جهیزیه را هم دادند، هم گرفتند!

رفته بودیم با همسر جدیدالورود برای خرید جهیزیه. همسر از ابتدا خودش را اهل تجملات معرفی نکرده بود و گفته بود که مقداری از جهیزیه را که در حد توان خانواده است خریداری می‌کند و بقیه را به من می‌سپارد. وسائل سنگین را خریده و مانده بود وسائل آشپزخانه و خرت‌وپرت‌هایی مثل جارو خاک‌انداز و تشت و جاشیری و سبزی‌خوری و چهارپایه و خلاصه هرآن‌چه شما در پلاسکوهای محله‌تان سراغ دارید. خانم‌ها از این چیزها بهتر خبر دارند. حالا گذاشت عدل موقعی که قیمت دلار بدو‌بدو به‌سمت بالا می‌دود، دستور خروج از منزل و رفتن به‌یکی از شلوغ‌ترین بازارهای شهر از جانب ایشان صادر شد. در این حیص و بیص گرانی و جیب‌خالی بنده که از پس پفک‌نمکی محمدرضا و مای‌بیبی مهراده هم برنمی‌آیم، این مقوله چه بود که در زندگی من جریان پیدا کرد خدا می‌داند!

کمی پس‌انداز داشتم که جا دادم در جیب و دوتایی راهی شدیم به سمت بازار. عجیب جنس (نه فقط مواد مخدر!) گران شده! خدا به‌داد تازه دامادها و نوعروسان برسد که اگر وضعیت به‌همین ترتیب پیشتازی کند، خدا شاهد است پسران به پیرغلام و دختران هم خدا می‌داند به چه چیزی تبدیل می‌شوند (فقط اجازه دارم در حیطۀ خودمان حرف بزنم). اصلاً خدا به فریاد خانواده‌ها، خاصه پدر خانواده برسد که حتماً زیر بار این مخارج، استخوانش خرد، مهره بیرون می‌زند و دیسک عمل می‌کند!

حالا خانم کلید کرده بود که ست طوسی (به قول فروشندگان نقره‌ای) بخرد. مگر گیر می‌آمد؛ تخمش را ملخ خورده بود. تمام فروشندگان از پیر و جوان و خرد و کلان می‌گفتند دیگر تولید نمی‌شود و تمام شده. هر رنگی داریم الّا نقره‌ای. هرچه می‌گفتم خانم‌جان، مگر فرق می‌کند این آشغالی را که می‌خواهیم درون سطل پرت کنیم، سطلش نارنجی باشد یا آبی و یا مشکی. چه تفاوتی می‌کند که شیر را در جاشیری سفید نوش‌جان کنیم یا طوسی. آفتابه که جایش در بیت‌الخلاست، مگر رنگش هم تفاوتی در پیشاب و پساب دارد. از من اصرار و از ایشان انکار که الا و بلا و قطعاً و مسلماً طوسی!

فروشنده‌ها هم هرکدام سازی می‌زدند. یکی می‌گفت با این وضعیت ارز، گفته‌اند چیزی نفروشید (چِرت می‌گفت البته). دیگری می‌گفت تنها جاشیری طوسی دارم. آن یکی می‌خواست تنها آفتابۀ طوسیِ رنگ و رو رفته‌اش را به ما بیندازد و دیگران هم به‌همین سیاق. خلاصه از یک‌جا گرفتیم سطل آشغال و از جایی غربال. از دکانی گرفتیم رومیزی و از جای دگر، جا برای سبزی. در مغازه‌ای رفتیم سراغ جاشیری و در مغازه‌ای گرفتیم سراغ پارچۀ گردگیری. تا به‌خود آمدیم، دیدم هوا کم‌کم دارد تاریک می‌شود و اویی که دارد به پشت کوه‌ها می‌رود آفتابه و فقط مانده بود خریدن آفتابه. با هزار دنگ و فنگ، مغازه‌ای پیدا کردیم در انتهای کوچه‌ای مخروبه که فقط ایشان آفتابه‌ای داشت به‌رنگ طوسی.

حالا از ما که گذشت و عشق به همسر باعث شد تا گردن در برابرش کج کنیم و تا کمر در مقابلش خم شویم، اما حضرت عباسی شما بانوان مکرمه و محترمه از این کج‌شدن و تا کمر خم‌شدن ما جماعت مردان سوء استفاده نکرده و به همان تشت و خاک‌‌انداز و جارو پاروی رنگارنگ دل بدهید. والله همان کاری را که آفتابه طوسی می‌کند، آفتابۀ سفید هم از پسش برمی‌آید.

