نقد فیلم خانه دختر

کدام خانه؟ کدام دختر؟

«خانه دختر» عملاً تکه پاره و از هم‌گسسته و گیج‌کننده است و بی‌هویت. نه خانه‌ای دارد و نه دختری. شهرام شاه‌حسینی، سازندۀ آن، تمی در آن به‌کار برده که جزو نوادر است و  نمونه‌اش نیست در سینمای ایران. حداقل من ندیده‌ام. خلاصه‌ای که از فیلمنامۀ پرویز شهبازی بیان‌شده، این است که: «مرتضی (بابک کریمی) قصد دارد خانه کوچک‌شان را زیر قیمت بفروشد تا زودتر از محله و نگاه سنگین مردم فرار کند». شاید اگر فیلمساز آزاد بود و می‌توانست بی‌دغدغه طی‌ طریق کند، می‌شد اثرش را یک نوآوری موضوع در سینما قلمداد کرد، اما وقتی به فیلم اکران‌شده می‌رسیم، چیزی از آن باقی نمانده است و بدل شده به جدول کلمات متقاطع و سؤالاتی که جوابی درخور برای‌شان پیدا نمی‌شود.

مجبور می‌شویم فیلم را به دو نسخه دسته‌بندی کنیم؛ نسخۀ اول، برطبق خلاصه داستانی که گذشت و نسخۀ دوم، براساس آن‌چه می‌بینیم. در واقع نسخۀ ثانویه و سانسور شدۀ فیلم و عصارۀ فیلمنامۀ شهبازی می‌شود: «دو دختر دانشجو (باران کوثری و پگاه آهنگرانی) خود را برای عروسی هم‌کلاسی خود سمیرا (رعنا آزادی‌ور) آماده می‌کنند که خبر می‌رسد سمیرا مرده است». این با آن‌چه می‌بینیم مطابقت دارد. در این‌جا هرچه می‌گردید تا ارتباطی میان نام فیلم و فیلم برقرار کنید، نمی‌شود. گیج‌کننده است. فیلمی که می‌بینیم، چه ارتباطی با لفظ «خانۀ دختر» دارد؟ فیلمساز سعی کرده با فرم روایت و استفاده از کدهای اجباری، جریان و مسیر اثر را به‌دست مخاطب بدهد. مخاطب عام درمانده می‌شود. مخاطب خاص به‌زور می‌فهمد و این عجیب به نسخۀ ثانویه ضربه زده است.

فیلم با خرید -ملزومات عروسی- دوستانِ دانشجو (کوثری و آهنگرانی) شروع می‌شود و خیلی‌ زود با خبر مرگ سمیرا به نظر می‌رسد یک تعلیق حساب‌شده ایجاد می‌کند. این به‌شدت خوب است. روایتی که با غافلگیری و تعلیق آغاز شود، در نگه‌داشتن مخاطب موفق عمل می‌کند؛ به‌شرطی که در ادامه با همان روند حساب‌شده پیش برود که بیننده حتی، با وجود بازشدن گره و حل معما، احساس اتلاف‌ وقت نکند. در ادامه، پی‌گیری ماجرا به دست دوستان سمیرا می‌افتد. با انگیزۀ اولیه، معلوم نیست چرا رها می‌کنند. شخصیت باران کوثری و پگاه آهنگرانی، تقریباً در خدمت فیلم است؛ پگاه آهنگرانی مؤثرتر عمل می‌کند، اما همین که به‌ناگاه در اواسط فیلم، بی‌هیچ منطقی از فیلم کنار می‌رود، قابل درک نیست، اما از بازی خوبش نمی‌شود گذشت. جدایی باران کوثری از فیلم منطقی‌تر به‌نظر می‌رسد. تصمیم می‌گیرد به‌نوعی دور شود و به شهرش بازمی‌گردد. زین‌پس، ادامۀ مسیر، به دست منصور (حامد بهداد) می‌افتد که یک بازی متفاوت و بهتری را نسبت به آن‌چه در کارنامه دارد، به‌ نمایش گذاشته است؛ بازی روان، ساده، بدون‌ اغراق؛ دقیقاً در خدمت فیلم. جاهایی از الفاظ زننده استفاده می‌کند و وای به‌روز سینمایی که با الفاظ رکیک و زننده، تماشاگرش را بخنداند.

