معرفی وبلاگ

از اول عاشق معرفی کردن وب‌های خوب بودم. جزو ترویج خوبی‌ها می‌دانستم. آن اوایل خواستم «حضرت عشق» را به مخاطبان معرفی کنم که دیدم خودش قلندری‌ست در این وادی. پس از او نیافتم کسی که نوشته‌اش بر دلم بنشیند.

دوست تازه واردی‌ست به عرصۀ بیان. قلمش بد نیست در این آشفته بازار بی‌محتوایی. با حال زار چند پستی از او خواندم. معلوم است ادبیات می‌داند. با دیدن عنوان وبلاگش، این بیت از ذهنم گذشت: «شب چنان گریه کنم بی‌تو که همسایه به‌روز/ دست من گیرد و بیرون کشد از آب مرا».

علی‌ای‌حال وبلاگ شب را همراهی کنید، خوش‌آمدی به او بگویید و از نوشتنش لذت ببرید.

اصی یه وضی!

روح وابسته به جسم است و جسم وابسته به او. این دو در کنار هم معنا می‌شوند. از نظر من اما، غذای جسم مهم‌تر از غذای روح است. حواس جمع می‌خواهد که پسوند «تر» را بفهمد. نه این‌که غذای روح مهم نباشد که تنها و تنها غذای جسم یک «تر» اضافه‌تر دارد.

چند روزی است که غذا نخورده‌ام. خورده‌ام؛ غذای درست و حسابی نخورده‌ام. مریضی بر من چیره گشته و تمام اعضاء و جوارحم را از کار انداخته است. چشمم به اندازۀ یک میلی‌متر باز می‌شود. گوشم صداهای درهم‌برهم می‌شنود و گاهی درویش شده، «هو» می‌کشد. حس بویایی‌ام، از کار افتاده و بدتر از آن حس لامسه که لامذهب نیاز هر بشری در موقعیت من است. حالا در این گیر و دار، فکر معشوقۀ ثانی نیز مرا از کار و بار انداخته است.

فکّم درد می‌کند و دهانم یک سانتی‌متر، به اندازۀ قاشق چای‌خوری که بتوانم آب درون آن بریزم باز می‌شود؛ و این است عامل غذا نخوردنم. گفتم بروم شهرزاد، بلکه با دیدن فضای صمیمی‌اش و غذای باب‌طبعش، مسیر عوض کنم، اما فقط سی‌هزار ناقابل از بابت رؤیت فضا دادم و غذا را همان‌طور دست‌نخورده رها کردم. درد عضلات دست و پا این وسط چه می‌گویند؟ مقدمت گرامی درد عزیز که می‌دانم از جانب اویی!

مقصود؛ در بستر خوابیده بودم، پا چسبانده بودم به بخاری. خاله تماس گرفت و گفت معشوقۀ ثانی «بله» اولیه را داده است. با آن‌که گوشم صداهای عجیبی می‌شنید اما، درد عشقی کشیده‌ام در این چندوقت که این نوای خاله، به وضوح در گوشم طنین‌انداز شد.

غرض این‌که، دو ماجرای مفصل برای نوشتن دارم، اما روح و جسم، دست یاری به هم داده‌اند تا مدتی خانه‌نشین و بستر به زیرم کنند. علی‌ای‌حال نیازمند دعاهای رفیقانه و شفیقانۀ شما هستم.

تا بعد...

سخنی با منتقد فیش‌نگار

آدم وقتی در این فضای نسبتاً مجازی، بلاگرهایی را می‌بیند که دغدغۀ نوشتن دارند، کیف می‌کند. از سر کشتن وقت و سرگرمی قلم نمی‌زنند و دوست دارند چیزی به مخاطب اضافه کنند و یا حداقل بحثی زیر مطلب شکل دهند. دوست دارند تأثیرگذار باشند و یا لااقل وجدان‌شان راحت باشد که گزافه نگفته‌اند. این‌که نویسندگان از دیگران ایده بگیرند و مطلب خلق کنند، نه‌تنها بد نیست که صد البته تحسین هم می‌شود. سوژه از آسمان نزول نمی‌کند. ایده‌ها عمدتاً در پس نوشته‌های دیگران و مطالعۀ آثار اهل قلم به دست می‌آید. وقتی مطلبی –هرچند در موجودی شیطان‌صفت مثل تلگرام- مطالعه می‌شود، احتمال دارد نکته‌ای که از قبل در پستوی ذهن خواننده بوده، با نکته‌ای در متن، ارتباط بگیرد و سبب خلق نوشته‌ای مجزا، برگرفته از نویسنده‌ای جدید شود.

