حریم خصوصی

به پست‌های یک بلاگر که نگاه کنید، می‌فهمید چیزی در چنته دارد یا نه. از نظر من خواندن وبلاگ یک بلاگر، جزو مطالعۀ روزمرۀ ما محسوب می‌شود. یک نوشته اولاً باید لذت‌بخش باشد برای خواننده و حس خوب منتقل کند، بعد می‌رویم سراغ محتوا. این دو مقوله از ارکان مهم نوشته‌اند. قدر قلم‌های خوب را باید دانست در این آشفته بازار بلاگ‌های بی‌محتوا. چه خوب است که وب‌های خوب را با قلم بسیار خوب‌شان مطالعه کنیم.

دیزالو را حتماً در برنامه‌تان قرار بدهید.

میرزا ...

http://bayanbox.ir/view/798694621960945015/0003.jpg

مردم شیریف ایران! رأی اولی‌ها! حضار گرامی! دوستان! رفقا! گل کاشتید!

دمی همدون گرم! کار به نهروان کشید.

بالشخصه دلم برای سؤالات جذاب جنابِ میرسلیم خیلی تنگ می‌شود!

به تقلید از جومونگ: «ایرانی...!»

اویی و ماری و هیوبو و بقیۀ چشم بادامی‌ها: «زنده بااااااااد!»

+ حالا دیگه خداوکیلی برید تو فکر ماه عسل و ماه رمضون، پیش پیش عباداتتون مورد قبول حق!

میرزا ...

http://bayanbox.ir/view/8256382316916485433/0001.jpg

الکی مثلاً منم رأی اولی‌ام، آرزو بر جوانان که عیب نیست، والّا!

میرزا ...

من بیشتر اهل فرهنگم تا سیاست؛ به همین دلیل از سیاست حرفی نمی‌زنم و تمام پست‌های وبلاگ را نیز اگر نگاه کنید، به اندازۀ ذره‌ای نکتۀ سیاسی یافت نمی‌کنید. سیاست اما در نوشتار یا نوشتن مطلب دارم. بیشتر سعی می‌کنم نظرات و عقائدم را در صندوقچۀ درون قفسۀ سینه‌ام حفظ کنم و تا خوب سبک، سنگین و بالا و پایینش نکردم، به این صندوقچه کلید نیندازم.

در این چند روز پست‌های متفاوتی در مورد ابراز عقائد، حمایت‌ها، تخریب‌ها، توهین‌ها، نقدها و بیانیه‌ها، مِن باب انتخابات خواندم و اخبار را هر روز رصد می‌کردم. تنها چیزی که می‌شد از بین پست‌ها جدا کرد، علناً توهین به جناح مخالف و سعی در تخریب آن‌ها بود؛ دقیقاً مثل مناظره‌های بعضی نامزدها که بیشتر حول محور تخریب می‌گشت تا ارائۀ برنامه، اهداف آن‌ها برای آیندۀ مملکت و تشریک مساعی در پیشرفت آن!

برای منِ نوعی مهم است که رئیس جمهور مملکتم چه کسی باشد. مهم است که فردای انتخابات، نام چه کسی قرار است از تریبون رسانه‌ها اعلام شود. مهم است که قدم بردارم برای رسیدن تا پای صندوق رأی و با افتخار، رأی خودم را؛ رأی خودِ خودم را، رهسپار صندوق کنم، اما تهِ تهِ ماجرا را که خیلی عمیق نگاه کنید، می‌بینید که از آن‌طرف هم یک سری چیزهای مهمِ دیگر وجود دارند.

مهم است که طرفداران هر نامزدی نباید شبانه حمله کنند به ستاد نامزد رقیب و بریزند و بپاشند و بسوزانند. مهم است که شیشه‌های ستاد نامزد رقیب، نباید شکسته شود. مهم است به اموال عمومی ضربه زده نشود. مهم است من و شما با توهین به هم و تخریب، همدیگر را خرد نکنیم. مهم است ابراز عقائد ما در مورد فردی که قصد رأی دادن به او را داریم، در بلاگ‌های دیگر پست نشود و در آخِر، مهم است که ما با دید باز و با دیدن حقایق و تحقیق فراوان در مورد نامزدها، به اندازۀ یک رأی سهیم باشیم در مملکت. اما باز تهِ تهِ ماجرا را که نگاه می‌کنیم، حق و سهم ما همین یک رأی است. فردا روز یک‌نفر با همین یک رأی‌های ما راهی پاستور می‌شود و علی می‌ماند و حوضش؛ ما می‌مانیم و توهین‌هایی که به هم کردیم و تخریب‌هایی که داشتیم و نفرت از هم، به‌خاطر این‌که قبل از انتخابات، سعی داشتیم از نامزد انتخاباتی‌مان حمایت کنیم. چه شد؟ رئیس جمهور با آراء ما راهی پاستور می‌شود و ما می‌مانیم و توهین و تخریب و نفرت!

اشکالی ندارد؛ اگر جنگ برده را ببازیم و کار به نهروان بکشد، برد با علی‌ست؛ اما نباید گذاشت کار به نهروان بکشد. حواس‌مان به قرآن‌های سر نیزه باشد، قرآن ناطق علی‌ست. بدانید شنبه همه چیز اخص برای ما تمام می‌شود.

