانی که این صحنه را می‌بینند، اول می‌گویند: «وااااای!»، بعدش شروعِ خنده است و دیالوگ: «بازم چراغ قرمز رد می‌کنی؟! بخور حالا!» و پشت‌بندش نگاهی عاقل اندر سفیه. چیزی که گفتیم اما با ساختارِ ذات نوشته فرق می‌کند. ذات نوشته حتی در طنز هم قانون‌مدار است.

باز هم از اصولِ نگارشِ از هم گسسته که بگذرم، مطلب شمارۀ سه را دوست داشتم؛ محتویاتش را نمی‌گویم، خود مطلب و ذاتش را دوست داشتم. نویسنده هر که باشد، حاضرم قلمش را تراش دهم. تعلیق را همان اول ایجاد می‌کند؛ تعلیقی دوسویه؛ «همه چیز از یه "خخ" شروع شد». دست مریزاد! خیلی ساده ادامه می‌دهد و صحنه‌ها را خیلی شیک توصیف می‌کند. تلفیق صدای «احسان» با محیط متن، به شدت هنرمندانه است. طنز یعنی همان صدای موتور ماشین و داشبورد؛ یعنی خرق عادت؛ یعنی غلو. مرحبا نویسندۀ محترم!

ای کاش می‌گذاشت خواننده از همان دور نظاره‌گر داخل تاکسی باشد و نمی‌گفت: «و شمای خواننده فکر می‌کنی این تیر خلاص بود؟ خیر!». اگر خواننده را دخیل نمی‌کرد و می‌گذاشت همان‌جا، دورادور، هم بخندد و هم عُق بزند، مخاطب راحت‌تر بود. خواننده دوست ندارد عق زدنش را نویسنده ببیند. نویسنده اما اگر دخیلش نمی‌کرد هم به هدفش رسیده بود (خنداندن و حال به هم زدن). کلمات متن اما دلچسب است؛ «عسل تو خربزه» و ربطش با «العیاذ بالله»، «کهکشان راه شیری»، «تف توی شیشۀ عمرت» و... . دست مریزاد!

نویسنده اگر پاراگراف اول را رعایت می‌کرد و سعی می‌کرد بدون زیاده‌روی در توصیف و حتی تحمیل عقائدش به مخاطب؛ مثل: «من از همون روز فهمیدم که جنگ نابرابر خیابانی_دهانی رو نباید بدون جواب گذاشت، چه با فحش، چه با تف!» پیش برود، در رسیدن به هدفش موفق‌تر از الان بود. در همین راستا جملات اضافه بر سازمانی که بعد از «این "پس" گفتنش کشت مارا!» وجود دارد هم کمک نمی‌کند. اما حالات شخصیت‌ها بعد از این عملکرد زن، بیانش لازم بود که بیان شد.

پایان متن می‌توانست از این که هست بهتر باشد. توجه کنید؛ دو عبارت وجود دارد؛ یکی: «راننده هم مات، زل زده بود به داشبورد ماشین. توی چشماش پیدا بود که هی می‌گفت: "چی شد که این شد!" و داشبورد از غیب جوابش رو می‌داد که: «همش از یه "خخ" شروع شد» و عبارت بعدی: «صدای احسان دوباره اوج گرفته بود: «دوباره دل‌تنگتم عزیزم/ دوباره دارم به هم می‌ریزم...».

پایان متن طبق همین چینش است؛ یعنی ابتدا عبارت اول آمده و بعد عبارت دوم. حالا اگر نویسنده جای دو عبارت را عوض می‌کرد و با عبارت «... داشبورد از غیب جوابش رو می‌داد که: «همش از یه "خخ" شروع شد»، متن را پایان می‌داد، با همگون ساختن عبارت اولِ متن و عبارت آخرِ متن، نوشتۀ شیرینش را دل‌چسب‌تر می‌کرد.

خلاصه که امروز همه‌چیز برای آغاز یک روز دل‌انگیز فراهم بود. دمای هوا ملایم بود و کیس و ال‌ای‌دی تمیز؛ خیلی تمیز! خواندن متون امروز، خبر از یک روز کارت‌پستالی می‌داد که داد.

