حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخن نترس، بگو آنچه گفتنی‌ست
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!

موضوعات
آرشیو

+ شاید اگر چند نفر کمتر فیلم میگرفتن، چند نفر کمتر شهید میشدن :(

متأسفم واسه فرهنگِ بی فرهنگیِ یه عده...

+ هنوز یه عده به دعاهامون نیاز دارن. کوتاهی نکنیم :(

+ عکس نوشته یهویی شد؛ ببخشید اگه بد شده

+ لینکِ خبر

++ نشر بدین خواهشأ تو وب هاتون. اینبار بیایم از مجازی استفاده ی مفید کنیم. خیلیا اونجا به خون احتیاج دارن. تهرانی های عزیز لطفأ عجله کنین.

میرزا ...

«دامنه لغاتم کم است!» این سخن از دهان کسانی خارج می‌شود که یا اصلاً اهل مطالعه نیستند و یا اتاق‌شان تا سقف پر از کتاب است، اما برای تزئین اتاق و پز دادن! گاهی هم پارچه‌ای را بر می‌دارند و گرد و غبار را از سر و روی کتاب‌ها می‌زدایند که خودش جای بسی شکر دارد. این افراد از دایره بحث ما خارجند. سخن با کسانی‌ست که اهل قلم و مطالعه‌اند و با مطالعه بسیار سعی کرده‌اند بر دامنه لغات‌شان بیفزایند تا اگر خدا توفیق دهد، مثمر ثمر باشند. بی‌پرده و بدون هیچ تعارفی، نوشتن یک طرف ماجراست و خواندن و خواندن و خواندن، طرف دیگر؛ تعداد خواندن را ضرب در سه کردم که بر اهمیتش بیفزایم.

تا می‌توانید بخوانید و بر دامنۀ لغات‌تان بیفزایید، آن وقت دست به قلم شوید. پس فرمول این شد:

خواندن* خواندن*خواندن+نوشتن= لذت زندگی

من باشم، این لذت را حتی با خوردن دلستر لیوانی عوض نخواهم کرد.

میرزا ...

همین اول کار بگویم که هر چه از کلمۀ «الهام» استفاده می‌کنم، منظورم آن الهام که ادعای نویسندگی دارد نیست، یا الهام دختر همسایه‌مان مد نظرم نیست. منظور از الهام، همان ندا و اندیشۀ درونی است که گاهی به ما القاء می‌شود.

منتظر الهام ماندن مثل این است که منتظر اکبر شوید. اگر به جای این‌که از منزل خارج شوید تا اکبر را ببینید، در خانه منتظر اکبر بنشینید، هرگز او را نخواهید دید، علی‌الخصوص در این زمانه که هر کسی یک سر دارد و هزار سودا. باید زمینۀ الهام را فراهم کنید. نوشتن کار پر جنب و جوشی است. شاید الهام گرفتن راحت باشد، اما اگر خودتان سعی نکنید، الهام به سراغ‌تان نمی‌آید.

شاید بارها تجربه کرده باشید، وقتی در حال مطالعۀ روزنامه‌ یا مجله‌ای هستید و یا یک کتاب خوب می‌خوانید، یا حتی در حال روزانه‌نویسی هستید، در حین انجام این کارها، نکتۀ تازه‌ای به ذهن‌تان خطور می‌کند. این همان الهام است که البته خودش نیامد، شما بودید که به سراغش رفتید؛ با مطالعه و نوشتن. تنها کاری که باید بکنید این است که گوشه‌ای یادداشتش کنید که این الهام هم مثل الهام همسایه یا آن الهام که ادعای نویسندگی دارد، زود می‌گریزد. با مطالعۀ زیاد و نوشتن زیاد، به الهام فرصت بدهید تا به سراغ‌تان بیاید.

هر چیزی که به ذهن بازیگوش‌تان رسید، گوشه‌ای یادداشت کنید. ممکن است مهم نباشد، اما شما پی حرف بروید و یادداشتش کنید. نگویید حتماً باید چیز مهمی بنویسم. می‌بینید که خیلی‌ها چیز مهمی نمی‌نویسند، اما می‌نویسند. همین که دست به قلم شدید و شروع به نوشتن یا تایپ کردن کردید، کار مهمی انجام داده‌اید و به تبعش حتماً یک اتفاق خوب می‌افتد.

میرزا ...