+ عنوان، شعاری بود که در شهر ما می‌دادند و همین‌طوری از خلاقیت جماعت ایرانی خوش‌مان آمد.

میرزا ...

آنچه گذشت... :)

با این حالتی که محسنه نشسته بود و با آن هیکل باریک و لاغر و چشمان تورفتۀ سیاهش، دقیقاً شده بود مثل معتادها. داشتیم با هم شرط می‌بستیم که مختلط است و او می‌گفت مختلط نیست که یک‌مرتبه شخصی بسانِ فرامرز خودنگاه، داور مردان آهنین، به سمت ما آمد. گفتم: «محسنه! کم نیاریا!». رسید به ما و گفت: «با کسی کار دارین؟»، گفتم: «نه! اومدیم هواخوری». یکدفعه یقۀ کتم را گرفت و چسباندم به دیوار سیمانی. محسنه همان‌جا زهره‌اش ترکید و مخلوطی از شربت آبلیمو و پرتقال و شیر کاکائو، همراه با بستنیِ کاکائویی و زعفرانی و هر چه ظهر خورده بود، غثیان کرد! سری تکان دادم تا این افکار پریشان از من دور شود. همین‌طور که آمدن شخص موردِنظر که مثلِ داور مردان آهنین بود را نظاره می‌کردم، رسید به ما و گفت: «با کسی کار دارین؟». قیافه‌اش را که برانداز کردم، دیدم همان است که در عکس‌های شب خواستگاری، کنار داماد ایستاده، سریع گفتم: «شما باید آقا سیامک، برادر داماد باشین، نه؟». لبخندی زد و گفت: «بله و شما...؟» گفتم: «بنده میرزای اصفهانی، پسردایی عروس‌خانم و ایشون هم محسن، داماد ما!». حسابی تحویل گرفت و گفت: «قیافه‌ ایشون کمی غلط‌ انداز بود، چرا تشریف نمیارید داخل؟». محسنه گلویی صاف کرد و گفت: «صاحاب تشریف باشید، هستیم در خدمت شما».

مانده بودم سؤال کنم یا نه! دل را به دریا زدم و گفتم: «قاطی‌ان دیگه نه؟». سیامک که حالا کشیدگی لبش بیشتر شده بود، گفت: «آره، مجلس خودمونیه!» و با گفتن همین جمله، دوباره تعارف کرد و رفت به سمت ویلا. محسنه کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: «آره اروا عمت، مجلس خودمونیه!». گفتم: «محسنه شرط رو باختی. وعدۀ ما امشب، به صرف جوجه کباب؛ البته اگه معصوم محکم بزنه تو گوش محمدرضا!».

صدای اذانِ گوشی به گوشم رسید. محسنه کَکَش نگزید و همان‌طور که از آن حالت قبلی و با اطمینان به این‌که لباسش، لباس کار است، ولو می‌شد روی دیوارۀ سیمانی جوب، ریگ‌های در دستش را پرتاب می‌کرد به دیوارۀ این‌طرف جوب. من اما وقتی صدای اذان به گوشم می‌رسد، تا نماز را نخوانم، انگار هزار کار ریخته رو سرم و وقتی بخوانم، بی‌خیال دنیام (ریا نشه یه وقت!). محسنه اما تنها وقتی که نماز می‌خوانده، دوران مدرسه بوده که آن هم به اجبارِ ناظم و با جماعت بچه‌ها، بدون وضو می‌ایستاده به صف! باور کنید اگر می‌دانستم، دختر بهش نمی‌دادم. آن زمان عقلم نرسید که سؤال کنم آقا داماد نماز هم می‌خوانند که اگر می‌گفت نه، همان‌جا می‌گفتم با این تفاسیر، زین پس شما نه به عنوان خواستگارِ آبجی بنده، بلکه به عنوان مهمان قدم‌تان بر سر چشم و پشت‌بندش ادامه می‌دادم: «از نظر من این خواستگاری کنسله!». بماند که ملت آن‌قدر روشن‌فکر شده‌اند که این مسائل، در حاشیه قرار گرفته یا اصلاً مهم نیست برای‌شان.

گفتم: «محسنه خره! اذان شد، یکی هم که این‌جا اهلش نیست. زیلو تو ماشین نداری؟». محسنه گفت: «نه والا، تازه خریدمش». همان موقع عمو از ویلا بیرون آمد. عمو که گفت پس چرا نمی‌آیید داخل، محسنه گفت: «قاطی‌ان عمو، منم قاطی‌ام!». پتویی را که همیشه در وانت عمو بود، گرفتم و با وضوئی که قبلاً گرفته و سفت هم نگهش‌داشته بودم، همان‌جا بیرون ویلا، روی سنگ‌فرش‌های آن‌طرف‌ترش، چسبیدم به نماز (ریا بعد از عمل اشکال نداره). تمام که شد، محسنه هنوز داشت سنگ پرت می‌کرد به این‌طرف جوب؛ گاهی هم محکم‌تر، به سمت دیوار ویلا.