نکتۀ اصلی -و متمایز- فیلم که با وجود کمیاب‌بودن، جسارت فیلمساز به‌حساب می‌آید، علت مرگ سمیراست. در عین‌حال –برطبق آن‌چه می‌بینیم- یک علت بی‌منطق که نمی‌تواند نتیجه‌اش مرگ باشد؛ مگر این‌که کار پیچیده‌تر از این‌ها باشد که در اثر نمی‌بینیم. حقیقتش از علت اصلی چیزی باقی‌‌ نمانده، تنها یک‌سری کدهای مبهم -که با دقیق‌شدن مخاطب خاص مشخص می‌شود- باقی مانده است. از معاینۀ سمیرا قبل از عروسی بگیرید تا واکنش غیرمنطقی پدر سمیرا در مواجهه با مرگ او و کوچ او از محله. از ایمیل‌ها و پیامک‌هایی که خواهر سمیرا (پردیس احمدیه) به اسم سمیرا، برای آهنگرانی و کوثری می‌فرستد تا عملکردش در منزل و سکوت. به‌نظر می‌رسد خواهر سمیرا از هرچه بر او و خواهرش گذشته آگاه است. افکار همه به‌سمت اوست. فیلمساز با این کدها قصد محکم‌کردن تعلیقش را دارد که نتیجه ضعف آن است؛ که خواهر عملاً منفعل، بی‌خاصیت و بی‌هدف عمل می‌کند. همۀ این‌ها خبر از یک حادثه در گذشتۀ رعنا و خواهرش می‌دهد. کار از خانۀ پدری خراب شده که به‌نوعی خانۀ دختر محسوب می‌شود؛ مع‌الاسف، به وضوح در فیلم اثری از آن نیست و این است ضربه‌زننده.    

اگر فیلم اجازه داشت حتی بدون سانسور اکران شود، باز مشکل اساسی داشت. اثر در شخصیت‌پردازی سمیرا دچار مشکل است. اگر کار از خانۀ دختر خراب است، چرا سمیرا انقدر شاداب و باطراوت است؟ آیا نباید چنین ضربه‌ای، از چنین مکانی، ادامۀ زندگی او را مختل کند؟ نباید از لحاظ روانی دچار تخریب شود و در ظاهر به افسرده‌ها بماند؟ البته ناگفته نماند؛ فیلمساز به‌خوبی از پس نشان دادن پاکدامنی سمیرا برآمده؛ مثل عدم‌گذاشتن دست در دست منصور، قبل از عقد و حتی در کلام اطرافیان، این‌ نکته به‌خوبی نشان داده شده است. شادابی‌اش اما بی‌منطق است؛ مثل علت مرگش. برعکس شخصیت خواهرش، به‌مراتب -باوجود منفعل‌بودن- بهتر است، برای هدفی که نمی‌رساند.

فیلم روایتی غیرخطی دارد. قسمتی از آن با فلاش‌بک روایت می‌شود. چنین فرم روایتی، در واقع منطق اثر را معقول جلوه می‌دهد. باوجود چنین تمهیدی اما، کار سطحی درآمده. در چنین روایتی، همۀ عناصر در جهت پایانی قوی قدم برمی‌دارند. پایان نه‌چندان دلچسب در این اثر، مخاطب را سردرگم، مشوش و با سؤالات بسیاری از سالن خارج می‌کند؛ پایانی بازتر از باز.

خانۀ دختر به استناد سوژۀ نادرش و این‌که خیلی‌ کم پیش می‌آید چنین اتفاقی رخ بدهد و برطبق آن‌چه می‌بینیم، فیلم ضعیفی است و در عین‌ حال جسورانه؛ از حیث مطرح‌کردن چنین موضوعی (البته اگر به وضوح بیان می‌شد). متأسفانه اما چیزی که می‌بینیم، فرسنگ‌ها باچیزی که بوده فاصله داشته و به‌‌واقع اثری بی‌خاصیت ، بی‌سر و ته ، شلخته و پر از ابهام است. نه صاحب اثر می‌فهمد چه تحویل داده و نه مخاطب می‌فهمد چه تحویل گرفته است. خانۀ دختر، به دوشیزه‌ای می‌ماند که ظاهراً دوشیزه است و در واقع باکره نیست، اما می‌خواهد حفظ ظاهر کند و بکر بماند، درحالی که در اصل، ظاهراً به واسطۀ جداشدن صحنه‌هایی یا کدهای اصلی که می‌توانست مخاطب را قانع کند، درمانده است. به‌عبارت دیگر، خانۀ دختر، فیلمی‌ست به ظاهر باکره که قربانی سانسور شده است.

