حریم خصوصی

حریم خصوصی

وقت سخـن نتـرس، بگـو آن‌چـه گفتنی‌ست
شمشیــر روز معرکــه زشت است در نیــام

موضوعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میرزا ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میرزا ...

«خوب یه برداشت میشه از ابتدا تا انتهای مطلب کرد و اون این‌که...»

حکایت «خب» و «خوب»، حکایت محاوره و معیار نیست؛ یعنی این نیست که «خوب» در حالت نوشتار بیاید و «خب» در حالت محاوره و مثلاً کامنت و دیدگاه.

قیدی که به‌کار می‌بریم که مثلاً «خب، بگو ببینم چیکار کردی؟»، امروزه برای خودش یک جایگاه اختصاصی تعبیه کرده و می‌توان حتی در نوشتار نیز از «خب» استفاده کرد. این «خب» با «خوب»، به واسطۀ همین جایگاه اختصاصی که پیدا کرده، توفیر دارد.

«خوب» در مقابل بد است. «خب» چند معنا می‌تواند داشته باشد:

یکی برای گرفتن تأیید؛ مثل: «اصلاً در این رابطه با حسین حرفی نزن، خب»؛

دوم به معنای کافی بودن یک امر؛ مثل وقتی که یک‌نفر چیزی را برای شما مشخص کرده و شما متوجه امر شدید و بیش از اندازه توضیح می‌دهد و شما در جوابش می‌گویید: «خیلی‌خب، فهمیدم»؛

سوم برای نشان دادن کنجکاوی؛ مثلاً کسی تصادفِ در خیابان را برای شما تعریف می‌کند و به‌ جای حساسش که می‌رسد، مکث می‌کند و شما برای کنجکاوی می‌پرسید: «خب؟»؛

و... .

می‌بینید که واژۀ «خب»، برای خودش مردی شده و زندگی مستقلی تشکیل داده است؛ البته توجه داشته باشید که «خب»، گاهی همان «خوب» است و این فقط ممکن است در لهجه‌ها باشد؛ مثل اصفهانی‌ها که وقتی جویای احوال شما می‌شوند، می‌گویند: «حالدون خُبه؟».

در نوشتار و حتی داستان‌های خوبی که می‌نویسید در آینده، نیاز نیست جایگاه هرکدام از این دو واژه را از آن‌ها بگیرید. هردو به صورت مستقل می‌توانند استفاده شوند. می‌دانید، نوشتن صحیح، فی‌نفسه و لو خلی و طبعه بد نیست.

میرزا ...

http://bayanbox.ir/view/3670810298585472099/11461.jpg

املاء و انشاء هردو مهمند؛ املاء مهم‌تر. هرچه می‌گذرد، بیشتر حسرت می‌خورم. حسرت زمانی را که زنگ انشاء بود و ما خیال می‌کردیم خداوند انشاء را برای آزار ما خلق کرده. غافل بودیم! این غفلت از هر نوعش، به نوعی در زندگی همۀ ما بوده است. اما این‌که املاء مهم‌تر است دلیل دارد.

املاء و نوشتن صحیح واژه‌ها، به‌نوعی خبر از سواد نویسنده می‌دهند. این سواد بسیار مهم است. مهم از این منظر که قرار است منِ خواننده در پای منبر نویسنده‌ای بنشینم که می‌خواهد اعتقادش را، تم مطلبش را، حرف دلش را به مغزم برساند و در آن‌جا عمل تجزیه و تحلیل صورت بگیرد. طبق همین روند، خواننده، نویسنده را در حدی می‌داند که نشستن پای منبرش را اتلاف وقت نمی‌داند. نویسنده را با سواد می‌پندارد.