عمه (مادر عروس) که از ویلا بیرون آمد، گل از گلش شکفت: «خیلی خوشحال شدم عمه، خوش اومدی! اگه داخل معذبی، الان میگم یه قلیون برات چاق کنن بیارن بیرون. بشین رو این تخت عمه». نشستم روی تختی که کنارِ در ویلا بود و محسنه هم ریگ‌ها را ریخت رو زمین و آمد نشست کنارم. موز و پرتقال و کیوی و آلوچه و خیار و توت‌فرنگی، به مقدار لازم همان‌جا روی تختِ بیرون ویلا میل شد. اگر لحظه‌ای غفلت می‌کردم، محسنه امان نمی‌داد و همه را دولپی می‌بلعید. آخرین آلوچه را آمد بردارد که زدم روی دستش. همین شد که رفت سراغ توت‌فرنگی‌ها.

معصوم از ویلا بیرون آمد. مهراده داشت نفسش از گریه بند می‌آمد. گفتم: «مگه چیکارش کردی؟ یه‌کم آروم‌تر!». مظلومانه گفت: «به خدا کاریش نکردم، خودش گریه می‌کنه و ساکت نمیشه!». مهراده را گرفتم و شروع کردم به پیش‌پیش کردن. معصوم ادامه داد: «میرزا! محمدرضا رو هر چی نیشگون می‌گیرم گریه‌ش نمی‌افته، فقط میگه نکن! چیکارش کنم؟». بی‌محابا گفتم: «بیارش دم در». تا آوردش دم در، محکم خواباندم زیر گوشش که محسنه آن‌طرف‌تر پرید بالا و آخرین توت‌فرنگی از دهانش جست بیرون. معصوم حس مادرانه‌اش گل کرد و معترض گفت: «چیکار داری بچما؟!». صدای گریۀ محمدرضا به قدری بالا رفت که عده‌ای که دم مجلس ایستاده بودند، فکر کردند دارم بچه را می‌زنم، آمدند جلو و گفتند: «این چه طرزِ تربیت بچه‌س!». فرصت را غنیمت شمرده و با زدن یک چشمک به معصوم، قضیه را فیصله دادم. معصوم هم جریان را گرفت و رفت داخل وسائلش را جمع کرد و با آبجی برگشتند بیرون. چون زشت بود که بدون خداحافظی برویم، رفتم تا دم‌دمای مجلس و با داماد از روی اکراه دست و روبوسی کردم و برای مینا هم آرزوی خوشبختی کردم و برگشتم. محسنه همان بیرون نشست. عمه از دور اشاره کرد که بایستم. توی ماشین نشسته بودیم که با مقداری سالاد ماکارونی و یک پلاستیک میوه به سمت ما آمد. تحویل‌مان داد و با سلام و صلوات بدرقه‌مان کردند.

و اما پس از برجام (مخفف بعدِ رفتن از جشن ازدواج مینا) شنیدیم فرجام بدی داشته مجلس. عموی داماد از بس نوش‌جان کرده بوده، وسط مجلس، لنگ در هوا می‌شود و لنگ‌ها پس از بازگشت از هوا، به صورت عمۀ بزرگ اصابت می‌کند. سیامک از بس خورده بوده، پخش و پلا می‌شود بر زمین و همان قسمتی که می‌افتد، فرورفتگی زمین ایجاد می‌شود، همان‌جا غثیان کرده و هجده نفر اطرافش را می‌گیرند و به اتاق بالا می‌برند تا در بین شیشه‌های مشروب به استراحت بپردازد و آخر شب هم، یک از خدا بی‌خبر، جیپِ پدر داماد را در جلوی ویلا، به آتش کشیده که به گزارش آسوشیتدپرس، فقط موتورش سالم مانده است. این‌ها موقعی اتفاق افتاده که من و معصوم و آبجی و محسنه، در حال خوردن جوجه کبابِ شرط‌بندی بودیم و مهراده و محمدرضا هم در خواب ناز.

میرزا ...

از خیلی‌وقت پیش، دختر عمه مشکوک می‌زد. تا تلفنش زنگ می‌خورد، سریع هنوز پاسخ نداده، دنبال سوراخ‌سنبه‌ای می‌گشت که در آن جاخوش کند و بنشیند به اختلاط. دیگر به مرور عادی شده بود و از یک‌زمانی به بعد دنبال سوراخ‌سنبه نمی‌گشت و همان‌جا زیرلبی مکالمه را زمزمه می‌کرد. یک‌بار که حواسش نبود، در جمعی که نشسته بودیم، یک‌مرتبه صدایش بالا رفت و گفت: «نه سیا! اونجا اصن خوب نیست، خیلی شلوغه، دوست ندارم!»، بعد وقتی فهمید چه گندی زده، صدایش را آرام‌تر کرد و گفت: «میگم نه سیا، خیلیییی شلوغه!». از این‌جا بود که تمام شک‌ها که تا این روز داشتیم، مبدل شد به یقین. اوج غیرت باباش هم این بود که وقتی تلفنش زیاد طول می‌کشید، با لطافت خاصی می‌گفت: «مینا! بسه دیگه بابایی!»، مینا هم لطیف‌تر از بابا می‌گفت: «چشم پدر، الان تمومه!».