واپس، واپس، بس!

در پاکستان نام‌های خیابان‌ها و محلات، اغلب فارسی و صورت اصیل کلمات قدیم است. خیابان‌های بزرگِ دوطرفه را «شاهراه» می‌نامند، همان که ما امروز «اتوبان» می‌گوییم.

بنده برای نمونه و محض تفریح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی را که در آن‌جاها به کار می‌برند و واقعاً برای ما تازگی دارد، در این‌جا ذکر می‌کنم که ببینید زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد.

نخستین چیزی که در سر بعضی کوچه‌ها می‌بینید، تابلوهای رانندگی است. در ایران ادارۀ راهنمایی و رانندگی بر سر کوچه‌ای که نباید از آن اتومبیل بگذرد، می‌نویسد: «عبور ممنوع» و این هردو کلمه عربی است، اما در پاکستان گمان می‌کنید تابلو چه باشد؟ «راه‌بند»‌!

تاکسی که مرا به قونسلگری ایران در کراچی می‌برد، کمی از قونسلگری گذشت، خواست به عقب برگردد، یکی از پشت‌سر به او فرمان می‌داد؛ در چنین مواقعی ما می‌گوییم: «عقب، عقب، عقب، خوب»! اما آن پاکستانی می‌گفت: «واپس، واپس، بس»! و این حرف‌ها در خیابانی زده شد که به «شاهراه ایران» موسوم است.

این مغازه‌هایی را که ما قنّادی می‌‌گوییم (و معلوم نیست چگونه کلمۀ قند، صیغۀ مبالغه و صفت شغلی قنّاد برایش پیدا شده و بعد محل آن را قنّادی گفته‌اند)، آری؛ این دکان‌ها را در آنجا «شیرین‌کده» نامند.

آن‌چه ما هنگام مسافرت «اسباب و اثاثیه» می‌خوانیم، در آن‌جا «سامان» گویند.

«سلام» البته در هردو کشور سلام است، اما وقتی کسی به ما لطف می‌کند و چیزی می‌دهد یا محبّتی ابراز می‌دارد، ما اگر خودمانی باشیم، می‌گوییم: «ممنون» و «متشکر». اگر فرنگی‌مآب باشیم، می‌گوییم «مرسی»، اما در آن‌جا کوچک و بزرگ، همه، در چنین موردی می‌گویند: «مهربانی»!

آن‌چه ما «شلوار» گوییم، در آن‌جا «پاجامه» خوانده می‌شود. قطار «سریع‌السیر» را در آن‌جا «تیز خرام» می‌خوانند.

جالب‌ترین اصطلاح را در آن‌جا من برای «مادرزن» دیدم. آن‌ها این موجودی را که ما مرادف با دیو و غول آورده‌ایم، «خوش‌دامن» گفته‌اند. واقعاً چقدر دلپذیر و زیباست.

از پاریز تا پاریس/ محمد ابراهیم باستانی پاریزی

اعداد و ارقام در مطلب

احتمالاً این نکته برای شما جالب باشد. شمایی که برای نوشتن مطلب‌تان به اندازۀ هر کلمه وقت صرف می‌کنید. نوشتن اعداد در متن، قاعده‌های خاص خودش را دارد. منظور از متن، متون غیرعلمی هستند؛ یعنی همین متونی که روزانه در وب‌ها منتشر می‌کنید. منظور از علمی نیز این است که مثلاً قصد دارید در یک‌مطلب بحث مساحت‌ها و محاسبات مکانی یا مثلاً زمان وقوع قمر در عقرب را محور اصلی قرار دهید؛ مثلاً این متن از خانم‌لبخند.