پیوست به آن پستی که نوشتم دنبال کننده‌ها را دوست دارم، الان اضافه می‌کنم که از نظر من وقتی نوشته‌های کسی را دنبال می‌کنم، انگار که یک تعهدی نسبت به آن‌ها دارم، یعنی باید بخوانم‌شان. حالا گاهی حرف برای گفتن در مورد پست‌شان دارم، یا اینکه نه، فقط می‌خوانمشان. مهم همین است که در درونم حسی‌ست که این تعهد را ایجاد کرده است و این کاملاً شخصی‌ست و خودش به تنهایی برای من یک تعهد تمام عیار است. اما خب قبول کنید که نمی‌شود این تعهد را در حد وسیع پیاده کرد و نقشۀ آن را ریخت. پس اگر دنبال می‌کنید به این نیت که دنبال شوید، واقعا دیگر در توانم نیست.

میرزا ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میرزا ...

سرمای خشک و زمخت، امروز پوست صورت را با خودش می‌برد. کجا می‌برد نمی‌دانم، اما همین سرما، با همین ویژگی‌ها باعث نشد که دل را به دریا نزنم. بعد از خلاصی از دست امتحانات، می‌شد حال و هوایی عوض کرد. از بس تا امروز شنیده و خوانده بودم که «امتحانات خر است»، با دیدن نمرات فهمیدم که نه تنها خر نیست، بلکه گاو هم نیست، این شد که خودم را مهمان شهر کردم. همان‌هایی که نوشتند «امتحانات خر است»، حالا دیدم نوشتند: «انتخاب واحد خر است»، بنده خدا خر که خودش روحش از این ماجراها آگاه نیست. سریع خودم را رساندم میدان انقلاب. نگاهی به سینماها انداختم. ای‌کاش یک نفر «سلام بمبئی» را می‌کشید پایین. کجایند معترضین؟ در همین فکرها بودم که چشمم به جمال بریانی روشن شد.

یکی از خصلت‌هایی که عذابم می‌دهد و پیش خود می‌گویم ای کاش دودی بودم، اما این خصلت را نداشتم، این است که عکس غذا ببینم گرسنه می‌شوم. عکس بریانی را که دیدم، خودم را در مقابل خانمی پشت دخل یافتم. تا گفت: «سیزده‌هزار تومان»، کمی سیر شدم، اما شده بود و باید می‌نشستم. نشستم و جای شما خالی، طعم بریانی، آن مبلغ را از ذهنم خارج کرد. حیف که نانش کم بود و سیر نشدم.

یکی دیگر از خصلت‌های بدم این است که اگر غذا بخورم و سیر نشوم، باید حتماً چاره‌ای بیندیشم و دوباره چیزی برای معده فراهم کنم که هشدار ندهد. این بود که چند قدم آن طرف‌ترش، به محض دیدن رستوران «شهرزاد»، هم یاد سریال حسن فتحی افتادم، هم ناخودآگاه پله‌های رستوران را بالا رفتم. تا آمدم به خود بجنبم، پشت یک میز چهار نفره جاخوش کرده بودم و داشتم نگاهی به منو می‌انداختم. چشمم که به خوراک جوجه (ران) و روبرویش هفده‌هزار و هفتصد و پنجاه افتاد، غصۀ آن سیزده‌هزار تومان دوباره عود کرد. آن‌قدر که آن یکی زور می‌گفت، این یکی نمی‌گفت. این یکی اتفاقاً با جان و دل بود. سفارشات لازمه را دادم و منتظر نشستم. نمی‌دانم دلستر خنک را درون شیشه‌اش که نه، درون این لیوان بزرگ‌ها امتحان کرده‌اید یا نه؛ امتحان کنید. نی‌اش را دور از چشم همه، دور بیندازید و بعد از خوردن جوجه کباب، خنک، یک‌نفس بروید بالا، آن وقت طعم شیرین زندگی را خواهید چشید. البته چشیدن طعم زندگی منوط بر این است که آن «هههههههه» بعد از نوشیدن دلستر حتماً باشد و باید صدایش را میز کناری بشنود و الّا مزه نمی‌دهد. فکر بعدش هم نباشید.

صاحب رستوران هم اگر خوش اخلاق باشد و بپرسد: «غذا چطور بود؟» بدانید که شما بار آخرتان نخواهد بود و باز دوباره هوس می‌کنید همین رستوران را دریابید، علی‌الخصوص اگر یک گز هم به شما تعارف کند، ورود بعدی شما رو به شدت تضمین کرده است. فقط موسیقی‌اش حین خوردن غذا صدهزار می‌ارزید. بعد هم با سلام و صلوات تا پایین پله‌ها مصاحبت کردند که دیگر مهر تأییدی بود برای این‌که سی‌هزار تومان اینجا زبیخ و بُن از ذهنیاتم پاک شود و وقتی خارج شدم انگار که مغزم را فرمت کرده بودند.