بعد از مدتی که از رفاقت‌شان می‌گذشت، یک‌روز محسنه، دامادمان در مورد «سیا» حرف‌هایی زد که بر نتابیدم. مدتی قبل فهمیدم که سیا رسماً از دختر عمه خواستگاری کرده و با عکس‌هایی که گرفته بودند، متوجه شدم که این ارتباط قدمتی چندساله داشته و منِ بدبخت سرم به کار خودم مشغول بوده است. محسن می‌گفت که در همین ایامِ رفاقت، یک دفعه سیا، مینا را زده که حسابی برای آبجی دردِ دل کرده، ولی باز خر شده، عشق کورش کرده و می‌گوید درِ آسمان باز شده و یک سیاوش از بالا تِلِپی افتاده پایین. از همان موقع که این ماجرا را متوجه شدم، همین‌طور الکی از این پسر خوشم نمی‌آمد. جالب این‌که محسنه، دامادمان هم، هم‌رنگ من شده بود و با این وصلت مخالفت می‌کرد که اگر من نگفته بودم «محسنه! تورو سننه! مگه تو فضولی! به تو چه! خود علف به دهن بزی شیرین اومده، تو چکاره‌ای!»، خون جلوی چشماش را گرفته بود و می‌خواست آدم اجیر کند که در یک شب تاریک، چفیه به سر، باندپیچی شده، سیا را بزنند.

دیشب عقد و عروسی را با هم گرفتند. با محسنه تصمیم گرفتیم که هر کدام‌مان بهانه‌ای بیاوریم و قدم در مجلس نگذاریم و این را علناً اعلام کردیم. چهارشنبه عمۀ بزرگ‌تر تماس گرفت و گفت: «میرزا! شنفتم می‌خوای نیای عروسی! عمه! مگه مینا یه پسردایی بیشتر داره؟»،  این را که گفت، گفتم: «عمه! یعنی سعید و وحید نرموکن؟! خُنثان؟!»، گفت: «نه عمه، سعید که الناز حکم جلبش رو گرفته می‌ترسه بیاد، مأمورا بریزن جلبش کنن، تازه نیادم بهتره، مجلس می‌ریزه به هم. وحیدم که شیفته، می‌مونه فقط تو...». گشتم دنبال بهانه‌ای که از اتفاق آمد بر سر زبان و گرفت و آخر دست گفت: «باشه عمه، هرجور خودت می‌دونی!».

همۀ تیرها که به هدف نخورد، دیروز خود عمۀ کوچک‌تر که بشود مادر عروس، تماس گرفت و گفت: «عمه! به خدا اگه نیای دیگه نه من، نه تو، تازه شوهر عمت گفته بگو اگه نیاد، دیگه باهاش حرف نمی‌زنم.» همان بهانه‌ها را که آوردم، از سر لج گفت: «خب باشه، کاری نداری؟»، گفتم: «باشه‌باشه؛ میام!». تا این را گفتم خوشحال شد و ادامه داد: «آی قربونت بره عمه! الان آدرس رو برات پیام می‌کنم.» آدرس را که پیامک کرد، جوابش دادم: «عمه! مجلس که نر و ماده با هم نیستن؟»، جواب داد: «نه عمه! جدان، شاید آخر شب...».

از آن‌طرف محسنۀ زن‌ذلیل، آبجی تنگش را گذاشته بود که اگر نیایی، روزگارت را سیاه می‌کنم. محسنه هم که غلام حلقه به گوش آبجی بود، تسلیم شده بود و زنگ زد به من که «خره میرزا چیکار کنم؟»، گفتم: «خاک تو سرت با اون هیکلت!».

معصوم و آبجی با مینا هماهنگ کرده بودند که ساعت 3 آن‌جا باشند. معصوم هم که آبجی درسش داده بود، کمی باد و بق کرد که باید برویم. این شد که من و معصوم، آبجی و محسنه راهی قلعه‌شور، جادۀ بهارستان شدیم (پرتقال دیوانه و علی‌ترین و پوکرفیس و الهام بانو بلدند کجاست) تا در مجلسی که در باغ_ویلای عموی داماد گرفته بودند حضور پیدا کنیم. در راه به معصوم گفتم: «نزدیکای اذان که شد، یکی محکم می‌زنی تو سر محمدرضا؛ به‌طوری که سفتی اشکش در بیاد، مهرادم یه نیشگون می‌گیری که کل ویلا رو صداش برداره، بعدم بهونه می‌کنی که باید بریم که بچه‌ها آروم نمی‌گیرن. امکانش هست محمدرضا ساکت بشه که باز محکم‌تر می‌زنیش، ولی مهراده با همون نیشگون تا آخر میره!».

تا رسیدیم دم ویلا، قو پر نمی‌زد. در باز بود، ولی کسی نبود. یا الله‌گویان وارد شدیم. هنوز چندقدمی نرفته بودیم داخل که یک‌مرتبه سگی به اندازۀ فیلی که «ویلی فاگ» با آن تا بمبئی سفر کرد، ورّی کرد تو دل‌مان و شروع کرد به پارس‌کردن. نصف چربی‌های شکمم، همان‌جا روی زمین افتاد. محسنه با آن هیکل لاغر و نحیفش، خورده بود تو دیوار سیمانی و از حال رفته بود. مهراده گریه‌اش بند نمی‌آمد. محمدرضا پاچۀ شلوارم را داشت می‌جوید از ترس. آبجی و معصوم هم چادرها را انداخته و داشتند به سمت ماشین می‌دویدند. خدا رحم کرد سگ را بسته بودند و الّا پوست همه را غلفتی می‌کند و گوشت و استخوان‌مان را کامل، «یهویی» قورت می‌داد.