در متون غیرعلمی، اعداد به این صورت نوشته می‌شوند:

1) اعداد طبیعی که وسط اجزای آن «واو» نمی‌آید، با حروف نوشته می‌شوند؛ مثل:

دوازده مهر، تولد حسین مداحی است.

در اینجا فقط عدد 9 به رقم نوشته می‌شود؛ چون احتمالاً با کلمۀ مشابه اشتباه می‌شود.

2) اعداد ترکیبی که وسط دو بخش آن «واو» قرار می‌گیرد، با رقم نوشته می‌شوند؛ مثلاً:

هلما نوشت: 23 سالگی برای شروع دیر نیست.

3) عددی که در آغاز جمله نوشته می‌شود، با حروف و بقیۀ جمله با رقم نوشته می‌شود؛ مثلاً:

هشت کتاب و 3 قلم و 1 جام از کشف رازی به حضرت عشق تحویل دادم.

اعداد زیر با حروف حتماً:

1) اعداد ترتیبی؛ مثلاً:

حوا نوشت: شاید آن لحظه‌ای که سومین و آخرین دوست مجازی‌ام گفت.

2) قرن و سده و دهه؛ مثلاً:

بانوچه نوشت: نشسته بودیم منتظر حاج‌آقا شریعتی که از قم آمده بود برای دهۀ اول محرم.

3) شمارۀ راه و خیابان و کوچه؛ مثلاً:

فرشته می‌نویسد: من و مادرم، آش نذری‌ها را در خیابان سوم، کوچۀ دوم تقسیم کردیم. به مادرم گفتم: «خودت و کاسه‌ات سالمین؟»

اعداد زیر با رقم حتماً:

1) شماره شناسنامه، تاریخ تولد، صفحۀ کتاب، شماره ماشین و...

2) شمارۀ ساختمان و بلوک ساختمانی؛ مثل:

بلوک 50، ورودی 400

3) تقویم روز و ماه و سال؛ مثلاً:

ماهی کوچولو نوشت: در تاریخ 11 مهر 96، بالاخره چشممان به جمال استاد ادبیات روشن شد.

در مسیر کسب علم و معرفت و دانشگاه و خلاصه هرکجا که فعال هستید، موفق باشید!

شصت‌سال اولش سخت است!

حقیقت امر این است که ملاک خوب‌بودن و بد بودن آدم‌ها در نظر دیگران امروزه تغییر کرده است. قدیم می‌گفتند مثلاً فلانی آدم خوبی‌ست؛ چون نماز می‌خواند، روزه‌اش ترک نشده و خلاصه آدم باخدا و باصفایی‌ست و در صراط مستقیم قدم برمی‌دارد. پربیراه هم نمی‌گفتند؛ یعنی کسانی که تمام فرائض را انجام می‌دادند، حقیقتاً به واسطۀ انجام آن‌ها، خواه‌ناخواه در مسیر حقیقت و درستی بودند و خود نفس اعمال، باعث می‌شد کج‌روی نکنند. تأکید می‌کنم که پایۀ اصلی این ملاک، درست انجام دادن نفس اعمال بود. خودمانی اگر بخواهم بگویم، می‌رود در وادی همان مثال «چون که صد آید، نود هم پیش ماست». امروزه اما ملاک متفاوت شده است؛ یعنی شما همین که با چندنفر خوش‌وبش کنی و ظاهراً اخلاق درستی داشته باشی و در یک‌کلام، کاری به جایی نداشته باشی، سرت در لاک خودت باشد و صبح بروی پی یک‌لقمه نان که حرام و حلالش تفاوتی ندارد و از همه مهم‌تر، از ترس، مطیع زنت باشی، آدم خوبی جلوه می‌کنی. حالا کاری به این ندارند که تارک‌الصلاتی و روزه‌ها را یکی پس از دیگری آقاوار خورده‌ای و اصلاً زبیخ‌وبن، به هیچ‌چیز اعتقاد نداری. آن‌چه گفتم را بخواهم در یک‌جمله جمع و جورش کنم، می‌شود قدیم ملاک خوب‌بودن، خدایی بودن و سپس انسانیت بود، امروز ملاک چرخیده و چرخیده و رسیده به فقط انسانیت.