«عین» و «شین» و «قاف»

مطلب شمارۀ دو و سه را پسندیدم. اولی را بیشتر دوست داشتم، اما دومی هم به قدری جذاب بود که یک پست برایش اختصاص بدهم. امروز برای هر دو می‌نویسم.

اما بعد:

مطلب شمارۀ دو به شدت ملموس‌تر است؛ یعنی برای این‌که فطرتاً ذات بشر روی «عین» و «شین» و «قاف» حساس است، همه در جوار خانواده چنین صحنه‌های عشقولانه‌ای را به وفور دیده‌اند یا خود تجربه کرده‌اند. حالا این حالت عادی را اگر در موقعیت نامتعادل قرار بدهی، ایجاد طنز می‌کند و به خاطر انتخاب ابن سوژه به نویسندۀ اثر تبریک می‌گویم.

از اصول نگارش شلختۀ متن که بگذریم، نویسنده بلد بود از کجا شروع کند، به همین‌خاطر شروعی مقدمه‌گونه و عالی را رقم می‌زند؛ «خانوادۀ من اعتقادی به ایماء و اشاره ندارند»، تمام شد؛ هم موضوع در همین عبارت جاخوش کرده و هم جا را برای جولان دادن کلمات باز گذاشته. مرحبا! اما این «مرحبا» گفتن نگارنده فقط در همین‌جاست. تبریک را هم که به‌خاطر انتخاب سوژه و آن حالت نامتعادل گفت.

نویسنده دچار همان معضل زیاده‌گویی شده است. از آن بدتر موضوع دومی را به خورد متنش داد که مثل یک لباس ستبر، لطایف موضوع اول را پوشاند. نویسنده اگر از قسمت: «الان نشنیدن نوایی به‌روزتر...» تا «...ولی اصلاً بگذریم» را قیچی می‌کرد _با وجودی که اصلاً در پیشبرد موضوع اولیه حتی ذره‌ای کمک‌حال نیست_ عملکرد دایی در دهۀ 60 آن‌قدر پتانسل خنداندن داشت که دل‌درد را برای مخاطب به ارمغان بیاورد و موضوع دوم که در لابلای همین اضافات خوابیده، خواننده را از منزل دایی به بیرون راهنمایی می‌کند.

نویسنده نباید به فهم مخاطبش شک کند. توضیح واضحات جز این‌که اثر را از طبیعت خود خارج می‌کند، کار دیگری از دستش برنمی‌آید. نوشتن: «حالا این مادر مقدمه‌ای بود برای نقل خاطره‌ای از برادر خدابیامرزش...»، شک در فهم مخاطب است. یعنی خواننده نمی‌فهمد چیزی که تا الان خوانده مقدمه بوده؟ صدالبته که می‌فهمد. کافی بود جملۀ «خونه دایی هم...» را می‌چسباند به «... این نمی‌تواند باشد». یا نویسنده باید در طنز از نوشتن کلماتی که حتی ذره‌ای ترحم ایجاد می‌کنند و باعث کم‌رنگ شدن لبخند مخاطب می‌شوند خودداری کند، مگر ضرورت؛ کلماتی که در پس خنده، «آخِـــی» مخاطب را برمی‌انگیزد، همراه با ابروهایی کلبه‌ای شکل و چشمانی خمار! اگر دقت کنید «برادر خدابیامرزش»، اول حکم «الفاتحه‌مع‌الصلوات» را پیاده می‌کند. حداقل اگر «دایی خدابیامرزم» بود، این حس کمتر القاء می‌شد. اجازه بدهید خوانندگان‌تان با شخصیت‌های متن که در قید حیات هستند بخندند؛ منظورم این است که حتی اگر نیستند هم نیازی به نوشتن «خدابیامرز» نیست.