علی‌ای‌حال یکی از وبلاگ‌هایی که می‌خوانم، وبلاگ «هنر تایپ کردن از بی‌هنر دردمند» است که به‌واقع با توصیفات بند اول مطابقت دارد. در پست آخِر، بنابر قراری که با خود گذاشته بوده، نیت کرده است به صدمین وبلاگ دنبال‌کننده‌اش سری بزند و مطلبی برای او بنویسد. عدل «فیش‌نگار» به تله می‌افتد. اولین نکتۀ آموزشی - اخلاقی در این پست که مرد کهن می‌خواهد دریافتش کند، این نکته است: «به‌خاطر این‌که به عهدی که با خود بسته‌ام وفا کنم و این زیرقول و قرار زدن برایم عادت نشود». عبارتی است ساده. بارها و بارها شنیده‌ایم و دیده‌ایم و به قلت رفتار کرده‌ایم. نکته اما در این است که خوانندۀ فهیم حتی از روی آن نباید به راحتی گذر کند. حداقل هشدار است. این دقیقاً همان است که در پاراگراف اول گفتیم و احساس می‌شود.

برگردیم سر مطلب فیش‌نگار. قبلاً گفتم و تکرار آن نیز خالی از لطف نیست. کسی که نقد می‌کند، پیشنهاد می‌دهد و جزو افراد تأثیرگذار است، باید بیشتر حواسش جمع مطلبش باشد. بعضی از سر رفع تکلیف مطلب می‌خوانند، اما نویسنده یا منتقد باید بداند که مخاطبانی هم این لابلا، دنبال خواندن به معنای واقعی کلمۀ «خواندن» هستند؛ یعنی مطالعه می‌کنند که یاد بگیرند، پس نباید در مطلب کلماتی مثل «بزارم»، «منجرب» و «بدونه» یافت شود. در مَثَل مناقشه نیست؛ پدری که درس نخوانده باشد و از اول کمک‌حال ابوی در امر کشاورزی بوده، فرزند طالب علم ریاضی‌اش، در همین موضوع از پدر حساب نمی‌برد.

و اما نکاتی که برای فیش‌نگار وجود دارد. به‌هیچ‌وجه ظاهر نشان دهندۀ باطن نیست که حتی در مطلب از آن اغماض کنیم. برای کسی که قصد دارد صرفاً از اصفهان به مشهد برود –با این فرض که قصدش فقط رفتن و رسیدن باشد- فرقی نمی‌کند که با تاکسی برود یا اتوبوس و یا هواپیما؛ چون هرسه وسیله، هدف را میسور می‌سازد. اگر بحث سختی و راحتی به وسط کشیده شود، مسئله فرق می‌کند که اینجا غرض رسیدن است. محتوای مطلب برای فیش‌نگار مهم است که از اتفاق به خوب نکته‌ای هم اشاره شد؛ «جمع آوری فیش‌ها کار جالبی است» و الّا قالب هرچه باشد، مخاطب را به مقصد می‌رساند.

کار فیش‌نگار همان‌طور که از اسمش پیداست، مشخص است. پیشنهاد اولی که داده شد، فی‌نفسه بد نیست؛ یعنی به‌نظر جمع‌آوری فیش به تنهایی کفایت نمی‌کند. نه این‌که نویسنده در فیش دست‌کاری کند، بلکه راهکاری که ارائه دادند و تصور می‌کنم منظورشان این باشد که لااقل نظر خود جمع‌کنندۀ فیش، جدای از خود فیش، در ذیل آن ذکر شود، به‌شدت مؤثر است و حتی باعث می‌شود تبادل‌نظر بیشتری هم صورت بگیرد؛ البته اگر فیش‌نگار، هم‌نظر با کاتب اصلی باشد، همان گذاشتن فیش کفایت می‌کند. صد البته با مباحثه در مورد یک موضوع، علم محکم‌تر می‌شود.

پیشنهاد دوم ایشان به‌شدت درست است؛ بماند که با روند کاری فیش‌نگار تناسبی ندارد. فیش‌نگار اگر غیر از این باشد، دیگر فیش‌نگار نیست. اما اصل پیشنهاد حرف ندارد. «در وبلاگ، مخاطب به‌دنبال یادگیری است، تلگرام نیست که برای فراغت آمده باشد» به‌شدت درست است. اگر بر تعداد متفکران نسبت به این عبارت، روز به روز اضافه شود، رو به صعود خواهیم رفت. وقتی خوب دقت کنیم، می‌فهمیم که خیلی‌ها به این رسیده‌اند که هیچ‌کجا وبلاگ نمی‌شود و شیاطینی چون تلگرام و اینستاگرام، صرفاً برای سهولت در ارتباط است.

به‌هرحال آدم وقتی با متفکران اهل قلمی همچون دو بلاگر نام برده روبرو می‌شود، می‌فهمد که هنوز روح و روان وبلاگ‌نویسی خدشه‌دار نشده و هستند کسانی که دغدغه‌اش را دارند و به‌واقع جلوه‌دهندۀ همان شعار اولیۀ بیان؛ یعنی «رسانۀ متخصصان و اهل‌قلم» هستند. اگر این‌ها نباشند، بیان را «هتل استانبول» و «هتل ازمیر» و نوشته‌های بی‌محتوا از جا می‌کَند و آن‌وقت است که به قول حسن قاسمی، باید به‌خاطر این رسانه، یک‌دقیقه سکوت کرد.