آقای عالم

بد ندیدم در این شب مبارک، یاد دوست عزیز و گرانقدرم «سلیمان حسنی» از دیار خراسان را گرامی بدارم که هر وقت شعری از ایشان منتشر می‌شد تا بیت آخرش را نوش‌جان می‌کردم و لذت می‌بردم. علی‌ای‌حال شب عزیزی‌ست و با شعری از این عزیز، فضای حریمم را معطر می‌کنم.

مـــی‌رسد روزی نگــار نـازنیـــن 

مهــر بـاران مـی‌کند روی ‌زمیـن 

روی زیبایــش‌ مثــال ‌قـرص مـاه 

چشم مشتاقان ‌او باشد به ‌راه 

جمع محــرومان ‌همـه ‌در انتظار 

انتـــظاری در کمـــــال افتــــخار 

حجت حق ‌می‌رسد دارم ‌یقیـن 

منتقـــم با مشت‌هــای آهنیــن 

تا فـــــرود آرد بـــه مغــز قاتـلان 

پای را بر دیـــده‌ی حـامی گـذار 

گیـــرد آقا، از تو، شعرش اعتبار 

جـــان‌ ناچیـــزم بـــود قربـانِ تو 

دست عالم هست برد امان تو

#سلیمان حسنی

میلاد بابرکت امام عصر و زمان علیه‌السلام بر شما بابرکت!

برای ویار تکلم

قاعدتاً و اصولاً در فضای نسبتاً مجازی، خاصه فضای وبلاگ‌نویسی، لیستی از قوانین و مقررات وبلاگ‌نویسی از آسمان نازل نشده و یا حتی کسی مدعی نشده که بر من یک سلسله اصول و قواعد وبلاگ‌نویسی وحی شده یا از طریق الهام درونی دریافت کرده‌ام. تا آن‌جا که اطلاع دارم در مجلس نیز در باب اصول و قواعد وبلاگ‌نویسی و این‌که بلاگرها چه باید بنویسند و چه ننویسند، چیزی تصویب نشده و اصولاً در این باب حرفی زده نشده است؛ نه طرحی کسی داده و نه لایحه‌ای.

روزانه‌نویسی و نوشتن وقایع روزمره در قالب وب، یکی از اصولی‌ترین نوشتار برای انتقال تجربیات به دیگران است. اتفاقاً این روش برای این‌که ملموس به نظر می‌رسد، پتانسیل جذب مخاطب را دارد. بر طبق تجربه، در روزانه‌نویسی و نوشتن از خاطرات ملموس که هرکسی ممکن است با آن‌ها مواجه شده باشد،  فارغ از نوع بیان آن، اگر کسی تنها نوشته را نبیند و فقط قصد خواندن و گذشتن نداشته باشد، نکات مهمی نهفته است. مخاطب زرنگ می‌خواهد که تکه‌های ناب پازلی را که نویسنده _خواسته یا ناخواسته، با مهارت یا بی‌مهارت، آبکی و سطحی یا با تفکر و تعمق_ در کنار هم چیده، جدا کند و در زندگی خودش به‌کار گیرد. هرچه باشد بهتر از پرداختن به موضوعات نخ‌نما شده است که نه خیر دنیا در آن‌هاست و نه خیر آخرت. مطالبی که لااقل برای من و امثال من نان و آب نمی‌شود.

مقصود؛ نقد و نقادی هم اصول و قواعدی دارد. اگر بناست فضای وبلاگ‌نویسی مورد نقد قرار بگیرد، بهتر است به صورت کلی و بدون ذکر نامی و یا حتی لینک به مطلبی باشد. به این سبک، خواهی‌نخواهی این‌طور قلمداد می‌شود که غرض شخصی در کار است. در فضای نسبتاً مجازی، خاصه بلاگستان، صدها وب وجود دارد که هرکس به خاطر غرض خاصی می‌نویسد. همه که دانشمند و فرهیخته نیستند. همه که عالم دهر نیستند. همه که دنبال فالوور و دنبال‌کننده نیستند. شاید کسی با نوشتن روزانه‌هایش در دنیای وب، تنها و تنها هدفش خالی‌کردن ذهن مشوش‌اش باشد. شاید شخصی هدفش از نوشتن وب، ارائه تجربیاتش در قالب خاطرات روزانه باشد و شاید دیگری تنها بزمی ترتیب داده برای خالی نبودن عریضه. هر کسی به زبان خودش و هرجور که خود می‌پسندد، می‌تواند بنویسد و فارغ از درست‌نویسی و ساختار _که به‌مرور توسط بزرگان این عرصه به‌وجود آمده_ هیچ قانونی برای خلق محتوا وجود ندارد.