تصور کنید در حین مطالعۀ یک مطلب، به واژه‌هایی برخورد کردید که ریخت‌شان انگار با آن‌چه قبلاً دیده‌اید متفاوت است. مطلب را گنگ نکنم؛ با غلط املائی مواجه شدید. دو حالت دارد؛ یا این‌که اشتباه تایپی است که خارج از مانحن‌فیه است و یا بی‌سوادی نویسنده است. ربطش به سواد این است که نویسنده‌ای که خود اهل مطالعه نبوده و حتی زحمت تحقیق برای متنش را نکشیده و یا حتی به خود زحمت نداده ببیند واژه‌ای را که می‌نویسد درست است یا نه، چطور می‌تواند حامل پیامش به ذهن مخاطب باشد؟ هرچه رشته است پنبه می‌شود. 

ممکن است سؤال شود که غلط املائی، چه ربطی به پیام مطلب دارد؟ جوابش این است که وقتی خواننده با اشکالات املائی متن مواجه شود و اولی را با اغماض رد کند، به دومی و سومی که برسد، کلاً به اهل مطالعه بودن نویسنده شک می‌کند. که اگر نویسنده اهل مطالعه و تحقیق بود، لااقل درست واژه‌ها را در کتب مختلف و حتی در این فضای نسبتاً مجازی به کرات دیده بود، آن‌وقت کسی که اهل مطالعه نیست، لابد پیامش هم از سر معده است. نویسنده‌ای که اهل مطالعه نباشد... بماند.

وبلاگ‌نویسی فایده‌ای ندارد اگر حداقل هفته‌ای یک کتاب نخوانیم. وبلاگ‌نویسی فایده‌ای ندارد اگر پشت واژه‌های‌مان تفکر نباشد. وبلاگ‌نویسی فایده‌ای ندارد اگر هنگام شک در یک واژه، به تحقیق پیرامون آن نپردازیم و برای خالی نبودن عریضه، صفحۀ وب را سیاه کنیم. فایده‌ای ندارد؛ نه برای خودمان و نه برای دیگران. وبلاگ‌نویسی یعنی تلاش برای مطالعه‌ای مؤثر و انتقال این تأثیر مثبت و آموخته‌های‌مان بر روی وب، به امید این‌که در دلی نفوذ کند و لاجرم بنشیند؛ حتی روزمره‌نویسی‌های‌مان هم می‌تواند حامل نکته‌ای برای مخاطبان‌مان باشد. هدف این نباشد، به مرور ملال‌آور می‌شود و این چنین فریاد خداحافظی‌ها و به امید دیدارها به صدا درمی‌آیند.

دو سؤال همیشه در ذهن‌تان مرور شود:

1) چرا باید مخاطب برای متن من وقت بگذارد، وقتی خودم هیچ تلاشی برای محتوای مطلبم نکردم؟

2) خودتان باشید، حاضرید زحمت مطالعۀ مطلبی را بکشید که خود نویسنده‌اش زحمت مطالعه به خودش نداده؟

همۀ این‌ها که نوشتم، برای کسی است که واقعاً قصد نوشتن به معنای واقعی نوشتن و ایجاد تفکر و حال خوب در مخاطب دارد و برای تفریح و اتلاف وقت قلم را به چرخش وانمی‌دارد که اگر چنین نباشد، این مطلب برای شما نیست.

به امید روزهای بهتر...

مطلب مرتبط:

هر حبشی بلال نمی‌شود

میرزا ...

امروز روبروی مهراده نشسته بودم. مهراده درازکش دست و پا می‌زد و من خیره به او نگاه می‌کردم. نه این‌که فقط نگاه کنم، لبخندی هم روی لبانم نشسته بود. مهراده اما در میان انبوهی از ریش و سبیل، این لبخند را تشخیص می‌دهد. به سبک خودش با من حرف می‌زند و صداهای عجیب از دهانش خارج می‌کند. عجیب که نه، صداهایی شبیه آن صدایی که آخِر تبلیغ پوشک بچه بود؛ تو مایه‌های «اَ اِ» و گاهی هم لابلایش «اُ». پدرسوخته دارد دُم درمی‌آورد. فکر می‌کردم. باید نویسنده شود. از الان برایش برنامه‌ها دارم. هرکاری می‌خواهد بکند؛ می‌خواهد وکیل شود، می‌خواهد دکتر شود، می‌خواهد کارگر شود یا معلم و یا طبق آرزوی اولیۀ همۀ بچه‌ها، خلبان و یا پلیس. قلم اما نباید از دستش بیفتد. حتی اگر در این فضای نسبتاً مجازی هم می‌نویسد، باید درست بنویسد. باید بداند هم املاء مهم است، هم انشاء.