سرجمع موضوع و متن به استثنای اضافاتی که باز هم می‌گویم با مرور چندباره، خود نویسنده متوجۀ آن‌ها می‌شود، ساده و شسته‌رفته و بی‌غل و غش بود که حتی توانست لب‌های میرزا را که به زور حتی لبخند می‌زند، تا حد خیلی زیادی به اطراف و اکناف بکشاند.  

طوانایی نمکین زات

متنی که امروز بهتر از بقیه دیدم، مطلب شمارۀ دو است. صرفاً فعلاً نه از نگاه طنز، بلکه از نحوۀ چینش ساختار متن صحبت می‌کنم. نویسنده هر که هست، باید بگویم ساختار را بلد است. تقریباً حرفه‌ای متن را آغاز کرده و تا یک‌جاهایی خوب ادامه می‌دهد. شروع خوب و پرکشش از ملاک‌های یک نوشتۀ خوب است؛ «من از اول ابتدایی املاهام رو بیست می‌شدم». نویسنده با همین شروع، تم متن را به دست مخاطب می‌دهد. این خوب است؛ حرفه‌ایست. «طوانایی نمکین زات» در راستای شروع عالی‌ست.  

تعلیق ایجاد شده در همان اول متن به شدت قابل تحسین است؛ این‌که با وجود بیست شدن در املاء، حضور مادر در مدرسه ایجاد تعلیق می‌کند و دومین ملاک برای کشش مخاطب (و یا شاید بهتر باشد بگویم سومین؛ چرا که عنوان، شروع و تعلیق بیان شد) را رقم می‌زند.

و اما میانۀ متن. مخاطب حتماً تا میانه می‌رود، شک نکنید؛ به‌خاطر همان که تا الان گذشت. میانه اما می‌لنگد؛ شَل است. از جملۀ «خب این‌جا اگر مایلید از...» تا «دست به گیرنده‌هاتون نزنید...»، نویسنده از جاده به بیرون پرت می‌شود. احتمالاً سعی دارد با کلیشه‌ها مخاطبش را بخنداند، اما ناموفق است. تم متن، طنز خودش را داشت. با شروع و تعلیق، داشت خوب پیش می‌رفت که متأسفانه نویسنده سوق به جاده خاکی پیدا می‌کند.

و اما آخر نوشته. پایان و دقیقاً جایی که مهم است؛ بهتر بود با گره‌گشایی، متن به اتمام می‌رسید. همیشه به یاد داشته باشید، شروع و پایان از مهم‌ترین قسمت‌های مطلب هستند. مخاطب اگر خوب شروع کند، میانۀ بدی هم ببیند، پایان خوب جبران مافات می‌کند. دلش به مطلب رضا می‌دهد. نمرۀ مطلوب را می‌دهد. پایان بد اما، شروع و میانه را نیز به باد فنا می‌دهد.

نویسنده اگر با افشای راز تعلیق ایجاد شده، متن را به اتمام می‌رساند، نمرۀ بهتری می‌گرفت. «حالا گذشته، مهم اینه که حالا واسه خودت طنز پرداز شدی... آدم بالاخره تلاشاش نتیجه میده مادر، یه کم دیر و زود داره فقط»؛ این جمله‌ها اضافات است؛ مکافات است؛ در راستای جاده خاکی‌ست. پیامی دارد، اما چه بهتر می‌شد در لابلای متن گنجانده می‌شد که البته خوب که دقت می‌کنم هست، منتها کمرنگ است.

طنزِ متن زیرپوستی‌ست؛ در بطن اثر است. نویسنده هر که هست بداند، اگر در نوشتن متن عجله نمی‌کرد و با خواندن چندباره و چندبارۀ متن سعی می‌کرد اضافات را محذوف و ساختار را چینش بهتری بدهد، متن پرمایه‌تری از آب در می‌آمد. همینش هم بد نیست. اگر آب باشد شناگر ماهری خواهد شد.