برای «او»

همین امروز؛ یعنی 21 مهر 96، سالگرد آشنایی و رفاقت با این بلاگر عزیز است. گاهی مخ آدم گریپاژ می‌کند و با دیدن بعضی از کلمه‌ها، بدون این‌که ذره‌ای دقیق شود، اولین کلمه‌ای که به ذهن متبادر می‌شود و به تعبیری در ذهن جاخوش کرده است، به مخیله خطور می‌کند. آن زمان از ذهنم عبور کرد آدرس قحط بوده که برای خودش انتخاب کرده؟ آخر «الاغ 28» هم شد آدرس! بعدها با دقت و ریز شدن در اصل کلمه، مثل شخصی که در جمع خجالت می‌کشد و آرام‌آرام از آن گوشۀ مجلس با هر ضرب و زوری، سینه‌خیز فرار می‌کند، از کنار نفسم که داشت چپ‌چپ نگاه می‌کرد، سینه‌خیز گریختم.

لاعلاج دنیای وبلاگ‌نویسی دنیای غریب و قریبی است. غریب از این بابت که بعضی با وجود رفاقت دیرینه، کمی که می‌گذرد، خود واقعی نشان می‌دهند. انگار سالیان سال است چشم به آن‌ها نینداخته‌ایم و توگویی شخصی از شمال کشور به اصفهان سفر کرده و مثل آدم‌های دیگر، بی‌هیچ قرابتی در پیاده‌رو چهارباغ از کنارت می‌گذرد. امروز خرس هستند و فردا شغال و پسین فردا معلوم نیست چه باشند. و قریب از این منظر که بعضی‌ها را وقتی چهار صباحی با هم معاشرت کردیم، تو گویی جزو یکی از اعضای خانواده محسوب می‌شوند. وقتی نیست یا برای مدتی خبری از او نداری، نگران می‌شوی و به این‌در و آن‌در می‌زنی بلکه خبری دریافت کنی. وقتی وبلاگش را بسته یا غیرفعال می‌یابی، از دست زمانه که کارش رقم‌زدن قصه‌های پرغصه است، غمگین می‌شوی. آدم این‌ها را که می‌بیند و نه‌تنها دیدن که با تمام جان احساس می‌کند، شک می‌کند که آیا به‌واقع این‌جا دنیای مجازی است؟ یا که نه، تنها بسان نام‌هایی است مثل محمد و علی و زهرا که برای بعضی جز صاحبان اصلی نهاده می‌شود و در آن‌ها خبری از ستوده‌شدن، بزرگواری و درخشندگی نیست؟ خوب که دقت می‌کنیم و به استناد آن‌چه احساس می‌کنیم، «دنیای مجازی» تنها یک اسم برای شناخت است؛ برای این‌که تا بر زبان آمد، ذهن شنونده متبادر شود به اینجایی که هستیم. در حقیقت این‌جا مربوط می‌شود به قلب‌های حقیقی و هرچه در رابطه با حقایق باشد، حقیقی است نه مجازی. آن‌چه ما اینجا دیدیم نه آن است که شنیدیم.

من؟ «ته‌تغاری مامان و بابا. می‌نویسم تا بماند. یک انسان کاملاً معمولی و همیشه دوست‌دار سادگی. پیچیدگی‌های ذهنی‌ام دیوانه‌کننده است. بلندپروازی در ذات من است و شاید در کنارش واقع‌بین». آدمی خود را بهتر از دیگری می‌شناسد. بماند که «عرف نفسه» واقعی سخت به وجود می‌آید. اما همین الفاظی که بر روی صفحه نقش بست بعد از «من؟»، جدای از غلط‌های املایی و نگارشی که گاهی و همیشه در متون این بلاگر دیده‌ام و حتی با تذکر هم درست نمی‌شود، حقیقت دارد. به سادگی و رقیق‌القلبی او در این‌جا ندیده‌ام. بی‌شیله‌پیله است. دغل‌بازی ندارد و هرچه دارد به «بَر» دارد و امیدوارم تا زمانی که توی بالکن، روی صندلی گهواره‌ای نشسته و با عینک دایره‌ای‌اش کتاب می‌خواند، این صفا و صمیمیت و سادگی و صداقت بماند که ان‌شاءالله می‌ماند تا ابد. همین‌ها هستند که اگر در این‌جا با آن‌ها آشنا شوی، رفتن‌شان، ننوشتن‌شان و بدتر از همه مریض شدن‌شان، نگرانت می‌کند. آدمی که حتی در حین مریضی، وقتی متوجه خرابی دستگاه نوار قلب بیمارستان می‌شود، با وجود استرس، دستگاه بیمارستان را تعمیر می‌کند، مشخص است چه‌جور آدمی‌ست. آدمی کم پیش می‌آید که در این دنیای نسبتاً مجازی، خود حقیقی‌اش را پنهان کند. با دیدن و شنیدن این چیزهاست که آن‌چه دربارۀ آن‌ها می‌خوانی و می‌بینی، جامۀ حقیقت می‌پوشند؛ آن هم از نوع مارک‌دار که برند خاص خود را دارد.