این چیزی که گفتیم فی‌نفسه بد نیست؛ یعنی بشر اگر انسان باشد و کارهای انسان‌دوستانه انجام بدهد و در یک‌کلام، آدم باشد و منشور کوروش را از بر باشد، حتی اگر باخدا هم نباشد، به جایی برنمی‌خورد؛ چرا که هرکسی را در یک‌وجب‌ جا و در قبر خودش می‌خوابانند. شاید این «هرکسی را در قبر خودش می‌خوابانند»، یک کلام کلیشه‌ای باشد؛ اما خوب که کندوکاو می‌کنیم، کلیشه‌های حقیقی، گوشزد کردنش اشکالی ندارد. مشکل اما از جایی شروع می‌شود که همین شخص ضد دین و انسان‌دوست و به ظاهر انسان، درس‌هایی را از رسانه‌های غربی می‌گیرد و یک کتاب تاریخی و تنها همین کتاب تاریخی را مطالعه کرده و شروع به تبلیغ برعلیه می‌کند و کماکان با ظاهرسازی، آدم خوبی‌ست و خدشه‌ای هم بر این خوب بودنش وارد نمی‌شود.

هنوز که هنوز است دودستی بر فرق سرم می‌کوبم که چرا در انتخاب داماد، دقت‌های لازم را اعمال نکردم. خوب دقت کنید؛ دقت‌های لازم! لازم، از این‌منظر که همۀ ما به گذشت زمان و از صفر به صد رسیدن به خوبی واقفیم؛ البته امروزه دیگر کمتر کسی به صد می‌رسد و اگر هم برسد، آدمی‌ست «زوار در رفته» و قراضه. از گریه به گریه رسیدن را خوب می‌دانیم. ضربه به پشت را تجربه کرده و ان‌شاءالله، لرزش شانه در قبر را هم تجربه خواهیم کرد. هنوز اما دختر را دودستی تحویل کسی می‌دهیم که از مال دنیا بی‌نیاز باشد. منظور از این‌جمله این است که اول مال و منال داشتن داماد برای خانوادۀ دختر اولویت دارد، اولویت که چه عرض کنم، همین و فقط همین! حالا اگر دختر را از مسیر راست گرفت و برد به کج‌راهه اشکالی ندارد! از راه صاف و آسفالت گرفت و بردش در جادۀ‌خاکی و پردست‌انداز، موردی ندارد! همین که دخترکم شب که شد، سر گرسنه روی بالش نمی‌گذارد، صدهزار مرتبه شکر. همین که دخترکم هرماه در جوار شوهر کچلش، در کنار سواحل دریای شمال و جنوب با عینک‌آفتابی عکس می‌گیرد و در اینستاگرامش می‌گذارد، خدا را صد‌کرور شکر. حالا بی‌نمازش کرده؟ به جهنم! بی‌حجابش کرده؟ به درک اسفل‌السافلین! چه کسی این حرف‌ها را می‌زند؟ همین که از صفر به صد(؟) رسیدن را به خوبی می‌داند.

قدیم می‌گفتند فرزندم نماز می‌خوانی؟ روزه می‌گیری؟ آدمی؟ ایمان داری؟ بعدش می‌گفتند کار داری؟ زحمت‌کشی؟ نان حلال می‌خوری یا هرچه از باری به هرجهت رسید مصرف کننده‌ای؟ بعدش که داماد تمام سؤالات را به‌درستی جواب می‌داد، می‌گفتند حالا برو در اتاق مجاور و با عروس چهارکلامی اختلاط کن. هرچه خدا خواست. حالا اما اولین سؤالات این است: خانه داری؟ کار داری؟ ماشین چه؟ پول؟ پس‌انداز چه؟ اصالت خانوادگی؟ ژن چه؟ ژنت خوب است؟ عه! جداً! همه را داری؟ خب بفرمایید در اتاق مجاور... نه، اجازه بدهید؛ دهان‌تان را شیرین کنید!