تا دیدیم هنوز در مجلس خبری نیست و فقط دو خدمۀ زن داشتند میز و صندلی‌ها را می‌چیدند، معصوم و آبجی و محمدرضا و مهراد را با سگ و دو خدمه تنها گذاشتیم و بهانه‌ای آوردیم و با محسنه، راهی پل‌خواجو شدیم. از چهارباغ تا چهاراه نقاشی (پرتقال دیوانه و علی‌ترین و پوکرفیس و الهام بانو بلدند کجاست) شکم را پر کردیم از بستنی و شربت و اگر راه‌بندان نمی‌شد حتی آش‌رشته را هم می‌زدیم بر بدن که نشد و می‌دانم تا مدت‌ها حسرتش بر دل‌مان خواهد ماند.

هوا که کمی گرگ و میش شد، به سمت باغ_ویلا حرکت کردیم. تا رسیدیم، دیدیم بله، مجلس قاطی و بزن و بکوبی برپاست. این بود که محسنه که تا آخر مقاومت کرده و از سر لج با لباس کارش آمده بود، سرزیک نشست آن‌طرف جوبی که روبروی ویلا بود و من هم این طرف جوب ایستادم. با این حالتی که محسنه نشسته بود و با آن هیکل باریک و لاغر و چشمان تورفتۀ سیاهش، دقیقاً شده بود مثل معتادها. داشتیم با هم شرط می‌بستیم که مختلط است و او می‌گفت مختلط نیست که یک‌مرتبه شخصی بسانِ فرامرز خودنگاه، داور مردان آهنین، به سمت ما آمد. گفتم: «محسنه! کم نیاریا!». رسید به ما و گفت: «با کسی کار دارین؟»، گفتم: «نه! اومدیم هواخوری». یکدفعه یقۀ کتم را گرفت و چسباندم به دیوار سیمانی. محسنه همان‌جا زهره‌اش ترکید!

ادامه دارد...

میرزا ...

رابطۀ دوست‌پسری و دوست‌دختری عاقبت ندارد. نمونۀ بارزش همین پسر عموی من؛ دختری را در خیابان دید و یک‌دل که نه، بلکه صددل عاشق جمالش شد و یک‌روز دیدیم کارت دعوتی آمده که وقتی بندِ باریک قهوه‌ای رنگش را بیرون می‌کشیدیم، نام سعید و الناز، در رأس کارت چشمک می‌زد. حالا اما الناز کمربند قهوه‌ای رنگ پسرعمو را به این‌طرف و آن‌طرف می‌کشد و عموزاده را از این دادگاه به آن دادسرا و از این پاسگاه به آن شورای حل اختلاف می‌کشاند.

یا کمی نزدیک‌تر؛ همین همسایۀ بغلی‌مان. پسرش در پاساژی معروف که همه‌کار در آن صورت می‌گیرد الّا کاسبی، مغازه دارد و در همان‌جا دختری را می‌بیند و چند هفته طرح پیوند رفاقت می‌ریزد و دستِ بر قضا همان دختر می‌نشیند بر سر سفرۀ عقدش. شب عروسی‌اش خواب و خوراک نداشتیم. جلسه‌ای مختلط، در شب میلاد امام‌حسین‌علیه‌السلام که اتفاقاً ما هم دعوت داشتیم که بهانه‌ای چاق کردیم و نرفتیم. شاید بپرسید از کجا می‌دانی که مختلط بوده؟ شما که نرفتی! من هم به ضرس قاطع ارجاع‌تان می‌دهم به همان قسمتی که نوشتم خواب و خوراک نداشتیم و از سر مزاحمت بزرگواران، چسبیده بودم به پنجرۀ اتاق و سیگار پشت سیگار دود می‌کردم. از اتفاق خوانندۀ مجلس که در حین خواندن ترانۀ «دوستای دوماد میگن به هم میان ماشالا، به هم میان ماشالا؛ دوستای عروس میگن به هم میان ایولا، به هم میان ایولا؛ اهل محله میگن، همه تو محله میگن؛ ماشالا ماشالا به عروس و دوماد، ماشالا ماشالا به دو شاخِ شمشاد» بود، یک مرتبه بعد از گفتن دو شاخ شمشاد، گفت: «ماشالا خالۀ آقا داماد، عجب قری میده! به افتخارش!» و از همین‌جا بود که پی بردیم نر و ماده در کنار هم دورهمی‌ای تشکیل داده‌اند که سهم ما از این مجلس، سیگار با دود اضافی شد. چه شد؟ دقیقاً آقا داماد مدت‌هاست در منزل پدرشان به سر می‌برند؛ چرا که عروس‌خانم، خانه، ماشین و مغازۀ ایشان را به عنوان مهریه برداشته و سهم آقا داماد را که یک «لگد» بوده تقدیم جناب‌شان کرده است. دیروز دیدم که به دختر کوچک 4 ساله‌اش دوچرخه‌سواری یاد می‌دهد و می‌گوید: «هانی! رکاب بزن، تو زندگیتم همین‌طور می‌خوای رکاب بزنی!». نیست خودش درست رکاب زده بود، داشت علوم معنوی‌اش را سینه به سینه منتقل می‌کرد! خلاصه که ده‌ها نمونه می‌توان نام برد که صد البته خودتان واقفید. حالا امشب هم، شب میلاد امام‌زمان‌علیه‌السلام، عروسیِ دختر عمۀ من بود که جریانش را مفصلاً در پست بعد تقدیم‌تان می‌کنم.