جدای از دنیای نسبتاً مجازی، در دنیای واقعی نیز همین‌گونه است؛ یکی صدایش نازک است و دیگری کلفت؛ یکی فن بیانش عالی‌ست و دیگری چهار کلام نمی‌تواند بیان کند؛ یکی فصیح سخن می‌راند و دیگری کلپتره؛ یکی آماتور است و دیگری حرفه‌ای. بهتر است حرفه‌ای‌ها و کاربلدها کار خودشان را بکنند و با دیدۀ اغماض بنگرند نورسیده‌ها را. بهتر است کاری به دیگران نداشته باشیم و اگر نمی‌توانیم کمک‌شان کنیم، لااقل جریحه‌دار و آزرده‌خاطرشان نکنیم.

از محمدرضا امانی سخن گفتید. معلوم شد دوستان مشترکی داریم. وقتی می‌نویسید «احساس تنهایی می‌کنم جناب امانی»، یعنی خود را هم‌ردۀ او می‌دانید. به یاد ندارم محمدرضا امانی که رفاقت دیرینه با او دارم، به جای نقد، دیگری را به سخره گرفته باشد. همیشه سرش به نوشته‌های زیبایش گرم بوده و کاری به احدی نداشته است. وقتی می‌نویسید احساس تنهایی می‌کنم، یعنی به فرهیختگی محمدرضا امانی هستید؛ حال آن‌که جناب امانی به‌هیچ وجه چنین رویه‌ای نداشته و در آینده نیز اگر بازگردد _که ان‌شاءالله چنین شود_ نخواهد داشت. بهتر نیست حواس‌مان به خودمان باشد؟

ویار تکلم عزیز! بنده شما را از جیم می‌شناسم و از معدود کاربرانی بودید که وقتی نوشته‌هاتان منتشر می‌شد مطالعه می‌کردم. فضای بلاگستان را دنیایی مثالِ دنیای واقعی بدانید که هم خیر دارد و هم شر. طبیعتاً انسان موجودی مختار آفریده شده است و ذاتاً در این دنیای حقیقی هم حامی و طرفدار شر نیست و همیشه به‌دنبال و حول محور خیر می‌گردد و آن را اختیار می‌کند. همین انسان در این دنیای نسبتاً مجازی هم مختار است. شما می‌توانید نوشته‌هایی را که نمی‌پسندید نخوانید، مختارید؛ مختارید که خود انتخاب کنید که خوراک مغزتان چه باشد. اگر راه‌کاری برای بهتر شدن فضای بلاگستان و نوشته‌ها دارید، می‌توانید در قالب نقد محترمانه بیان کنید؛ اما نه شرعاً و نه عرفاً اجازۀ دخالت در نوشته‌های دیگران را (که چه بنویسند) _و این‌که در قالب شبه‌نقد، وبلاگی را به تمسخر بگیرید_ بینی و بینک و بین‌الله ندارید.

والسلام علی من اتبع الهدی.

به زرس قاطع نویسندگی سواد می‌خواهد!

http://bayanbox.ir/view/6712128958619928991/99829.jpg

http://bayanbox.ir/view/4450585069353129734/050.jpg

http://bayanbox.ir/view/3856305131897681726/0100.jpg

خود کلمه «ضرس»، در لغت‌نامۀ دهخدا به معنای دندان (دندان آسیا) آمده است و بعضی دندان تیز و برنده نیز اختیار کرده‌اند که در ترکیب با «قاطع»، مفهومش می‌شود «به طور قطع و یقین».

بنابراین کلمۀ «زرس» هیچ مفهومی ندارد و «دودکش» نیز سریال است.