از وبلاگ‌نویسی‌اش باید متذکر شوم که نوشته‌های ساده‌اش مثل نویسنده‌اش، به جان‌ و دل رسوخ می‌کنند اما، تکلیفش با خودش مشخص نیست. بین دو امر تردد دارد. نه رومی‌روم است، نه زنگی‌زنگ. ادعایش این است که هر نکتۀ مثبتی را می‌گیرد و سعی بر اعمال آن دارد، اما وقتی خوب دقت می‌کنیم، نه‌تنها اعمال نمی‌کند که به مسیر خود ادامه می‌دهد؛ مثل شوهری که زنش چیزی از او بخواهد و «چشم» بگوید، اما هیچ‌وقت خواسته‌اش برآورده نمی‌شود. احساس می‌کنم قلباً می‌خواهد با نوشته‌اش تاثیر بگذارد، اما از آن‌جایی که خودش نوشته را جدی نمی‌گیرد، لاجرم مخاطبش هم به‌راحتی از کنار نوشته‌ها می‌گذرد. نویسندگی یک خصلت خیلی مهم دارد؛ بدون چون و چرا اول باید نوشته به دل نویسنده بنشیند و الّا نوشتنش غلط محض است؛ چانه هم برنمی‌دارد. نویسنده اگر مطلبش معشوقه‌اش نباشد، درمی‌ماند. باید عاشق مطلب شد و تا از مغز، به‌درستی و آن‌جور که نویسنده می‌خواهد منتقل نشود، از فکرش بیرون نیاید؛ همان‌سان که من پریشب عاشق شدم و فکر امانم را بریده است. خارج از دنیای وبلاگ‌نویسی و مهم‌تر از آن، او آدمی‌ست خدایی و انسان؛ کسی که نه شبیه لاله اسکندری است و نه سیما تیرانداز؛ نه شباهتی با افسانه بایگان دارد و نه قرابتی با ویشکا آسایش. خودِ خودش است؛ شبیه خودش است. با همان نیم‌چه شناختی که در این مدت از او دارم، تنها یک مشکل اساسی دارد که اذیت می‌کند و آن این‌که «بذارم» را «بزارم» می‌نویسد.

خواستگاری چهارم

دیشب رفتم خواستگاری. برای اولین‌بار عاشق شدم...

واپس، واپس، بس!

در پاکستان نام‌های خیابان‌ها و محلات، اغلب فارسی و صورت اصیل کلمات قدیم است. خیابان‌های بزرگِ دوطرفه را «شاهراه» می‌نامند، همان که ما امروز «اتوبان» می‌گوییم.

بنده برای نمونه و محض تفریح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی را که در آن‌جاها به کار می‌برند و واقعاً برای ما تازگی دارد، در این‌جا ذکر می‌کنم که ببینید زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد.

نخستین چیزی که در سر بعضی کوچه‌ها می‌بینید، تابلوهای رانندگی است. در ایران ادارۀ راهنمایی و رانندگی بر سر کوچه‌ای که نباید از آن اتومبیل بگذرد، می‌نویسد: «عبور ممنوع» و این هردو کلمه عربی است، اما در پاکستان گمان می‌کنید تابلو چه باشد؟ «راه‌بند»‌!

تاکسی که مرا به قونسلگری ایران در کراچی می‌برد، کمی از قونسلگری گذشت، خواست به عقب برگردد، یکی از پشت‌سر به او فرمان می‌داد؛ در چنین مواقعی ما می‌گوییم: «عقب، عقب، عقب، خوب»! اما آن پاکستانی می‌گفت: «واپس، واپس، بس»! و این حرف‌ها در خیابانی زده شد که به «شاهراه ایران» موسوم است.

این مغازه‌هایی را که ما قنّادی می‌‌گوییم (و معلوم نیست چگونه کلمۀ قند، صیغۀ مبالغه و صفت شغلی قنّاد برایش پیدا شده و بعد محل آن را قنّادی گفته‌اند)، آری؛ این دکان‌ها را در آنجا «شیرین‌کده» نامند.

آن‌چه ما هنگام مسافرت «اسباب و اثاثیه» می‌خوانیم، در آن‌جا «سامان» گویند.

«سلام» البته در هردو کشور سلام است، اما وقتی کسی به ما لطف می‌کند و چیزی می‌دهد یا محبّتی ابراز می‌دارد، ما اگر خودمانی باشیم، می‌گوییم: «ممنون» و «متشکر». اگر فرنگی‌مآب باشیم، می‌گوییم «مرسی»، اما در آن‌جا کوچک و بزرگ، همه، در چنین موردی می‌گویند: «مهربانی»!