طعم شیرین جوجه را کتاب‌سرای حوزه هنری چهار چندان کرد. گشتی دور قفسه‌هایش زدم، جسته گریخته از هر کتابی مقداری خواندم و با یک «خداحافظی» خوشحال‌شان کردم. چیزی که نگذاشت تنها صاحب کتاب‌فروشی خوشحال شود و خواست من هم از این خوشحالی سهمی داشته باشم، این بود که وقتی پله‌های کتاب‌فروشی را بالا آمدم، علاوه بر این‌که از سردی هوا کاسته نشده بود، برف هم ریز ریز می‌بارید. اینجا بود که حسرت روزهای گذشته را خوردم و آرزو کردم ای‌کاش مجرد بودم! با وجودی که تاکنون ذره‌ای اجازه نداده‌ام حتی به مخیله‌ام خطور کند، برای اولین بار اما فکر همسر دوم از ذهنم خارج شد، بلکه کار را از این خراب‌تر نکنم.

میرزا ...

به دعوت علی‌ترینم که به جان ریشم _که این روزها دقیق می‌شود بافت‌شان_ هم‌تراز با حسین مداحی و «تد» دوستش می‌دارم، چند عدد دل‌خوشی‌های زندگی‌ام را به منصۀ ظهور می‌رسانم، باشد که مقبول ایزد منان قرار بگیرد. دل‌خوشی‌های زندگی من انگشت‌شمارند، البته برای کسانی که بیست انگشت دارند. پس این شما و این هم دل‌خوشی‌های میرزا:

1) ریش بلندم؛ تا حدی که دغدغۀ این رو داشته باشم که امشب بذارمش زیر پتو یا روی پتو؛

2) پیاده‌روی از میدان انقلاب تا چهارراه تختی؛

3) پیاده‌روی از این طرف سی‌و سه‌پل و پل‌خواجو تا اون‌طرف این دو پل؛

4) قلم، کاغذ، نوشتن؛

5) رفتن به سینما، اونم روزی که نیم‌بهاست :)

6) خوابیدن در مینی‌بوس؛

7) مسافر کوچولویی که چیزی به رسیدنش نمونده؛

8) نشستن روی سکوهای بشکه‌ای شکل پارک هشت‌بهشت و آب هویج، بستنی خوردن با لیوانش، نه نی، جوری که یه مقداریش به عنوان یادگاری بمونه تو ریشم؛

9) شیرموز خوردن فقط در مغازۀ اولی میدان‌امام؛  

10) بریون خوردن در کبابی شمشاد (شمشاد سابق) البته دومی، چون هر دو نوشتن شمشاد سابق؛

11) گشت زدن در کتاب فروشی‌های آمادگاه و کتاب دیدن (نه خریدن!)

12) دیدن چندبارۀ فیلم‌های هیچکاک؛

13) نوشتن داستان کوتاه؛

چند تایی هم به روایت تصویر تقدیم‌تان می‌کنم:

14) یادگاری از طرف یک عزیز است.

15) خوردن چای توی این استکان با یک قند؛

و اگر نشد، توی این لیوان با دو قند، چون قند زیادیش ضرر داره.

16) ال‌ای‌دی 42 اینچم که قربونش برم دو تا کار انجام میده، هم نقش مانیتور رو داره و هم تی‌وی؛

17) قلکی که ننه از شهرضا برام اورده، روشم آیه داره که نتونم بشکنمش؛

18) تخمه خوردن با جاش، نه توی کاسه، در حین دیدن فیلم و سریال، پوسته‌هاشم باید حتماً توی این بشقاب ریخته بشه.

19) پفک نمکی فقط باید «مینو» باشه و لاغیر، تازه تبلیغم کردم.

20) کتاب زیر که معلومه در مورد چیه، اونم برای همسر دوم؛

باشد که مقبول حق‌تعالی قرار بگیرد، آمین!

+ عنوان چه ربطی داشت؟ چون توش «دل‌خوشی» داشت گذاشتم :)

+ تشکر از دوستانی که در نبود ما، سراغی از ما گرفتن، اونم تشکری از نوع صمیمانه :)

میرزا ...