یادداشتی بر «زن دوم» به قلمِ هلما

چندی پیش «هلمابانو»، در طی یک عملیات عوام‌پسندانه و خواص‌پسندانه، تصمیم گرفتند تغییر شگرفی در روند بلاگری‌شان بدهند و به جز موضوعات مهمی که خودشان به رشتۀ تحریر درمی‌آورند، موضوعاتی هم از دوستان‌شان بگیرند تا هم خدا را خوش بیاید و هم بندگان خدا را. ما نیز از آن‌جایی که وبلاگ ایشان جزو معدود وبلاگ‌هایی است که دوست می‌داریم، سعی کردیم از این قافله عقب نمانیم و موضوعاتی را کادوپیچ خدمت هلما تقدیم کردیم. یکی از این موضوعات، مبحث مهم، قابل‌انکار و غیرقابل‌انکار «زن‌دوم» بود. هلما، چنان «پدرشون رو در میارم»‌طور فرمودند جوری می‌نویسم که پتۀ هرچه مرد یه‌لاقباست، روی آب بریزد که گفتم این مهم به دست شخص ایشان تحقق پیدا می‌کند و جلوی این معضل اجتماعی-اقتصادی-فرهنگی-نساءستیزی گرفته خواهد شد. نتیجه، آش‌شله قلمکاری شد به نام «زن‌دوم» که انگار دو آشپز داشته است.

از مزاح‌پراکنی که بگذریم، نوشتند: «چندهمسری مردان؛ موضوعی که به شدت محکوم می‌کنم»! بشار اسد اگر حادثۀ تروریستی تهران را محکوم کرد علت داشت؛ یعنی محکوم‌کردنش علت دارد. قرآن را باز کنید و سورۀ مائده، آیه‌32 را بیاورید (هرکس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همۀ انسان‌ها را کشته). هلما اما موضوع «زن‌دوم» را به چه علت محکوم می‌کند؛ آن‌هم به شدت، نمی‌دانم.

در ادامه می‌نویسند: «در هرشرایط استثناء وجود دارد... در مورد شرایط نرمال می‌نویسم». خدا هم حتی استثناء قرار نداده است؛ البته این‌که استثناء قرار نداده، منظور استثناء‌کردن مواردِ حکم و الّا یکی از موارد استثناء در بطن کلام خدا، این است که اگر می‌ترسید عدالت را رعایت نکنید، به همان یک‌همسر اکتفا کنید. بدون شک و قطعاً منظور از استثناء در متن نویسنده «عدالت» نبوده است که اگر بوده، منظور از شرایط نرمال چیست؟ یعنی نویسنده آیه را دیده و کسانی را که عدالت برقرار می‌کنند استثناء کرده و بعد نرمال، کسانی هستند که عادل نیستند؟ تازه اگر استثناء قائل می‌شوند، چرا از بیخ محکوم می‌کنند؛ آن هم به شدت!

حالا کسی به جرأت می‌تواند بگوید فلانی قطعاً در این زمینه عادل نیست؟ اصلاً علم به عدالت یک‌نفر (در موضوع مذکوره) از کجا حاصل ‌می‌شود؟ علم غیب که نداریم! ممکن است برقراری عدالت (که البته جای بحث زیاد دارد که اطالۀ کلام می‌شود) کار دشواری باشد، اما غیرممکن نیست و هرچیز ممکن را هم می‌توان اعمال کرد. ناگفته نماند گاو نر می‌خواهد و مرد کهن. اصل این است که همه عادلند، مگر این‌که خلافش ثابت شود.

«مردی با پذیرش‌قلبی سر سفرۀ عقد می‌نشیند و پیمان محکمی با یک بانوی ترگل‌ورگل می‌بندد... بدون قضاوت می‌شود: «فردی تنوع‌طلب و هوس‌ران»! این که شد قضاوت؛ قضاوتی بدون مدرک! براساس کدام مدرک می‌شود هوس‌ران؟ یعنی خدا که اجازۀ این عمل را داده که البته واجب هم نیست، هوس‌رانی را اجازه داده است؟ یا مثلاً آن مردی که با یک‌بانوی ترگل‌ورگل پیمان محکمی می‌بندد، نمی‌تواند بعداً همین پیمان محکم را با دیگری ببندد؟ خداوند از محتویات این پیمان اطلاع نداشته؟ با علم به این‌که در پیمان عقد، چیزی متناقض که خللی در پیمان بعدی ایجاد کند وجود ندارد، مگر این‌که شرط شود. فطرتاً اگر اشکالی در کار بود، دانای اعظم که عالم ازلی و ابدی است بهتر می‌دانست.