از فکر که خارج شدم، دیدم دارم با او صحبت می‌کنم. پسرم! کلمات با همین صداهایی که تو درمی‌آوری جان می‌گیرند. این را که گفتم صدایی از پایین‌تر خارج کرد؛ پایینِ پایین. خنده‌ام گرفت. ادامه دادم نه این صدا! و اشاره کردم به دهانش و گفتم از اینجا. خنده‌ام بند نمی‌آمد. مهراده تا دید می‌خندم، می‌خندید. باز به خود آمدم.

فرزندم! نوشتن عیناً مثل حرف‌زدن است. اگر بزرگ شدی و پا در اجتماع گذاشتی، هر اتفاقی را که می‌بینی، سریع برای من، مادرت، برادرت و یا مریم (مثلاً زن دومم ان‌شاءالله) تعریف نکن. سعی کن اول برای کاغذ سفید تعریف کنی. سعی کن همین‌طور که دوست داری برای ما تعریف کنی، برای کاغذ هم تعریف کنی. بین کاغذ و ما فرق نگذار. پسرم! کسانی که خوب حرف می‌زنند، خوب هم می‌نویسند؛ این یک قانون است، به‌شرط آن‌که بدانند نوشتن هم مثل حرف‌زدن ساده است.

پسرم مهراده! بعضی‌ها روزمره می‌نویسند و خیلی خوب هم از پسش برمی‌آیند؛ مثل زن‌کویر. بعضی‌ها صاف و صادق و بی‌غل و غش می‌نویسند. خودشان هستند، بی‌کم و کاست؛ مثل حسین، مثل هلما، مثل مستر، مثل حریر، مثل فرشته، مثل هم‌ولایتی و... . بعضی‌ها خوب و قلمبه می‌نویسند؛ مثل حضرت‌عشق (اسامی صرفاً آن‌لحظه از ذهنم گذشت و اسائۀ ادب خدمت دیگر بزرگان این عرصه نباشد). در مقابل بعضی هم اصلاً بلد نیستند بنویسند؛ مثل فلانی. تو اما مثل آن‌دسته باش، نه این دسته. ادای نوشتن را حتی در نیاور. سعی کن پشت واو به واوت، حرفی برای گفتن داشته باشی.

پسرم! خیلی‌ها وقتی می‌خواهند در مورد یک‌چیز بنویسند، مدت زیادی فکر می‌کنند که از کجا شروع کنند، در صورتی که همین‌طور شفاهی اگر بخواهند برای کسی بازگو کنند، بی‌مقدمه شروع می‌کنند و چه خوب هم کارشان می‌گیرد. مهراده! در موقع نوشتن فکر کن می‌خواهی تعریف کنی. فکر نوشتن به معنای صرفاً نوشتن هم از ذهنت نگذرد. گفتم که، برای کاغذ تعریف کن.

مهرادجان! به یک دانش‌آموز اگر بگویی در مورد یک‌چیز حرف بزن، راحت حرف می‌زند. همان ماجرا را بگویی بنویس، سختش می‌داند. از بس از اول تکرار و تمرین حرف‌زدن می‌کنیم. تو هم در نوشتن تکرار و تمرین کن که مثل حرف زدنت روان و سلیس شود. می‌دانی مهراده، نوشتن عیناً مثل حرف‌زدن است.

در این هنگام، صدایی به مراتب مهیب‌تر و کش‌دارتر از صدای قبل از پایین خارج کرد. پشت‌بندش بوی بدی هم به مشامم رسید. معصوم را از محل کارش صدا زدم تا بچه را عوض کند. در همین حین که معصوم برای شستن و عوض‌کردن می‌بردش، گفتم بله پسرم؛ تو فعلاً بخور، بخواب و مدفوع کن و قوی شو. این‌ها که گفتم برای آیندۀ تو بود.