نفرین پر منفعت

داشتم کتاب «نفس» را مطالعه می‌کردم، رسیدم به آن‌جا که مؤلف نوشته بود:

«مرحوم شیخ جعفر کاشف‌الغطاء، معروف به شیخ کبیر و از بزرگ‌ترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّی که علمای بزرگ شیعه از قول او نقل کرد‌ه‌اند که فرموده بود: اگر تمام کتاب‌های فقهی شیعه را در رودخانه بریزند و شیعه دیگر یک‌ورق فقه در دستش نباشد، من از اول تا آخر فقه شیعه را در سینه‌ام دارم، همه را بیرون می‌دهم تا دوباره بنویسند. اهل علم و اصحاب سرّش فهمیدند که همسرش در خانه بداخلاقی می‌کند، ولی خیلی هم خبر از داستان نداشتند. این‌قدر در مقام جست‌وجو برآمدند تا به این نتیجه رسیدند که این مرد بزرگ الهی، این فقیه عالی‌قدر گاهی که به خانه می‌رود، همسرش حسابی او را کتک می‌زند. یک‌روز چهار پنج‌نفر جمع شدند و خدمتش آمدند گفتند: آقا ما داستانی شنیده‌ایم که از خودتان باید بپرسیم، آیا همسر شما گاهی شما را می‌زند؟!

فرمود: بله، عرب است، قدرتمند هم هست، قدرت بدنی هم دارد، گاهی که عصبانی می‌شود، حسابی مرا می‌‌زند، من هم زورم به او نمی‌رسد.

گفتند: او را طلاق بدهید.

گفت: نمی‌دهم.

گفتند: اجازه بدهید ما زن‌های‌مان را بفرستیم، ادبش کنند.

گفت: این کار را هم اجازه نمی‌‌دهم.

گفتند: چرا؟

گفت: این زن در این خانه برای من از اعظم نعمت‌های خداست، چون وقتی بیرون می‌آیم و در صحن امیرالمؤمنین می‌ایستم و تمام صحن، پشت سر من نماز می‌خوانند، مردم در برابر من تعظیم می‌کنند، گاهی در برابر این مقاماتی که خدا به من داده، یک ذرّه هوا مرا برمی‌دارد، همان‌وقت می‌آیم خانه کتک می‌خورم، هوایم بیرون می‌رود. این چوب الهی است، این باید باشد.

خیال می‌کنید اولیای خدا ساده به این مقام رسیده‌اند.»

یاد دوران جوانی افتادم. زمانی که تازه ننه برایم پا پیش گذاشته بود برای خواستگاری. یک‌جا می‌رفتیم برای صحبت با دختر و دختر با افتخار می‌گفت من کاراته کار کرده‌ام و من فی‌المجلس از ترس قید او را می‌زدم. جایی دختر متذکر می‌شد کلاس بدن‌سازی می‌رود و همان‌جا از ترس ذهناً می‌گریختم. جای دیگر نیز سخن از بوکس به‌زبان می‌راندند و فرار می‌کردم. عرب نبودند، اما قوی بنیه بودند و ما طبل تهی.

حالا تصور می‌کنم ای کاش یکی از آن ورزشکاران قوی را می‌گرفتم که گاهی باد کله‌ام را به‌در کند. اصلاً یکی از این بانوان نیاز است برای من و امثال من. دو‌تا از این مظلوم‌هایش گیر ما افتاده، خیال کردیم جایی خبری است. اصلاً در همین فضا هم بعضی همین‌جورند. این‌فضا و آن‌فضا ندارد؛ نیاز است. باید نفرین‌شان کنیم به همین سبک که الهی یک زن کاراته‌باز و بدن‌ساز و بوکسور نصیب‌شان شود، بلکه باد کله‌شان بخوابد. باور کنید این نفرین به نفع‌مان و به نفع‌شان است.   

اسیرم؛ در بند گذشته

رحیم کوچولو را پانزده‌سال ندیده بودم تا امروز. پیراهن مشکی پوشیده بود و موهایش ریخته بود. در کنار اخوان ایستاده بود و جواب محبت‌های مردم را می‌داد. در میان هم‌کلاسی‌ها، او از همه کوتاه‌تر بود و همیشه در صف مدرسه، اول می‌ایستاد و روی نیمکت جلوی کلاس می‌نشست؛ از این‌بابت، از همان ایام «رحیم‌چی» خطابش می‌کردیم. الحق‌والانصاف رتبه‌اش در درس و نمره هم یک بود. رفیق بودیم به شدت.