آن‌چه ما «شلوار» گوییم، در آن‌جا «پاجامه» خوانده می‌شود. قطار «سریع‌السیر» را در آن‌جا «تیز خرام» می‌خوانند.

جالب‌ترین اصطلاح را در آن‌جا من برای «مادرزن» دیدم. آن‌ها این موجودی را که ما مرادف با دیو و غول آورده‌ایم، «خوش‌دامن» گفته‌اند. واقعاً چقدر دلپذیر و زیباست.

از پاریز تا پاریس/ محمد ابراهیم باستانی پاریزی

اعداد و ارقام در مطلب

احتمالاً این نکته برای شما جالب باشد. شمایی که برای نوشتن مطلب‌تان به اندازۀ هر کلمه وقت صرف می‌کنید. نوشتن اعداد در متن، قاعده‌های خاص خودش را دارد. منظور از متن، متون غیرعلمی هستند؛ یعنی همین متونی که روزانه در وب‌ها منتشر می‌کنید. منظور از علمی نیز این است که مثلاً قصد دارید در یک‌مطلب بحث مساحت‌ها و محاسبات مکانی یا مثلاً زمان وقوع قمر در عقرب را محور اصلی قرار دهید؛ مثلاً این متن از خانم‌لبخند.

در متون غیرعلمی، اعداد به این صورت نوشته می‌شوند:

1) اعداد طبیعی که وسط اجزای آن «واو» نمی‌آید، با حروف نوشته می‌شوند؛ مثل:

دوازده مهر، تولد حسین مداحی است.

در اینجا فقط عدد 9 به رقم نوشته می‌شود؛ چون احتمالاً با کلمۀ مشابه اشتباه می‌شود.

2) اعداد ترکیبی که وسط دو بخش آن «واو» قرار می‌گیرد، با رقم نوشته می‌شوند؛ مثلاً:

هلما نوشت: 23 سالگی برای شروع دیر نیست.

3) عددی که در آغاز جمله نوشته می‌شود، با حروف و بقیۀ جمله با رقم نوشته می‌شود؛ مثلاً:

هشت کتاب و 3 قلم و 1 جام از کشف رازی به حضرت عشق تحویل دادم.

اعداد زیر با حروف حتماً:

1) اعداد ترتیبی؛ مثلاً:

حوا نوشت: شاید آن لحظه‌ای که سومین و آخرین دوست مجازی‌ام گفت.

2) قرن و سده و دهه؛ مثلاً:

بانوچه نوشت: نشسته بودیم منتظر حاج‌آقا شریعتی که از قم آمده بود برای دهۀ اول محرم.

3) شمارۀ راه و خیابان و کوچه؛ مثلاً:

فرشته می‌نویسد: من و مادرم، آش نذری‌ها را در خیابان سوم، کوچۀ دوم تقسیم کردیم. به مادرم گفتم: «خودت و کاسه‌ات سالمین؟»

اعداد زیر با رقم حتماً:

1) شماره شناسنامه، تاریخ تولد، صفحۀ کتاب، شماره ماشین و...

2) شمارۀ ساختمان و بلوک ساختمانی؛ مثل:

بلوک 50، ورودی 400

3) تقویم روز و ماه و سال؛ مثلاً:

ماهی کوچولو نوشت: در تاریخ 11 مهر 96، بالاخره چشممان به جمال استاد ادبیات روشن شد.

در مسیر کسب علم و معرفت و دانشگاه و خلاصه هرکجا که فعال هستید، موفق باشید!

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند!

خیلی وقت است که یک دزدی جدید به انواع سرقت‌ها و دزدی‌ها اضافه شده است. شما در این دزدی نیاز نداری که از دیوار خانۀ همسایه بالا بروی یا از دیوار مردم یا اصلاً نیاز نداری وارد بانک شوی و بگویی «دستا بالا، بی‌حرکت» یا «بخوابید رو زمین»؛ حتی نیازی نیست مشقت‌ها و سختی‌های کلاه کاسکت و موتور سیکلت سوارشدن و قاپیدن کیف خانم‌ها را متحمل شوید. از توی خانه و کاشانه و همان‌جا روی کاناپه، در کنار شومینه هم به راحتی می‌شود این سرقت را انجام داد.

یکی از دوستان در جایی فعالیت می‌کند و کانالی برای همان‌جا ترتیب داده و فکر می‌کنم به‌خاطر نوشتن مطلب در کانال و یا حتی جمع‌آوری مطالب و اضافه‌کردن اعضاء هم دستمزد می‌گیرد. هیچ‌وقت دوست نداشتم کسی سرخود، من را عضو کانال یا گروهی کند. وقتی کسی این‌کار را انجام می‌دهد، سریعاً از آن گروه و یا کانال خارج می‌شوم. اخیراً تازه متوجه شده بودم که در تنظیمات موردی هست که با تغییر چند گزینه، انجام این کار از دیگران سلب می‌شود که کلاً از بیخ تلگرام را پاک کردم. مقصود، دوست من، بنده را عضو این کانال کرد. رودربایستی هم بد چیزی‌ست! اصلاً اهلش نیستم، اما این مورد فرق داشت. به محض این‌که عضوم کرد، نگاهی به مطالبش انداختم، اما نام اصلی کانال را آن بالا ندیدم.