یا در جواب یکی از خواننده‌های‌شان نوشتند «مردی که چند همسر داشته باشد، سلامت روانی ندارد»؛ یعنی بیمار است. منظورشان این است که اگر یکی داشته باشد، سالم است. باز بر اساس چه مدرکی؟ «قاعدۀ لاضرر» که برگرفته از روایت پیامبر است که پیامبر هم جز وحی سخنی نمی‌فرموده، العیاذبالله عبث است؟ خدا اجازۀ کاری را داده است که سلامت روانی انسان را نشانه رفته؟

در ادامه جالب است که نویسنده تجویز عجیبی می‌کند؛ یعنی همان‌طور که تشخیص دادند نوع بیماری روانی‌ست، برای این بیماری تجویز کردند: «طلاق مکروه‌ترین حلال خداست»؛ یعنی اعتقاد دارند که طلاق دادن همسر اول، اولویت دارد بر هوو آوردن. این اولویت از کجا آمده و اصلاً پشتوانه دارد یا نه، خدا عالم است. نویسنده با همین عبارت «طلاق مکروه‌ترین حلال خداست» ثابت کرد که از حلال، حرام، مستحب، مکروه و مباح خدا اطلاع دارند و در انتهای متن می‌نویسند: «با علم بر شرایط روز نظرم همان است که در سطرهای اول گفتم؛ همین‌قدر قاطع»! پس نویسنده‌ای که اطلاع دارد طلاق مکروه‌ترین حلال خداست (که بیشتر می‌گویند منفورترین) و البته با علم به مسائل، چطور امری مباح، بلکه مستحب که از جانب مولا صادر شده است را محکوم می‌کند؛ آن هم به شدت و قاطعانه؟ صد البته نمی‌داند.

من در این مقال به صورت تخصصی موضوع را مطرح نکردم و الّا جا برای بحث بسیار است. نمی‌گویم من مخالف یا موافق این موضوع هستم، اصل بر تک‌همسری است، فقط و فقط می‌گویم نویسنده مسئول آن‌چه می‌نویسد است. نویسنده نه‌تنها مسئول متن است، بلکه باید بتواند پیاپی حفره‌های ریز و درشت متنش را با برهان قوی پر کند.

طنزنویسی (پایانی)

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم

شخصیت‌های طنز اصولاً آدم‌های خاصی هستند. شما احتمالاً در اطراف‌تان از این‌دست افراد شوخ‌طبع دارید، احتمالاً که نه، حتماً دارید. این افراد عموماً قیافه‌های خاصی هم دارند. قانون کلی صادر نمی‌کنم، اما عموماً به این صورت است؛ چون همۀ چیزهایی که تا الان برای شما پرگویی کردم در تیپ کج و معوج و کج و کوله بهتر جواب می‌دهد. «زیر آسمان شهر» را تصور کنید. «بهروز خالی‌بند»، با طنز کلامی و خالی‌بندی‌اش، فضای مفرحی را ایجاد می‌کرد. «غلام شیش‌لول‌بند» هم که بیشتر نامش بار طنز داشت. برزو، سارا، خانم فرامرزی، دکتر و فولاد هم که هیچ؛ اما کسی که این وسط طنز زیر آسمان شهر را دل‌چسب کرده بود، «خشایار مستوفی» بود. حالا همین خشایار را اگر از سریال برمی‌داشتند، چیزی باقی نمی‌ماند. اگر یادتان باشد، ابتدائاً قیافه‌ای ساده داشت و بعد مبدل شد به آن چیزی که باید می‌شد. حالا حتماً هم نیاز نیست طرف کج و معوج باشد، رفتارش هم «چوچو» باشد کافی است؛ مثل عطاء در «شمعدانی» یا دست پا چلفتی هم باشد می‌شود، خلاصه که باید یک ویژگی خاص داشته باشد، باز قانون صادر نمی‌کنم، بهتر است که داشته باشد. مثلاً مهران مدیری در «در حاشیه» سرش تکان‌تکان می‌خورد یا پرویز در «روزهای بد، بدر» همین‌طور، یا جواد رضویان را تیپ و لهجه‌اش کمک می‌کرد. غفوریان که همین‌طور مثل درخت بایستد، مردم می‌خندند. مثال کافی است، خودتان پی بردید که چه می‌گویم.