ته‌تهش را که خوب واکاوی کنیم، هنوز خیلی‌ها وقتی بچه‌شان به زمین می‌خورد، بی‌اختیار فریاد می‌زنند: «یا اباالفضل!». وقتی یک‌نفر در یک دعوا، محکم به صورت دیگری می‌کوبد، می‌گویند: «یاپیغمبر! عجب مشتی زد!». وقتی یک‌دختر سانتی‌مانتال در خیابان می‌بینند و کیف می‌کنند، می‌گویند: «ماشاءالله! چی خلق کرده!». وقتی یک‌تصادف را با چشم سر، روبروی خودشان می‌بینند، بی‌دغدغه می‌شوند و از اصل خارج شده و فریاد می‌زنند: «یاخدا!». شاید این‌ها فقط در کلام باشد و مفهومی برای‌شان نداشته باشد، اما می‌خواهم بگویم مواقعی هست که آدم بی‌اختیار می‌شود و عنان از کفش می‌رود. تا همین چندوقت پیش می‌گفتند: «صدسال اولش سخت است». حالا با وجود این همه تصادف و سکته و سرطان و مریضی و امثالهم، خیلی که با دید مثبت بنگریم، باید گفت: «اشکال ندارد؛ شصت‌سال اولش سخت است».

دربارۀ فیلم «نگار» رامبد جوان

http://bayanbox.ir/view/4864276978123025793/Negar.jpg

اثری جنایی، ناکام حتی با جلوۀ سینمایی!

کماکان «ورود آقایان ممنوع»، معقول‌ترین فیلم رامبد جوان است. فیلمساز بعد از «اسپاگتی در هشت‌دقیقه»، «پسر آدم، دختر حوا» و «ورود آقایان ممنوع»، فیلمی می‌سازد که از لحاظ ژانر، با دیگر آثارش متفاوت است. رامبد جوان از تریبون تلویزیون در آخرین قسمت برنامه‌اش، از نگار جواهریان دعوت کرد و اتفاقاً روی فیلم «نگار» بیشتر مانور دادند و به نوعی تبلیغ کردند. علی‌ای‌حال فیلم نگار، با شناختی که از رامبد جوان و شخصیتش در ذهن مخاطبان موجود است، توفیر دارد.

فیلم شخصیت‌محور است و تمام بار بردوش نگار(نگار جواهریان) قرار است به سرمنزل برسد. «فرامرز ولیان خودکشی می‌کند، اما نگار دخترش، این اتفاق را باور نمی‌کند و به‌دنبال سرنخ برای دریافت حقیقت ماجراست». همیشه خلاصه داستان‌ها به خوبی بیان می‌شوند، اما وقتی ورود می‌کنیم به فضای فیلم، بعضاً با موضوعاتی روبرو می‌شویم که با داستان تک‌خطی منافات دارند. رابطۀ دختر و پدر، همیشه زبانزد بوده است، اما در فیلم با وجودی که انگار روح پدر (علیرضا شجاع‌نوری) در کالبد این دختر (نگار) حلول می‌کند، حتی اندک صحنه‌ای از گذشته و سطح ارتباط این پدر و دختر دیده نمی‌شود که پی‌گیری ماجرای خودکشی به‌دوش نگار بیفتد و توجیه و انگیزه‌ای برای آن باشد. برعکس مادر نگار (افسانه بایگان) که حتی وجودش جای ان‌قلت دارد، بیشتر می‌سوزد و ابراز احساسات می‌کند و نبود خودکشی، ابتدائاً بر زبان او جاری می‌شود. علی‌ای‌حال چه می‌شود کرد، فیلم شخصیت‌محور است و از اتفاق، نام «نگار» برآن نهاده شده است که او قهرمان داستان باشد.