این‌که همسرت را در بین دخترانِ آزان‌تیزان کرده و صاف‌کاری، نقاشی شده در خیابان پیدا می‌کنی بماند، این‌که مختلط، زن و مرد، پیر و جوان، خرد و کلان، نر و ماده با هم و به هم جفتک پرت می‌کنید بماند، این‌که طبقۀ بالای باغ_ویلا را پر از شیشه‌های عرق‌سگی و اخواتش کرده‌ای و یک‌به‌یک مهمانان به سمت آن اتاق می‌روند و تلوتلو خوران باز می‌گردند، بماند، این‌که عموی داماد از بس خورده، لنگ در هوا می‌شود وسط سن و بعد آدرس دست به آبِ باغ_ویلایش را از دیگران می‌گیرد، این هم بماند! سؤال اینجاست؛ به چه نیتی عروسی یا عقدت را شب میلاد امام‌زمان یا امام‌حسین یا امام‌علی علیهم‌السلام می‌اندازی که در بین رقصیدن و نوشیدن، مدام لقلقۀ زبانت باشد به سلامتی وجود مقدسش؟! «بازیت گرفته؟!».

عیدتون مبارک!

میرزا ...

در همین فضای نسبتاً مجازی و با تمام دغدغه‌هایی که بلاگرها دارند برای این‌که پر کنند فضای وب را با کلماتی که از درون آن‌ها سرچشمه می‌گیرد و بعضاً دیده شده حتی بلاگری دغدغۀ این را دارد که امروز چه بنگارم که بتوانم مخاطبم را سیراب کنم از چشمۀ زلال کلماتم، گاهی نوشته‌هایی دیده می‌شوند که مشخص است پیروی می‌کنند از آن قانون نانوشته که سوژه و موضوعِ خوب و خاص، باید خودش رجوع کند به مغز بلاگر و تبدیل به کلمه شود و توسط شست و سبابه، قلم را برگیرند و خالی کنند روی کاغذ و یا به واسطه و کمک تمام انگشتان، روی کیبورد ضربه شوند و یا که نه، توسط انگشت سبابه روی صفحۀ گوشی ریخته شوند. مهم نیست از چه طریقی، مهم این است که پر می‌شود، کلمه می‌شود و ریخته می‌شود در جایی.

من گاهی نمی‌توانم در مقابل بعضی از نوشته‌ها تمام قد نایستم و دست نزنم. قرار نیست که بلاگری وظیفه داشته باشد که هر روز بنویسد. قرار نیست که با یک روز ننوشتن مخاطب از دست بدهد و راضی شود به هر مطلبی. قرار است که بلاگر تبعیت کند از یک مَثَل معروف که نه تنها در گفتار، بلکه در نوشتار هم «کم گوید و گُزیده همچون دُر!». از میان تمام نوشته‌های یک بلاگر، حتماً نوشته‌ای را پیدا خواهید کرد که حال‌تان را عوض کند؛ که خودش نوشته باشد؛ خودِ خودش؛ خودِ خودِ واقعی‌اش! نه از سر رفع تکلیف. «نطفه‌ای که پست شد» از همین قبیل است. تمِ عاشقانه‌ای آرام که وقتی شروع به خواندنش می‌کنی، همان جملۀ انتهایی انگار بی‌واسطه به مغز منتقل می‌شود؛ «هیسسسسسس! حرف نزن! دهنت رو بیار نزدیک گوشم؛ فقط نفس بکش!».

چهارچوب و ساختار داستان و یادداشت مدت‌هاست از بس تکرار شده و توسط نویسندگان مختلف بیان شده، تقریباً به ثبات رسیده و به شکل یک قانون در این دو مقوله درآمده است. نکتۀ قابل توجه این‌که کلمات جزو مایملک نویسنده‌هاست؛ مثل پول. نویسنده باید در خرج کردن کلمات دقت کافی را داشته باشد. ولخرجی به همان میزان قبیح است که خساست دارای این خصلت است. چطور همیشه سعی می‌کنیم برای پول‌های‌مان برنامه‌ریزی کنیم و درست خرج کنیم، در خرج کلمات هم همین حکم صادر می‌شود. نویسنده از خروج کلمه به کلمه و واژه به واژه‌اش هدف دارد و مسیر مشخصی را مد نظر گرفته است، فلذا کلمات یا جملاتی که قرار نیست مرهمی باشند بر زخم‌های متن و یا در گره‌گشایی و پیام دخیل باشند، محکومند به زائده بودن و باید از متن حذف شوند. «بگذریم»‌های زیاد همیشه کارساز نیستند. از اتفاق از بعضی نکاتِ قبل از این بگذریم‌ها، به راحتی نمی‌توان گذشت و این‌که خود نویسنده از این واژه زیاد استفاده کند، در واقع کمک کرده است به پرتاب مخاطب، از آن قضیه به سمتی دیگر که انگار این ماجرایی که من از آن گذشتم، زیاد هم اهمیت ندارد و اگر در فکرش هم فرو رفته‌ای، بیرون بیا! ساختار «نطفه‌ای که پست شد»، تقریباً تبعیت کرده از ساختار یک یادداشت استاندارد. متأسفانه اما شروعش از هم گسسته است.