نگران نباشید؛ شما در طنز می‌توانید غیر ممکن را ممکن کنید. اصلاً این حرف‌ها برای کار طنز معنا ندارد. بخواهم مثالی برای شما بزنم، باید بگویم شما در طنزنویسی باید مثل یک دانش‌آموز که می‌خواهد انشاء بنویسد عمل کنید؛ مثلاً موضوع این بود: «می‌خواهید در آینده چکاره شوید؟». دانش‌آموز شروع می‌کرد به نوشتن: «به نام خدا. بابایم می‌گوید در آینده خلبان شوم. بابایم می‌گوید خلبانی خیلی شقل خوبی است، چون می‌توانی مثل پرنده‌ها پرواز کنی و از آن بالا داد بزنی و به همه بگویی: ریز می‌بینمت. اما من خودم هنوز شک دارم که خلبان بشوم یا نه؛ چون مادرم می‌گوید ممکن است داعشی‌ها در هواپیمایم بمب بترکانند یا اگر هم داعشی‌ها نیایند، ممکن است پرویز، صارق محله‌مان یواشکی سوارش شود و در راه هواپیمای مرا بدزدد. نتیجه این‌که من هنوز نمی‌دانم چکار کنم؛ پی حرف بابایم بروم یا مادرم».

توجه کنید؛ ساختار نوشته‌های انشاها درست بود. دست و پای متن و نتیجه‌گیری، همه سر جایش بود، چیزی که این وسط شکسته می‌شد، قانون‌های درون متنی بود. در مثالِ انشاء، هم غلط املایی می‌بینید و هم اراجیف به تمام معنا و همین‌ها می‌تواند لبخند را به لب مخاطب شما هدیه بدهد.

و نکتۀ آخر این‌که یک غافلگیری درست و حسابی برای نوشته‌تان در نظر بگیرید. اوج تکه‌پرانی‌های‌تان را بگذارید برای آخر کار. به مخاطب ضربه بزنید. شاهنامه آخرش خوش است. همیشه اولین‌ها و آخرین‌ها به یاد می‌مانند. استندآپ کمدی‌ها را ببینید، ممکن است یک‌نفر با خنده شروع کند و در ادامه خنده‌ای در کار نباشد تا پایان، این‌جور حتی خندۀ اول هم فراموش می‌شود. ولی یک‌نفر بی‌مزه آغاز می‌کند، آرام‌آرام خنده را از تماشاچی می‌گیرد و در آخر ضربۀ نهایی را محکم می‌زند و خلاصه می‌پکاند هرچه دل و روده است؛ با این وضعیت در اذهان می‌ماند و آن حس غریب و بی‌مزۀ اولیه‌اش هم فراموش می‌شود.

و در آخر سعی کنید در نوشتۀ انتقادی‌تان، پیشنهاد، راه‌کار و نکته‌ای را هم در قالب طنز بگنجانید. اصلاً کار هنرمند اصیل فقط انتقاد نیست، انتقاد را حتی مادربزرگ من هم بلد است، منتها وقتی ازش می‌پرسم: «ننه‌جون! پس حالا میگی چیکار کنم؟» فی‌الفور می‌گوید: «من بگم؟! من فقط وظیفم بود بِت بگم، خودت می‌دونی ننه!». به قول آن هنرمند اصیل -خدایش بیامرزد- که می‌گفت به این مضمون: «هنرمند باید چیزی به دنیا اضافه کند، حتی شده به اندازۀ یک مثقال».

والسلام

شاد باشید!

۱ ۲
Powered by Bayan