+ غلط رایجی که می‌بینم خیلی‌ها استفاده می‌کنند، کلمۀ «درب» به جای «در» است. «درب»، کلمه‌ای عربی به معنای دروازۀ شهر و قلعه است و جمع آن «دروب». پس «دربِ خانه»، درستش «درِ خانه» است. 

میرزا ...

نمی‌دانم تاکنون در معرض تحقیق قرار گرفته‌اید یا نه. «در معرض تحقیق» زیاد هم قلمبه‌سلمبه نیست؛ نمی‌خواهد فکرتان مشغولش شود. منظورم این است که کسی نزد شما برای تحقیق آمده است یا خیر. حالا تحقیق در مورد هرچه؛ می‌تواند تحقیق برای ازدواج باشد یا تحقیق برای کسی که قصد استخدام داشته باشد و یا... . بنده اعتقاد صددرصدی به این نوع تحقیق ندارم؛ علی‌الخصوص در امر ازدواج؛ یعنی بسنده‌کردن به آن ممکن است هردو جناح را خسرالدنیا والآخرت کند.

از کلاس که برمی‌گشتم، به محض پیاده‌شدن از ماشین، یک آقای نسبتاً متشخصی باسرعت به طرفم آمد. خودم را آماده کردم تا سریع طی واکنشی فرز، قفل‌فرمان را بردارم که گفتم الان است که محکم بزند تو گوشم. به محض رسیدن پرسید: «ببخشید، این آقای نظری همسایه‌تون چه جور آدمایی هستن؟». عرض کردم: «چیطو؟». تازه فهمید سؤالش بی‌مقدمه و بی‌محابا بوده است، ادامه داد: «معذرت می‌خوام، راستش برا یه امر خیره. برا پسرشون اومدن خواستگاری خواهر بنده. می‌خواستم ببینم چطوریاس؟». کمی تأمل کردم و گفتم: «ما همسایه‌ایم، تا الان بدی ازشون ندیدم». بعد هم خوشحال شد و رفت. رفتنش همانا و به‌تفکر واداشتن من هم همانا.

این‌که من تا الان بدی از ایشان ندیدم حقیقت دارد. واقعاً هم ندیدم؛ چون غیر از یک سلام و تعارف، کاری با هم نداریم. اما چیزی که مرا به فکر واداشت، این بود که نکند به واسطۀ همین حرف من، بدون تحقیق گسترده‌تر و پرسیدن از چندنفر دیگر، این وصلت صورت بگیرد.  

مثلاً همین داماد ما. روزی که آمد خواستگاری خواهر بنده، چند روز بعدش دایی و شوهرخاله را برای تحقیق به شهرشان فرستادم. طبیعتاً داماد اگر از شهر دیگری باشد، کار یک‌مقدار مشکل‌تر است؛ به‌خاطر عدم شناخت درست‌تر. دایی و شوهر‌خاله، به محض رسیدن به شهر داماد، از هم سوا شده بودند و شروع به پرس‌وجو کرده بودند. همه گفته بودند که خوب آدم‌هایی هستند؛ حتی دایی رفته بود پیش بقالی که دقیقاً روبروی منزل پدر داماد بود. گفته بود انسان‌های بسیار کاردرست و حتی هرهفته مادرشان این‌جا کلاس قرآن دارد. می‌دانید، این‌که بگویند پسر خوبی و خانوادۀ کاردرستی هستند درست است؛ چون مثل من شاید ارتباط‌شان در حد یک سلام و تعارف است. در سلام و تعارفات معمولی هم که انسان‌ها سر جنگ و خونریزی با هم ندارند. مشکل اما در ریزه‌کاری‌هایی است که آن بقال و یا آن هم‌ولایتی، از آن آگاه نیست و از اتفاق ممکن است از پشت این درهای بسته که هر هفته در آن کلاس قرآن برگزار می‌شود، باشد.