نوشتن مثل آن موقعی‌ست که انگار آرش بهزادی پیانو می‌نوازد. حس خوبی دارد. اصلاً این‌که افکارت را در قالب کلمات بریزی، شکل و حالت‌شان بدهی، بسط‌شان بدهی و زیربنای یک نوشته را با آنها پی‌ریزی کنی، انگار که تو هم خالقی؛ خالق یک موسیقیِ دل‌نشین.

گاهی پیش می‌آید که نویسنده‌های خوب، مطالب خیلی خوبی را می‌نویسند، در وبلاگشان می‌گذارند، ولی توجه کسی را جلب نمی‌کند. اصلاً خیلی‌ها حالش را ندارند که مطلب را باز کنند، پنج دقیقه‌ای را صرف خواندن مطلب کنند و دلگرمی بدهند خالق اثر را. دلیلش این است که نویسنده خودش، خودش را تبلیغ نکرده. اصلاً تبلیغات حرف اول را می‌زند در عالم خلقت. نویسنده اتفاقاً خالق خوبی هم هست، اما در نظر خواننده «محبوب» نیست. نویسنده ناشناخته است و چون نتوانسته با مشتریِ نوشته‌هایش رابطه‌ای بگیرد، سلام‌شان را پاسخ گوید، یا حتی نقدی را از آن‌ها نوش‌جان کند، در حد یک اسم مانده است. نمی‌داند گاهی یک لبخند در جواب یک مشتری، معجزه می‌کند. این‌که جواب کسی را به تفصیل بدهی و جایگاه جواب دیگری را خالی بگذاری، حس بدش را مشتری درک می‌کند. اینجاست که می‌توان نتیجه گرفت نویسندۀ خوب، خوب خلق می‌کند، اما کسی در مقابل خلقش سجده نمی‌کند و بر عکس انگار او رانده می‌شود. مشکل خواننده‌ها نیستند، مشکل نویسنده است که اثر را خلق کرده، مطلبش را نوشته و می‌رود پی کارش! می‌دانید؟ همیشه حق با مشتری‌ست.

میرزا ...

خواستم بیایم صادقانه بگویم عمرمان رو به اتمام است، اما باز کمی صبوری پیشه کردم و چیزی نگفتم. دیدم نه تنها صادقانه نیست، بلکه کاذبانه است. این از بدیهیات است که هر چیزی یا هر کسی یک عمری دارد. مثلاً یک زمانی اوج ترانه‌های شماعی‌زاده بود و هر گوشه که سرکی می‌کشیدی، همه می‌گفتند: «یکیشون خیلی خوبه، همگی بگین ماشالا!». من هیچ وقت از او خوشم نیامد و نگفتم «ماشالا». دست خودم نبود، خوشم نمی‌آمد. عمرش تمام شد. بعد، از هر چیزی هم که به نحوی ربطی به شماعی‌زاده داشت باز خوشم نمی‌آمد. سید تصمیم می‌گرفت برود خانۀ حاج غفار و برای این‌که همیشه مرا با خود همه‌جا می‌برد، نیت می‌کرد مرا ببرد خانۀ حاجی. من دلم نمی‌خواست بروم خانۀ حاج غفار، چون شبیه شماعی‌زاده بود و من خوشم نمی‌آمد. یعنی تنها فرقش با شماعی‌زاده این بود که ترانه نمی‌خواند و الّا کپی برابر اصل بود. تنها چیزی که مرا می‌کشاند به خانه‌شان، «میکرو»‌ی محسنش بود. قبل‌ترش «آتاری» عمرش را داده بود به میکرو. از اول که می‌رفتیم، می‌چپیدم توی یک اتاق و تا آخر شب همان‌جا با میکرو بازی می‌کردیم. حتی شام کیلویی چند؟ عمر میکرو هم مثل شماعی‌زاده تمام شد.

بعدش «سگا» آمد. امیر سگا را می‌آورد و می‌نشستیم پای شورش در شهر. او همیشه زنه را انتخاب می‌کرد و نمی‌گذاشت من گزینشش کنم. شاید یکی از عواملی که باعث شد نتوانم با خانم‌ها درست ارتباط برقرار کنم همین خیانت امیر بود. من اما عاشق پیرمرده شدم، علی‌الخصوص وقتی چماق بر می‌داشت و می‌افتاد به جان خلق‌الله. سگا هم روزی تب کرد و مرد و عمرش را داد به «پلی استیشن». بعدش دیگر پلی استیشن بازی نکردم. نمی‌دانم، شاید چون پولش را نداشتم و پول‌هایی هم که از جیب پدرجان کش می‌رفتم، تنها کفاف کیک و نوشابه را می‌داد. کسی هم از افراد فامیل نداشت، این بود که چسبیدیم به فوتبال و هفت‌سنگ و «تل‌دکی».