همان روز مطلبی گذاشت که من پاراگراف اولش را که خواندم، دیدم مطلب آشناست. سریع برایش پیام فرستادم: «این مطلب مال کیه؟». فی‌الفور آنلاین شد و با لهجه نوشت: «خوشگلس؟». جوابش دادم: «عالیه! حرف نداره. کی نوشته؟». با لهجه نوشت: «مال خودمس، هشتگ که دارِد، معلومس. اگه خوشکلس، فوروارد کن برا رفیقاد».

برداشته بود مطلب من را که با نام مستعار برای جایی نوشته بودم و منتشر شده بود، با نام خودش در کانال گذاشته بود. دزدی کرده بود؛ یک. دروغ هم گفت، دو؛ یعنی دو منکر را هم‌زمان باهم انجام داد. بعد که بالای کانال خواستم با نام کانالش آشنا شوم، نوشته بود: «ستاد امر به معروف و نهی از منکر فلان».

شصت‌سال اولش سخت است!

حقیقت امر این است که ملاک خوب‌بودن و بد بودن آدم‌ها در نظر دیگران امروزه تغییر کرده است. قدیم می‌گفتند مثلاً فلانی آدم خوبی‌ست؛ چون نماز می‌خواند، روزه‌اش ترک نشده و خلاصه آدم باخدا و باصفایی‌ست و در صراط مستقیم قدم برمی‌دارد. پربیراه هم نمی‌گفتند؛ یعنی کسانی که تمام فرائض را انجام می‌دادند، حقیقتاً به واسطۀ انجام آن‌ها، خواه‌ناخواه در مسیر حقیقت و درستی بودند و خود نفس اعمال، باعث می‌شد کج‌روی نکنند. تأکید می‌کنم که پایۀ اصلی این ملاک، درست انجام دادن نفس اعمال بود. خودمانی اگر بخواهم بگویم، می‌رود در وادی همان مثال «چون که صد آید، نود هم پیش ماست». امروزه اما ملاک متفاوت شده است؛ یعنی شما همین که با چندنفر خوش‌وبش کنی و ظاهراً اخلاق درستی داشته باشی و در یک‌کلام، کاری به جایی نداشته باشی، سرت در لاک خودت باشد و صبح بروی پی یک‌لقمه نان که حرام و حلالش تفاوتی ندارد و از همه مهم‌تر، از ترس، مطیع زنت باشی، آدم خوبی جلوه می‌کنی. حالا کاری به این ندارند که تارک‌الصلاتی و روزه‌ها را یکی پس از دیگری آقاوار خورده‌ای و اصلاً زبیخ‌وبن، به هیچ‌چیز اعتقاد نداری. آن‌چه گفتم را بخواهم در یک‌جمله جمع و جورش کنم، می‌شود قدیم ملاک خوب‌بودن، خدایی بودن و سپس انسانیت بود، امروز ملاک چرخیده و چرخیده و رسیده به فقط انسانیت.

این چیزی که گفتیم فی‌نفسه بد نیست؛ یعنی بشر اگر انسان باشد و کارهای انسان‌دوستانه انجام بدهد و در یک‌کلام، آدم باشد و منشور کوروش را از بر باشد، حتی اگر باخدا هم نباشد، به جایی برنمی‌خورد؛ چرا که هرکسی را در یک‌وجب‌ جا و در قبر خودش می‌خوابانند. شاید این «هرکسی را در قبر خودش می‌خوابانند»، یک کلام کلیشه‌ای باشد؛ اما خوب که کندوکاو می‌کنیم، کلیشه‌های حقیقی، گوشزد کردنش اشکالی ندارد. مشکل اما از جایی شروع می‌شود که همین شخص ضد دین و انسان‌دوست و به ظاهر انسان، درس‌هایی را از رسانه‌های غربی می‌گیرد و یک کتاب تاریخی و تنها همین کتاب تاریخی را مطالعه کرده و شروع به تبلیغ برعلیه می‌کند و کماکان با ظاهرسازی، آدم خوبی‌ست و خدشه‌ای هم بر این خوب بودنش وارد نمی‌شود.