«وقتی که تقریباً نیمی از فیلم No Country for Old Men را دیده‌ام»:  نکته اینجاست که بردن نام این فیلم و حتی بعد از آن که صحبت از «لذت» و «کنسرو» به میان می‌آید، هیچ تأثیری در روند این عاشقانه ندارد. تو گویی ابتدا، چیزی غیر از انتهاست و زائد است. اگر متن را با دقت بخوانید و یا خوانده باشید، می‌بینید که از اواسط یادداشت، تازه مطلب شکل یادداشت عوام‌پسند به خود می‌گیرد و ابتدائاً مثل روزانه‌نویسی‌های مستر مرادی و هم‌ولایتی امام هشتم است و خیلی که بخواهیم با دید مثبت بنگریم، می‌رود زیرمجموعۀ نوشته‌های هلما و حوا بانو. از همین اواسط اما انگار عمیقاً یادداشت برگرفته از خودِ خودِ وجود سناتور تد است و نه قبلش. به عقیدۀ من این عاشقانه از عبارتِ «شاید بهترین زمان برای تولد این کلمات همین لحظه‌ها باشد. درست زمانی که...» شروع می‌شود و اگر «بگذریم»ها بگذارند و مزاحم فکر منِ مخاطب نشوند، الباقی یادداشت، دقیقاً طبق اصول پیش رفته و نشانگر قلم توانای نویسنده در این عرصه است.

بعضی از بلاگرها فکر می‌کنند و فقط فکر می‌کنند که محاوره‌نویسی ایجاد صمیمیت می‌کند و ادبی نوشتن برای‌شان سخت است، ولی به نظر نگارنده حتماً باید فرقی بین نوشتن و حرف زدن باشد که اگر چنین نبود نوشتن خلق نمی‌شد. لذت محاوره‌نویسی حتی در زیر و بمِ این‌که همۀ متن را محاوره می‌نویسند، گم شده است. مخاطب با دیدن این همه کلمه که به صورت شکسته نوشته شده است، تو گویی خود را در بین جدول متقاطع احساس می‌کند و سرعتش را برای حل کردن کلماتی که هیئت‌شان شبیه هیئت کلمات کتاب‌ها نیست، کم می‌کند و بدتر آن‌که به صورت یک عادت شده است.

«نطفه‌ای که پست شد» از لحاظ ویراش و نگارش که اساس یک یادداشت مناسب است نیز در خیلی از قسمت‌ها لنگ می‌زند که نویسنده از بس عادت به «محاوره‌نویسی‌های بی‌جا!» داشته، در اوج نوشتۀ ادبی‌اش هم شاهد «یه توئه زیبا و جذاب» هستیم، اما محتوای نوشته‌اش به قدری دل‌نشین است که حتی ساعت شش صبح که دهانت به حدی خشک است که نان و پنیر و حلوا شکری (صبحانۀ مورد علاقه‌ات!) هم از گلویت پایین نمی‌رود، خواندنش به همان اندازۀ نان و پنیر و حلوا شکری شیرین است و مدام از ابتدا تا انتها می‌گوید: «هیسسسسسس! حرف نزن! ذهنت رو بیار نزدیک متنم؛ فقط نفس بکش!».

به بهانۀ «نطفه‌ای که پست شد» نوشتۀ سناتور تد   

میرزا ...

به حق چیزهای نادیده و ناشنفته! امشب می‌خواهم رازی را برای شما برملا کنم که سال‌هاست کنج قفسۀ سینه‌ام نگه‌داشته و به احدی نگفته و در پیش هیچ بنی‌بشری واگویه نکرده‌ام. شاعر می‌فرماید: از مکافات عمل غافل مشو/ گندم از گندم بروید جو ز جو! صد البته که شما خودتان می‌دانید که هر عملی را عکس‌العملی است و از آن‌طرف هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی! این را حتی نیوتن هم به اثبات رسانده است و شما خودتان واقفید. اصلاً بلاگر جماعت داناست و اقتضای کارش این است که در حفره‌ها سرک بکشد تا سوژۀ به درد بخوری برای دیگران، همین‌طور در فضای نسبتاً مجازی بپراکند و کیفش را رفقایش ببرند و اگر سفره‌ای پهن شد و اطعمه و اشربه‌ای از جنس خوراک روح، در آن بود، کمی هم در ثواب آن شریک باشد. زیاد حاشیه نروم و بروم سر اصل مطلب. از مکافات عمل‌تان به هیچ وجه من الوجوه غافل نشوید. بدانید و آگاه باشید اگر گندم کاشتید، گندم برداشت می‌کنید و اگر جو، جو!