این‌که مادر داماد هرهفته کلاس قرآن برگزار کند، ربطی به داماد ندارد بماند، این‌که پدر داماد آدم خوبی‌ست بماند، این‌که گیریم پدرت بود فاضل هم بماند. الان این داماد ما انصافاً آدم خوبی‌ست. تنها چند نکتۀ منفی خیلی‌خیلی‌خیلی ریز دارد که به چشم نمی‌آید! نماز و روزه که هیچ، تازه به تمسخر هم می‌گیرد. گاهی هم آب‌شنگولی به خندق بلا می‌ریزد و خواهر نمازخوان بنده را هم که مثل دسته‌گل تحویل گرفت، بی‌نمازش کرد. عرض کردم، این‌ها کارهای خیلی کمی است! اما در عوضش آدم خوبی است! کمی هم پول‌دار و همیشه در بحث‌های‌مان می‌گویم اگر توانستی این پول‌ها را به قبر ببری، تمام خرج کفن و دفنت، تا مراسم سال‌گرد با من. این از دید مسلمانی‌ست و الّا می‌توان برای کسانی که این چیزها برای‌شان اولویت که هیچ، اهمیت هم ندارد، در تمام زمینه‌ها تعمیمش داد.

از نظر من تحقیق در امر ازدواج به‌شدت مهم است. این تحقیق باید همه‌جانبه باشد. هیچ‌چیز به اندازۀ صحبت مدام با فرد موردنظر، در جلسات مکرر با حضور حتی خانواده‌ها، نمی‌تواند مؤثر باشد. ترفندی که می‌توان استفاده کرد، بیان یک یا چند مسئله یا موارد، به شیوه‌های متفاوت، برای شناخت است و سنجش رفتار فرد در موقعیت‌های مختلف. چیزی که تاکنون بیان کردم، تنها درصدی از تحقیق را شامل می‌شود که بنده از آن به «تحقیق بقالی» یاد می‌کنم. نه این‌که نباید باشد، باید باشد، اما فقط اکتفای به آن ممکن است پیامدهایی غیرقابل جبران داشته باشد.

میرزا ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میرزا ...

به مناسبت میلاد بابرکت امام‌رضا علیه‌السلام پیشکش؛ تقدیم به شما:

http://bayanbox.ir/view/8645388795050763931/parsnaz.jpg

+ نظراتش به عنوان یادگاری نزد ما محفوظ. خیلی سالارید؛ همتون. بازم عیدتون مبارک و ممنون.
[آیکن دستان به هم چسبیده، زیر چانه]
میرزا ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میرزا ...

فکر نمی‌کنم در این دوره و زمانه نتوان شوخی، کنایه، تمسخر و استهزاء، طنز و نقد و دامن زدن بر چیزی را از هم تشخیص داد. بله، در همۀ ادوار استثناها و کاسه‌های داغ‌تر از آش‌ بوده‌اند، اما باز هم ذوالعقول این موارد را از هم تمیز می‌دهند.

دیشب در خنداننده‌شو، مجید افشاری در لابلای استندآپش، ماجرای سوئیس را هم گنجانده بود؛ البته چیزهای دیگری هم بود، اما نکتۀ مهمش در همین قسمت بود. چیزی به جز نقد این حرکت در این اثر ندیدم. حالا باز یک عده فریاد لاحکم الا لله سر داده‌اند که «با وجود این همه سوژه برای خنده حلال، جذب مخاطب، با دامن‌زدن به بی‌اخلاقی‌ها روا است؟». این مصداق همان در مقام مخالفت و معروف شدن است و الّا درک نقد این ماجرا در زیر و بم استندآپ، کار سختی نبود.

ای کاش روزی هم فرا برسد که بعضی‌ها هم مثل اکثریت مردم، فرق عناصر اولیه که ذکر شد را به درستی درک کنند و سعی نکنند خودشان را با ضرب و زور و هُل و تُل بچپانند در زیر مجموعۀ آن عبارت «مخالفت کن تا معروف شوی» تا شاید، شاید مشهور شوند و فلان نیوزشان خوانده شود.

میرزا ...