هنوز که هنوز است دودستی بر فرق سرم می‌کوبم که چرا در انتخاب داماد، دقت‌های لازم را اعمال نکردم. خوب دقت کنید؛ دقت‌های لازم! لازم، از این‌منظر که همۀ ما به گذشت زمان و از صفر به صد رسیدن به خوبی واقفیم؛ البته امروزه دیگر کمتر کسی به صد می‌رسد و اگر هم برسد، آدمی‌ست «زوار در رفته» و قراضه. از گریه به گریه رسیدن را خوب می‌دانیم. ضربه به پشت را تجربه کرده و ان‌شاءالله، لرزش شانه در قبر را هم تجربه خواهیم کرد. هنوز اما دختر را دودستی تحویل کسی می‌دهیم که از مال دنیا بی‌نیاز باشد. منظور از این‌جمله این است که اول مال و منال داشتن داماد برای خانوادۀ دختر اولویت دارد، اولویت که چه عرض کنم، همین و فقط همین! حالا اگر دختر را از مسیر راست گرفت و برد به کج‌راهه اشکالی ندارد! از راه صاف و آسفالت گرفت و بردش در جادۀ‌خاکی و پردست‌انداز، موردی ندارد! همین که دخترکم شب که شد، سر گرسنه روی بالش نمی‌گذارد، صدهزار مرتبه شکر. همین که دخترکم هرماه در جوار شوهر کچلش، در کنار سواحل دریای شمال و جنوب با عینک‌آفتابی عکس می‌گیرد و در اینستاگرامش می‌گذارد، خدا را صد‌کرور شکر. حالا بی‌نمازش کرده؟ به جهنم! بی‌حجابش کرده؟ به درک اسفل‌السافلین! چه کسی این حرف‌ها را می‌زند؟ همین که از صفر به صد(؟) رسیدن را به خوبی می‌داند.

قدیم می‌گفتند فرزندم نماز می‌خوانی؟ روزه می‌گیری؟ آدمی؟ ایمان داری؟ بعدش می‌گفتند کار داری؟ زحمت‌کشی؟ نان حلال می‌خوری یا هرچه از باری به هرجهت رسید مصرف کننده‌ای؟ بعدش که داماد تمام سؤالات را به‌درستی جواب می‌داد، می‌گفتند حالا برو در اتاق مجاور و با عروس چهارکلامی اختلاط کن. هرچه خدا خواست. حالا اما اولین سؤالات این است: خانه داری؟ کار داری؟ ماشین چه؟ پول؟ پس‌انداز چه؟ اصالت خانوادگی؟ ژن چه؟ ژنت خوب است؟ عه! جداً! همه را داری؟ خب بفرمایید در اتاق مجاور... نه، اجازه بدهید؛ دهان‌تان را شیرین کنید!

ته‌تهش را که خوب واکاوی کنیم، هنوز خیلی‌ها وقتی بچه‌شان به زمین می‌خورد، بی‌اختیار فریاد می‌زنند: «یا اباالفضل!». وقتی یک‌نفر در یک دعوا، محکم به صورت دیگری می‌کوبد، می‌گویند: «یاپیغمبر! عجب مشتی زد!». وقتی یک‌دختر سانتی‌مانتال در خیابان می‌بینند و کیف می‌کنند، می‌گویند: «ماشاءالله! چی خلق کرده!». وقتی یک‌تصادف را با چشم سر، روبروی خودشان می‌بینند، بی‌دغدغه می‌شوند و از اصل خارج شده و فریاد می‌زنند: «یاخدا!». شاید این‌ها فقط در کلام باشد و مفهومی برای‌شان نداشته باشد، اما می‌خواهم بگویم مواقعی هست که آدم بی‌اختیار می‌شود و عنان از کفش می‌رود. تا همین چندوقت پیش می‌گفتند: «صدسال اولش سخت است». حالا با وجود این همه تصادف و سکته و سرطان و مریضی و امثالهم، خیلی که با دید مثبت بنگریم، باید گفت: «اشکال ندارد؛ شصت‌سال اولش سخت است».

دربارۀ فیلم «نگار» رامبد جوان

اثری جنایی، ناکام حتی با جلوۀ سینمایی!

http://bayanbox.ir/view/4864276978123025793/Negar.jpg

کماکان «ورود آقایان ممنوع»، معقول‌ترین فیلم رامبد جوان است. فیلمساز بعد از «اسپاگتی در هشت‌دقیقه»، «پسر آدم، دختر حوا» و «ورود آقایان ممنوع»، فیلمی می‌سازد که از لحاظ ژانر، با دیگر آثارش متفاوت است. رامبد جوان از تریبون تلویزیون در آخرین قسمت برنامه‌اش، از نگار جواهریان دعوت کرد و اتفاقاً روی فیلم «نگار» بیشتر مانور دادند و به نوعی تبلیغ کردند. علی‌ای‌حال فیلم نگار، با شناختی که از رامبد جوان و شخصیتش در ذهن مخاطبان موجود است، توفیر دارد.