یکی از عناصر مهم یک اثر هنری، عنصر «باورپذیر بودن» اثر است. اگر مخاطب با یک فیلم تخیلی مواجه باشد، تکلیفش با فیلم مشخص است، اما اگر فیلم مدام از رئال به سورئال در نوسان باشد، کماکان قوت این عنصر باقی‌ست. باورناپذیری «نگار» از صحنه‌ای استارت می‌خورد که چک هفت‌میلیاردی(سرنخ رسیدن به حقیقت)، بعد از خواب دیدن نگار، به شکل فراواقعی در دستش یافت می‌شود. متعلق است به بهتاش(مانی حقیقی) که با بهمنی، شوهرخالۀ نگار (آتیلا پسیانی) شریک است. با همین استارت، تکلیف فیلم معلوم است. فیلم ابداً از قاعده‌ها پیروی نمی‌کند. در مسیر روایت خود جلو نمی‌رود. موقعی که قدم به جلو می‌گذارد، می‌فهمیم در تخیل به سرمی‌بردیم و برمی‌گردیم. منطق روایی ندارد؛ همین امر سبب می‌شود که در پایان، چیزی در ذهن تماشاگر باقی نماند و تنها همان خلاصۀ تک‌خطی در ذهن مخاطب بماند و تمام.

فیلم همان‌طور که از نامش پیداست، حول شخصت نگار می‌گردد و بقیۀ بازیگران، مکمل رسیدن به هدفند. بازی کلیشه‌ای مانی‌حقیقی، همان است که تاکنون بوده است و گاهی اغراق در بازی، تماشاگر را به خنده وامی‌دارد. آتیلا پسیانی زیاد مجال بازی ندارد اما بازی‌اش معقول‌تر است. محمدرضا فروتن بازی بدی را به نمایش گذاشته که اشکان خطیبی با همان نقش اندک و بامزگی زودگذر، جبران مافات می‌کند.

بدترین سکانس، سکانس تیراندازی نگار است که ما را به یاد ترمیناتور جیمز کامرون می‌اندازد. این سکانس به شدت بی‌معناست. نگاری که کار با اسلحه را نمی‌داند، به‌طور مستقیم و رودررو، محافظان بهتاش از پسش برنمی‌آیند و تیرهای‌شان به در و شیشه اصابت می‌کند و فشنگ‌های نابودگر به قلب و عروق. به گفتۀ رامبد جوان، هدف از ساخت این فیلم، به نمایش درآوردن شکل‌گیری خشونت در آدم‌هاست؛ چیزی که در عمل نمی‌بینیم. با جلوه‌های سینمایی نیز نمی‌توان حرف را به عمل نزدیک کرد.

«نگار» چیزی در چنته ندارد؛ نه دیالوگ ماندگاری و نه صحنه‌ای به یادماندنی. توگویی یک فیلم سالگرد ازدواج یک زن و شوهر. می‌گویند اصالت سینما سرگرمی‌ست. رسالتی اما دارد؛ زبانِ بیان ذهنیات و دغدغه‌های فیلمساز است. احوال تماشاگر قبل و بعد «نگار» فرقی نمی‌کند. نگار علاوه براین‌که درقیاس با اخواتش، خالی از ارزش فرمی و محتوایی‌ست، حتی برای سرگرمی هم مناسب نیست.

*****

در طول فیلم خداخدا می‌کردم هرچه زودتر تمام شود؛ این برای یک فیلم اصلاً خوب نیست. اگر رستوران شهرزاد نبود و اگر نبود غذای مورد علاقه‌ام، می‌شود گفت امروز به بدترین روز سینمایی من بدل می‌شد. صد رحمت به سارا و آیدا.

http://bayanbox.ir/view/3790162114436951352/4000.jpg

جای شما بسیار خالی.

ان‌شاءالله!

چند صباحی بود که بین رفقا بر سر «ان‌شاءالله» و «انشالا» و «ایشالا» و «انشاءالله» و قس‌علی‌هذا، درگیری‌های لفظی صورت می‌گرفت و کار به آن‌جا می‌کشید که در قرار‌های وبلاگی که اخیراً مد شده است، کار به کتک‌کاری هم می‌رسید.

ان‌شاءالله، شبه‌جملۀ دعایی‌ست که ده صورت املایی بر آن متصور است:

ان‌شاءالله، انشاءالله، انشاالله، انشالله، انشااله، انشاله، ایشالله، ایشالا، ایشالاه و انشالا.