عمر پلی استیشن هم که تمام شد، بعد با هزار قهر و بدبختی، پدرجان یک یارانۀ (نه رایانه!) «پنتیوم وان» برای من خرید. تنها وسیلۀ بازی‌ام شد همان. همانی که مثلاً وقتی یک فیلم می‌خواستم کپی کنم روی هاردش که نمی‌دانم چند بود، از صبح که می‌گذاشتم، دم‌دمای غروب تازه یک خانه خالی داشت تا ردیفش تکمیل شود. بگذریم...

یک زمانی وبلاگ‌ها برای خودشان برو بیایی داشتند. از تبادل لینک گرفته تا تبادل اطلاعات. از گپ و گفت‌های شبانه بگیرید تا گذاشتن پست‌ها و سر زدن به رفقای نسبتاً مجازی. از خوش و بش کردن و خود را ملزم کردن به این‌که مطالب دوستان را بخوانیم تا کامنت‌های مخالف و موافق و جواب دادن به اعتراضات خلق الله در فضای نسبتاً مجازی. امروز اما یک عده معتقدند که با وجود شیاطینی چون تلگرام و اینستا، عمر وبلاگ‌ها رو به اتمام است و ایضاً ندای «هل من ناصر» سر داده‌اند که ایها الناس برسید به داد وبلاگ‌ها و مدام با ندای «حی علی الوبلاگ»، همان ندای اولیه را تکمیل می‌کنند.

می‌خواهم بگویم وبلاگ جایگزین ندارد. می‌خواهم بگویم وبلاگ آتاری نیست که عمرش را بدهد به میکروی تلگرام. وبلاگ میکرو نیست تا تب کند، بمیرد و عمرش را بدهد به سگای اینستا. این دو (تلگرام و اینستا) تنها حکم شورش در شهر را دارند. درست است که چماق برداشته‌اند و ایضاً تبر تا بزنند ریشۀ هر چه بلاگر و وبلاگ و وبلاگ‌نویسی را بخشکانند، اما همان خانم دکتری که کانال زده است برای مشاوره، بی‌تردید هنوز هم گوگل لازم می‌شود. هنوز هم بخش عظیمی از اطلاعات، در این فضای نسبتاً مجازی توسط بلاگرها تامین می‌شود و تلگرام و اینستا خسی هستند که باید در مقابلش لنگ بیندازند. درست است که به خیال خودشان پیشی گرفته‌اند، اما هنوز نتوانستند جایگزین یک پست و تنها یک پست از وبلاگ‌ها و عشق و صفای کامنت دادن و جواب کامنت گرفتن شوند.

تلگرام و اینستا عمر وبلاگ را کوتاه نکرده‌اند، تنها به موازات آن در حال قدم برداشتنند. هنوز هم اگر کسی خوب فکر کند، عمیقاً درک می‌کند که یک پست یک وبلاگ خوب حتی، به کل فضای سیستماتیک آن شیاطین می‌ارزد و بعد هم می‌تواند آقاوار و خانم‌وار بنشیند پشت سیستمش، پنل کاربریش را باز کند و شروع کند به نوشتن یک پستِ حال خوب کن و بعد هم ندای «این کجا و آنها کجا!» سر دهد.

میرزا ...

رابطه بین عروس و خارسو (مادرزن یا مادرشوهر؛ که اینجا، مادرشوهر است.) ریشه در تاریخ دارد. کجای تاریخ، نمی‌دانم. احتمالاً عدم ارتباط درست این دو موجود، یا رابطه معنادار آن‌ها، به تشکیل اولین خانواده در هستی برمی‌گردد، به طوری که حکایت شیرین آن، هرگز از دهان نمی‌‌افتد.

همان‌‌طور که در مورد ارتباط بین باجناق‌ها آورده‌اند: «هرگاه ژیان ماشین شد، باجناق هم فامیل می‌شود!» رابطه بین عروس و خارسو نیز به همین سبک و سیاق است؛ البته نه به آن شدت! در این‌که آیا عبارتی، ضرب‌المثلی، کلام حکیمانه‌ای هم برای آن‌ها آورده‌اند یا نه، هنوز کار به آن‌جا نکشیده؛ منتها در بعضی از پاتختی‌ها شنیده شده که خوانده‌اند: «خارسو بشین رو فشفشه، بذار عروس خوشش باشه!» و همین مقدار هم کافی‌ست که به رابطه معنادار بین‌شان پی‌‌ببریم.