 هر روز خانه‌شان بودم به عشق نان‌خانگی و سرشیر. بعید می‌دانم خورده باشید مگر این‌که از دهۀ شصت به قبل، بزرگ شدۀ روستا باشید. نان خانگی مامان‌بزرگ پز و سرشیر خانگی به سبکی که نان بزرگ خانگی، درسته روی سرشیر در سینی روحی جا خوش می‌کرد و لقمه را که می‌کندی، سرشیر از آن می‌چکید. مادربزرگ کار هر روزش بود که زنگ خانۀ ما را بسوزاند و سینی را تحویل پدر بدهد و برود دنبال تیمار گاو و مرغ و خروس‌هایش. با پدر و مادر یک منبر می‌رفتم و به ناگاه سر از خانۀ رحیم کوچولو در می‌آوردم که مادرش به همین سیاق، صبحانه را آماده کرده بود و یک منبر هم با رحیم کوچولو می‌رفتیم به صرف نان و سرشیر.

هر دو عاشق هنر بودیم؛ او موسیقی و من سینما. من سینما خواندم و او رفت کلاس موسیقی. گفتم من فیلم می‌سازم و تو موسیقی‌اش را. در لابلای درس و زندگی و هر روز خوردن کیک و نوشابه، گاهی هم شیطنت می‌کردیم. سربه‌سر دختران محل می‌گذاشتیم. هر دو موها را یک‌ور می‌خواباندیم، جلوی دوچرخه سوارش می‌کردم و می‌رفتیم دنبال دوست دختر. پناه بر خدا! چه کارها که نکردیم. اشاعۀ فحشاء نیست، خاطره بازی‌ست که البته همین‌کار و شیوه‌هایش در گذشته، شرف داشت به سبک و سیاق فعلی. همۀ امور را به لجن کشیدیم. امروز همه‌چیز مهیاست برای منکر. مرد کهن می‌خواهد بایستد جلویش. آن روز تازه تلفن ثابت ورود کرده بود به محل و باید صبر می‌کردیم تا ننۀ دختر پا را از خانه بیرون بگذارد. گاهی هم نامه زیر آجر می‌گذاشتیم و جوابش را همان زیر برمی‌داشتیم.

البته خیانت در رفاقت هم بود جهت خودشیرینی. این خصلت جنس مذکر است در برابر مؤنث. داشتن دوست دختر آن زمان کلاس داشت. الان نداشته باشی کلاس دارد. دختر که پا به بازی می‌گذاشت، رفاقت کیلویی چند! یادم می‌آید یک زمانی برای خودشیرینی در مقابل یک دختر، رحیم کوچولو را به طرفة‌العینی فروختم. نان و نمک را نادیده گرفته و در دم به حراج گذاشتمش. روزی که رحیم کوچولو به منزل ما آمده بود، گفتم بیا تا با دختری آشنایت کنم. از او انکار که ما از خانواده‌ای قرآن‌خوان و مذهبی هستیم و این کارها قبیح است و از من اصرار که ما فقط حرف می‌زنیم و کاری نمی‌کنیم. قدرت این موجود رانده شده خیلی عجیب است. پای هوس که به میان آمد، سقلمه می‌زند که دست بجنبان و رحیم کوچولوی بخت‌برگشته تسلیم شد.

با شماره‌گیر چرخانِ تلفن، شماره را گرفتم و رحیم کوچولو هم صدایی نازک کرد و الویی گفت و شروع کرد به گپ و گفت. جفنگ می‌گفت. می‌خواست باکلاس حرف بزند، اما لابلایش سوتی محلی می‌داد؛ «نیست هوا گرم شده، مرغامون تُخ هَشتَن». خوشی از هشت جای رحیم کوچولو بیرون می‌زد. سرمست بود از این ارتباط. می‌گفت شمارۀ بعدی را بگیر. گفتم چی شد؟ تو که از خانوادۀ قرآن‌خوان بودی و این کارها قبیح بود! راضی‌اش کردم که به همین یک مورد بسنده کند تا فردا. وقتی رفت، با دختر تماس گرفتم و گفتم دوباره فردا همین که الان تماس گرفت، تماس می‌گیرد و به‌محض سخن گفتن، به او بگو کوتوله شناختمت. همین مقدار کفایت می‌کرد. فردا باز زودتر از همیشه سر رسید و گفت شماره بگیر. شمارۀ همان دیروزی را گرفتم. به محض این‌که دختر به او گفت کوتوله شناختمت، لبو را دیده‌اید؟ پوست صورتش شد عین لبو. خوشی‌های دیروز از دماغش بیرون زد. می‌گفت از فردا باید زنجیر در جیب بگذارم که مبادا ابراهیم (برادر دختر) بلایی سرم نیاورد.