حقیر سیزده ساله‌ای بیش نبودم که عشقم این بود دوچرخه را به دست بگیرم و از سرازیری قبرستان بالا بروم و بعد آن بالا سوار دوچرخه شوم و بدون رکاب زدن، با سرعت سرسام‌آوری به طرف پایین سرازیر شوم و خلاصه عشق کنم و حالش را ببرم. در یکی از روزها که از سرازیری قبرستان به سرعت جت در حال اوج‌گیری و کیف و حال بودم، نرسیده به غسال‌خانه که روبروی قبرستان و پایین سرازیری بود، نفهمیدم که چطور شد یک‌دفعه دختری 9 ساله خودش را به دوچرخۀ من کوبید یا دوچرخه به دختر کوبیده شد و همین‌طور پخش و پلا شد روی زمین و دندانش شکست؛ البته خودم بسان تام در «تام و جری» چسبیده بودم به تیر چراغ برق. وقتی تیر چراغ برق مرا رها کرد و خودم را پیدا کردم، مانده بودم چه کنم با گریه‌های این دختر و خونی که از دهان و صورتش، آمیخته با اشک، بر روی زمین می‌چکید! در آن موقع چاره‌ای ندیدم جز این‌که جیب‌هایم را بگردم و گشتم و یک عدد اسکناس 1000 ریالی که بشود 100 تومانی خودمان، پیدا کردم و دختر را با هزار التماس از زمین بلند کردم و محکم 100 تومانی را کف دستش گذاشتم. معجزه می‌کند این لامذهب! پول را می‌گویم! 100 تومان هم آن زمان برای خودش پادشاهی می‌کرد. فی‌الفور ساکت شد و خوشحال و خندان، دندان شکسته را از روی زمین برداشت و رو در روی من و چشم در چشم من خندید؛ به طوری که دقیقاً جای خالی آن دندان هم نمایان بود. تا خنده را دیدم، مطمئن شدم که آثار این 100 تومانی به قدری است که حتی این ماجرا پیش پدر و مادرش حتی بازگو نمی‌شود و با گفتن «تو کوچه خوردم زمین» قضیه فیصله پیدا می‌کند. این بود که مطمئن شدم و با یک نگاه به این‌طرف و یک نگاه به آن‌طرف، دوچرخه را برداشته و پا به فرار گذاشتم.

ای دل غافل! نمی‌دانستم آن دختر که آن روز دندانش را شکستم و به کسی بروز ندادم و او هم اتفاقاً بر کسی بازگو نکرده و آن روز با 100 تومانی بستنی‌های خوشمزه را از لابلای همین جای خالی دندان، به راحتی عبور می‌داده، امروز روبروی من می‌نشیند و همان‌طور که به مهراد شیر می‌دهد، هر روز از من پول ایمپلنت دندانش را طلب می‌کند و مهراد هم ذوق مرگ می‌شود.

میرزا ...

کامنت گذاشتن حتی به اندازۀ خود پست گذاشتن می‌تواند ارزشمند باشد؛ به همین‌خاطر بالشخصه اگر ببینم بلاگری در نوشتن، تا حد زیادی کاربلد است، شاید به صورت صوری کامنتی بر مبنای پستش نگاشته باشم، اما به صورت خصوصی نکاتی را مِن‌باب خود پست و سبک نگارشش حتماً گوشزد می‌کنم؛ چون می‌دانم جَنَم نوشتن در وجودش نهفته است و این نهال کاشته شده است. این ادعا را تعدادی از بلاگرها می‌توانند تأیید کنند. اما مسئله‌ای که باعث شد قلم بزنم و انگشتان کجم را روی دکمه‌های صفحه‌کلید بچرخانم، همان دو کلمۀ اول این یادداشت است که گاهی بعضی‌ها با کامنت‌های گرانبهای‌شان حتی، بیشتر از مطلب می‌توانند آدم ممکن‌الخطاء را به تفکر وادارند.

به قول حضرت عشق (کازیمو)، دلیلی که باعث شد یک نوع بی‌خوابی دوست‌داشتنی از سر و کولِ چشمانم بالا برود و من را روی صندلی زهوار دررفتۀ گوشۀ اتاق بنشاند و ذهن مچاله شده‌ام را از صدای خفۀ واژه‌ها پر کند و انگشتان کشیده‌ و کجم را روی صفحه‌‌کلیدِ بینوایم برقصاند و واژه‌های دوست‌داشتنی را در آغوش گرم یکدیگر بچپاند و دکمۀ سبز رنگ ذخیره و انتشار را به آرامی بفشارد و در نهایت ستارۀ جعبۀ دنبال‌کنندگان وبلاگ شما را روشن کند، این کامنت مهم در وبلاگ «هلما بانو» بود که از اتفاق از طرف یک بلاگر خوش‌قلم نوشته شده است:

 به راستی چگونه می‌شود که تصمیم می‌گیریم یک وبلاگ را دنبال کنیم! جواب هلما بانو به این کامنت به شدت مدبرانه است. همیشه علت برای دنبال‌نکردن یک وبلاگ وجود دارد؛ آن هم علت‌های متنوع که به وفور و به هر بهانه‌ای یافت می‌شود، اما چیزی که ممکن است تک و توک برایش علت یافت، کامنت «حورا» ا‌ست که از نظر من برگرفته از یک تفکر کاردرست است. خیلی مشتاقم بدانم هدف از دنبال‌کردن وبلاگی از جانب شما چه می‌تواند باشد؟

خوانندۀ متفکر می‌داند که این یادداشت در قالب پست، لایۀ زیرین دارد.

میرزا ...