اگر این دو موجود متعادل بوده و پا فراتر نگذاشته و کاری به شما نداشته باشند، اشکالی برای شخص شما نیست؛ بگذارید کارشان را بکنند. مشکل اما برای شما از زمانی شروع می‌شود که مقید باشید و در این اوضاع نابهنجار اجتماعی و موقعیت نابسامان مسکن، و با این حقوق کارمندی و کارگری، مجبور شوید بنشینید در بزرگترین اتاق منزل پدری. در واقع سقف خانه بابا، سقف خانه شما باشد. در این موقعیت، دعا کنید که کار به جاهای باریک نکشد که اگر بکشد، مطمئن باشید که این دیالوگ حتماً از دهان همسرتان خارج خواهد شد: «اینجا یا جای منه، یا مادرت!» و بعد هم چمدانِ همیشه آماده را برداشته و تندتند پر از رخت و لباس چرک و تمیز می‌کند و آخرین کلامی هم که نثارتان خواهد کرد این است که: «یا من، یا مادرت!» و می‌رود.

قبل‌ترها می‌گفتند: «تا یه خونه جداگونه نگیری، نیا دنبالم!» امروزه اما که منتظر بهانه هستند برای جدایی، همان «یا من یا مادرت!» را طوری فریاد می‌زنند که به اتاق کناری هم برسد. اینجاست که «علی می‌ماند و حوضش!» یا اگر بخواهیم ربطش بدهیم، شما می‌مانید و یک «دو راهی!»

در تنهایی‌های شبانه، به آنالیز وقایع اتفاقیه می‌پردازید. ابتدا یاد چغلی کردن‌های مادر، نزد پدر می‌افتید و یا چوب‌جارو خوردن به پشت‌تان، یا فلفل‌های آشپزخانه. یک‌دل می‌شوید که دل را رهسپار همسر کرده و زندگی را دریابید. چیزی نمی‌گذرد که یاد «رساله حقوق» می‌افتید؛ آن‌جا که امام سجاد علیه السلام می‌فرمایند: «حق مادرت این است که بدانی او به گونه ‏ای تو را حمل کرده است که هیچ‌کس چنین لطفی به دیگری نمی‏کند و باکی نداشت که خود گرسنه باشد و تو را سیر سازد و...» علمِ بی‌عمل چه فایده! از تصمیم‌تان منصرف شده و باز به نقطه صفر می‌رسید.

یاد غذاهای شور و غرغر کردن‌های همسرتان که می‌افتید، دوباره یک‌دل شده و دل را در هوای مادر پرواز می‌دهید؛ اما باز یاد آن حدیث می‌افتید که امام صادق‌ علیه السلام فرمودند: «حق زن بر شوهر، غذا دادن، لباس پوشاندن، با او خوش‌رفتاری کردن است...» همین حدیث هم کافی‌ست که بار دیگر سر جای خود بنشینید و بی‌گدار به آب نزنید.

چیزی جز سیم‌آخر برای‌تان نمی‌ماند؛ آخرین راهکار. مادر را که نمی‌شود تعویض کرد؛ همسر را اما می‌شود. چیزی که زیاد است همسر! سلول‌های خاکستری اما، جهت همیاری به کمک‌تان می‌شتابند. می‌بینید که خلاصی از همسر، 1394 سکه، 40 مثقال طلا، یک حج و دو دانگ از منزل پدری خرج دارد؛ درثانی، این حدیث چه می‌شود که فرمودند: «جبرئیل به قدری در مورد زنان به من سفارش کرد که گمان بردم طلاق دادن آنان سزاوار نیست...»

وقتی مستأصل می‌شوید و همه درها را بسته می‌بینید، و می‌فهمید هر کاری که انجام دهید، مصداق «تف سربالا‌»‌ست، از نظر نگارنده، باید بزرگترین تصمیم زندگی را گرفت. با یک آژانس فضاپیمایی تماس حاصل کرده و به محض برداشتن گوشی، بی‌فوتِ وقت بگویید: «ببخشید، اولین پروازتون برای زحل چه موقع‌اس؟»

میرزا ...