خدایا توبه! چشم در چشم که شدیم و دست دادیم، یادم آمد. ما هم آدمیم و ممکن‌الخطاء. مقصود؛ امروز که متوجه شدم مادر رحیم کوچولو، جایی در گوشۀ قبرستان آرمید، فاتحه‌ای خواندم و در حین خواندن، به سرعت یاد و خاطرۀ آن دوران و عرائضی که عرض کردم جلوی چشمم ظاهر شد. یاد صفا و صمیمیت آن دوران از ذهنم گذشت. نان و سرشیر نماد خوشی‌ها و لحظه‌های ناب آن دوران بود که ذره‌ای از آن در این ایام نیست؛ لااقل برای من نیست. امروز که با پیراهن مشکی پس از پانزده‌سال دیدمش، دیدم از آن موهای بلند یک‌ور خوابیده خبری نیست. از موسیقی خبری نیست. خبری از نان و سرشیر خانگی نیست. خبری از تنور گلی داغ و زن‌های همسایه که یکی خمیر را نیمه پهن می‌کرد و دیگری کامل، نیست. نیازی به نیمه پهن کردن نبود؛ غرض دورهم بودن بود که نیست. جدای از اعمال بزه‌کارانه‌ای که در گذشته کردیم و یاد و خاطراتش را در همان دوران گذاشتیم و به پای جوانی تمامش کردیم و همان زمان توبه کردیم، امروز با بانگ بلند فریاد می‌زنم ذره‌ای از خوشی‌ها و صفای آدم‌های گذشته را در این ایام یافت نمی‌کنم و به صراحت می‌گویم گشتم نبود، نگرد نیست.

زبان مادری

سلام

1. سوّم یا چهارم دبیرستان بودم. آقای دُربیگی دبیر ادبیّات‌مان یک بیت شعر را از همه کلاس سی‌واندی‌نفره‌مان پرسید. هیچ‌کس نتوانست درست معنا کند «نه در مهد که نیروی حالت نبود / مگس‌راندن از خود مجال‌ت نبود» سعدی را. حالا هر وقت پوشک مادرم را عوض می‌کنم یاد آن‌روز می‌افتم.
2. مادر، دست‌ش را می‌گذارد روی شانه‌ام، یا علی می‌گوید زیر لب و برمی‌خیزد؛ مادر، پوکی استخوان دارد و پاکی قلب. مادر، قرص خواب می‌خورد؛ لورازپام ده. راحت‌تر می‌خوابد امّا با قرص ماه شب چهارده! «قند» خون مادر بالاست. دل‌ش اما همیشه «شور» می‌زند برای ما. اشک‌های مادر، مروارید شده است در صدف چشمان‌ش؛ دکترها اسم‌ش را گذاشته‌اند آب‌مروارید! حرف‌ها دارد چشمان مادر؛ گویی زیرنویس فارسی دارد! دستان‌ش را نوازش می‌کنم؛ داستانی دارد. مادر، سمبل مهندسی آفرینش خداست. به قول حسین پناهی «به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آن‌جا نباشد.»
3. خواهرم می‌گفت «مامان موقع طواف خسته شده بود. نشست کنار پیرزن‌ خارجی‌ای که مثل خودش داشت نفس چاق می‌کرد. به‌ش با زبان مادری گفت «تو هم فرو ماندی»؟!
4. به قول «هرمز انصاری» در کتاب «اندیشه میراب عشق»؛ «مادر، دست و نگاه و کلام‌ش شفابخش است.»
5. یکی از دخترهای دوران ارشد هنوز که هنوز است، بعد از سیزده سال می‌گوید «تو زن‌بگیر نیستی! یادته توو اون شماره سحر صفحه آخر، آخر ستون کاریکلماتورهات، نوشته بودی زن یعنی ظنّ!»
6. همهٔ کتاب‌ها، مقالات، اشعار و ... دربارهٔ زن را می‌شود در یک جمله خلاصه کرد؛ «زن را باید باور کرد.» همین!
7. آن شب تابستانی سال هشتادوهشت که خیلی ماخوذ به حیاء به پدرم گفتم «من و ... رو همین امشب محرم کنین با هم» یاد این شعر احمد شاملو افتادم که در وصف «آیدا»یش گفته «بوسه‌های تو / گنجشکان پرگوی باغ‌ند / و پستان‌های‌ت، کندوی کوهستان‌هاست.»
8. به قول سیّدمهدی شجاعی؛ «مردها صنعت خدا هستند و زن‌ها هنر او.»

#رجبعلی محبی (دردهای خاکستری)

میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها و روز مادر مبارک!

۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
Powered by Bayan