ان‌شاءالله در اصل شبه‌جملۀ دعایی‌ست که معنای دقیق آن می‌شود: اگر خدا بخواهد. این شبه‌جمله، تشکیل شده است از:

اِن (اگر)+ شاء (خواست)+ الله

که سرجمع می‌شود: اگر خدا خواست. اما این معنای «اگر خدا خواست»، معنای تحت‌اللفظی این شبه‌جمله است.

بر اساس قاعده، اگر فعل ماضی (مثلاً شاء) در معرض دعا قرار بگیرد، معنای مضارع می‌دهد. پس «خواست» در معرض دعا قرار گرفت و «بخواهد» معنا می‌شود. معنای این شبه‌جمله می‌شود: «اگر خدا بخواهد» و املای صحیح آن همان «ان‌شاء‌الله» می‌باشد.

حالا «ایشالا» و «انشالا» و امثال آن، صورت‌های محاوره‌ای و شکستهٔ «ان‌شاءالله»اند و اگر کسی در کامنت نوشت، خدا گواه است لایق فحش نخواهد بود.

+ به جان خودم که می‌خواهم دنیا نباشد، همۀ ما با کلمۀ «بگذاریم» آشنایی کافی و وافی داریم. وقتی این کلمه شکسته می‌شود و محاوره می‌گردد، پدرش درمی‌آید! دیده شده می‌نویسند: «بزاریم» یا «بزار» و یا بدتر از همه «بزا».

حتی چندصباحی همشهری ما، سرکار خانم پرتقال دیوانه، به من می‌گفت: «میرزا بزا تا...» که به من برمی‌خورد که چطور یک مرد می‌تواند... بماند.

درستِ «بگذار» در حالت محاوره و شکسته‌نویسی «بذار» می‌شود.

ایام به کام، عزاداری‌ها مقبول حق و صاحب عزا!

محو تماشای یار!

کار بدانجا رسیده که جوان در حین زنجیر زدن برای سیدالشهدا هم چشمش به طرف نساء در حال چریدن است. گاهی آن‌قدر در قید و بند چریدن که دیده شده مداح می‌خواند: «مانده تنها حسین، سوی او بی‌امان/ سنگ می‌بارد، نیزه می‌آید» و جوانک از این دم، بند آخر می‌گوید: «سنگ می‌بارد، حمزه می‌آید». گاه آن‌قدر محو تماشای یار که قرار است با یک ضربت دهل، بدین‌طرف و با آن یکی، بدان‌طرف بگردد، اما با هر ضربت، تن و بدن بدین‌طرف و آن‌طرف می‌گردد و کله کماکان به دیدار یار ایستاده. بدتر آن‌که نوحه‌خوان می‌گوید: «دستِ میسان می‌زنی» و جوانک از سر بی‌حواسی دم می‌دهد: «بستنی لیس می‌زنی».

گویند دانا داند و پرسد، نادان نداند و نپرسد و تازه اگر برای او گفتی طلب‌کار می‌شود. حقیر که هیچ، ولی بعضی‌ها را آدمی می‌بیند که اگر بزرگ‌تر آن‌ها، حالا فرقی نمی‌کند واعظ باشد، پدر باشد یا مادر، آن‌ها را پند بدهد، به عوض این‌که دقیق بشوند در نصیحت آن‌ها، همچین می‌گردند در لابلای سخنان گوینده تا بالاخره یک خرده چیزی از گذشته‌های او پیدا کنند و به رخ او بکشند. آن‌قدر کوته‌فکر هستند که اگر گوینده بگوید: زنجیرت را بزن و چشم از دختران مردم بردار، می‌گوید تو چرا خودت پای ماهواره می‌نشینی؟ چرا فلان روز به فلانی خندیدی؟ این‌که ربطش کجاست بماند، خب یکی نیست به این آدم بگوید تو پای ماهواره بنشین و به فلانی بخند، اما در حین زنجیر زدن، گره از چشم یار باز کن. می‌گوید انسان دائم الخطاست! جایزالخطاء و ممکن‌الخطاء شنیده بودیم و این یکی نه. حالا دائم‌الخطاء، نباید مواظب خطاهای خود باشد؟

قربان مرامت یاحسین که در دستۀ عزاداری خودت هم غریبی و بهانه می‌شوی برای خطای دائم بعضی‌ها.

۱ ۲
Powered by Bayan