فیلم شخصیت‌محور است و تمام بار بردوش نگار(نگار جواهریان) قرار است به سرمنزل برسد. «فرامرز ولیان خودکشی می‌کند، اما نگار دخترش، این اتفاق را باور نمی‌کند و به‌دنبال سرنخ برای دریافت حقیقت ماجراست». همیشه خلاصه داستان‌ها به خوبی بیان می‌شوند، اما وقتی ورود می‌کنیم به فضای فیلم، بعضاً با موضوعاتی روبرو می‌شویم که با داستان تک‌خطی منافات دارند. رابطۀ دختر و پدر، همیشه زبانزد بوده است، اما در فیلم با وجودی که انگار روح پدر (علیرضا شجاع‌نوری) در کالبد این دختر (نگار) حلول می‌کند، حتی اندک صحنه‌ای از گذشته و سطح ارتباط این پدر و دختر دیده نمی‌شود که پی‌گیری ماجرای خودکشی به‌دوش نگار بیفتد و توجیه و انگیزه‌ای برای آن باشد. برعکس مادر نگار (افسانه بایگان) که حتی وجودش جای ان‌قلت دارد، بیشتر می‌سوزد و ابراز احساسات می‌کند و نبود خودکشی، ابتدائاً بر زبان او جاری می‌شود. علی‌ای‌حال چه می‌شود کرد، فیلم شخصیت‌محور است و از اتفاق، نام «نگار» برآن نهاده شده است که او قهرمان داستان باشد.

یکی از عناصر مهم یک اثر هنری، عنصر «باورپذیر بودن» اثر است. اگر مخاطب با یک فیلم تخیلی مواجه باشد، تکلیفش با فیلم مشخص است، اما اگر فیلم مدام از رئال به سورئال در نوسان باشد، کماکان قوت این عنصر باقی‌ست. باورناپذیری «نگار» از صحنه‌ای استارت می‌خورد که چک هفت‌میلیاردی(سرنخ رسیدن به حقیقت)، بعد از خواب دیدن نگار، به شکل فراواقعی در دستش یافت می‌شود. متعلق است به بهتاش(مانی حقیقی) که با بهمنی، شوهرخالۀ نگار (آتیلا پسیانی) شریک است. با همین استارت، تکلیف فیلم معلوم است. فیلم ابداً از قاعده‌ها پیروی نمی‌کند. در مسیر روایت خود جلو نمی‌رود. موقعی که قدم به جلو می‌گذارد، می‌فهمیم در تخیل به سرمی‌بردیم و برمی‌گردیم. منطق روایی ندارد؛ همین امر سبب می‌شود که در پایان، چیزی در ذهن تماشاگر باقی نماند و تنها همان خلاصۀ تک‌خطی در ذهن مخاطب بماند و تمام.

فیلم همان‌طور که از نامش پیداست، حول شخصت نگار می‌گردد و بقیۀ بازیگران، مکمل رسیدن به هدفند. بازی کلیشه‌ای مانی‌حقیقی، همان است که تاکنون بوده است و گاهی اغراق در بازی، تماشاگر را به خنده وامی‌دارد. آتیلا پسیانی زیاد مجال بازی ندارد اما بازی‌اش معقول‌تر است. محمدرضا فروتن بازی بدی را به نمایش گذاشته که اشکان خطیبی با همان نقش اندک و بامزگی زودگذر، جبران مافات می‌کند.

بدترین سکانس، سکانس تیراندازی نگار است که ما را به یاد ترمیناتور جیمز کامرون می‌اندازد. این سکانس به شدت بی‌معناست. نگاری که کار با اسلحه را نمی‌داند، به‌طور مستقیم و رودررو، محافظان بهتاش از پسش برنمی‌آیند و تیرهای‌شان به در و شیشه اصابت می‌کند و فشنگ‌های نابودگر به قلب و عروق. به گفتۀ رامبد جوان، هدف از ساخت این فیلم، به نمایش درآوردن شکل‌گیری خشونت در آدم‌هاست؛ چیزی که در عمل نمی‌بینیم. با جلوه‌های سینمایی نیز نمی‌توان حرف را به عمل نزدیک کرد.

«نگار» چیزی در چنته ندارد؛ نه دیالوگ ماندگاری و نه صحنه‌ای به یادماندنی. توگویی یک فیلم سالگرد ازدواج یک زن و شوهر. می‌گویند اصالت سینما سرگرمی‌ست. رسالتی اما دارد؛ زبانِ بیان ذهنیات و دغدغه‌های فیلمساز است. احوال تماشاگر قبل و بعد «نگار» فرقی نمی‌کند. نگار علاوه براین‌که درقیاس با اخواتش، خالی از ارزش فرمی و محتوایی‌ست، حتی برای سرگرمی هم مناسب نیست.

*****

در طول فیلم خداخدا می‌کردم هرچه زودتر تمام شود؛ این برای یک فیلم اصلاً خوب نیست. اگر رستوران شهرزاد نبود و اگر نبود غذای مورد علاقه‌ام، می‌شود گفت امروز به بدترین روز سینمایی من بدل می‌شد. صد رحمت به سارا و آیدا.

http://bayanbox.ir/view/3790162114436951352/4000.jpg

جای شما بسیار خالی.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۵ ۱۶ ۱۷
Powered by Bayan